برخلاف انتظار پرنس استقبال گرمی از او به عمل نیامد!
-اسمشو نبر و زهر آکرومانتیولا! اسمشو نبرو مرگ! این چه طرز حرف زدن درباره اربابه؟!
پرنس به خودش آمد! اینجا محفل نبود. سریع اشتباهش را تصحیح کرد!
-مایلم با ارباب ملاقاتی ترتیب...
یقه پرنس گرفته و به داخل خانه ریدل پرتاب شد.
-بیا برو تو نکبت! برای من لفظ قلم حرف می زنه!
پرنس متعجب شد...اصولا بین مرگخواران شخصیت هاگرید واری وجود نداشت. ولی اهمیتی نداد. پله ها را با عجله بالا رفت و به دفتر لرد سیاه رسید. خواست در بزند که دستی از داخل در ظاهر شد. آستین ردای پرنس را گرفت و او را به داخل اتاق کشید. پرنس از سیستم پذیرش لرد سیاه بسیار متعجب شد و انگشت حیرت به دهان گرفت!
لرد سیاه روی تخت سلطنتش نشسته بود و رودولف لسترنج دست به قمه، پشت سر او ایستاده بود و هر چند ثانیه یک بار جمله "ارباب کجا؟ ارباب کجا؟" را ناامیدانه زیر لب زمزمه می کرد. شاید این هم نوعی بیماری بود.
-منتظرت بودیم. خب؟ امیدواریم با دست پر برگشته باشی!
-بله ارباب. من اومدم که از شما جاسوسی کنم!
-اشتباه گفتی. تو اومدی که برای ما جاسوسی کنی.
پرنس به فکر فرو رفت. گذشته از رفتار توهین آمیزی که در و دربان با او انجام داده بودند، اوضاع روحیش هم بسیار آشفته شده بود. برای یک لحظه فراموش کرد که در واقع جاسوس کدام طرف است! یک جفت چشم سرخ به او خیره شده و منتظر جواب بود. پرنس احساس گرما کرد...فکر کرد و فکر کرد و بالاخره یافت!
-ارباب من جاسوس شما بودم. بعد رفتم محفل جاسوسی! جاسوس اونا شدم. اونا منو فرستادن اینجا برای جاسوسی. الان تنها چیزی که مشخصه اینه که من جاسوسم!
توضیح پرنس مسلما افتضاح بود. ولی لرد سیاه همه ما جرا را فهمید. به هر حال او لرد سیاه بود! باید می فهمید. الکی که لرد سیاه نشده بود.
-فرستادنت برای اثبات وفاداری جاسوسی کنی؟ خب منتظر چی هستی؟ برو بگرد براشون خبر جمع کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج












... میشه کروکی اینجایی که گفتی رو بکشی؟

