جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  95 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  204 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  217 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  306 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  208 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: شنبه 17 اسفند 1392 22:07
نمایش جزئیات
آفلاین
این سال نکبت لعنتی یک جایی همین اطراف باید تمام شود، چیزی به آخرش نمانده.. این هم می رود مثل باقی منفورهایی که رفتند و دیگر سراغشان را نگرفتیم. فقط خدا کند که عیدش، عید باشد.. نه هر عیدی!

من فقط در دلم داشتم آرزو می کردم. یا احتمالا در سرم.. هفت سالی می شود که عیدها عید نیستند و من دیگر از این عیدهای بی رنگ و بوی خوب خسته شدم. سرم سنگین شده و حالت تهوع گرفته م.. دوباره؟ یاد غیب و ظاهر شدن با دامبلدور بخیر..

در همین حین آقای الف وارد قلمروی من شده بود. یک کاغذ دستش بود. من متفکر هم در بین کاغذهایش دنبال چیزی می گشت. قبل از او سلام کردم و کاغذ را از دستش گرفتم. گذاشتم جایی که باید باشد. یاد چندتا کاغذ دیگرم افتادم که باید آنجا باشد. داشتم در میان کاغذها غرق می شدم، چرخیدم به سمتی که آقای الف دقایقی پیش آنجا بود..نه.. هنوز هم اینجاست و دستش را دراز کرده برای دست دادن.. آه خدایا.. حواسم کجا بود؟

- آخ.. ببخشید ندیدم!

فقط می خندد و صمیمانه دست می دهیم و می رود. باورم نمیشود.. چرا برای من منتظر ماند؟ منی که بیشتر دیگران را ناراحت می کنم تا خوشحال..

***


- واااای.... پروف....
- پروف ها!

فقط چند نفر در دنیا این لقب را برای صدا زدن من استفاده می کنند. فقط چند نفر.. همین چند نفر ولی من می توانم از همین ها هم گاهی دلخور باشم. بین دوست ها زیاد اتفاق می افتد!

- اممم.. سلام بچه ها!

شاید باید صمیمی تر رفتار کنم ولی می دانید برای رفاقت که نیامده م، من و دامبلدور ِمن آمدیم که مشکل را حل کنیم. مشکل حل شود. می رویم، منم رفتن و تنها گذاشتن دیگران را بلدم!

- اوه! پسرجون.. فقط همین؟ ! واقعا تو پروف پیر و خردمند هزار و یک شب اون سایت بودی؟!

نه نبودم! آدم ها همیشه یک جور نیستند این من با آن من های دیگر فرق می کرد، من لجباز غرغروی تیزی کش! این من نیستم. به قول آنیتا ...بماند! باید خودم را کنترل کنم، اینها بهترین های سالهای گذشته ی من بودند. دلخوری ها به جهنم نمی شود با این ها بد تا کرد!

- خب چطوره.. یه دو نقطه دی هم بزنیم تنگش! سلام بچه ها!

هی! بعد از این همه سال ما باز هم می توانیم با هم بخندیم.. البته جای بعضی ها خالی! واقعا خالی..

***


- هی تدی بردار اون لازانیاتو بیار دیگه مردیم!
- اون الان دستش به لازانیا بنده ولی من بهت می گم که درس صوبت کن بوقی!
- بله! ادب و نزاکت هم چیز خوبیه!
- یههه یههه یههه!

جیمز مخلوق به هر دو نفر دهن کجی کرد! خب دلش پیش لازانیا بود.. لازانیایی که شام آخر بود و بعد از آن باید می رفتند به کارهایشان برسند. باید به بقیه هم سری می زدند. همه ی شخصیت های مخلوق مثل این سه نفر بی آزار و مهربان نبودند. باید می رفتند دنبال لرد ولدمورت، مادرش، برادرش، لودو.. تعدادشان خیلی زیاد بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1392/12/17 22:17:59
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: شنبه 17 اسفند 1392 02:54
نمایش جزئیات
آفلاین
گاهی آرزوهای آدم انقدر بزرگ و دست‌نیافتنی می‌شوند و برای برآورده‌شدنشان خیالبافی میکنی که وقتی حقیقتا اتفاق میفتند پاک فراموش میکنی که این بار رویا نیست... این تمرین نیست و همین یک فرصت را داری تا درست عمل کنی ولی امان از مغز که همان لحظه به یادت می‌اورد که وقت مرخصی‌اش رسیده و اختیار همه چیز را به قلبی واگذار میکند که چیزی نمانده از سینه بیرون بپرد و خب قلب‌ها فقط می‌توانند احساسات را کنترل ( یا خارج از کنترل ) کنند و نمی‌دانند چطور اندامت را به حرکت در آورند... در نتیجه زامبی‌وار تلوتلو میخوری به سمت دیوار و ...

بووووم!

- آخ!
- خوبی...بوقی؟
- این دیواره مطمئنم اینورتر بود!

و در حالی که فکم را که در اثر برخورد پایین اومده بود می‌مالیدم، با خنده‌ای که هنوز از هیجان هر از گاهی مثل تیک از گوشه‌ی لبم می‌پرید به مهمان جدیدم نگاه کردم که سر تکان می‌داد و میگفت:

- بالاخره... بالاخره...

با او تکرار کردم، «بالاخره...» ...

تدی، جیمز و جیمز دیگر وسط خونه‌ی من ایستاده بودند و به قول معروف روی من زوم کرده بودند ولی چشمان من فقط یک نفرشان را می‌دید.
حرف‌هایی هست که کلمات در برابرشان حقیرند و هرگز به زبان نمی‌‌آیند ولی به آن معنی نیست که نگفته و نشنیده می‌مانند... این حرف‌ها از ورای سکوت‌ها و نگاه‌ها خود را به مخاطب خاص می‌رسانند و در اعماق وجودش لانه می‌کنند و ریشه می‌دوانند و کم کم رشد می‌کنند و برای همیشه آنجا می‌مانند... و چیزی در وجود من داشت جوانه میزد. باید کاری میکردم، راه آشپزخانه را پیش گرفتم و صدای جیمز دیگر را شنیدم که میگفت:

- کجا؟ ... اومدیم یه دیقه خودتو ببینیم.
- الان میام... الان...

باید کاری میکردم.. چایی... شیرینی... لازانیا حتی... کدوم بچه‌ای لازانیا دوست نداره؟ اما جیمز... پووووف... انقدر غرق در ایفل میشیم که نمی‌بینیم بچه‌ها بزرگ شدن و روی پای خود ایستادند..نمی‌بینیم و اصرار داریم که مثل خانواده‌ی سیمپسون همیشه توی همون سنی که توی ذهنت داری باقی بمونند و هر چقدر جیمز و اوی دیگرش شبیه هم بودند، ( خیلی بیشتر از من و تدی که شاید اخلاقش به خودم رفته بود ولی ظاهرمان... بگذریم!)باز هم پذیرفتن حقیقت دشوار بود.. کی انقدر بزرگ شده بود؟ کمی سردرگم دوباره به نشیمن برگشتم و ...

- خدای من!! چیکار کردین شما؟

هر سه موذیانه می‌خندیدند و در و دیوار را نگاه می‌کردند تا چشمشان به زلزله‌ای که طی یک دقیقه اتفاق افتاده بود نیفتد.. خب ظاهر کمی غلط انداز بود ولی بی‌شک کودک درونشان همسن بودند! .. امان از دست این سه نفر که دامبلدور هم از پسشان بر نمی‌آمد.

- واااای.... پروف....

انقدر همه‌ چیز سریع اتفاق افتاده بود که همه فراموش کرده بودیم که به محضر پروف احضار شده‌ایم... تدی اصلاح کرد:

- پروف‌ها!

و دوباره هیجان همه‌ی وجودم را گرفت... اگر پروف دیگر می‌دانست که چقدر دلتنگ دیدن دوباره‌اش هستم.. اگر فقط می‌دانست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1392/12/17 3:24:07
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1392/12/17 3:35:13
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: شنبه 17 اسفند 1392 00:42
نمایش جزئیات
آفلاین

چوبدستی‌ش را به جدیت به سمت من نشانه رفته بود. نمی‌دانستم بترسم؟ گریه کنم؟ بخندم؟ یاستین گوردر چه می‌گفت؟ " وقتی خالق دید مخلوقش جان گرفته، چه کسی می‌تواند بگوید کدام بیشتر وحشت کرد؟ مخلوق... یا خالق؟ " و من می‌توانسنم یک جواب حسابی به آقای گوردر بدهم. مخلوق چه می‌فهمد از حال خالق؟ مخلوق چقدر باور دارد خالقش را؟ یعنی مثلاً اگر کسی جلوی شما ظاهر شود و بگوید «هی رفیق! من تو رو آفریدم.» در اوج روشنفکری و بی‌اعتقادی، لایکی حواله‌ش می‌کنید و می‌روید پی کارتان.

چشمانم را دوختم به آن چشمان سرد. آدم‌هایی که لبخند می‌زنند، چشمانشان گرم می‌شود، ولی این یکی، هیچ اثری از لبخند در چشمانش نبود. چشمانش مثل چاه بودند. عمیق.. تلخ.. خاموش..!

و فکری به سرم زد:
- تو تشنه‌ی محبتی!

انتظار داشتم پوزخند بزند. یعنی می‌گویم، او، " من " بود دیگر. باید حداقل لبخند ملایمی می‌زد و من را می‌کُشت و می‌رفت پی ِ کارش. ولی.. خودم، خودم را غافلگیر کردم!

- اوه...

چوبدستی‌ش را غلاف نکرد. ولی چیزی در نگاهش شکست. چیزی در وجودش فرو ریخت.. و من.. ناگهان دیدم..

آرام به سمتش رفتم. دستم را با ملایمت روی دستش گذاشتم:
- متأسفم مروپی...

نگاهم کرد. چیزی نگفت. فقط با چشمان غم‌زده، نگاهم کرد. انگار که می‌پرسید.. چرا؟!

و من اندوهش را احساس کردم:
- متأسفم.. اگه.. اگه می‌دونستم قراره.. اگه می‌دونستم زنده‌ای.. یه جور بهتر درستت می‌کردم.. یه جوری که کمتر تنها باشی.. کمتر تلخی و کینه تو دلت باشه و کمتر دنبال محبت باشی..

چشمانش را خواندم. همین که بغض و کینه‌ش سر برآورد، چشمانش را خواندم.

به عقب پریدم، کوله‌پشتی‌م را بین خودم و او حائل کردم. آیا تا به حال در کتاب‌های هری پاتر کسی با کوله‌پشتی...

- آواداکداورا !

زنده بودم!! فعلاً !!

ولی باید هرطور شده از دست این مخلوق خشمگین، می‌زدم به چاک!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 16 اسفند 1392 23:54
نمایش جزئیات
آفلاین
- خیلی خب، خیلی خب! بسه دیگه جیمز. کافیه!
دستشو از روی زنگ در پس کشیدم. نوک انگشتش از فشار کلید، سرخ شده بود.
نگام کرد و پقی زد زیر خنده:
- هیچ چراغی روشن نشد. صداش دراومد!! اینبار درست فشار دادم! این یکی زنگ بود!
نگاش کردم.
شبیه من بود.
خیلی خیلی شبیه به من بود.

فلش بک – 24 ساعت قبل – خوابگاه دانشجویی:


- وان پیس ببینیم؟
من و من می کنه. خرخون عوضی. بهش حسادت می کنم. چطور میتونه انقد خوب بگه ..
- نه!
آه..چطور میتونه انقد خوب بگه "نه"؟..
- باشه پس من یه چرتی میزنم. هستی بیدارم کنی یا آلارم بذارم؟
- نه دارم میرم کتابخونه. تا شب برنمی گردم.
- اون دوتا بز دیگه کجان؟
- برگشتن شهرشون. یادت رفته؟

یادم رفته بود.
چه معرکه! سلطان اتاق بودم امشب..

صدای بسته شدن در.

اینجارو نگاه کن. این پیتزا چند هفته س رو میز مونده؟ بوی کهنگی میاد. پنجره رو باز میکنم. چه هوای گند خوبیه. یاد حرف "بهمن" میفتم..میگفت اسفند خائنه!..راست میگفت!..اسفند ادعای زمستونی بودن داره، تنش ولی بوی بهار میده.

صدای باز شدن در.

برنمیگردم سمت در.
چون کسی در نزد!.. که این یعنی هم اتاقیمه. نیازی نداره دعوت شه داخل. البته ممکنه اون یارو زابلی ترم شیشمیه هم باشه. عادتشه سرشو بندازه پایین بیاد تو. {یه بار وقتی داشتم لباسمو عوض می کردم غافلگیرم کرد.. لعنت بهش!} ولی صبر کن.. امکان نداره هم اتاقی هام انقدر زود برگشته باشن..پس..

برمی گردم و می بینمش.
خودم رو.
خودم رو، ردا پوشیده، شال گردن گریفندور به گردن، یویو به دست.

- برو تو پسر، هوای اینجا واس تو خوب نیست.
"جیمز" اینو گفت و یه چیزی رو {قسم می خورم که دم نهنگ بود!} که از جیب رداش زده بود بیرون، دوباره چپوند تو.
- خیلی خب، بزن بریم!

دهنم خشک شده. چقدر تشنه م..چشمام ثابت میمونه روی بطری خالی نوشابه ی پپسی خانواده که قرار بود آخرین کسی که ازش خورد، دوباره پر آبش کنه و بذارتش تو یخچال. فحش میدم زیرلب.

- تدی اگه اینجا بود بهت میگفت.. درست صوبت کن!!
داره اداشو درمیاره.
داره ادای تدی رو درمیاره.

- بزن بریم دیگه!..
- کجــ...کجـــا؟..
یویوشو سریعتر تکون میده. اخم می کنه. با دست چپ موهاشو به هم میریزه. منم همین کارو میکنم.
- اول میریم پیش تدی اینا!
- تدی...اینا؟!
- اه، چه "دیگر" ِ خنگی هستی!..تدی و تدی دیگر دیگه!! ضمنا..اونجا..خب..تدی بم گفته که دیگرش یکمی..مم..من اگه جای تو بودم اون شلوارکو عوضش می کردم!

ســـ...ـــ...رده..
اسفند به زمستون برگشته انگار.

پایان فلش بک

برای اولین بار طی 24 ساعت گذشته، چشم از جیمز برداشتم. نگام از چشمای میشی جیمز، سر خورد روی دستگیره ی دری که داشت باز می شد.
یک قدم رفتم عقب. مطمئن نبودم که..

- جیمز!
تدی بود!.. با موهای فیروزه ای و دم!..منظورش من نبودم. خم شد و موهای جیمز رو به هم ریخت.
اما..خدای من..درست پشت تدی وایساده بود..
تدی ِ دیگر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1392/12/17 0:00:39
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1392/12/17 0:09:09
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1392/12/17 0:52:25
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 12 اسفند 1392 08:48
نمایش جزئیات
آفلاین

یه نگاه به اون یکی " من " انداختم. اون یکی من ـی که نماد تمام چیزای منفور واسه من بود. عشوه‌گر، سطحی و ظاهربین، بانو!! ، ملایم و ظریف، پر از تلخی نسبت به همه‌ی دنیا...

دفعه‌ی دیگه در تلاش برای دوست داشتن و فهمیدن خصوصیاتی که ازشون متنفرم، اونا رو تبدیل به یه شخصیت نمی‌کنم... قــــــــــــول می‌دم...!

- عسلم، ما ذهن بسیار بازی در برابر تمام مزخرفات عالم هستی داریم. فقط کافیه تمام حرفای بی‌معنی‌تون رو ثابت کنین.

لبخند زد. چندشم شد. اَیییی!! خیله خب... باید یه چیزی بهش می‌گفتم که فقط من می‌دونستم...
-______________________________-

چهارزانو و با پشت خم شده، توی زیرشیروونی قایم شده بودیم. از آخرین باری که خرابکاری کرده بودم و یه جایی قایم شدم، خیلی می‌گذشت.

به اون دو تا وروجکی که جلوم نشسته بودن خیره شدم. این نمی‌تونه واقعیت داشته باشه، نه؟ بیا برگردیم خونه. بیا درگیرش نشیم. بیا برگردیم سر تصحیح ورقه‌ها... بیا یه بارم که شُده عین یه آدم عاقل و بالغ رفتار کنیم...

آهی کشیدم. معلوم بود که این دو تا بچه یه گَند اساسی به تمام قوانین فیزیکی و عقلانی زدن.
- خیله خب. اول بگید این گندو کی بالا آورده؟!

دو تا دست ِ کوچولو، یکی بعد از اون یکی رفت بالا. به تدی چشم‌غره‌ای رفتم. من این بچه رو بزرگ کردم، من اینو ساختم! معلومه که خرابکاری اصلی مال جیمزه! اون گرگ فیروزه‌ای هم پشتشو خالی نکرده. دوباره آه کشیدم. چشامو بستم تا بتونم تمرکز کنم. مثل وقتایی که یه سؤال ناجور می‌پرسن تو آزمایشگاه. یا بدتر... وقتایی که مونتی، پرده‌ها رو نخ‌کش می‌کنه و من باید یه جوری خرابکاری‌شو جمع کنم!
- از اول همه چیو برام تعریف کنین!

جیمز با یه حالت مغرور و مفتخر، زودتر از تدی جیغ زد:
- ایده‌ی اصلی‌ش از من بود!

با حالتی حق به جانب، منفجر شدم:
- می‌دونستم!!

که باعث شد پسرک بپره عقب و سرش بخوره به سقف کوتاه شیروونی:
- اوی. خیله‌خب حالا چرا هوار می‌کشی؟!

نمی‌دونستم بخندم یا گریه کنم. فقط با دست اشاره کردم که ادامه بدن.

- من یه کتاب مشنگی خوندم...
- دو تا کتاب مشنگی خوندیم...
- یکی‌ش مال یه پروفسور پیر ریشو بود...
- مثل این بود که پروف بره یه سلمونی ناجور، موهاشو کوتاه کنه. اسمش...
- آنی شرلی... نه... " ل " نداشت. آنی شتین؟
- انیشتین بود بابا!
- در مورد جهان‌های موازی...
- و تو اون یکی کتابه، نیروی اهریمنی‌ش، که تدی می‌گفت منو یاد ولدک می‌ندازه...
- خودتم موافق بودی!
- اول تو گفتی!!
- ولی توام...
- باشه بابا. تو اون کتابه، یه جورایی مرز بین دنیاها رو بُریده بودن! جادوگرا رفته بودن دیدن مشنگا...
- خب ما فکر کردیم...
- ولی خیلیای دیگه هم به سمت این دنیا کشیده شدن...
- حداقل سه نفر توی خونه‌ی ریدل‌ها فرود اومدن...
- آخه تدی یه کُنتور روی پنجره گذاشته که بدونیم چند نفر از اون گذشتن و بعدش کجا رفتن...

صدای بلند سالخورده‌ی عصبانی‌ای، سه‌تایی‌مون رو از جا پروند و سر هر سه‌تامون خورد به سقف.
- تدی ریموس لوپین! جیمز سیریوس پاتر! همین الآن خودتونو نشون بدید!

جیمز و تدی یه نگاهی رد و بدل کردن. جیمز زیرلبی گفت:
- بیچاره شدیم. تازه هنوز " من " ِ مشنگ رو ندیده.

قلبم یه لحظه از حرکت وایساد:
- جیمز؟! جیمز من اینجاست...؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دوستش بدارید که آنچه می‌توانست، انجام داد تا دوستش بدارند...
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 12 اسفند 1392 05:23
نمایش جزئیات
آفلاین
در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد و می تراشد. این درد ها را نمی شود به کسی اظهار کرد؛ چون عموما عادت دارند که این درد های باورنکردنی را جزء اتفاقات و پیش آمد های نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند ... بگذریم، نوشتن از این ها کاری عبث و بیهوده است، شاید آن شب سردی که از فرط سرما با تمام نیرو سرم را به پایین می فشردم، گویی ممکن است که کاملا در آن فرو رود و سرما به صورتم نرسد باورپذیرتر باشد!

پس از اتمام کارم سعی کردم با فندک اندکی خودم را گرم کنم اما بیهوده بود و فقط نزدیک بود ریش هایم کز بخورد! آن را در جیب سویشرتم گذاشتم و با حداکثر سرعتی که می توانستم بدون ایجاد سر و صدای اضافه گام بردارم پشت بام را ترک کردم، طبق عادت هر شب باید اندکی بیشتر در هوای آزاد می ماندم اما حتا یک لحظه بیشتر هم طاقت سرما را نداشتم.

داخل خانه پاورچین پاورچین به سوی اتاقم رفتم و بعد از بستن در پشت سرم نفس راحتی ...

- Holy...

در مقابلم موجودی قرار داشت با ... نزدیک ترین ظاهری که میتوانم برای توصیفش به کار ببرم دیوانه ساز است، دیوانه سازی که تار و محو بود. دیوانه ساز پشت کوه کتاب های تست لمیده بود و با نگاه پرسشگر و کنجکاو ... حقیقتا پرسشگر و کنجکاو کافی نیست، فضول فقی می تواند توصیف کند ... به من زل زده بود.

- من هیچی نزدم ... به مولا ...

- بیخیال باو! میخوای بگی توهم؟ چت نیستی پسر!

- تو...؟

- لودر!

آن موجود بی قواره در مورد چه صحبت می کرد؟! مغزم قفل کرده بود!

- لودر؟!

- لودو!

- پس چرا من نشناختمت؟ چرا پست های پایین فورا شناختن؟

- خو واسه این که اونا ایفای نقششون قویه! شخصیتشون ساخته و پرداخته اس ... تو حتا تصوری از ظاهر من هم نداری!

- قیاس مع الفارغ! توی لعنتی نه تو فیلم بودی نه تو بازی ها نه تو کتاب دو خط توصیف شدی، شخصیت اون ها ...

- بسه باو! می خوای تا صبح راجع به شخصیت پردازی گپ بزنیم؟ جذاب ترین چیزیه که به ذهنت میرسه؟

گپ؟ با لودو بگمن؟ آن موجود اصلا دوست داشتنی نبود ... آخرین کسی بود که انتخاب می کردم تا با او گپ بزنم!

- گپ بزنیم؟! نه! گمشو بیرون از اینجا! زود باش!

- چته خو؟ چرا؟

- از شیاد و غیرقابل اعتماد بودنت که بگذریم یه آدم عیاش و فاسد و بیناموسی مثل تو کسی نیست که من تو خونه راش بدم.

از ترس و آدرنالین زیادی که در خونم ترشح شده بود و و ضربان قلبی که رکورد تند زدن گینس را می توانست جا به جا کند که بگذریم، حس عصبانیت و خشم را نیز شدیدا بروز می دادم. اما او انگار نه انگار، کلا نیشخند می زد و در عین خونسردی با تمسخر و ظاهر شوخ پاسخ می داد، و همین نکته ای بود که حرص مرا در می آورد و روی مغزم رژه می رفت.

- من بیناموسم؟ ببین کی داره همچین حرفی میزنه! پسر همه ی اون ها رو تو به من چسبوندی ... من سال ها پیش توی کوییدیچ با ضربه بلاجر خیلی چیزا رو از دست داده بودم! این تویی که همه اش دنبال بیناموسی ای و ساحره باز!

- جدی میگی؟ نه ... نه ... پس چرا من اینجوری نیستم؟ اگه تو هم نیستی پس این بیناموسی از کدوممونه؟

باز هم بحث به مسخره ترین سمت ممکن رفته بود. ذره ای تمرکز نداشتم، کنجکاوی نیز به احساساتم افزوده شده بود و پی هر حرفی را ناخودآگاه می گرفتم.

- مثبت در مثبت که منفی نمی شه! حتما خودت یه مشکلی داری

- دس بردار لامصّب! چرا همه چیزو به مسخره میگیری؟

- من؟! اینم خود تویی که با همه چیز شوخی میکنی!

- نه! من نیستم، من اهل مسخره بازی نیستم ... من حوصله هیچیو ندارم!

- ناموسا گرفتی مارو داداچ؟ ببینم ... تو اصلا به عمرت جدی نوشتی آقای جدی؟!

- هوم ... خوب من همین الان دارم جدی می نویسم!

- آره با این همه شکلک و دیالوگ

- خوب اولش که جدی شروع شد

- اونم که اسکی بود مومن یه نگاهی به پست های پایین بنداز ...

- نکته مشترکی که من می بینم اینه که همه گفتن "آن روز یک روز متفاوت بود و ..." ینی نباید از نصف شب شروع میکردم؟ یا باید میگفتم خعلی خفنزم و شم جادویی دارم؟ یا این که کلیشه ای شروع میکردم؟

- خوب بسه بسه ... شاید الان می خوای بگی خیی متفاوتی؟

- فازت چیه؟ اومدی اینجا که منو ضایع کنی فقط؟ یا کار دیگه ای داری؟ اومدی منو هم ببری؟

آن چنان در بحث های بی ربط و مسخره غرق شده بودم که ترس و خشم را کم کم بهدست فراموشی سپردم، خیلی عادی ... انگار سر کلاس نشسته بودم و راحع به فوتبال دیشب بحث میکردم! اما طرف مقابلم لودو؛ موجودی خیالی که خودم پرورشش داده بودم بود و موضوع بحث سفر به دنیای جادویی!

- نع! تو چه سنمی با این جمع پایین داری؟ یه اکیپ دیگه دارن جمع میشن! جمع دوستانه اس! بعدم تو کنکور داری بچّه وقت سفر نداری، باید بچسبی به درست!

- برو باو! پس برا چی اومدی؟

- خوب اینو من باید از تو بپرسم، چرا اومدی اینجا پست زدی؟! جدی نویسی که بلد نیستی به بقیه هم که ربطی نداری!

- دس وردار ... منم میخوام تو جمع باشم drool:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 12 اسفند 1392 01:54
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی به اون روز فکر میکنم، میبینم که یه روز عادی بود... تقریبا عادی!

پشت میزم نشسته بودم و نمره‌های شاگردام رو وارد میکردم که صدای در اومد. با خودم گفتم، «یعنی کی میتونه باشه؟» و سری تکون دادم که چقدر حرفات کلیشه‌ایه!
از پشت چشمی در، راهرو خالی به نظر می‌رسید. در رو باز کردم ولی باز هم کسی نبود. شانه‌ای بالا انداختم و درو بستم که...

- هیـــــــی وااااای.....!!

- نترس.... نترس.... اذیتت نمیکنم.. قول میدم!

ولی من به اولین چیزی که دم دستم رسید چنگ زدم و به طرف مهمون ناخونده‌ام گرفتمش. در حالی که تلمبه‌ی دوچرخه رو سعی می‌کردم با تهدید تکون بدم، با صدای بلند گفتم:

- چطوری اومدی تو؟ تو کی هســــ.....

سوالم هنوز کامل نشده بود که جوابش رو پیش روم دیدم... اون موهای فیروزه‌ای... دو نقطه دی روی صورتش که دندون‌های کمی نوک تیزش رو نمایش می‌داد... شال زرد و قرمز رنگش... و اولین حرفی که به من زده بود... "اذیتت نمیکنم...قول میدم!"

ناخودآگاه سلاحم!‌ رو گذاشتم زمین و با تردید گفتم:

- تدی؟

دوباره همون خنده‌ای که همه‌ی صورتش را می‌پوشاند تحویلم داد و حرفم را تائید کرد. از دو حالت خارج نبود.. یا خواب می‌دیدم یا مرده بودم و روحم با کاراکتری که همیشه ادعا داشتم خودم ساخته‌ام محشور شده بود!

- می‌بینی که خودمم! حی و حاضر! وسایلتو جم کن باید بریم.
- بریم؟ کجا بریم؟
- تو راه برات توضیح میدم اما خب یه مقدار پیچیده است... ببین خیلیا رو با جادو کشوندیم اونور.. ولی ما دوست داشتیم خودمون شخصا تو رو بیاریم... بهر حال تو هم یادمون دادی که جهت جریان شنا کنیم.
- چرا افعال جمع استفاده میکنی؟ هیچوقت یادت ندادم شبیه ولدک حرف بزنی.

هر دو خندیدیم ولی خنده‌مان با صدای مجدد زنگ در قطع شد. نگاهم رو از در به تدی معطوف کردم که این دفعه لبخند میزد و قلبم یک‌مرتبه ریخت. انگار خودش هم منتظر بود.. همونطوری که من از وقتی حرفهاش رو شنیده بودم، منتظر بودم...

این بار خوب می‌دونستم که پشت در کیه... فقط امیدوار بودم که محض رضای همسایه‌ها، یکیشون ورد جیغ خفه‌کن رو بلد باشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 11 اسفند 1392 09:56
نمایش جزئیات
آفلاین
- بیا جدی باشیم.
- جدی؟ ! تو رو خدا پروف! مطمئنی نمی خوای از برتی بات و سقلمه و نیشگون و مثانه ی پر و این چیزا حرفی بزنیم؟!

از زمین و زمان و تمام مایتعلقشان پوشیده نیست که برای من پیر و پیغمبر و بزرگ و کوچک فرق چندانی ندارد. اغلب اوقات یک کنایه ها و متلک های گاها نیش داری بی اراده جاری می شود.. اسمش را بی ادبی نگذارید، یک خصیصه ست که در نوع خودش بی نظیرست!

آلبوس دامبلدور آنقدر آرام و بی حرکت پشت میزش نشسته بود که به نظر من این گونه خشک نشستن فقط از گارگویل های کلیسای سنت پیتر یا نتردام بر می آید. از اولش همین طور روی صندلیش نشسته و به من زل زده، آن هم من که نه دوست دارم به کسی زل بزنم نه کسی به من زل بزند؛ البته منهای اندک دقایق اولیه که رسم مهمان نوازی را به جا می آورد. خب از حق هم نگذریم یک چند باری هم چوبش را تکان داد تا شربت و شیرینی و میوه ظاهر کند!

اصلا بهتر است که داستان را از اولش بشنویم:

من که اکثر صبح ها در حال و هوای دیگری هستم، اما امروز صبح یک حس ششم جادوگروار می گفت که چیزی غیرطبیعی ست. مثل هر روز دیگر کوچه های تکراری و همیشگی را قدم زنان می رفتم. البته برخلاف روزهای دیگر که با سیستم "خلبان خودکار" مسیر را طی می کردم امروز حواسم بود که باید سر این کوچه به چپ بپیچم و وارد خیابان اصلی شوم.. اما در واقع این اتفاق آگاهانه هرگز روی نداد.

اگر شما هم سرتان توی کتابهای فانتزی مختلف باشد می توانید بفهمید که آپارات کرده اید یا تله پورت یا همان طی الارض خودمان و خط به خط نوشته های جی کی رولینگ راجع به فرو رفتن در یک لوله ی پلاستیکی تنگ و خفه را به یاد می آورید! زمانی هم که تمام می شود تازه می فهمید که چقدر دوست دارید محتوای معده تان را بالا بیاورید، این را هم رولینگ گفته بود یا نه؟!

خیلی باعث مسرت بود که دامبلدور دایره ای به شعاع یک متر را در دفترش خالی نگه داشته بود که من موقع احضار وسطش پخش زمین شوم و آنقدر با حیرت به ریش و موی نقره گون پیرمرد بالای سرم نگاه کنم تا احساس سرگیجه و تهوع ـم رفع شود!

دامبلدور پیرمرد عاقل و دور اندیشیست و قابل ستایش ترین ویژگی شخصیت برگزیده ی من ست و همین پیرمرد مورد ستایش بدون هماهنگی قبلی همه ی این کارها را انجام داده بود.

دامبلدور همانطور که زل زده بود به من، گفت:

- خودت که فرق بین زمانهای مناسب و نامناسب رو می دونی.. ما فعلا می تونیم بحث راجع به مثانه های پر و روده های باد کرده رو به بعد موکول کنیم. این مسئله خیلی جدیه، برای همتون!

- ببین پروف اعظم! چرایی این داستان رو برای من توضیح بده.. مثلا قراره من این وسط چیکار کنم که تو با اون چوبدستی n سانتیت نمی تونی انجامش بدی؟ ! می خوای بریم دنبال آدمایی که بعضیاشون رو تا به حال ندیدم و اونام به شدت به حریم خصوصی و مردم گریزی اعتقاد دارن؟! واقعا دارم به این فکر می کنم که بهارک راجع به پیرمرد ساده لوح نفرت انگیز.. اممم.. شاید یه ذره حق داشته!!
- اسم یه خانوم محترم رو درست تلفظ کن!
- اونش دیگه به خودمون مربوطه.. پروفسور! من کاری که ندونم چی هست رو نمی تونم انجام بدم، بهم بگو داستان چیه؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1392/12/11 10:01:14
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 9 اسفند 1392 20:20
نمایش جزئیات
آفلاین

سوژه‌ی نوین!


یادم نیست کدام یک از این فضلاء و حکماء گفته بود: «روزهایی هستند که در کمال عادی بودن، غیر عادی هستند.» و اگر یک روز در تمام زندگی‌م باشد که این جمله برایش صدق می‌کرد، همان روز کذایی بود.

مثل هر روز عادی دیگری، هندزفری در گوشم بود، داشتم مقنعه‌م را جلو می‌کشیدم تا از جلوی حراست رد شوم، پایم را روی پله‌های سنگی گذاشتم و بـــعد...؟

نور وحشتناکی درخشید و انگار، هوا کم آمد. مثل این که طنابی دور کمرم بسته باشند و محکم سفتش کنند. نفسم بند آمده‌بود و شاید به نظرتان احمقانه بیاید که در آن وانفسا، بند کوله‌پُشتی‌م را محکم چسبیدم. قلبم محکم در سینه می‌کوفت و در کمال صداقت، ذهنم از هر فکری خالی بود.

بعد انگار طناب قطع شد. نور خاموش شد. زمین و زمان از حرکت ایستاد و من که گویی تا آن لحظه، به طناب ِ نفس‌بُر ِ مجازی متکی بودم، با نفس بلندی، روی زانوهایم افتادم. روی یک فرش نرم ِ... چی؟!!

- به نظرمون روی فرش اتاق ما زانو زدید عسلم.

سرم را بالا آوردم. آ... دهانم باز ماند. چند بار پلک زدم. دهانم را گشودم. نگاهم روی لباس سبز مخملی آن زن دوید. دهانم را بستم. چوبدستی‌ ظریفی را دیدم که با نرمی تمام، در دستش تاب می‌داد. دهانم را باز کردم. «عسلم.» ؟! لحن شیرینش باعث شد چندشم شود. دهانم را بستم...

اندیشیدم: «بدبخت شدم!»

و فکر بعدی، به دنبالش آمد: «لعنتی!! من که پاسپورتمو نیاوردم!!»
_____________________________________

سلام به همگی!

از اونجا که سوژه فکر کنم حقیقتاً جدیده، به این نتیجه رسیدم باید براتون توضیح بدم.

ما، انسان‌های حقیقی، به شکلی باورنکردنی، با شخصیت مجازی ِ آفریده‌ی خودمون روبه‌رو می‌شیم. برای بعضی از ما ممکنه این تقابل ساده‌تر باشه و برای بعضیا، فاجعه‌ست.

این سوژه می‌شه به شکل طنز [ فوق‌العاده جای کار داره. ] و جدی [ فکر کنم جالب از آب درآد. ] و حتی طنزوجد [ که خودم نوشتم. ] نوشته شه. شما می‌تونین بیاین و شخصیت خودتون رو وارد سوژه کنید. توجه کنید که سوژه الزاماً از زبون اول شخص پیش نمی‌ره، شما هرطور که قوه‌ی تخیلتون می‌پسنده، برید جلو.

اگر سؤالی هست، بنده در دسترسم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دوستش بدارید که آنچه می‌توانست، انجام داد تا دوستش بدارند...
پاسخ به: شهر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مرداد 1392 10:34
نمایش جزئیات
آفلاین
(خلاصه)

لندن با گرمای بی سابقه ای مواجه شده به طوری که ساکنین لندن درحال ترک لندن هستند. این وسط ، لرد سیاه به فکر تسخیر لندن هست تا وقتی که خشکسالی برطرف بشه و مردم برگردن، بتونه بر اونها حکومت کنه. حالا مرگخوارها را مامور کرده که برن لندن رو تسخیر کنن. لرد از مرگخوارها میخواد اینکار رو با پر کردن شهر از چیزهای سیاه انجام بدن.


______

(ادامه)

آماندا به جمع کنار استخر رسید و کتاب و وسایلش رو در ساکش قرار داد گفت: بزن بریم!

جمعیت ساحره فریاد زدن : "بزن بریم!" و مشغول جمع کردن بساطشون شدند. بلاتریکس که تو گوشش هندزفری گذاشته بود تازه متوجه جنب و جوش ساحره ها شد و به جمعیت مرگخوار برای تسخیر لندن پیوست.

بعد از 158 و خورده ای دقیقه ای ، جمعیت ساحره حاضر و چوب به دست منتظر راهی شدن برای ماموریت شدن. فلور دستی به موهایش کشید و گفت:

_خب چطور باید شهر رو تسخیر کنیم؟:pretty:

آماندا با ذوق شوق جواب داد : آخ جون! من تا بحال شهری رو تسخیر نکردم! از کجا باید شروع کنیم؟!

در این لحظه بود که مرگخوارها متوجه شدند هیچ ایده ای برای تسخیر شهر ندارند. لودو که در آفتاب سوزان به لودوی پخته تبدیل شده بود ، به زحمت توانست افکارش رو جمع و جور کنه و گفت:

_ ارباب دستور دادند که شهر رو از وسایل شکنجه و سیاه پر کنیم .

لی که متوجه منظور لودو نشده بود گفت :

_ولی چرا باید اینکارو کنیم؟!

بلا چشم غره ای برای لی رفت و یه کروشیو نثارش کرد:

_کروشیو ! خادمان لرد هیچ وقت سوال نمیپرسن!

جماعت مرگخوار حرف بلا را تایید کردند. و بلا ادامه داد:

_تنها یه مشکل این وسط هست و اونم اینه که وسایل سیاه رو کارآگاه ها ضبط کردند و در ضمن با حضور کارآگاها تسخیر لندن کار ساده ای نیست!

لودو با امید پیدا کردن ایده ای به چهره ی ساحره ها نگاه کرد در نهایت آماندا گفت:

_نظرتون چیه به وزارت حمله کنیم و کارآگاه ها رو بکشیم و انبار وزارت رو خالی کنیم؟! من یه کتاب دارم که توش ترفندهای مبارزه رو ....

فلور دستی بر روی پیشانی خودش زد و گفت: آماندا عزیزم ! چرا باید به وزارتی که وزیرش یه مرگخواره حمله کنیم؟ حتما راه دیگه ای هست!

دافنه در حالی که چشمهایش از شدت تفکر تقریبا بیرون زده بود ، فریاد زد:

_همینه ! باید از مورفین کمک بگیریم تا بتونیم کارآگاه ها رو برای مدتی از لندن دور کنیم !:zogh:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1392/5/17 11:03:23
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1392/5/17 11:07:54
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1392/5/17 11:18:03
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده