جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

29 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
29
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  27 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  182 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  301 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  286 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  360 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اتــاق بــازی قـلعه هـاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 17 اردیبهشت 1403 11:44
نمایش جزئیات
آفلاین
*بخش اول این پست، صرفا از عوارض خوردن معجون راستی تاریخ گذشته است! برای دیدن حدس‌ها به آخر رول مراجعه بفرمایید!

دوریا که خوش و خرم به عنوان نماینده پستش را فرستاده بود، دم به دقیقه پشت صفحه‌ی جادویی ماگلی‌ش دکمه‌ی رفرش را میزد تا ببیند بقیه‌ی نماینده‌ها چه کرده‌اند. وقتی بالاخره پس از صدها بار صدای بسیار خوشایند کلیک، پست نماینده‌ی گریفیندور جناب آستریکس را دید، یک دور چشمانش گرد شد و شروع به پرسیدن سوال‌هایی همچون:«نکنه منم باید طولانی می‌نوشتم؟»، «رول کامل می‌خواستن؟»، «نوشته بود کوتاه بنویسین!» و غیره نمود. اما در آخر به این نتیجه رسید که وقتی گرداننده‌ی بازی تمام نوشته‌ها را چک کرده است، پس لابد می‌شود هر دو حالت را نوشت. و وقتی پست آستریکس را خواند متوجه شد که با تمام طولانی بودن رولش، بخش موردنیاز برای حدس شخصیت بسی موجز است پس خیالش راحت شد.
ناگفته نماند که دوریا بسی از رول آستریکس و خلاقیتش خوشش آمده بود اما به عنوان یک اسلیترینی مغرور، قصد نداشت کلامی بر زبان آورد.

به هرحال دوریا وقتی مشخصات شخصیت گریفیندور را خواند، تنها یک فرد به ذهنش رسید و آن کوین کارتر بود اما کوین پسر بود. هیچ شکی نداشت که کوین پسر بود. اسم کوین مثل عصمت و عزت و شوکت نبود تا بتوان برای هم بانوان مکرمه و هم آقایان محترم استفاده کرد؛ حتی اسمش مثل کریس (مخفف کریستوفر و کریستن و غیره) یا سم (مخفف ساموئل و سامانتا) یا الکس (مخفف الکساندارا و الکسوفر؟ (به وضوح اثرات معجون راستی هنوز در دوریا دیده می‌شود.)) هم نبود تا بتوان به جنسیت کوین شک کرد. به غیر از آن، اسم‌ وسط کوین، دنی سدریک فرد بود؛ به وضوح نام پسر است؛ نیست؟
به همین دلایل دوریا ساعاتی طولانی به این شکل نشسته بود و با استفاده از لیست شخصیت‌ها، پروفایل تک تک بانوان جوان سایت را خواند تا ببیند قد هر کدام چقدر است اما هیهات که حتی آن‌هایی که می‌گفتند کوتاهند، قدشان از ۱۶۰ بیشتر بود! به هرحال دوریا تصمیم گرفت تا کمی بیشتر صبر کند و وقتی نتیجه‌ای حاصل نشد و دید که هیچ‌کس حدس دیگری ندارد (بله! او منتظر جواب دیگران بود! اما هیچ‌گاه تقلب نکرد!) حدس زد که احتمالا در آن شب کذایی، کوین خود را به شکل دختران در آورده و با شیشه‌های خون آستریکس به سالن تئاتر رفته است تا شناخته نشود.

حدس شخصیت گروه اسلیترین:
آیا واقعا فکر کردین خودم چیزی که خودم طرح کردم رو حدس می‌زنم؟ یا منتظر تقلب بودین؟

حدس شخصیت گروه گریفیندور:
پاهای کوچکش را که صندلی آویزان شده بود تکان می‌داد و با ذوق به چوبدستی توی دستش نگاه می‌کرد. این بار موفق شده بود تا چوبدستی سدریک را وقتی خواب بود از زیر بالشتش بردارد و حالا قصد داشت شیشه‌های خون آستریکس را تبدیل به آب کند.

-کوین دنی سدریک فرد کارتر!

کوین با صدای فریاد خاله بلا سریع چوبدستی را زیر برگه‌های نقاشیش قایم کرد اما فرصتی نیافت تا شیشه‌های خون را که رنگشان سبز لجنی شده بود، پنهان کند.
بلاتریکس با خشم وارد شد.
-چوبدستی سدریک رو پس بده!

کوین سعی کرد از خودش دفاع کند.
-حاله! چژا فک می‌کنی تقشیر منه؟
-چوبدستی رو بده وگرنه بستنی بی بست...

نگاه بلا به شیشه‌های لجنی افتاد و چهره‌ی او هم سبز شد.

حدس شخصیت گروه ریونکلاو:
دندان‌هایش را در سمت راست گردن مرگخوار بیچاره فرو کرده بود و دست راستش با قدرت سمت چپ گردن او را گرفته بود تا نتواند تکان بخورد. مرگخوار مثل یک ماهی تکان می‌خورد و می‌لرزید اما قدرت این موجود که به معنای واقعی کلمه به خون او تشنه بود او را سرجایش نگاه می‌داشت.

-ولش کن.

صدایی آرام اما محکم خون‌آشام را به خود آورد و به آرامی دندان‌هایش را گردن طعمه‌ش بیرون کشید و او را رها کرد. بدن کم‌جان مرگخوار به زمین افتاد.

-هنوز نمی‌فهمم چرا محفل باید یکی مثل تو رو نجات بده گادفری میدهرست.

گادفری لبخندی زد و با پشت دست قطره‌ی خون روی صورتش را پاک کرد.
-از مرگخوارها انتظار نمی‌ره چنین چیزهایی رو بفهمن!

حدس شخصیت گروه هافلپاف:
-مامان! جورج دوباره توی اتاقم بمب بوگندو انداخته!

مالی ویزلی درحالیکه سعی می‌کرد نگذارد آشوب همیشگی خانه زبانش را به دشنام باز کند، به سمت دخترش برگشت و فریاد زد اما مخاطبش او نبود.
-جورج! همین حالا بیا اینجا!

مالی خوب می‌دانست که پسرش نمی‌آید، پس خودش در حالیکه دستانش را با پیراهنش خشک می‌کرد، از پای سینک ظرفشویی به سمت پله‌ها رفت.
-جورج! اگه همین الان نیای اینجا از ناهار خبری نیست! اوه هری!

مالی با دیدن هری، لبخندی زد و صدایش از فریادهای زهرآلود تبدیل به نوای شیرین لالایی شد.
-هری عزیزم! برای ناهار چی دوست داری درست کنم؟

جورج که از پله‌ها پایین می‌آمد تا از ناهار محروم نشود، پشت چشمی نازک کرد.
-واقعا مامان؟! گاهی فکر می‌کنم من رو از پرورشگاه برداشتی و هری پسر واقعیته!

چشم‌غره‌ی مالی ویزلی، پسرش را در جا ساکت کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: اتــاق بــازی قـلعه هـاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 17 اردیبهشت 1403 06:19
نمایش جزئیات
آفلاین
شخصیت گروه گریفیندور:
عاشق بستنیم و همیشه دوست دارم با خاله بلام بازی کنم. خیلی دوست دارم با ارباب برم پارک. بدلیل بچه بودنم هم لحن خیلی خاصی دارم. من کوین کارتر هستم.

شخصیت گروه هافلپاف :
شخصیت سفیدی دارم و مادر چندین بچه ام. یکی از دخترام با پسر برگزیده اومدن تو ارتباط و صاحب سه فرزند شدن. یه دختر باهوشم با یکی از پسرام وارد ارتباط شد. من مالی ویزلی هستم.

شخصیت گروه اسلیترین :
گوشتی ندارم و فقط استخونم. عضو جبه ی سیاهیم ولی رنگ خودم سفیده. همیشه در دسترسم و اگه ارباب کاریم داشت فوری میرم پیشش حتی اگه یه عالمه کار داشته باشم. من ایوان روزیه هستم.

شخصیت گروه ریونکلاو:

عاشق خونم و در واقع خوناشامم. دوست دارم هرکی که سر کوچه رد میشه رو بگیرم و گردنش رو گاز بگیرم. عوض جبهه ی سفیدیم. بنده گادفری میدهرست هستم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I've always liked to play with fire
پاسخ به: اتــاق بــازی قـلعه هـاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 16 اردیبهشت 1403 23:31
نمایش جزئیات
آفلاین
شخصیت گروه اسلیترین:

من لادیسلاو پاتریشوا خانزفا... (نویسنده خسته شد)زاموژسلی هستم؛ وزیر دولت آه و فغان و بازجو جادوگرانی که از خودش هم بازجویی شد. موحودی دارم به نام دنگی که لردسیاه او را دینگ نامید یا برعکس که بشدت از او متنفرم. اغلب به گونه‌ای صحبت میکنم که نیاز به مترجم دارد و تمایل دارم اسم ها را به ریشه و معنی شان برگردانم.

شخصیت گروه گریفیندور:

من کوین دنی کارتر هستم. احتمالا کوچک ترین گریفیندوری تاریخ. پدر و مادرم هر دو ماگل بودن. بستنیم برام خیلی عزیزه! و به بازی کردن هم علاقه دارم. خاله بلا رو دوست دارم و تمایل دارم از رداهای ملت آویزون بشم. با این که سنم کمه مرگخوار هم هستم ولی نشان من مثل بقیه نیست.

شخصیت گروه ریونکلاو:

من گادفری میدهرست هستم. توسط یه خون‌آشام گاز گرفته و به خون‌آشام تبدیل شدم. محفل من رو از مرگ نجات داد و به اون ها پیوستم. با دو نفر به اسم رزالی و ناتان تو رابطم. به خون مرگخوار ها به شدت تشنم.

شخصیت گروه هافلپاف:

من مالی ویزلی هستم. مادر تعداد زیادی فرزند، همسر آرتور ویزلی. عضو محفل و گریفیندوری. تو جنگ هاگوارتز شرکت داشتم و یکی از بچه هامو از دست دادم. از هری پاتر مثل بچه هام نگهداری کردم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتــاق بــازی قـلعه هـاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 16 اردیبهشت 1403 22:49
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
شخصیت گروه گریفیندور:

من کوین کارتر، یه بچه ۴-۳ ساله هستم. من به دلایلی توی هاگوارتز به گروه گریفیندور میرم. خانواده ام ماگل اند. چوبدستی ندارم و جاروی پرنده ام خیلی کوچیکه.عضو کوچیک مرگخوارام و علامتم، فقط یه برچسبه. یه مدتی شهردار لندن بودم. بلاتریکس لسترنج رو خاله بلا صدا میکنم.

*****

شخصیت گروه اسلایترین:

من لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردلکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی هستم! وزیر فعلی وزارت سحر و جادو و دولت آه و فغان. یه اسلایترینی مرگخوارم. یه جیرجیرک به اسم دنگ(دینگ) دارم و دوست دارم با دفتر نقاشی اونو له کنم.

*****


شخصیت گروه هافلپاف:

من مالی ویزلی ام. یه گریفیندوری. همسر آرتور ویزلی و مادر پرسی، فرد، جرج، بیل، چارلی، رون و جینی ویزلی. موهای قرمزم نشون دهنده ویزلی بودن منه. آشپز حرفه ای هستم. شاید بعضی اوقات عصبی باشم ولی خونواده ام رو خیلی دوست دارم. عضو گروه محفل ققنوس هستم.

*****


شخصیت گروه ریونکلاو:

من گادفری میدهرست هستم. یکی از اعضای گروه ریونکلاو و محفل ققنوس. یه شب خیلی عادی که داشتم توی خیابون قدم میزدم، توسط یه خون‌آشام، به شدت زخمی شدم. محفلی ها بدن بی جونم رو به خونه گریمولد بردن و منو درمون کردن. حالا من یه خون‌آشام محفلی هستم و خون مرگخوارا رو میخورم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Certainty is a delightful illusion
پاسخ به: اتــاق بــازی قـلعه هـاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 16 اردیبهشت 1403 22:12
نمایش جزئیات
آفلاین
رول معرفی شخصیت تشریح شده توسط دوریا بلک، نماینده اسلیترین:

من از کودکی علاقه ای به هاگوارتز نداشتم. و اینو بارها با نقض قانون های مضحک اون مدرسه ثابت کردم. من علاقه ی زیادی به جادوی سیاه دارم و به همون مقدار از جادوگران سفید متنفرم. توی یک جنگل به فراگیری جادوی سیاه پرداختم و وقتی خودم رو آماده دیدم، برای کمک به ارباب ولدمورت از جنگل بیرون اومدم. من ایوان روزیه هستم.

رول معرفی شخصیت تشریح شده توسط آستریکس، نماینده گریفیندور:

بدلیل سن و قواره کوچیکم، از ورود به هاگوارتز منع شدم. سه سال بیشتر نداشتم اما باز ننشستم و تونستم حق خودمو بگیرم تا گروه بندی بشم. عاشق و کشته مرده بستنی هستم. همیشه از ردای سیاه ارباب آویزونم و عاشق بازی ام. خاله بلامو خیلی دوست دارم. یه مدتم شهردار لندن بودم. تجربه ی جالبی بود! لحن گویشم خیلی خاصه و هرکسی نمیفهمه. من کوین کارتر هستم.

رول معرفی شخصیت تشریح شده توسط دیزی کران، نماینده ریونکلا:

از اینکه چجوری به این وضعیت افتادم خاطره خوشی ندارم. اما به هرحال مسبب همون خاطره، جون منو از مرگ حتمی نجات داد. خیلیا منو نجات دادن. معشوقه هام، هم جبهه ای هام. همشون وقتی حالم بد بود و به خون احتیاج داشتم یا زیر نور آفتاب نمیتونستم برم، به کمکم اومدن و منو نجاتم دادن. تنفرات زیادی دارم ولی راهب ها معنی تنفر رو بهم آموختن. من یه خون آشام جذابم. من گادفری میدهرست هستم.

رول معرفی شخصیت تشریح شده توسط سدریک دیگوری، نماینده هافلپاف:

من و همسرم، میتونیم بگیم صاحب بزرگترین خونواده با تعداد فرزند پسر هستیم. حتی یه جفت فرزند دو قلوی پسر هم داریم، اما تا مدتی توی حسرت فرزند دختر مونده بودیم که فرزند آخرمون دختر شد. یه پسر که معروف به پسر برگزیده بود وارد زندگیم شد و یه پسر دیگه رو جزو فرزندای پسرم حساب کردم. آخرش هری پاتر با دخترم جینی ویزلی ازدواج کرد و منم شدم مادربزرگ فرزنداشون. من مالی ویزلی هستم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: اتــاق بــازی قـلعه هـاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 16 اردیبهشت 1403 21:48
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
اینجانب، سیریوس بلک، به عنوان اولین شرکت کننده قدم به این عرصه خطیر نهادم و مشارکت خویش را اعلام می‌دارم.
_______

حدس شخصیت تشریح شده توسط دوریا بلک، نماینده گروه اسلیترین:
رول کوتاه و مرموز دوریا، سیریوس را دیوانه کرده بود. سیریوس به هر دری (البته به جز تقلب) می‌زد تا شخصیت مذکور در رول دوریا را پیدا کند. سوار بر جارو شد، به خانه ریدل رفت و خاطرات تک تک مرگخواران را ورق زد تا بلکه بتواند پرده از هویت این شخصیت مرموز بردارد. به راستی چه کسی اینگونه با طمانینه و شق و رق بود؟ چه کسی اینگونه دچار نیهیلیسم شده بود؟ سیریوس ناامیدانه نام ایوان روزیه را نوشت و از درب پشتی تاپیک فرار کرد.

حدس شخصیت تشریح شده توسط آستریکس، نماینده گروه گریفیندور:
سیریوس تازه از دست رول کوتاه و مرموز دوریا نجات پیدا کرده بود که به رول طولانی و سخت آستریکس برخورد کرد. اما تا به قسمت توصیف شخصیت خودش در رول آستریکس رسید، لبخند زد و کمی جلوتر که این رول جدی خنده‌دار شد، در دل ریسه رفت. شخصیت کوچولو و دوست داشتنی مدنظر آستریکس که همیشه هم با شیشه خون‌های اون بازی می‌کرد کسی جز کوین کارتر نبود. که البته خیلی مطمئن انکار می‌کرد که شکستن این شیشه خون‌ها تقصیر اون نیست. سیریوس که امیدوار بود حداقل شخصیت نماینده گروه گریفیندور را درست حدس زده باشه، به سراغ رول بعدی رفت...

حدس شخصیت تشریح شده توسط دیزی کران، نماینده گروه ریونکلاو:
شخصیت دیزی قطعا سفید پوست بود(چشم بسته غیب گفتم). متاسفانه سیریوس هرچی میگشت سیاه‌پوستی در بین اعضای فعلی ایفای نقش پیدا نمی‌کرد تا حداقل آن‌ها را از لیست حذف کند. اما پوست سفید نشانه بارز خون‌‌آشام ها بود. تنها خون‌آشامی محفلی که سیریوس می‌شناخت گادفری میدهرست بود که با موهای بلند و مشکی‌اش یک شکارچی واقعی مرگخوار بود.

حدس شخصیت تشریح شده توسط سدریک دیگوری، نماینده گروه هافلپاف:
سدریک خواب‎‌آلود وارد تاپیک شده بود. اما باعث امیدواری و چشم روشنی سیریوس شده بود. آنچه از یک شخصیت ADHD، مهربان و البته منظم شرح داده بود، کسی جز مالی ویزلی نبود. کسی بوی غذایش احساس حیات و زندگی را به ویزلی‌های قد و نیم قد همیشه گرسنه منتقل می‌کرد. کسی که توانسته بود با حضورش یک خانه امن و گرم را کند. چیزی که این روزها خیلی کمیاب بود...

سیریوس پس از ساعت‌ها کلنجار و خودزنی برای حدس شخصیت‌ها، آخرین حدس خود را زد و با موتورش به سمت چای خانه رفت تا کمی دود وارد کله خالی شده‌اش بکند و نفسی تازه کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are

پاسخ به: اتــاق بــازی قـلعه هـاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 15 اردیبهشت 1403 23:22
نمایش جزئیات
آفلاین
با اجازه، اومدم که بعنوان نماینده هافلپاف این رو بدم خدمتتون و برم.


"طبق روال هر روز صبح، با اولین پرتوی خورشید که از پشت کوه‌ها بیرون زد، چشمانش را باز کرد. اهمیت زیادی برای سحرخیزی قائل بود. هر چه باشد، برای کارهای بسیاری که در طول روز باید انجام می‌داد، حتی اگر اصلا نمی‌خوابید هم باز وقت کم می‌آورد!

کارهای روزانه‌اش را شروع کرد. آشپز ماهری بود و خانه‌ی گرم و نرمش بویی شبیه به بوی امنیت می‌داد.

- هی! بیدار شین دیگه. ده دقیقه‌ از طلوع گذشته و شماها هنوز خوابین! خجالت نمی‌کشین؟

در پس این فریادهای به ظاهر خشمگینانه‌اش، مهر و محبتی بی‌نهایت نهفته بود. کسی نمی‌توانست منکر عشق و علاقه‌ای که در وجودش فوران می‌کرد، بشود.

جد اندر جد گریفیندوری بودند و جوش و خروش گودریک کبیر در تک تک سلول‌هایش نمایان بود. موهای انبوهش را با چوبدستی بالای سرش جمع کرد و درحالیکه آوازی را زیرلب می‌خواند، رفت تا بصورت حضوری اعضای خانه را بیدار کند."

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اتــاق بــازی قـلعه هـاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 15 اردیبهشت 1403 20:32
نمایش جزئیات
آفلاین
به عنوان نماینده ریونکلاو امیدوارم برای ثانیه هم که شده طی این گیم بهتون خوش بگذره!

_____________


پا به پای ریموس لوپین قدم بر می‌داشت.
هر دو در یکی از شلوغ ترین خیابان های شهر به سر می بردند. باید سر ساعت هشت شب به جلسه ای که در خانه دوازده گریمولد بود ، می رسیدند. با اینکه می‌توانستند تا رو به روی در خانه تلپورت کنند اما ترجیح داده بودند که پیاده راه را طی کنند.

- شب سردیه! امیدوارم مالی دست کم یه قهوه ای چیزی درست کرده باشه.
جمله اش را تمام کرد و به آدم هایی که از کنارش می گذشتند نگاه کرد. در ظاهر شبیه به هریک از آنها بود ولی در باطن زمین تا آسمان با آنها فرق داشت. نفس عمیقی کشید و سرش را پایین انداخت. سوز سرما بر پوست سفیدش میخورد ولی کاری از دستش بر نمی آمد.
همین چند پیش بود ترتیب یکی از مرگخواران لرد سیاه را در همچین هوایی داد بود اما در این مورد به کسی چیزی نگفته بود. چند باری در ملع عام به او هشدار داده بود که از او و هم قطارانش خوشش نمی آید ولی آن مرگخوار مذکور زیاد این هشدار ها را جدی نگرفته بود. نگاهش به فردی بی جانی که در گوشه از خیابان کز کرده بود، افتاد. خاطره ای خیلی سریع از مغزش عبور کرد و همانند فیلمی کوتاه جلوی چشمانش پدیدار شد.

- یادته ؟ من و سیروس کنار یکی از همین خیابون ها تن بی جونت رو پیدا کردیم. پسر کی فکرش‌ رو میکرد تو عضو محفل بشی؟! معلومه هیچکس.

همزمان با ریموس خندید و پشت به پشت او به سمت قرارگاه محفل راه را در پیش گرفت.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتــاق بــازی قـلعه هـاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 15 اردیبهشت 1403 20:23
نمایش جزئیات
آفلاین
نماینده گریفیندور هستیم. خوش بگذره به همگی.


شهر لندن هنوز تو اوج جنب و جوش خودش قرار داشت. با اینکه آسمون قرارنبود تاریک تر از اینی که هست باشه و ماه هم قرار نبود بالاتر از جایگاهی که الان هست قرار بگیره؛ ملت غرق گشت و گذار در شهر و لذت بردن از نسیم خنک شبانه بودند.

مطمئنا لذت بردن از شب فقط مختص ماگل ها نبود و جادوگران نیز بطور مخفیانه در دل ماگل ها برای خود برنامه هایی دارند.
یکی از این برنامه ها شامل یک تئاتر بزرگی که در دل لندن قرار داشت میشد. ملت با هر ریخت و قیافه ای از در ورودی وارد آن میشدند. بعضا کت شلوار پوش و مجلسی. بعضا هم... مانند شخصی که تازه موتورش رو توی قسمت پارک ماشین های افراد معلول پارک کرد و با کت چرمی و موهای نسبتا بلند مشکی که داشت پیاده شد. دستی به ریش خود کشید و لوگوی گروه گریفیندور روی سینه کتش رو مرتب کرد و جان ویک وارانه به سمت تئاتر راه افتاد.
ساعتی که روی برج لندن بود به خوبی نشون میداد که چقدر دیروقته. دیروقت برای کسانی که سن مناسبی ندارند و والدین آنها حتما تاکید بر خونه بودن قبل از غروب آفتاب رو دارند. اما مشخصا بعضی از این افراد با شعار سن فقط یک عدده و فلفل نبین چه ریزه درحال گشت گذار در سطح لندن بودند.
همگی این افراد، از همه قشر جامعه جادوگری، چه مرگخوار و چه محفلی، چه پیر و جوون، چه کت شلوار قرمز یا کت چرمی پوش، چه ماشین لوکس سوار چه اسنپ سوار یا حتی اسب و خر و قاطر و تسترال سوار و... درحال رفتن به این تئاتر عجیب و هیجانی بودند.

داخل تئاتر پر از شلوغی بود. ولی ملت جادوگران با فرهنگ تر از این بودند که از سر و کول و گوش و دهن و بینی و شکم هم دیگه بالا برن تا بهترین جا رو برای خودشون تصاحب کنند. ملت از قبل جای مد نظرشون رو رزرو کرده بودند. بلاخره سال 2024 بود و فرهنگ رزرواسیون اینترنتی به جادوگران نیز سرایت کرده بود. هرچند جادوگران نیاز به اینترنت و وای فای و وای وای نداشتن بلکه با خوندن وردی و تکان دادن چوب دستی شان میز مورد علاقه در رستوران مورد علاقه رزرو میشد.

درست مثل شخصی که با سر کچل و دماغی که عمل کرده و هنوز جاش پر نشده، با ردایی سیاه که معلوم نیست چند تا هورکراکس توی جیباش چپونده و ماری که دور گردنش پیچیده در حال رفتن مسیری که روی تابلوی ورودی آن علامت VIP به چشم میخورد بود.
در طرفی افرادی مانند یک شخص پیری که بلندی ریشاش باعث میشد روی زمین کشیده بشه و از اونجایی که شخصی پر از انرژی مثبت، عشق، خاکی، دلی صاف و ساده و صادق بود. درحال رفتن به قسمت ارزون تر سالن یعنی اخرین ردیف های سالن بود. خودش هم میدونست از اون فاصله چیزی مشخص نمیشه ولی بهرحال، مهم عشق ورزیدن و نماد خاکی بودن بود.
حتی شخصی که بخاطر قد و قوارش خیلی سوسکی وارانه از لا به لای ردای ملت به سرعت رد میشد و سعی داشت همزمان با اینکه زیر پای ملت له نشه، خودشو به قسمت نمایش برسونه.

ساعت برای افراد درون تئاتر به تندی سپری میشد. ملت درحال نشستن روی صندلی های خودشون بودند. در یکی از ردیف های این سالن بانوی میان سالی بود که با چهره عجیب ولی مهربان نشسته بود. اما مهم خود شخص او نبود. مهم صندلی خالی کنارش بود که هنوز خالی بود ولی اهمیت بسیار زیادی برای ما داشت.
کل صندلی های آن ردیف پر بود اما حتی برای خود اون خانم میانسال نیز سوال شده بود که صاحب اون صندلی کجا میتونه باشه.

- درود به همگی.

صدایی بلند توجه همه رو به خودش جلب کرد. بلاخره نمایش درحال شروع شدن بود. شخصی با لبخندی عجیب و غریب روی استیج حاضر شده بود. کاملا مشخص بود که او برای اینکار بدنیا اومده. برای روی صحنه رفتن و سرگرم کردن ملت. انرژی پایان ناپذیری درون وی مشخص بود. با لبخندی که زده بود، عصایی که در دست داشت و مدل کت شلوار و حتی گوش های خاصی که داشت دقیقا همین حس رو برای بینندگان منتقل میکرد.

- امروز مفتخرم تا قدردان تک تک شما باشم که افتخار دادین و مارو توی این تئاتر همراهی کردین. امید وارم نمایشی که توی این شب خاص، فقط برای شما تدارک دیدیم سرگرم کننده باشه. بلاخره دنیا چیه جز یک استیج برای سرگرم شدن و لذت بردن از اون؟.

حضار همگی برای گوینده صدای رادیویی دست زدند و حتی بعضی ها عربده کشی هم کردند!

- خانم؟ خانم؟ ببشین با شمام. خانم؟ الوووو! عووووی! کثافط بیریخت بدگواره ننه قندی با توعم!

خانمی که کنار صندلی خالی نشسته بود با شنیدن صدا سرش رو پایین اورد و متوجه حضور شخص کوچک اندامی شد و خوشبختانه اجازه نداد ادامه حرف های او به جاهای باریک کشیده بشه.
- اوه بانوی جوان. متوجه حضورتون نشدم. آخه شما... یکم...کوچولو؟... بهرحال، میتونم کمکتون کنم؟
- میشه بهم کمک کنید بشینم؟
- اوه البته!.. عامممممم، اون چیه دیگه دستته؟ شیشه ی انگوری چیزیه؟
- چی؟... این؟ نه نه! شیشه ی خونه.
- شیشه ی خون؟! اومممم... میتونم بپرسم از کجا آوردی؟
- مال خودم که نیست. مال یکی از دوستام، آستریکسه. اون خون آشامه اخه. بین خودمون بمونه، بعضی وقت ها با شیشه خون هاش بازی میکنم. ولی نمیدونم چرا شیشه ها خود به خود میوفتن زمین و میشکنن. اصلا هم تقصیر من نیست ولی آستریکس همیشه منو دعوا میکنه.
- اوه، شما توی هاگوارتزین؟ عجیبه!
- اره بابا. اولش نمیزاشتنم ولی من، منم. یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت. البته هنوز نمیزارن مثل بقیه جادو بازی کنم با چوبدستی.

نور ها خاموش شد! نمایش شروع شد و یک سری چراغ های خاص با زاویه ای دقیق به روی صحنه قرار گرفتند. چند نفر مرد و زن با لباس هایی جالب و رنگی به روی صحنه آمدند و با درحالی که سوار جاروی پرنده ی خود بودند مشغول پرواز و اجرای نمایشی بی نظیر شدند. همزمان با پرواز کردن از انتهای دم جارو نوری عجیب و خارق العاده خارج میشد که در کنار پرواز بقیه جارو ها و رقص آنها صحنه زیبایی رو خلق میکرد.

- واهاهاهاهاییی! چه باحاله.
- میبینم که خیلی خوشتون اومده.
- اره خب. من همیشه دوست داشتم سوار یکی از اینا بشم. ولی خب... میدونید... هرچند یکی از کوچیک هاشو برای خودم دارم. یروزی هم سوار این بزرگا میشم.

نمایش به اجرای خودش ادامه میداد و هر بار یک صحنه جدید و یک نمایش جدید اجرا میشد و لابه لای هر نمایشی، یک شخص کت شلوار قرمزی با حس و علاقه کامل و صدای رادیویی برای مدت کوتاهی سخنرانی میکرد.
همه حضار مشغول دست زدن و لذت بردن از نمایش بودند. البته نه همه! اشخاصی که پشت سر این شخص نشسته بودند با شیطونی هایی که او میکرد بطور کامل کفری شده بودند. ولی حتی برای اونهاهم مشخص شده بود شیطونی و شلوغی عضو جدایی ناپذیر این شخص بود.

ساعاتی بعد!

بلاخره نمایش تموم شد و ملت مشغول ترک سالن شدند. خانم میان سال که مشغول جمع کردن وسایل خود بود حتی نفهمید که کی صندلی کناریش خالی شده.
تنها چیزی که تدنست در ثانیه های آخر ببینه گم شدن شخصی لا به لای پاهای ملت بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستریکس در 1403/2/15 22:25:54
دلیل: اصلاح چند اشتباه نگارشی کوچیک.
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: اتــاق بــازی قـلعه هـاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 15 اردیبهشت 1403 20:11
نمایش جزئیات
آفلاین
درود بر اهالی جادوگران و طرفداران بازی!
نماینده‌ی اسلیترین هستم و بی‌معطلی می‌رم سراغ معرفی:

نقل قول:
مثل همیشه با طمانینه و آرامش، جوری که انگار هیچ‌چیز و هیچ‌کس برایش مهم نیست، با پشتی صاف و گردنی صاف‌تر در راهروهای عمارت ریدل پیش رفت تا به اتاق ساده‌ش رسید. قبل از آن‌که بتواند در اتاقش را باز کند، دوریا با دستانی که جلوی سینه‌اش ضربدری بود و لبخندی مرموز بر لب صدایش زد.

-معجون خوشمزه بود؟
-نمی‌دانم.

در اتاق را گشود و وارد آن شد. با بسته شدن در، از خاطرش رفته بود که حتی لحظه‌ای پیش با کسی سخن گفته است. پرتویی از نور خورشید از بین پرده‌های آبی با دوردوزی نقره‌ای، روی دفتر نقاشی که روی میز بود افتاده بود. به امید اینکه حشره‌ای له شده را زیر دفتر نقاشی بیابد آن را برداشت اما زیر آن هیچ چیز نبود. یکی از همین روزها آرزویش به حقیقت می‌پیوست و حشره‌ی مذکور را از این دار فانی به دیار باقی می‌فرستاد.


همگی موفق باشید و امیدوارم بهتون خوش بگذره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids