جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

41 کاربر(ها) آنلاین هستند (31 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
41 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 14 فروردین 1396 00:48
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره هشت8

دامبلدر و شمشیرش.

دامبلدر طی زمانی که مدرسه رو مدیریت میکرد دو دوست خیلی خوب داشت که همیشه در کنارش بودند و به اون خیانت نمیکردند این دو دوست مثل اسنیپ نیستند که به دامبلدر خیانت کنند.
یکی از دوستای خوب دامبلدر شمشیرش بود.!
هر وقت دامبلدر گیر می افتاد نجاتش میداد حتی این شمشیر موقعی که هری پاتر با جوانی ولدمرت میجنگید و نزدیک بود بمیره یه دفه شمشیر اومد به کمک هری و اونو نجات داد و با ارزش ترین چیزی که دامبلدر داشت همین...

شمشیرش بود که میومد کمکش.
یکی دیگه از دوستای خوب دامبلدر ققنوسش بود که همیشه زخم های دامبلدر رو درمان میکرد.
و وقتی که هری پاتر زخمی شد با اشک ریختن درمانش کرد.
وقتی دامبلدر و هری ودوستاش انقد خوبن چه قدر...
ولدمرت بد بوده که جوابای خوبی ولدمرت رو اینطوری داد.
مممنون.

درود بر تو فرزند.

شما باید یک نمایشنامه مینوشتی در مورد دامبلدوری که داره با شمشیر گریفیندور یه نامه باز میکنه. خیلی جای خلاقیت داشت ها تا اینکه بخوای ربطش بدی به ققنوس و نجات هری و خیانت اسنیپ که اصلا خیانت نکرده بود. من ازت میخوام که بری وقت بیشتری بذاری، خلاقیت بیشتری (نه خیلی زیاد حتی. در حد یکم بیشتر که مربوط به تصویر بنویسی یه چیزی) به خرج بدی و بعد برگردی اینجا. اگر حس کردی این تصویر برات سخته، میتونی تصاویر دیگه رو هم امتحان کنی.
موفق باشی.

فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/1/14 1:31:33
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/1/14 1:31:54
گریفیندر پادشاه اسلایترین
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 13 فروردین 1396 23:49
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس سوم
**************
-....بچه های پررو و مسخره!


تند تند قدم میزدم و صدای پام توی راهرو میپیچید.میخواستم به دفتر مینروا مکگونگال برم و گزارشی از گریفیندوریارو بدم البته خوشحال میشدم خودم اینکارو بکنم . داشتم به سمت دفترش میرفتم که یه در قهوه ای شاه بلوطی با طرح کنده کاری شده گل های سوسن سفید( Lily) رو دیدم و بی اختیار به سمتش رفتم. درو باز کردم و توی تایکی دل خراش اتاق بزرگ یه آینه قدی دیدم که کمی از سرش با پارچه ای مشکی پوشیده شده بود. میدونستم که اون آینه نفاق انگیزه...خیلیا حتی دامبلدورم بهم گفته بودن ولی وسوه شده بودم و میخواستم ببینم چی توش میبینم! میدونستم چی میبینم آره میدونستم...
پارچه رو کنار زدم و حس عجیبی تمام وجودمو گرفت.قلبم درد گرفت دردی از روی...از روی عشق! محو آینه بودم و چیزی که توش میدیدم یه تصویر بود از من و لیلی که دقیقا کنارم ایستاده بود و با موهای قرمز رنگش بهم لبخند میزد و دستامو گرفته بود. یاد خاطراتم با لیلی افتادم و تک تک چیزای که از زندگیش بهم میگفت! از روزای خوبی که باهم داشتیم و یاد اون جیمز پاتر عوضی افتادم.کسی که لیلی منو ازم گرفت و کسی که نذاشت هری بچه من باشه....افکارمو از سرم بیرون کردم و پارچه رو کامل روی آینه و تصویر لیلی که کم کم داشت محو میشد کشیدم و با قدم های تند و محکم به بیرون از اتاق رفتم . سرم پر بود از حرف...حرفایی که داشتم با خودم میزدم :
- چرا ذهن خودتو با این چرندیات پر میکنی سوروس! لیلی رفته اون رفته و از هر صورت حساب کنی بازم اون رفته حتی دیگه نمیتونی ببینیش احمق.

بعد از گفتن این جمله، نفس عمیقی کشیدم، بغضمو به آرومی شکوندم و حس کردم بدن سرد لیلی دوباره در آغوشمه...
و با قلب پر از دردم و قطره اشکی که داشت با گونم بازی میکرد از اون اتاق و اتفاقاتش دور و دورتر شدم...!

سوژه جالبی بود.
این حالت اول شخص نوشتن و همزمان جدی بودنش، باعث شد من خودم خیلی با اسنیپ همدردی کنم و قشنگ حس و حال صحنه رو متوجه بشم.
امیدوارم که حالت سوم شخص نوشتنت هم به همین خوبی باشه. و مطمئنم که با ورود به ایفای نقش، خیلی قوی تر از این هم خواهی شد.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/1/13 23:55:10
از استاد خویش یاد گرفتیم همواره عقل بر شمشیر پیروز است :'O
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 11 فروردین 1396 00:42
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره چهار
..................................
مثل همیشه آروم و خونگرم دختری زیبا از خانواده ای اصیل به نام جینی ویزلی بود.شاید خیلی ها به دلیل تهی دست بودنش او را به تمسخر میگرفتند اما او دوستان زیادی هم داشت و عضو گروه گریفیندور نیز بود.

یک روز او خیلی با متانت به سمت کتابخانه رفت.روی یک صندلی نشست.شخصی که روی صندلی جلویی او نشسته بود, پسری بود به نام هری پاتر......
اسلیترینی ها مخصوصا پسری خودخواه از یک خانواده اصیل به نام دراکو مالفوی او را به تمسخر گرفتند.

-نگاش کن یه دختر ژولیده از یه خانواده مثلا اصیل!
-اون عابروی هرچی اصیل زاده هست رو برده.
-درسته!
-بیاید یکم باهاش حال کنیم
-من که پایم

دراکو پیش قدم میشود.او زیر لب وردی می خواند تا کتاب جینی به پرواز در آید....
در کمال تعجب هیچ یک از ورد های گروه اسلیترین عمل نمیکنه!
دراکو نگاهی به اطرافش می اندازد.
_اونجا رو نگاه کنید!
-بازم اون پسره مزاحمه

و اون پسر همون هری پاتر دوست صمیمی جینی بود.
دراکو عصبی میشود.جلو می آید و میگوید:هی پاتر!بازم تو
دراکو یک ورد زیر لب می خواند و یک مار کبری از چوب او بیرون می آید......
هری چوب دستی را کنار گذاشته و در کمال تعجب.......
اسخاساسی یا.......اسخاساسی
مار به عقب رانده میشود....
ناگهان پروفسور اسنیپ ظاهر میشود.با یک حرکت مار را نابود میکند.
همه به هری نگاه میردند.پروفسور همه را متفرق می کند و از گروه اسلیترین 20 امتیاز کم میکند.

آخرش یکم نامفهوم شده بود. کی مار رو به عقب راند دقیقا؟ هری؟ و اون "اسخاسی" چی بود؟ طلسم بود؟ طلسم ها هم مثل دیالوگ ها هستن و فرقی ندارن. و اینکه از اینتر استفاده کردی خیلی کار زیبایی بود. آفرین!
نکته بعدی اینکه ما "............" نداریم. همون سه نقطه کفایت میکنه!
آخر جملاتت هم نقطه یا علامت تعجب بذار برحسب وضعیت. چون شکلک هیچوقت جای نقطه رو نمیگیره.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/1/11 1:20:54
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 11 فروردین 1396 00:09
نمایش جزئیات
آفلاین

عکس شماره 7



- بگو ببینم چی میدونی؟
سوروس در حالی که زیر چشمی به انواع ابزار و وسایل برنده، سوراخ کننده و سوزاننده ی شکنجه ی روی میز نگه می کرد، با خونسردی دستکش های چرم مشکی اش می پوشید.
هری در آن سوی اتاق غرق در عرقی که از ترس و اضطرب می ریخت، روی صندلی میخکوب شده بود.
- پروفسور چی رو باید بدونم؟ مـ مـ من نمی دونم چی باید بدونم.
- خودتو به اون راه نزن پسره ی بزدل ... مثل پدرت ترسویی اما حداقل راستگو بش ت استخوان های لیلی در قبرش نلرزن.
همین که با نوک انگشتش تک تک وسایل روی میز رو لمس میکرد روی یک چاقو مکث کرد و اونو بالا گرفت. نوری کم سو که از تنها چراغ دخمه ی کمابیش تاریک ساطع میشد، بازتابش از تیغه ی چاقو به چشم هری میخورد. هری چشمانش را بست.
با خودش میگفت: بهتر نیست تسلیم بشم؟ از این مرد هر کاری برمیاد.
با فریاد سوروس به خودش آمد.
- میگی یا نه؟
- پروفسور من متوجه نمیشم منظور شما چیه؟ من چه چیزی رو باید بهتون بگم؟
- منو ابله فرض کردی؟ ... خودت خوب منظورو متوجه شدی. زود باش بگو!
- سوروس با قدم های بلند به سمت هری رفت و دقیقا مقابل صورتش ایستاد و خم شد. داد زد: بگو کجا قایمشون کردین؟
- پروفسور من نمیدونم.
سوروس سیلی محکمی به صورت هری نواخت به طوری که جای پنج انگشتش به وضوح روی گونه اش دیده میشد.
- بهت میگم اعتراف کن. دیر یا زود وقتی از مدارس دیگه برای بازدید میان و همه میفهمن. بهتره از الآن بگی! باور کن اگر موقع بازدید ها پیداشون کنم دیگه هیچ وقت نه دست تو، نه دوستات و نه اون بزرگتون بهشون میرسه!
هری در واقع ترسیده بود. خیلی ترسیده بود. اما مصمم بود که تا آخر از خودش مقاومت نشون بده.
- متاسفم پروفسور ... هیچ کمکی نمیتونم بهتون بکنم.
سپس هیچی ندید جز سیاهی.
یک هفته بعد
دامبلدور سرتا پای هری را برانداز کرد. چشاماس کبود و باد کرده که بسته به نظر میرسیدند. خط های نامنظم و نه چندان عمیق روی صورتش و دست گچ گرفته اش نشانه ی این بود که تسلیم زورگویی های اسنیپ نشده بود.
- آفرین پسرم! من بهت افتخار میکنم. نشون دادی که واقعا لیاقت همه ی اینها رو داشتی.
دامبلدور پاکتی را برداشته و به سمت صندقی با حکاکی های بسیار زیبا که زیر میزش قرار داشت رفت. همه این سختی ها فقط بخاطر این صندوق بود. پیرمرد دستی به صندوق کشید.
- هری یادت باشه هیچ کس نباید از این صندوق چیزی بفهمه!
سپس زمزمه وار رو به صندوق گفت: قول میدهیم تا آخرین قطره ی خونمون در نگهداری ات بجنگیم ... برکتت رو از ما نگیر.
سپس با کلیدی قفل آن را باز کرد. تعداد زیادی پلاستیک های نایلون توهم رفته درونش بود.
دامبلدور از هر پلاستیک یک مشت درون پاکت ریخت. پسته، بادوم، فندق ... بادوم هندی هارو شمرد و به تعداد هری و دوستانش سه تا داخل پاکت انداخت و تخمه های ژاپنی رو با سخاوت بخشید.

هری پاکت را گرفته و خرسند از اتاق مدیر مدرسه خارج شد. نگاهی به بادوم هندی ها انداخت.
- من با چه رویی یه دونه بادوم خندی به دوستانم بدم؟
سه تاشونم برداشت و خورد.


اول از همه این رو بگم که سوژت جالب بود. لذت بردم از خوندنش. به خصوص آخرش و دلیل شکنجه هری. اسنیپ انقدر شکم پرست آخه؟
اما نکته ای که میخوام بهت بگم اینه که لطفا از اینتر بیشتر استفاده کن. چیز خوبیه. مثلاً بعد از دیالوگ ها که میخوای بری سر وقت نوشتن توصیفاتت، دو تا اینتر بزن.
نکته دیگه هم این که آخر پستت توصیفاتت از حالت کتابی، تبدیل شده به محاوره. سعی کن نکنی اینکارو. یا کاملا محاوره ای بنویس، یا کاملا کتابی. البته فقط توصیفات منظورمه. به دیالوگ هات اشکالی وارد نیست غیر از همون اینتر زدن بعدش.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/1/11 1:16:44
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 10 فروردین 1396 14:41
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس نه


سیریوس,جیمز وپیتر در راهرو ها قدم میزدند و از کنار اساتید و دانش اموزان میگذشتند.

سیریوس :اه چقدر بعضی روزا کسل کنندست!

جیمز:خوشبین باش امشب بدر کامله.

سیریوس:اوه اصلا حواسم نبود.ایول!ولی تا شب خیلی مونده.بیا یه کاری بکنیم.

جیمز:مثلا چی?

سیریوس:یکم سر به سر زرزروس بزاریم.

جیمز:مگه یادت رفته?به اون اسنیپ دست بزنیم سر و کله ی لیلی اونز پیدا میشه و بعد دوباره باهامون....

سیریوس:باشهباشه.لوسیوس مالفوی چطوره?

پتی گرو:نه....اون یه ارشده!
سیریوس:اصلا یادم نبود.ولی بی شوخی کی اون اسب مو طلایی رو ارشد کرده؟

مک گونگال:اقای بلک,به علت توهین به ارشد های مدرسه بیست امتیاز از گریفندور کسر میشه و امشب برای اجرای مجازات به دفتر من میای.

سیریوس:چی?!پروفسور من اصلا حواسم نبود که شما اینجایید.

مک گونگال:این مشکل تویه.اقای بلک.

مک گونگال رفت و لوپین به سمت این سه نفر امد.

ریموس:چرا گرفته ای پانمدی?

سیریوس داد زد:مجازات میشم امشب,بدر کامل...میفهمی؟

لوپین بلند خندید.

سیریوس:زهر مار!
و چند ناسزا گفت.

ناگهان صدایی از پشت سر سیریوس امد.

اسلاگهورن:اقای بلک با اینکه برای خانواده اصیلی مثل بلک احترام زیادی قایلم به علت استفاده از حرف های نامطلوب بیست امتیاز از گریفندور کم می کنم و مایلم امشب به دفترم بیای تا مجازات بشی,پسرم باید مواظب حرف هات باشی......

اصول اولیه رو بلدی شکر مرلین. ولی هنوز توی سوژه پردازیت اشکال داری که امیدوارم با ورود به ایفای نقش رفع بشه.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Mhap در 1396/1/10 14:46:36
ویرایش شده توسط Mhap در 1396/1/10 15:05:46
ویرایش شده توسط Mhap در 1396/1/10 16:56:35
ویرایش شده توسط Mhap در 1396/1/10 16:58:36
ویرایش شده توسط Mhap در 1396/1/10 17:50:03
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/1/10 18:26:53
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 9 فروردین 1396 13:26
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره شش
...................................................................................
او بین دوراهی بزرگی مانده از یک طرف پدرش و اعتباری از سوی ارباب تاریکی و از طرفی هرماینی و رقابت او با رون.......
نالان به سوی روشویی طبقه پنجم پناه می آورد.
میرتل مثل همیشه نالان ظاهر میشود اما تا چشمش به اشک های دراکو می افتد دست از ناله بر می دارد.
به او خیره میشود سعی دارد پی ببرد......
دراکو متوجه او میشود اشک هایش را پاک میکند.
میرتل گریان: می تونم کمکت کنم؟
-نه من خوبم.
-تا این لحظه کسی توی این طبقه به جز من گریه نکرده بود. و البته به جز یه دختر به نام....
-هرماینی
-درسته!
-نکنه یه نفر به تو گفته از خود راضی هستی؟
-نه اما نکنه به این دلیل از من بدشون میاد؟
-نه.از نظر من تو یکم غرور داری و به همین دلیل در بعضی مواقع تو رو به سمت کار هایی که دوست نداری میکشونه....
ناگهان اشک در چشمان دراکو حلقه میزند با اراده و صدایی رسا میگوید:متشکرم!متشکرم!
دراکو تصمیمش را گرفته.او میخواهد بدون غرور با این مساله مواجه بشه.
رویش را بر میگرداند پشت سر او هرماینی بود.
با دستپاچگی میگوید:آ...آ...تو شنیدی؟؟؟؟؟
هرماینی با آرامش میگوید:غرور اگر به جا باشه خوبه.......
دراکو بسیار خوشحال میشود که ناگهان هرماینی میگوید:مثلا رون که غرور به جایی داره...
او با خنده دور میشود و دراکو نیز میرود.........

جالب بود، هرچند که شخصیت ها یکم از حد خودشون خارج شده بودن.
توصیفاتت یه مقدار حالت تیتر وار داشت که خب این چندان خوب نیست. توصیفات و حتی خود دیالوگ ها باید بتونن احساس و حال و هوای صحنه و شخصیت رو برسونن. اینجا متاسفانه همچین اتفاقی نیفتاده بود.
یه مسئله دیگه هم اینه که علائم نگارشی مثل علامت تعجب، علامت سوال و حتی سه نقطه، به تعداد باشه کافیه. مثلاً یک علامت تعجب و یک علامت سوال کاملا منظور رو میرسونه و تعداد بیشترش دیگه درست نیست. سه نقطه هم همینطوره. بیست تا نقطه بذاری باعث نمیشه مطلب کش دار تر بشه.
با وجود اینها، امیدوارم که بتونی در ایفای نقش، با نقد شدن پیشرفت کنی.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/1/9 17:34:21
raven queen
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 فروردین 1396 16:00
نمایش جزئیات
آفلاین
جینی داشت با داستانی که داشت میخواند اشک میریخت و یاد خودش می افتاد که کسی که دوستش داشت چقدر او را تحقیر میکند و باز هم مثل احمق ها دوستش داشت که صدای پیس پیسی در گوشش شنید.فکر کرد مگس است و محکم به آن زد اما پوستی نرم که بوی گل نسترن میداد را حس کرد.هنوز بخاطر اشک هایی که در چشمانش بود تار میدید.سریع از روی صندلی اش بلند شد و پسری مو سفید را دید.فکر کرد خیالاتی شده و بخاطر این است که تار میبیند و برای همین پسر را بلند کرد و با دستچاگی گفت:
_اوه ببخشید خوبی؟فکر کردم...
وقتی صورتش را دید متوجه شد که اشتباه نکرده بود.او بود.دوباره قلبش مثل یک بمب درحال ترکیدن شده بود و نمیدانست دلیلش برای چیست؟با خودش گفت:
_چرا قلبم نمیفهمه که ازش متنفرم؟ سریع دراکو را ول کرد و گفت:
_کاشکی جاش کبود شه.
و با عصبانیت روی صندلی اش نشست.دراکو بلند خندید که باعث شد مسئول کتابخانه هوش هوش کند.دراکو روی میز نشست و جینی سعی میکرد نگاهش روی کتابش باشد.موهای قرمز جینی را نوازش کرد و گفت:
_دلم برات تنگ شده بود.
جینی او را پس زد.دیدش نوشته های روی کتاب را شناور میدید
_ازت چندشم میشه.
پسر ریز ریز خندید و به سرعت به غم تبدیل شد.گفت:
_میدونی...جدیدا به غیب گویی علاقه مند شدم؛بخاطر تو.توی گوی میدونی چی دیدم؟ جینی مشغول به ورق زدن کتاب شد و با بیخیالی گفت:
_چی دیدی؟
_تو و هری صاحب سه بچه شده بودید.
_چه عالی!
دراکو لبهایش را به لبهای جینی نزدیک کرد و زمزمه کرد.
_چرت نگو.میدونم که تو فقط دوست داری بچه هات از من باشند.
بوی آدامس نعنایی را حس میکرد.سریع از او جدا شد و به گوشه قفس کتابها رفت.
_چیشد؟از وقتی که من با هری دوستم برات ارزشمند شدم؟هرچی هری داره رو باید بگیری آره؟خیلی عوضی هستی!
دراکو از روی میز بلند شد و گفت:
_مگه هری چی داره که بخوام بهش حسودی کنم؟این هری هست که میخواد هرچی ماله منه بگیره!تو اول ماله من بودی و هستی!
_من مال هیچکس جز خودم نیستم!من چرا باید به یه پسر تنها که برده باباشه رو دوست داشته باشم؟
سکوت.جینی زیاده روی کرده بود.حالا نوبت دراکو بود که دعوا را ببرد.
_هری هیچ چیز نداره جز یه مشت دوست بدرد نخور!
_اگه منظورت برادر منه...
_دقیقا منظورم اون داداش بدرد نخور خنگته!
_میدونی چرا ازت متنفرم؟برای اینکه همیشه خانواده من رو مسخره کردی چون خیلی پول ندارند اما چیزی که ما داریم و شما تو خانوادتون ندارید عشقه!چیزی که فقط اسمشو شنیدی.
_خودتو جزو اونا نبر.تو خیلی بهتر از اونایی.
_چون این حقیقته!اونا خانواده منن و من مثل اونا هستم.بلند میخندم،با دست غذا میخورم و لباسای گشاد میپوشم.چیزی که شایسته تو نیست.پس دست از سر من بردار.تو چیزی جز یه ترسو نیستی.
محکم به او زد و از کتابخانه بیرون رفت. دراکو داد زد:
_جینی عزیزم!جینی!
و مسئول کتابخانه دوباره هیس هیس کرد.

حالا شد. منتها یه نکته‌ای رو باز هم رعایت نکردی، اون هم اینکه همیشه با دوتا اینتر، توصیفات رو از دیالوگ‌ها جدا کن که رستگار شوی.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/1/8 19:50:53
Lora:you had a nightmare
Logan:do you have nightmares?
Lora:People hurt me
Logan:mine are different.I hurt people...
LOGAN MOVIE 2017
(XMEN)
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 فروردین 1396 14:50
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس شماره ده
...............................................
هری پس از گرفتن جغدی ک هاگرید برای او خریده بود بسیار خرسند و ذوق زده بود . سپس سوالی در ذهن هری از بین هزاران سوالی ک در ذهنش بود فکرش را درگیر کرد .
-هاگرید توی کتابفروشی فلوریش و بلاتز کتابی دیدم به اسم "سطوح عالی جادوگری برای دفاع در برابر جادوی سیاه".یعنی ولد....ببخشید اسمشو نبر با این جادوی سیاه قدرتش رو گرفته؟
-هری وقتی برسیم هاگوارتز تو چیز های زیادی رو یاد میگیری . این کتاب برای سال شیشم توعه و توش چیز های زیادی رو یاد میگیری . حالا دیگه وقت رو تلف نکن بریم ک چوبدستیت رو بخریم .
وقتی هری و هاگرید به مغازه ی چوبدستی فروشی اولیوندرز رسیدند هری واقعا سر در گم بود ک چه چوبدستی باید بخرد زیرا او هیچ اطلاعی راجع به چوبدستی نداشت . هری وقتی وارد شد قفسه هایی را میدید که تا سقف پر از چوبدستی های مختلف بود . سپس با صدایی لرزان گفت :
_سلام
اقای اولیوندر از ته مغازه با بی حوصلگی گفت :
-باز هم ی سال اولیه دیگه . صبر کن تا بیام
آقای اولیوندر از ته مغازه به اهتسگی آمد و با دیدن هاگرید چهره اش عوض شد .
-هاگرید از دیدنت خیلی خوشحالم اینجا چبکار میکنی ؟ نکنه پروفسور دامبلدور اجازه ی تحصیل دوباره توی هاگوارتز رو بهت داده؟
-نه آقای اولیوندر . اومدیم برای هری چوبدستی بخریم ایشون رو که میشناسین هری پاتر پسر جیمز و لی لی پاتر
_اوه خدای من واقعا از دیدن تو خوشحالم هری و میدونم ک چه چوبدستی برازنده ی توعه . بیا این چوبدستی 23 سانتی از جنس چوب سرو رو امتحان کن .
هر تا چوبدستی رو دستش گرفت آقای الیوندر گفت
- نه باید چوبدستی قدرتمند تری رو برات بیارم . این چوب دستی از جنس چوب خاس و پر ققنوس رو امتحان کن
هری گرمای عجیبی رو پس از اینکه چوبدستی رو دستش گرفت در دستش احساس کرد . اقای اولیوندر با خوشحالی گفت
- این چوبدستی همتای دیگری ندارد و قویترین چوبدستی هست ک تا کنون ساختم حتی این چوبدستی از چوبدستی ولدمورت هم قویتر است . امیدوارم با این چوب دستی کاراهای بزرگی انجام بدی.
سپس هری و هاگرید و هدویگ از مغازه خارج شدند .

در انتهای همه جملاتت علائم نگارشی به کار ببر که خواننده متوجه بشه جمله تموم شده.
و اینکه بعد از دیالوگ هات، وقتی میخوای توصیفی انجام بدی، دوتا اینتر بزن.
سوژه عجیب و جالبی بود. همچین چوبدستی‌هارو به سبک جدیدی فروخت آقای الیوندر، انگار که ماشین میخوان بخرن. کاملاً با امکانات جانبی و شخصی‌سازی. ولی خب اینم یه خلاقیته.
بنابراین تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/1/8 15:08:34
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/1/8 15:09:03
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 7 فروردین 1396 20:04
نمایش جزئیات
آفلاین
‏عكس شماره نه

طبق معمول هر روز، اتل،متل،
توتوله و پيتر قد كوتوله، مشغول چريدن...آخ..! آها، ببخشيد...! چرخيدن در حياط هاگوارتز بودندى كه ناگهان، اتل، گل پسرى رشيد، اصيل زاده و دوست داشتنى را از دور مشاهده نمودندي...!
-آي...آي، واتسيد...نه، واسيديد...اه، نه، واسيتيد !

جيمز با سعي و تلاش بسيار اين جمله را گفتندى و سيريوس دو دستى بر سر خود كوفتندى !
-جيمز، دلبندم، واسيتيد نه وايستيد... مگه سيوروس اسنيپ و ديدي كه باز لكنت گرفتى ؟

ولى ديگر نه جيمزي آنجا باقي مانده بودندي، نه پيتري و نه حتي ريموسي ! چراكه هر سه دوان دوان و پا پيچ خوران، به دنبال تنبان تميزي به داخل قلعه پناه بردندى!
و در اين ميان، يك سيريوس بلك مانده بودندي و يك شاخ شمشاد به نام سيوروس اسنيپ!
-اِه... سلام... چيزه... من...!

ولي حرفش را قورت دادندى و فرار را به قرار ترجيح دادندي ! ولي افسوس كه كمي دير جنبيدندي و طلسم "وايستانَندِه" به پس كله اش خوردندي و به ناگه صحنه تار شدندى و كمى صداى آخ و اوخ به گوش رسيدندي و سپس، اسنيپ، از ميان گرد و غبار بيرون آمدندى.
دختران جيغ و سوت كشيدندى و چندى تاب نياوردندى و غش كردندى.
و در انتها، اسنيپ ، دست در دست دخترى زيبا روى و اصيل زاده از كادر خارج شدندي...!

شما قبلاً شناسه داشتی آیا؟ اگر شناسه داشتی، لطفا یه بلیت ارسال کن و به مدیران ایفای نقش اطلاع بده.
تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/1/8 15:05:19
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 7 فروردین 1396 03:18
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس شماره پنجم کلاه گروهبندی
__________
چندین اسم خوانده شد، کارا هیچ یک را نمیشناخت، او یک مشنگ زاده بود و در جامعه جادوگر ها به دنیا نیامده بود، مشغول فکر بود که آیا میتواند خودش را در این دنیای جدید و نو جا بیندازد؟ استرس زیادی داشت،توق قطار یک چیز هایی راجب گروه ها شنیده بود...
مثلا این که گریفندوری ها شجاع اند، و ریونکلای ها باهوش و درسخوان هستند،میدانست که هافلپافی ها هم همیشه سخت کوشند و اسلیترینی ها سلطه طلب اند و تقریبا به ندرت غیر از اصیل زاده ها کسی در اسلیترین میفتد،بنابرین مطمین بود که به این گروه نمیرود.
به نظر او این تعریف ها خیلی هم درست نبودند چون فقط با نشان دادن یک موبایل به یک گریفندوری سال بالایی حسابی او را ترسانده بودبه نظر او یک آدم شجاع انقدر راحت نمیترسید یا یک ریونکلای را دیده بود که به یک سوال ساده نمیتوانست جواب دهد.
در افکار خود غرق بود تا این که یکهو دید اسمش را صدا میکنند.
"کارا مک کویین"
کف دستانش را که از استرس عرق کرده بود با ردایش خشک کرد و روی صندلی نشست.پروفسور کلاه را روی سرش گذاشت،صدای کلاه را توی سرش میشنید:
"خب خب بذار ببینم آره آره خوبه خوبه تو باهوشی... نه نه به هافلپاف نمیخوری فکر نمیکنم بتونی سخت کار کنی،و بله! تو بلند پرواز و سلطه طلبی... خیلی زیاد! تو شجاعی اما بیشتر از این که روحیه گریفندوری رو در تو ببینم روحیه اسلیترین رو توی تو میبینم دختر جوون! خودشه پس برو به...
اسلیترین!"
او باور نمیکرد که در اسلیترین افتاده او یک مشنگ زاده بود! خیلی عجیب بود که او اسلیترینی شده بسیار شگفت زده و خوشحال بود و از این که کلاه اینقدر واضح روحیات او را میدید تعجب کرده بود...
صدای پروفسور را شنید:
"هی خوبی دختر جون؟ بلند شو نفر بعدی باید بشینه... برو و سر میز اسلیترین بشین بعد از سال ها یه مشنگ زاده توی این گروه داریم!"
کارا از روی خوشحالی و رضایت لبخندی زد و سمت میز اسلیترین رفت تا با دوستان سبز پوشش آشنا شود.

جالب بود.
تایید میشه!

مرحله بعد: گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/1/7 17:43:57

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.