شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
نام: پروفسور تافتی (وی آنقدر پروفسور است که پروفسور بخشی از نام وی حساب میشود.)
گروه: هافلپاف
خصوصیات ظاهری: موهایش قهوهای روشن است و تا شانههایش میرسد. سبیل کمپشتی دارد. گاهی بر چانه ریش پروفسوری میرویاند. وقتی لبخند میزند چشمهایش ریز میشوند. ۱۸۰ سانتیمتر قد دارد. به ظاهرش میرسد. موهایش همیشه مرتب است و آراسته لباس میپوشد. معمولاً توسط دیگران جذاب و خوشتیپ ارزیابی میشود.
خصوصیات اخلاقی: به دنبال دل بردن از دیگران است و با توجه به جذابیتهای ظاهری در این کار موفق است. همواره به شروع یک رابطهی عاطفی مشتاق است. بذلهگو و شوخطبع است. شاید بهنظر نرسد، ولی دل مهربانی دارد. میل زیادی به شیطنت و سر به سر دیگران گذاشتن دارد.
چوب جادو: ۳۰ سانتیمتر طول دارد. از چوب درخت افرا ساخته شده و در مغز آن موی تکشاخ به کار گرفته شده است.
معرفی کوتاه: پروفسور تافتی جادوگر حاذقی است. وی در زمینهی نجوم و ریاضیات جادویی متخصص است و تا کنون کتابهای قابل توجهی از خود به جا گذاشته. وجه رفتاری کودکانهی او در کنار خصوصیات علمیاش شخصیت او را ویژه میکند. وی همچنین جادوگر توانایی هم هست. در دوران تحصیل و در دروس مختلف عمدتاً بالاترین نمرهها را کسب میکرد. پدر و مادرش کارمندان وزارت سحر و جادو بودند و همانند او از نظر علمی در جامعهی جادوگران شناختهشده بهشمار نمیروند. شاید مهمترین نکته دربارهی خانوادهاش آن باشد که برادری دوقلو داشت، که از نظر ظاهری کاملاً مشابه او ولی از نظر اخلاقی بسیار آرام بود. برادرش در ده سالگی درگذشت. پروفسور تافتی هماکنون دوران میانسالی خود را پشت سر میگذارد.
شغل:نویسنده، معلم دفاع در برابر جادوی سیاه در مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز
رنگ مو: بلوند
رنگ چشم: آبی
چوبدستی: چوب درخت آلبالو و رگ قلب اژدها( 9 اینچ)
بوگارت:اسلایتی بندی Slighty bendy
گروه:ریونکلاو
ویژگی های اخلاقی:جادوگر خوب ولی تنبل که به همین دلیل به جای تلاش برای کسب شهرت به تقلب روی آوردم.
ویژگی ظاهری:قد متوسط رو به بلند مو های حالت دار بلوند و لبخند دلنشین و در کل چهره جذاب.
افتخارات:برنده 5 دوره زیباترین لبخند.
خلاصه زندگی: کودکی: گیلدروی لاکهارت که از مادری ساحره و پدری مشنگ زاده شد و دو خواهر بزرگتر داشت، تنها فرزند از سه فرزند پدر و مادرش بود که توانایی جادو کردن داشت.پسرکی باهوش و خوشقیافه که مشخص بود مادرش او را بیشتر از خواهرانش دوست دارد و این حقیقت که اویک جادوگر هم بود باعث شد غرور مانند علفی هرز در وجودش رشد کند. تحصیل: ورود الکهارت جوان به مدرسهی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز به آن اندازه که او و مادرش انتظار داشتند رضایتبخش نبود.در مدرسهای پر از جادوگر که تعداد زیادی از آنها هم از الکهارت زبردستتر بودند، به اوچندان توجه نمیشد.)در حقیقت تصور لاکهارت از ورودش به هاگوارتز دقیقا مخالف تصوری بود که هری پاتر چند دهه بعد قبل از ورود به هاگوارتز داشت. او در ذهن خودش تجسم میکرد که در راهروها قدم میزند و از گوشه و کنار پچپچهای بقیه درباره ی تواناییهای جادویی اش بلند میشود.اما هرگز به ذهنش خطور نکرده بود که همه ی دانشآموزها قبل از ورودشان به مدرسه همین خیالات را درباره ی خودشان دارند.( او در ذهنش خودش را یک قهرمان و نابغهی تمام عیار میدید و فهمیدن اینکه سرشناس نیست، تواناییهایش ویژه نیستند و هیچکس تحت تاثیر موی فرِ طبیعیاش قرار نمیگیردبزرگترین شوک ناخوشایندی بود که به او وارد شد. البته اینطورنبود که لاکهارت هیچ استعدادی نداشته باشد.برعکس، معلمهایش حس میکردند که هوش و تواناییاو از میانگیندانشآموزان بالالتر است و اگر سخت تالش کند میتواند برای خودش کسی شود، حتی اگرنمیتوانست به جاهطلبیهایی که باهمکالسیهایش در میان میگذاشت جامه ی عمل بپوشاند )لاکهارت به هرکسکه به حرفهایش گوش میکرد میگفت که او تا پیش از پایان تحصیلش یک سنگ جادو خواهد ساخت وقصد دارد قبل از آنکه سخت تالش کند تا تبدیل به جوانترین وزیر سحر و جادوی بریتانیا شود، به مقام کاپیتانی تیم کوییدیچ انگلستان برسد و جامجهانی رابالای سر ببرد( پس از هاگوارتز:وقتی که لاکهارت بالاخره از هاگوارتز رفت، معلم های مدرسه نفس راحتی کشیدند.خیلی زود خبر کارهایش از گوشه و کنار رسید و کارهای متهورانهاش او را مشهور و مشهورتر کرد. بسیاری از اساتید سابقش با خود فکر کردند که شاید دربارهی او در اشتباه بوده اند چون لاکهارت با سفر کردن به محل دورافتاده ی زندگیِ چند جانور خطرناک و شوم، از خودش شجاعت و انعطافپذیری نشان داده بود. حقیقت آن بود که لاکهارت سرانجام شغل حقیقی اش را پیدا کرده بود.او هیچوقت جادوگر بدی نبود، فقط یک ساحر تنبل بود،و تصمیم گرفته بود تمامی استعدادهایش را در یک زمینه به کار ببندد: افسون حافظه.با حرفه ای شدن در اجرای این افسون توانست خاطرات تعداد زیادی از جادوگران زبردست و شجاع را دستکاری کند و همین به او اجازه داد که بتواند کارهای دلیرانه ی آنها را به نام خودش تمام کند. هر بار پس از پایان یکی از »ماجراجوییهایش« با کتابی آمادهی چاپ به بریتانیا باز میگشت که در آن شاهکارهای شجاعانه ی »او« با جزئیات فراوان مندرآوردی بازگو شده بود.
جایگزین شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گریبک در 1398/3/12 20:58:13
خصوصیات اخلاقی: شجاع اهل تلاش و کوشش، خیلی کتاب میخونم استاد در درس دفاع در برابر جادوی سیاه ،خلاصه جادوگر قوی هستم.
معرفی کوتاه :من در یک خوانواده اصیل زندگی میکردم. خیلی سخت بود از علایقم چشم پوشی میکردم،تا مثلا خوانواده ام پیش خوانواده های اصیل دیگه سر بلند باشه .تمام خوانواده من اهل اسلیترین بودن ولی من دوست نداشتم مثل اونها باشم ، خوشبختانه کلاه گروهبندی منو به ریونکلاو فرستاد. من دوستانه زیادی داشتم که پدر یا مادرشون ماگل بودن به همین خواطر نمی تونستم بااونها ارتباط برقرار کنم.
ویژگی های ظاهری : مو هاش مشکی بلند که همیشه بهم ریختس . قد متوسط . هروقت ببینیم کتاب دستمه و جزئی از ویژگی های ظاهریم شده .
توضیحات : تنهایی به مدت طولانی تاریکی مطلق و خواندن کتاب های زیاد به مدت زیاد. به گروه و گروهبندی اعتقادی ندارم . به رده بندی هم اعتقادی ندارم چون همیشه تمام تلاشم میکنم و دیگه نتیجه برام مهم نیس که بازم همیشه موفق بودم . ادمه خفنی نیستم ولی باهام خوش میگذره . وقتی کلاه گروه بندی رو گذاشتم چند دیقه باهم درگیری داشتیم تا تونستیم گروهه خوبی رو انتخاب کنیم . گروهی خوبیه و مطمئنم داخلش چون تعداد زیاده بقیه راحت میتونن گروه پیدا کنن و من زیاد درگیر نمیشم .
چرا معرفی شخصیت کوتاهتو اینجا ارسال کردی؟ متن پستتو با اون یکی معرفی شخصیتت که اشتباها تو یه تاپیک دیگه ارسال کرده بودی و کاملتر بود جایگزینش کردم.
ویژگی های ضاهری و اخلاقی: موی بلند تقریبا لخت قد بلند هیکل درشت لاغر چشم های یخی باهوش و شجاع اخل درس و کتاب به بازی علاقه دارم هرروز هم کمی تمرین دفاع در برابر جادوی سیاه میکنم خلاصه اینکه جادوگر قدرتمندی هستم.
خب... اول از همه اینکه اسم شخصیتت سر هم نیست. طبق لیست، برد لی هستش. یعنی "لی" نام خانوادگیه، "برد" هم اسم. یه نکته دیگه اینکه خیلی خیلی کوتاه نوشتی معرفی شخصیتت رو و تقریبا هیچ توضیحی راجع به ویژگی های شخصیتت ندادی. لطفا تو یک پست جدید، کامل ترش کن.
فعلا تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گریبک در 1398/3/11 20:59:10
ویژگی های ظاهری و اخلاقی: پسری با موهای لخت و قهوه ای و دارای چشمانی خرمایی هستم.در هاگوارتز به دلیل هوش و ذکاوتم به گروه ريونکلاو فرستاده شدم و از این انتخاب بسیار خرسند هستم.بسیار کتابخوان هستم و 14 سال سن دارم.
چوبدستی: چوب گردو و ریسه ی اژدها با طول 30 سانتی متر،انعطاف ناپذیر.
جارو: آذرخش
معرفی کوتاه: من در سال 1996 در محله ويلتشاير به دنیا آمده ام.من دورگه هستم. مادرم ساحره و پدرم مشنگ بود.مادرم نیزمانند من به گروه ريونکلاو رفته بود .در ابتداى گروه بندی کلاه تصمیم داشت مرا به گروه هافلپاف بفرستد.اما بخواطر هوشم مرا به این گروه فرستاد.در آخر توانسته ام در مدرسه دانش آموز برتری باشم و برای گروهم امتیاز جمع آوری کنم...
خوش اومدی. تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گریبک در 1398/3/10 20:11:28
شغل:نویسنده، معلم دفاع در برابر جادوی سیاه در مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز
رنگ مو: بلوند
رنگ چشم: آبی
چوبدستی: چوب درخت آلبالو و رگ قلب اژدها( 9 اینچ)
بوگارت:اسلایتی بندی Slighty bendy
گروه:ریونکلاو خلاصه: من ، گیلدروی لاکهارت بزرگ هستم و قطعا همه شما اسم منو در ماجراجویی هام و کشتن غول ها شنیدین. صبر کن ببینم. میدونین همش چاخان بوده؟ اوه ولی من کسی بودم که در تمام اون اتفاقات حضور داشتم و تونستم کتابی با اون جزییات بنویسم. دخترا عاشق منن:) من تو خانواده فقیر متولد شدم و خود ساختم.
ویژگی های اخلاقی و ظاهری: مو های مشکی، چشم های قهوه ای پوست سبزه، نسبتا درشت هیکل خیلی گیجه ولی به جزییات کارهاش دقت میکنه تنبله ولی همیشه کارهاش رو تا اخر انجام میده به ارمان هاش وفاداره و ازشون دفاع میکنه
زندگینامه: پدرم جادوگری ماهری بود ولی عقیده داشت ماگل ها جامعه ی پستی هستند و باید توسط جادوگران اداره بشن؛ همین باعث شد از جامعه جادوگری ترد بشه و مجبور بشه کنار ماگل ها زندگی کنه. در اونجا عاشق یه ماگل میشه و باهاش ازدواج میکنه و در حومه شهر یه مغازه قنادی باز میکنه به خوبی خوشی زندگی میکنه تا اینکه یه روز یه قاتل فراری پیدا میشه و پدر و مادرم رو میکشه. همونجا متوجه شدم که جامعه ی ماگل ها نیازمند سلطه ی جامعه ای برتر (مثل جادوگران) داره.
نام:سالازار اسلاترین تولد:7 جولای(جولای هفتمین ماه میلادیه!) گروه:اسلایترین گروه خونی:اصیل زاده خصوصیات ظاهری:موهای صاف مشکی که به سبز میخورع-پوست سفید و بی روح-چشمای سبز و مارگونه خصوصیات اخلاقی:خعلی آروم و جدی:) شغل:کمک به دوستان و نوشتن برای زندگی و تنهایی های خودم:") محل زندگی:تالار اسرار پاترونوس:مار افعی حمل و نقل:جسم یابی(غیب و ظاهر شدن)یا جارو golden چوبدستی:چوب درخت سرخدار، دندان مار، پر ققنوس/ انعطاف پذیر و 12 اینچ توضیحی از زندگیای پر رمز و راز: من در قصری بزرگ به نام«قلعه مار زبان های شرور»به دنیا اومدم.خونواده من پولدار بودن امه قبل از او روز تولد نحس و لعنتی.....مادرم بخاطر یه بیماری مشنگی مرد و پدرم بخاطر اینکه عاشق مادرم بود، خودکشی کرد.من روز تولد14سالگیم تنها شدم و مردم داخل قصر منو بیرون کردن چون خونوادهای نداشتم.من تمام تلاشمو کردم تا دوست پیدا کنم و انتقاممو از تمام خون لجنی ها بگیرم چون مامانم میتونس زنده بمونه اگه او خون لجنی کمکش میکرد. 2 سال بعد اتفاقی شیرین و عجیب رخ داد که من رو از این رو به اون رو کرد و حس شرارت رو بالا برد!!داشتم تو جنگل راه میرفتم که یه مار دیدم از روی ناراحتی و گشنگی بهش گفتم:"سلام مار جونم!"ماره هم جواب داد:"سلام دوس جونم!"من چشام داش از حدقه میزد بیرون که فهمیدم مارزبانم!!به دوستام گفتم و اونا چون جادوگر بودن(گودریک، هلگا، روونا)خوشحال شدنو منم از اون روز به بعد هر ماری میدیدم باهاش میحرفیدم:) دو سال بعدش تول 17 سالگیمو تو غارم گرفتم(اولین باری بود که خودم جشن میگرفتم!).چون تازه یه باسیلیسک برا خودم پیدا کرده بدم!!! . . . در سن 37 سالگیم، منو دوستانم تصمیم مون رو گرفتیم که یه مدرسه ی جادوگری بسازیم و ساختیم.اسمشو گذاشتیم«مدرسه ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز».4 تا گروه شدیمو بچه های جادوگرو با کلاه گروهبندی تو گروها میزاشتیم!اسم گروهامون فامیلیامون بود:اسلایترین، گریفندور، هافلپاف، ریونکلاو! تو این مدرسه وقتی مردم یه پسرو تو خیابون دیدم ازش خوشم اومد......اسمش"تام ماروولو ریدل"بود....چون مثل من تنها و بی خانمان بود.....بهش قرت مارزبانی دادمو باهاش شروع به گپ و گفت شدم تا پرفسور دامبلدور اومدو اوردش مدرسه.اون افتاد تو گروهه من چون من میخاستم، اما فک نمیکردم تالار اسرار باز کنه و باسیلیسک منو ببینه!بهش اجازه دادمو چن سال بد وقتی هری پاتر فهمید تالارو به قدرت من جینی ویزلی باز کرده......از قدرت مارزبانی که تام بهش داد، در تالارو پیدا کردو با دوستشو لاکهارت وارد اونجا شد.دخترع رو نجات دادو جانپیچ تام(لرد ولدمورت)رو از بین برد.تو لیست از بین بردناش باسیلیسک عزیزم هم بود!!چرا آخع کشتش؟! در کل خعلی از دست این دوتا عصبانیم ولی تو لیسنت آدمای مورد عالقم چون من همه مار زبان ها و آدمای دسچین شدمو دوس دارم! . . آدمای دستچین شدم: لرد ولدمورت، خانوادهی مالفوی(چون به ولدمورت کمک کرد!)، سورس اسنیپ و شاید هری پاتر(چون قرار بود بیاد اسلایترین و مار زبون بود!): )) من عاشق قاب آویز و باسیلیسکم بودم ولی هر دوتارو تام باعث شد تو لیست ازبین بردنای پاتر بیوفته: | . . . حرف عاخرم: اگه خواستی طعم زهر افعی رو بچشی در تالار اسرار به روت بازه!مرگ چیز باحالی باید برای خون لجنی ها باشه!!نه؟!
#مرگ_حق_خون_لجنیاست
الان 28 خرداده آیا؟ فقط به خاطر اصرار و علاقهای که به اسلیترین داری تاییدت میکنم. تایید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1398/3/9 19:40:19
Salazar slytherin is a dark Hogwarts founder Honor to him
چوبدستی: چوبدستی 18 سانتی از چوب درختان گردو و گیلاس ( به صورت تلفیقی ) و از مغز ریسه ی قلب اژدها و پر ققنوس
جارو: نیمبوس 2000
پاترونوس: آهو
علایق: درس دفاع در برابر جادوی سیاه علاقه زیادی دارم و همان جا با هری پاتر آشنا شدم. به مطالعه علاقه زیادی دارم و شاید به خاطر پشتکارم همیشه در کتابخانه هستم.
ویژگی های ظاهری و اخلاقی: قدم بلنده و دماغ کوچیکی دارم. مهربونم و تا جایی که بتونم ناراحت یا عصبانی نمیشوم و خیلی هم شوخی و مزاح میکنم ولی در کل بسیار مهربان و دلسوزم.
زندگی نامه: وقتی یازده سالم بود، نامه هاگوارتز با جغد برام ارسال شده بود. سال دوم سر کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه، با هری پاتر آشنا شدم. در تمام سال های تحصیلم، بسیار مطالعه می کردم و به همین خاطر خیلی توی کتابخونه بودم. به خاطر مطالعاتم تونستم برای هافلپاف بسیار امتیاز آوری کنم و آن را برای سال های بسیار، با کمک دوستانم در صدر گروه بندی قرار بدم. در 18 سالگی، که تحصیلم تمام شد، در وزارتخونه مشغول به کار شدم. به دلیل سخت کوشی و تلاش بسیارم، خیلی زود به مقامات بالاتر دست پیدا کردم.
عه جاستین تو چرا پستت بین بقیه گم شده بود؟ جایگزین شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1398/3/9 19:32:42
هدف، 25 درصد موفقیت، توانایی 15درصد، و انجام دادنش ( تلاش برای بدست آوردنش ) 60 درصد باقیه.