من فقط در دلم داشتم آرزو می کردم. یا احتمالا در سرم.. هفت سالی می شود که عیدها عید نیستند و من دیگر از این عیدهای بی رنگ و بوی خوب خسته شدم. سرم سنگین شده و حالت تهوع گرفته م.. دوباره؟ یاد غیب و ظاهر شدن با دامبلدور بخیر..
در همین حین آقای الف وارد قلمروی من شده بود. یک کاغذ دستش بود. من متفکر هم در بین کاغذهایش دنبال چیزی می گشت. قبل از او سلام کردم و کاغذ را از دستش گرفتم. گذاشتم جایی که باید باشد. یاد چندتا کاغذ دیگرم افتادم که باید آنجا باشد. داشتم در میان کاغذها غرق می شدم، چرخیدم به سمتی که آقای الف دقایقی پیش آنجا بود..نه.. هنوز هم اینجاست و دستش را دراز کرده برای دست دادن.. آه خدایا.. حواسم کجا بود؟
- آخ.. ببخشید ندیدم!
فقط می خندد و صمیمانه دست می دهیم و می رود. باورم نمیشود.. چرا برای من منتظر ماند؟ منی که بیشتر دیگران را ناراحت می کنم تا خوشحال..
***
- واااای.... پروف....
- پروف ها!
فقط چند نفر در دنیا این لقب را برای صدا زدن من استفاده می کنند. فقط چند نفر.. همین چند نفر ولی من می توانم از همین ها هم گاهی دلخور باشم. بین دوست ها زیاد اتفاق می افتد!
- اممم.. سلام بچه ها!
شاید باید صمیمی تر رفتار کنم ولی می دانید برای رفاقت که نیامده م، من و دامبلدور ِمن آمدیم که مشکل را حل کنیم. مشکل حل شود. می رویم، منم رفتن و تنها گذاشتن دیگران را بلدم!
- اوه! پسرجون.. فقط همین؟ ! واقعا تو پروف پیر و خردمند هزار و یک شب اون سایت بودی؟!
نه نبودم! آدم ها همیشه یک جور نیستند این من با آن من های دیگر فرق می کرد، من لجباز غرغروی تیزی کش! این من نیستم. به قول آنیتا ...بماند! باید خودم را کنترل کنم، اینها بهترین های سالهای گذشته ی من بودند. دلخوری ها به جهنم نمی شود با این ها بد تا کرد!
- خب چطوره.. یه دو نقطه دی هم بزنیم تنگش! سلام بچه ها!
هی! بعد از این همه سال ما باز هم می توانیم با هم بخندیم.. البته جای بعضی ها خالی! واقعا خالی..
***
- هی تدی بردار اون لازانیاتو بیار دیگه مردیم!
- اون الان دستش به لازانیا بنده ولی من بهت می گم که درس صوبت کن بوقی!
- بله! ادب و نزاکت هم چیز خوبیه!
- یههه یههه یههه!
جیمز مخلوق به هر دو نفر دهن کجی کرد! خب دلش پیش لازانیا بود.. لازانیایی که شام آخر بود و بعد از آن باید می رفتند به کارهایشان برسند. باید به بقیه هم سری می زدند. همه ی شخصیت های مخلوق مثل این سه نفر بی آزار و مهربان نبودند. باید می رفتند دنبال لرد ولدمورت، مادرش، برادرش، لودو.. تعدادشان خیلی زیاد بود!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



چت نیستی پسر!
ببینم ... تو اصلا به عمرت جدی نوشتی آقای جدی؟!




من یه کتاب دارم که توش ترفندهای مبارزه رو ....
حتما راه دیگه ای هست!