کار به هیچ چیزی نداریم، اما این که شروود با سیر شدن میل شدیدی به لگد انداختن پیدا می کرد، حقیقت داشت. در همین راستا، اون بعد از نهار از خونه بیرون زد و به هر چیز و هر کسی که دید لگد زد. لگد اوّل رو به یک ماشین گرون با دزدگیر حساس و لگد دوم رو به یک جای حساس صاحب همون ماشین گرون زد. لگد سوم رو به یه پلیس زد و لگد چهارم رو خودش خورد و لگد پنجم رو هم زد به یه درخت که درخت هم خوشش نیومد ولی، دعوا راه ننداخت.فقط گفت:
- علامت شومت؟
- هان؟
- علامت شومت! نشونش بده.
شروود همیشه می دونست یک چیزی راجع به خرش خیلی خاصّه! اون همیشه بهش باور داشت. می دونست که یک روز و یک جا به دردش می خوره. می دونست که یک روز می تونه بهش تکیه کنه و احساس عزت و وقار کنه... اما نه فعلا.
- نمی تونم! تومه.
- توته؟
- آره.
درخت شاخه اش را بالابرد و شروع به خاروندن برگ هاش کرد. مهم نبود که علامت شوم کجا بود، اون باید از وجودش با خبر می شد. اگر خدایی نکرده یکی بدون علامت می رفت تو چی؟ هیچ چیز خاصی که نمی شد... می شد؟
- ببین بذاریم بره تو؟!
درخت بغلی که از پرنده هایی که روش بودن چندشش می شد و چشم هاش رو بسته بود و دندوناش رو روی هم قفل کرده بود و مدام از یک تا نه می شمرد، هیچ توجهی به رفیقش نکرد و به کارش ادامه داد. رفیقش هم از رفیقش نا امید شد و خواست اصلا بذاره بره که دیگه دیر شده و خیلی وقته که اونجا ریشه دونده و گولّه گولّه واسه خودش اشک ریخت. بعدش هم با دست به شروود اشاره کرد که بره تو.
شروود هم رفت تو.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
















بخیر بازم من اومدم،