جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  288 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  274 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  251 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: چهارشنبه 10 شهریور 1395 14:45
نمایش جزئیات
آفلاین
بال زنان و ویز ویز کنان رفت و رفت. آنقدر رفت که دیگر خسته شد. او مگس پیری بود. و چون در دوران جوانی اش زیاد ورزش نکرده بود و شیر نخورده بود، استخوان های کوچکش داشتند پوک میشدند. پس او به آرامی از پنجره خانه ریدل رفت بیرون.
آنقدر رفت که دیگر نتوانست برود. یعنی نه اینکه نتواند، اگر بیشتر میرفت، حرکتش تبدیل میشد به مسافرت و او مگس خسته ای بود. یعنی حال نداشت مسافرت برود اصلا. او آنقدر خسته بود که حتی حال نداشت راه برود!

به هر صورت او راهش را اندکی کج کرد و ناگهان چیزی در مقابلش دید که توجهش را به شدت جذب کرد. قادر نبود چشمان رنگینش را از روی آن بردارد. پس به سرعت به سمتش رفت. به سمت یک مرلینگاه. یک رستوران بسیار لوکس برای او.

او که عوارض پیری را فراموش کرده بود، با سرعتی معادل سرعت نور، خود را رساند به مقصد و شروع کرد به میل کردن غذا. اصلا هم از مزه بد و چربی بیش از اندازه شکایت نکرد. بعدا میتوانست برود باشگاه ثبت نام کند و تناسب اندام را به دست آورد. اما در آن زمان فقط گرسنه بود.

همچنان داشت میخورد، که ناگهان تکان های شدیدی حس کرد. خیلی شدید بود و او را از جایی که فکر میکرد مرلینگاه است، بیرون کشاند. ثانیه ای بعد، چشمان مظلوم گاومیش که به سختی مگس را از گوش خود خارج ساخته بود، در چشمان او خیره شدند.

مگس تازه فهمید که از شدت گرسنگی توهم زده بوده و در واقع وارد گوش گاومیش شده است. پس به سرعت دهانش را پاک کرد. تلاش کرد غذا را هم از داخل شکم خود خارج کند، اما به دلیل آنکه از بزرگان شنیده بود که "آنکه رفته، دیگه هرگز نمیاد"، از این تلاش هم منصرف شد.

مگس تصمیم گرفت برود بنشیند روی پشت گاومیش و کمی برنزه کند تا شاید بعدا بتواند برود دلبری مگس آبی رنگ را بکند.
همین که نشست، ناگهان چیزی به او پاشیده شد.

- بیا... بیا بریم بشورم تو ره.

مگس به سرعت از جا پرید و فرار کرد. خیس شده بود. بوی عطر مرلینگاهی اش از بین رفته بود. و این او را ناراحت کرده بود، پس به سرعت از آنجا دور شد تا برسد به محلی دیگر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: چهارشنبه 10 شهریور 1395 02:48
نمایش جزئیات
آفلاین
مگس مسافت زیادی را طی کرد.

خسته شد...و باز گرسنه!

به دنبال آشغالی، مرلینگاهی، جسدی چیزی گشت. ولی پیدا نمی شد. پس به پروازش ادامه داد و وارد خانه ای شد.

-اوهوی! وایسا ببینم! تو رو هکتور فرستاده؟

مگس را هکتور نفرستاده بود. او اصلا هکتور را نمی شناخت. ولی منظره ای که روبرویش بود چیزی کم از بهشت نداشت.
مگس ماده آبی رنگ درخشانی با زیبایی خیره کننده در مقابلش ایستاده بود.
بال های پهن و شفافش زیر نور خورشید می درخشید و شاخک های بلند و حساسش به طرف مگس تکان می خوردند.
مگس از خود بی خود شد!
-ت...ت...تته...پته...

مگس آبی رنگ چیزی شبیه چوب کبریت در دست داشت. کمی دورش چرخید و سر تا پای مگس را برانداز کرد.
-تو...چقدر...زشتی!

قلب مگس به درد آمد...

زشت بود؟

-نه فقط زشت...بدبو هم هستی!

مگس غمگین تر شد...شاخکهایش را تکان داد. به نظر خودش که بوی بسیار مطبوعی می داد.
با چشمانی که از عشق برق می زدند به مگس آبی خیره شد. مگس آبی چوب کبریتش را به طرف او گرفت.
-به هر حال. این جا یا جای منه یا جای تو! دو تا حشره برای خانه ریدل زیادن. روشن شد؟

چرا زیاد بودند؟ آن ها می توانستند بال در بال هم به سمت آینده بروند. خانواده شاد و خوشختی با هم تشکیل داده و صاحب مگس های سیاه-آبی فراوانی بشوند.

نظر آبی این نبود.
-من کلی تلاش کردم تا خودو این جا جا انداختم. شناخته شدم. مورد قبول واقع شدم. صاحب مقام و منصبی شدم. تو با این ریختت هیچ شانسی نداری. حالا...یا از این جا می ری...یا با من دوئل می کنی!

معنی دوئل را نمی دانست. ولی خشم موجود در چشمان آبی را می دید. بار دیگر نگاه ملتمسانه اش را به چشمان آبی دوخت. ولی بی فایده بود. جرقه های درخشانی از چوب کبریتی که در دست آبی بود خارج می شد.
عشقش خشمگین شده بود.

مگس طاقت دیدن خشم عشقش را نداشت. و البته که نمی توانست دوئل کند...پس رفت!

فقط بال زد و رفت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: دوشنبه 8 شهریور 1395 15:02
نمایش جزئیات
آفلاین
مگس بال بال زنان رفت و رفت و رفت...تا این که دیگه نرفت!

اول فکر کرد دوباره گیر آن جادوگر نامرئی بی مزه، بانز افتاده. ولی وقتی مسیرش را عوض کرد و باز هم نتوانست به راهش ادامه بدهد،متوجه شد که این بار مانعش بانز نیست. بانز که نمیتوانست در همه مسیرها قرار بگیرد.
در واقع با چیزی هم برخورد نمیکرد. فقط نمیتوانست جلو برود. انگار که دست و پایش را بسته باشند.
به اطرافش نگاه کرد. همه جا سفید بود.
تازه متوجه شده بود.
چقدر زیبا...

مگس با دست هایش شروع به شمردن کرد.
-دو هفته و نیم عمرمه. من کی به دنیا اومدم؟ یکشنبه که توی تخم بودم.اون حساب نمیشه.24 ساعتمو تو تخم گذروندم. ای خداااا...چرا یادم نمیاد؟ یعنی به همین زودی دو هفته گذشت؟

ولی خوشحال بود. حداقل به بهشت آمده بود. این نشان میداد که در طول زندگی اش مگس خوبی بوده.

ولی مگس خوب بودن معنی نداشت.

مگس ها باید بد میبودند. باید ایجاد مزاحمت میکردند.این یعنی درست ایجاد مزاحمت کرده بود؟ یعنی خیلی خوب مگس بدی بود؟

احساس عشق شدیدی کرد! نمیدانست به چه چیزی یا چه کسی. فقط احساس میکرد عشق همینطور دارد از وجودش فوران میکند.

بهشت زیبا بود. سفید و درخشان...ولی این سفیدی مطلق...داشت چشمانش را آزار میداد. به دنبال صندوق پیشنهادات و انتقاداتی گشت. ولی وجود نداشت. برای همین شروع به فریاد زدن کرد.
-خدااااااااااا؟ ای خداااااااااااا؟...بهشته رو ساختی. ما رم انداختی توش. بیا رسیدگی کن حداقل. کور شدم! چقدر سفیده اینجا!

-هری...پسرم...بیا ببین این چیه لای ریش من داره ویز ویز میکنه. مواظب باش نکشیش. هر چی که باشه من بهش عشق ورزیده و اعتماد کامل میکنم. میتونه تو ریشم زندگی کنه. قبلا هم حشرات زیادی رو اون لا پرورش دادم. یکیش خود تو! در دوران نوزادیت کم تو ریش من خوابیدی؟

دستی وارد بهشتش شد...و کمی اطرافش را گشت. تا این که به او برخورد کرد.
-مگسه پروفسور!

پروفسور؟

ای بابا...

بهشت نبود که...

مگس پرو بالش را جمع کرد و شاکی و عصبانی از لای ریش دامبلدور خارج شد و بی توجه به اصرار های دامبلدور برای این که همان جا لانه کرده، تخمگذاری کند، به سوی مقصد بعدی شتافت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینسنت کراب در 1395/6/8 15:18:55
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: یکشنبه 7 شهریور 1395 18:54
نمایش جزئیات
آفلاین
_نه، راستشو بخوای کوچکترین احتیاجی به خودش و این پیشنهاداتِ مشنگیِ احمقانه ش برای مکالمه ی غیر قابل رهگیری که باعث شده من الان اینجا ایستاده باشم ندارم.

چهره ی مردِ مو مشکی و بلند قامتی که به زور توی باجه ی تلفن عمومی جا گرفته بود، چندان هم احتیاج ندار بنظر نمیرسید.

_بلکه ازش متنفر هم هستم. اون دیلاقِ دودکش رو میگم. از بلوندا متنفرم.

نفس عمیقی کشید و به سختی مانع از لگد زدن به پایه ی تلفن عمومی... آم... نشد.
درحالیکه احساس میکرد استخوان شصت پایش زاویه خنده داری به خود گرفته است و درحالیکه چهره اش بدنبال نفس های عمیقش در هم رفته بود، از میان دندانهایش نفسش را بیرون داد.
_یکی دیگه رو بفرستین. یا خودم میام اونجا یکیتونو...

صدای وز وز عجیبی که حدس میزد بدلیل گرفتگی گوشش باشد، کلافه اش میکرد. زمانی که وز وز دور شد و نزدیک شد و در نهایت تلاش کرد توی بینی اش فرو برود، با حرص سرش را به کلید های شماره گیرِ تلفن کوبید و دماغ گرفتگی را هم در لیست احتمالاتش جا کرد.

_...ورمیدارم. میخوام درک کنی که حوصله ندارم دست خودم بهش بخوره و دلم میخواد بهش بگی که استعدادش قابل تحسینه، چون از دزد زده. ولی من همیشه میفهمم دستِ کی تو جیبمه، حتی وقتی که نیست. پولارو نمیخوام، جنازه شو می خ-
_عمو؟
_آم... اگه منظورت منم... بله؟
_جنازه ی کیو؟

سر جایش خشک شد. ایده ی خاصی نداشت مردی که تا ثانیه ای پیش پشت خط بود کجا غیبش زده، اما حدس می زد که با برخورد سرش به صفحه کلید اتفاق خاصی افتاده باشد. بهرحال، صدایی که حالا با آن مواجه شده بود بنظر می رسید که یک دختر بچه باشد.
_آم... کودک... میخوام بدونم که از کجاشو شنیدی.
_عمو، از اونجا که استعدادش.
_میدونی کودک، داره کم کم میشه سی سالم و این اولین باریه که با تلفن حرف میزنم. مسخره ست، چون یه شرخرِ بلوندِ احمق به رفیقش گفته که میتونه اینجوری باهام حرف بزنه و کسی هم نمیفهمه. براحتی میتونستیم پاترونوس بفرستیم.
_پاترونوس چیه؟
_نمیدونم. باورت نمیشه، ولی من انقدر عصبانیم که نمیدونم.

***

از باجه که بیرون آمد، انتظار داشت صدای وز وز توی همان مکعبِ سرخِ مشنگی جا بماند؛ اما بنظر میرسید که ول کن نبود. احساسش میکرد که درست دور صورتش می چرخید و تا می آمد نگاهش را رویش متمرکز کند از دیدرسش خارج میشد، درست انگار که یک جمبوجتِ لی لی پوتی ای چیزی به تهش وصل کرده باشند.

درست زمانی که نشستنِ موجودِ وز وز کننده ی کوچکی را روی گونه اش احساس کرد و درست در حاشیه ی میدان دیدش لکه ی سیاهِ محوی جا خوش کرد، دستش در یک حرکت بالا آمد و لهش کرد. فرو رفتنِ شیء کوچک و تیزی را در دستش حس کرد و بی اختیار اشک در چشمانش جمع شد.

زنبور که روی زمین افتاد، مگسِ لامصبِ سوژه که درست مثل ریگولوس نامرد و همنوع کُش بود هار هار کنان و بد ضربه ای زنان از بالای سرِ هردویشان به سمت قربانی بعدی شتافت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: یکشنبه 7 شهریور 1395 09:33
نمایش جزئیات
آفلاین
مگس بالهاشو باز میکنه و استارت میزنه و با تمام قدرت خودشو به جلو هل میده.

ولی اتفاقی نمیفته.

مگس نمیتونه پرواز کنه و روی میز میفته.

این برای مگس خیلی دردناکه. مگسا باید به پیش برن. باید پرواز کنن. باید شاد باشن.
به غذای مفصلی فکر میکنه که دیروز توی دستشویی بین راهی صرف کرده بود.

شاید مسموم شده بود.

شاید بهتر بود به حرف مامانش که همیشه میگفت تو رستورانای بین راهی نباید چیزی بخوره گوش میکرد.
غمگین میشه.
دستاشو تند تند به هم میماله. بعدم به صورتش میزنه.این حرکت ملی مگساست.سعی میکنه ویز بلندی بکنه. ولی برای ویز کردن باید پرواز کنه.که خب.. بازم نمیتونه و روی میز میفته.
این لحظه های آخر زندگی مگسه. مگس میدونه که داره میمیره.
آرزو میکنه تو این لحظه های آخر یه آدمی توی اتاق حضور داشت که با فرو رفتن در چشم و گوش و دماغش آخرین وظایف مگسی خودشو انجام میداد. یادجادوگری افتاد که سوراخ های دماغش برای فرو رفتن خیلی مساعد بود. همه از اون جادوگر میترسیدن. ولی مگس اونو خیلی دوس داشت.البته سرشو دوست نداشت. چون یه بار خواسته بود روی سرش بشینه و هی لیز خورده بود.مگسا نباید لیز بخورن. لیز خوردن برای مگسا خیلی تحقیر آمیزه.
مگس به خاطرات شیرینش فکر میکنه. باید سرنوشت رو قبول کنه. به پشت روی میزدراز میکشه و آماده ی مرگ میشه.
درست تو همین لحظه توده ی هوایی بهش برخورد میکنه. انگار که کسی از جلوش بلند شده باشه. توده ی هوا ردایی رو از روی دسته ی صندلی برمیداره و میپوشه. صدایی از بیرون به گوش مگس میرسه:باااانز؟چقدر طولش میدی. بیا دیگه.

توده ی هوا جواب میده: اومدم بابا...یه مگس سمجی هست. هی پرواز میکنه. میخوره به من و میفته رو میز.داشتم اونو اسکلش میکردم.

مگس اسکل شده بود.

از مردن منصرف میشه. بلند میشه. بالاشو تکون میده. فحش خیلی خیلی بدی به بانز نامرئی میده و پرواز میکنه و میره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 6 شهریور 1395 22:46
نمایش جزئیات
آفلاین
توجه: چیزی که در پایین می‌خوانید کلا کشک است و اصلا نیازی نیست که آن‌را بخوانید. برای نوشتن رول خود، به انتهای رول قبلی توجه کنید. نویسنده، مسئولیتی در رابطه با هدر رفتن وقت شما نمی‌پذیرد.

شاید باورتان نشود ولی... مگس آمد!
مگس نشست.
مگس بال زد و رفت.
مگس جن خووب؟


***

مگس یک بار دیگر آمد و این بار روی یکی از بی‌شمار طاقچه های خانه ریدل نشست. دستانش را به هم مالید. بعد هم با پایش چند باری توی صورت خودش کوفت تا آلودگی ها را از صورتش پاک کند. به هر حال، مگس ها هم به زیبایی ظاهر اهمیت می‌دهند.
حشره، گردنش را چرخاند. آن‌طرف را نگریست و بعد هم به این‌طرف خیره شد. هیچ چیز جالب توجهی نبود. کل اتاق خالی بود. یعنی دقیقا هیچ چیز داخل آن چهاردیواری به چشم نمی‌خورد جز همان چهار دیوار!

و این لحظه ای بود که صدایی، توجه مگس را جلب کرد.

-وینکی اینجا؛ وینکی اونجا؛ وینکی همه‌جا! وینکی جنِ همیشه در صحنه خووب؟

جن، در حالی که با خودش حرف می‌زد، در چهارچوب درظاهر شد. با یک دست، مسلسلش را بر زمین می‌زد و با دست دیگر، جارویی را بر زمین می‌کشید.
مگس، برای چند ثانیه به جارو کشیدنِ وینکی خیره شد. سپس بال‌هایش را جمع کرد و خواست به جای دیگری برود که ناگهان با صدای گوشخراشی متوقف شد.

-وینکی به مگس دستور داد که سرِ جاش موند. وینکی جنِ مستورِ خووب؟

و مگس، سر جایش ماند. مگس، جنِ فرمانبردار بود. مگس، تابع مقررات و قوانینی بود که انسان ها و اجنه مستور، وضع می‌کردند. هرچند درباره معنی این کلمه مطمئن نبود.
وینکی در حالی‌که جارویش را به سمت حشره مذکور نشانه رفته بود، دستور داد.
-مگس باید دستاشو بالا برد!

مگس، خیلی سعی کرد دست‌هایش را بالا ببرد. ولی مگس نمی‌توانست. مگس، ناتوان شده بود. مگس فقط می‌توانست دست‌هایش را به هم بمالد ولی نمی‌توانست آنها را بالا ببرد. مگس خیلی سعی کرد. مگس همچنان داشت سعی می‌کرد.
مگس نتوانست!
مگس شکست خورده بود.
مگس، سرش را پایین انداخت و سعی کرد ناراحتی را در چهره‌اش جای بدهد. مگس با قیافه ای در هم رفته به جن نگاه کرد تا او را از وضع فعلی خودش مطلع کند. مگس، این شکلی شده بود.

وینکی به مگس نگاه کرد. وینکی می‌توانست غم را در چهره او تشخیص دهد. وینکی همیشه می‌توانست همه چیز را تشخیص دهد چون وینکی جنِ متشخص بود.
وینکی، با آغوشی باز و چشمانی اشک‌بار به سمت مگس دوید. مگس هم آغوشش را باز کرده بود و به سمت او پرواز می‌کرد.

-مگـــــــــــــــــــــــــــس! تصویر تغییر اندازه داده شده

-ویــــــــــــــــــــــــــــــــز!

و این‌گونه، دو یار قدیمی سرانجام از بند زندانِ زندگی آزاد شده و به سوی یکدیگر دویدند. آن دو همدیگر را در آغوش گرفتند و یک دل سیر گریه کردند. آنها پس از سال‌ها به آغوش گرم همدیگر باز گشته بودند.
مگس، خواست لب به سخن بگشاید و بالاخره از فرصتش استفاده کند. مگس می‌خواست به وینکی پیشنهاد ازدواج بدهد. مگس می‌خواست تا آخر عمرش با وینکی زندگیِ خوش و خرمی بکند. مگس، در چند قدمیِ رویای بزرگش قرار داشت.

مگس، دهانش را باز کرد و کلمات را به جن گفت.
-ویــــز ویـــــــــــــز ویــز؟

وینکی از زبان مگس ها سر در نمی‌آورد. برای همین هم پیامِ مگس را اشتباه متوجه شد.

جن، مگس را گرفت و خورد!

-وینکی جنِ خورَمگَس! وینکی جن خووب؟

وینکی، جارو و مسلسلش را از روی زمین برداشت و مشغول تمیز کردن اتاقِ خالی شد.

درون بدن وینکی، مگسی بسیار عصبانی نشسته بود. مگس، به اندازه‌ای عصبانی بود که خیلی عصبانی بود! به مگس خیانت شده بود. جنی که سال‌ها به او عشق ورزیده بود، پدر او را کشته بود. مگس نمی‌توانست این خیانت را ببخشد. مگس باید قیام می‌کرد. باید جن را به سزای اعمالش می‌رساند. مگس باید خواهران وینکی را در کینگزلندینگ اسیر می‌کرد و با ساختن یک هیولا، برادر خودش را می‌کشت تا بتواند شمال را تحت تسلط خود در بیاورد و پادشاه را مسموم کند. مگس، یک حشره نابغه بود. مگس همه چیز را می‌فهمید.
این‌طور شد که دوباره دست هایش را به هم مالید. بر زانوهایش خم شد و سرش را به سمت دیواره شکم جن، چرخاند. حشره، با یک حرکت سریع به سمت بیرون از بدنِ وینکی پرید و به سادگی توانست با ایجاد حفره ای در شکم جن خانگی، خودش را آزاد کند.

-ویــــــــــــــــــــــــــــــــــز!

وینکی با تعجب به حفره ایجاد شده نگاه می‌کرد. زانوهایش خم شد و بر روی زمین غلتید. در لحظات آخر زندگیش بود و نفس های آخرش را می‌کشید. دستش را به سختی به طرف مگس گرفت و گفت:
-مگسـ... من...اشتباه کردم... باید زودتر حقیقتو بهت می‌گفتم... متاسفم... من مادرت بودم... عوهو عوهو... هـخ!

و وینکی مُرد!
مگس، با قیافه ای در هم به جسد مادرش نگاه کرد. او نمی‌توانست این را باور کند. مگس چه کرده بود؟
ویز ویز کنان به کنار وینکی آمد و روی او نشست. همچنان که اشک از چشمانش جاری بود، دستانش را به سمت آسمان بلند کرد و فریاد زد:
-پـــــــــــــــــــــــــــدررر! انتـــقامــــتو ازشـــون مــی‌گیـــــــــــرم!

برای چند لحظه، مگس در همان حالت باقی مانده بود. ناگهان وینکی تکان خورد و سرش را به یک طرف چرخاند.
حتما می‌دانید که اجنه حافظه کوتاه مدتی دارند. وینکی، به دور و برش نگاه کرد. بعد هم مگسی را که رویش نشسته بود را با اشاره دست پراند. با حالت خماری به اطراف نگاه کرد و چیزی را به خاطر نیاورد. وینکی فراموش کرده بود که مُرده و حالا، از جایش برخاسته و به دنبال مسلسل و جارویش می‌گشت.
-وینکی جن پاک و پاکیزه!

مگس:

صدایی از ناکجا به گوش مگس رسید که: «داداش اشتباه اومدی اصلا! طبق رول قبلی باید می‌رفتی یه جایی که نور داشت. کجا سرتو انداختی اومدی؟»

و مگس، با کمال میل به جایی رفت که در پست قبل به آن اشاره شده بود تا شاید کمی از حجم دیوانگی امروزش را بشوید و ببَرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1395/6/6 22:50:02
ویرایش شده توسط وینکی در 1395/6/7 22:09:53

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 6 شهریور 1395 21:08
نمایش جزئیات
آفلاین
مگس بنده خدا. مگسِ بی نوا. مگسِ بیچاره. مگس همه ش وارد یه اتاق میشد و بعدش چند دقیقه بعد خارج میشد. مگس دیگه کلافه شده بود. دیگه داشت از زندگیش خسته میشد. چرا هیشکی بهش توجه نمیکرد؟ مگه اون چه گناهی کرده بود که یه مگس بود؟ فعلا چیز خاصی توی اتاقا پیدا نکرده بود. حتی نفهمیده بود که چطور اصلا این همه خونه رو پیدا کرده بود که بخواد بره تو. وضعیتی بود خلاصه. مگس دچار بحران هویتی شده بود.

- توپِ سیاهم قشنگی و نازی...

صدای جیغ مانند و بلندی توجهش رو جلب کرد. چشمایِ مرکبِ حشره ایشو تنگ کرد و پایینو نگاه کرد. ولی به جز دار و درخت فضای سبزی که بالاش پرواز میکرد چیزی ندید.

- حالا من میخوام برم به بازی! کروشیو توپ!

با چشمای مرکبش که خیلی خیلی دقیق و با جزئیات میدید همه چیو، نور یه طلسم رو دید که به یه توپ برخورد کرد و توپو به هوا پرتاب کرد و باعث یه عالمه جیغ خوشحالی شد در نتیجه. چشماشو تنگ تر کرد. نه که بخواد بهتر ببینه ها. این دفعه برای اینکه چشمای مرکب یه حشره، برخلاف آدما فرابنفشم میبینه. اشعه های طلسم داشت کورش میکرد اصلا. میبینین؟ اینم از دیگر مصایب مگس بودن. مگه چه گناهی کرده بود؟ لااقل اگه حشره بود چرا یه پیکسی نشده بود؟ حالا آراگوگ هم نخواسیم اصن. چرا یه داکسی نشده بود لااقل؟

- چون کروشیو میکنم، توپ سیاهم رو، از جا میپره، میره تو هوا!

مگس بازم چشماشو تنگ کرد. این دفعه برای بهتر دیدن ولی. یه شیء متحرک اون پایین میدید. به نظر میرسید یه دختربچه باشه، با یه شلوار سرهمی و موهای شاخ و چشمای برجسته. یه دندونم نداشت انگار. مگس چشش مرکب بود دیگه بلخره. دقیق میدید. مگس روی دست و پا و سر دختربچه چن تا گل و غنچه و شاخ و برگ و این بساطا دید. و بعد در حالی که سعی میکرد به خودش بقبولونه که یه مگسِ جادوییه و باید به این چیزا عادت کنه به سمت پایین رفت تا لااقل یه گرده افشانی ای چیزی کرده باشه و این پروازش همه ش کتک خوردن نباشه. والا.

ویززز. ویززز

- عه لن؟ اومدی توپ بازی کنیم؟

رز یه نگاه به حشره ای که روی غنچه ی جدید دست چپش نشسته بود انداخت و متوجه شد که اون پیکسی نیس و فقط یه مگسه که اومده گرده افشانی بکنه خدمتی کرده باشه به طبیعت. قصد بدی نداشت که. کلا این مگس ها همیشه بد فهمیده میشن. همیشه قصدی ندارن ها، همین طور الکی آدمیزاد جماعت بده باهاشون! چرا مگس شده بود بنده ی خدا واقعا؟!

- من یه رزِ جادوییم! من یه رزِ جادوییم! و رز های جادویی کلا گرده افشانی ندارن! مگس کثیف!

رز با توپش محکم روی دست چپش کوبید که مگس بپره. ولی توپ به یکی از چار تیغِ خیلی خیلی خیلی تیزش (!) برخورد کرد و ترکید. و خلاصه. با خالی شدن هوای توپ مگس از روی دست رز ناخودآگاه به سمت دیگه ای پرتاب شد.

- توپم! عرررر!

و همون طور که دخترک با جیغ و گریه و عر و خلاصه اینجور چیزا به سمت خروجی فضای سبز می دوید، مگس یه آهی کشید. بیخیال فضای سبز و آزادی شد و سرنوشت "صرفا مردم بینی و کتک خوری"ِ خودشو پذیرفت و شروع کرد به پرواز به سمت پنجره ای که نور چراغ روشنش از پشت پرده واقعا یه چشمِ مرکب رو جلب میکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 6 شهریور 1395 15:29
نمایش جزئیات
آفلاین
مگس همچنان که تاسف خوران و حتی نوچ نوچ کنان با گردنی کج شده و چهره ای حق به جانب دور میشد، فاصله ای بسیار طولانی را با توجه به اندازه کوچک خود پیمود. سپس یک نگاه به پله هایی که به سمت طبقه پایین میرفتند انداخت، لبخندی ترولی زد، بال هایش را جمع کرد و همچون شاهینی تیز پرواز به سمت طبقه پایین رفت.

بال زنان و ویز ویز کنان رفت و رفت تا رسید به یک اتاق در بسته. سپس یک نگاه به سوراخ کلید انداخت، سرش را مثل یک خرمگس پایین انداخت و رفت داخل اتاق.
زمانی که وارد اتاق شد، بلافاصله با صدای ویز ویز خود فحش های بد بدی گفت که البته به دلیل در دسترس نبودن مترجم زبان مگسی، ترجمه نمیشوند.

آن اتاق در واقع حمام بود. یعنی کابوس یک مگس. مگس که اندکی به خاطر رطوبت و تمیزی خیس شده بود و آلرژی اش شدید شده بود، عطسه ای کرد. سپس دستانش را بهم مالید و اطراف را به دنبال یک سرویس بهداشتی کاوید. اما چون چیزی نیافت، از میان بخار ها به سختی تمرکز کرد و مقابلش را دید.

مردی با دو بازوبند با طرح های باب اسفنجی و اردک پلاستیکی، یک نقاب روی صورتش و کلاه حمام روی سرش، همراه با کراواتی سبز و مایویی که از سینه تا زانویش را پوشانده بود، نشسته بود و داشت به سرعت داخل یک پاتیل سبز در مقابلش چیزی درست میکرد.
به شدت و سرعت با خودش پچ پچ میکرد و دستانش با مهارت تمام، مواد و وسایل معجون سازی را از روی زمین و دیوار برمیداشتند و داخل پاتیل می انداختند.

پس از چند دقیقه ناگهان از روی سرامیک های کف حمام بلند شد و به اطراف نگاه کرد.
- هکتور بوقی! آخرش هم بال مگسو کش رفت... فقط یه بال مگس لازم داشتم... فقط یدونه تا این معجونو هم تموم کنم ها... بوق بهت هکتور! بوق بهت! بوق بهت! بوق بهت!

مگس بیچاره یک نگاه به نقابدارِ معجون ساز انداخت، سپس یک نگاه به دو بال نو و دست اول خودش. پس از آن به آرامی از همان سوراخی که وارد شده بود، خارج شد و البته بلافاصله پس از خروج، عرق پیشانی اش را هم پاک کرد و نفس عمیقی کشید.
بعد از آن یک استارت به بال هایش داد و دوباره پرواز کنان از آن نقطه هم دور شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 6 شهریور 1395 01:38
نمایش جزئیات
آفلاین
مگس بال زد و درحالى که کمى از کيک لاديسلاو خورده و سير شده بود از اونجا دور شد. در همين حين صداى فرياد شنيد.

- اکسپليارموس!

يه دختر توي يه اتاق خالي وايساده بود. مگس متعجب شد که آخه اين فرد داره چه کسى رو خلع سلاح مى کنه که در همين حين، طلسم خورد به ديوار و ديوار منفجر شد!

مگس با ترس عقب رفت و پشت يه تابلو پناه گرفت.
- پناه بر ملکه ى مگس ها!
- گند زدى آريانا! گند!

مگس كمي ترسش ريخت و نخودى به دختر که با خودش حرف مى زد خنديد. اما خنده ش روى لباش خشک شد وقتى چوبدستى آريانا به سمت اون چرخيد. اول فکر کرد آريانا اونو ديده.

- اين دفعه درست کار کن!

اما نديده بود. مگس سريع از روى ديوار سمت راست که هنوز سالم بود پرواز کرد و روى لامپ نشست. لامپ خاموش بود و مگس تونست راحت روى اون مستقر بشه. چشماش رو دوخت به آريانا و منتظر شد تا ديوار دوباره منفجر بشه. فيلم خوبى بود واسه تفريح مگس.

- اکسپليارموس!

طلسم خورد به شيشه ى تابلويى که مگس قبل تر پشتش بود و منعکس شد. صاف خورد به لامپ و لامپ روشن شد.

جيييييييز

- آخ بالم! سوختم!

مگس لنگ لنگان بال زد و از روى لامپ بلند شد. آريانا نگاهى به لامپ انداخت. و طلسمش که نقش لوموس رو بازى کرده بود.

مگس از گوشه ى ديوار کمى تار عنکبوت برمي داشت و بالش رو باند پيچى کرد. رفت سمت پنجره تا از اون مکان سريعا دور بشه. براى آخرين بار برگشت و به آريانا نگاه کرد. آريانا بدون خستگى چوبدستيش رو دوباره بالا برده بود و مى خواست طلسم کنه.

مگس سرى به تاسف تکون داد و دور شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around


پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 5 شهریور 1395 15:39
نمایش جزئیات
آفلاین
حشره خسته، پریشان و وزوز کنان به سمتی حرکت کرد...

کسی دقیقا نمی داند که مگس ها هم چاق و لاغر دارند یا خیر؟ کسی دقیقا نمی داند برای تشخیص این امر می بایست کدام قسمت مگس ها را در نظر بگیرد؟ مگس ها موجودات سوال برانگیزی هستند... منتهی در حالت کلی!

و این یک مگس شامل آن حالت کلّی نمی شد و دلیل آن این بود که آن مگس را از هر زاویه ای می دیدید، تنها چند خط بود، دو چشم و چهار بال که حتی خیال پرداز ترین آدم ها هم نمی توانستند آن مگس را چاق تصور کنند. حتی خود مگس هم نمی توانست.

- آه ای موجود فربه شکم پرست! دور شوی!

مگس بی خیال چند قدمی را بر روی سطحی که بر روی آن توقف کرده بود زد و با بی خیالی، سرش را به این سو و آن سو گرداند.

- با تو هستیم! ای سیه چرده! برخیز!

مگس ها به طور کل خنگ هستند، حتی همین مگس، اما با این حال نژاد پرستی را درک می کنند. مگس تازه فهمید که با او هستند و انسانی را دید که با اخم و تخم به او خیره شده بود. از کلاهش هم مشخص بود که فاشیت است.

- با تو ایم ای بد صورتِ بد سیرت!

مگس تنها دید که اشک در چشمان فاشیست جمع شد. سپس مرد ناگهان مردمک چشمانش را به بالا گرداند و در حالی که اشک هایش اندک اندک جاری می شد. دوباره شروع به صحبت کرد.
- ای دنگ، گر باری دیگر دوستان خویش بر این سرای دعوت بنمایی... آآآه!

بغض مرد ترکید و سرش را پایین انداخت، مگس تازه موجودی که روی لبه کلاه را دید که به نظر بسیار هوشمند تر و متمدن تر می آمد. حشره ای شبیه به عقرب که بال داشت و به مگس اشاره می کرد که پرواز کند و برود یک جای دیگر. مگس امّا پیش از پریدن، با اشاره از او پرسید که این شخص چه مشکلی دارد که جانور شکلکی در آورد که "یارو خل و چله". مگس سری در تایید دیگر حشره حاضر در اتاق تکان داد و در حالی که در فکر فرو رفته بود، جستی زد و رفت.

رد پای او در تمام نقاط کیک خامه ای قابل رویت بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!