هافلکلاو، ریونپاف، یا در برخی روایات هاونکلاف:|
دای لوولین و وندلین شگفت انگیز و برادران، به جز خسرو
دای لوولین و وندلین شگفت انگیز و برادران، به جز خسرو
نقل قول:
با صدای کیکاووس یاکیده در تبلیغ روغن لادن خوانده شود!
[اگر تا اینجای سوژه رسیده اید و هنوز زنده هستید، نگرخیده اید، ردایتان را ندریده و سر به نورمنگارد نگذاشته اید، جا به جا سکته نکرده و نیروی جادویی تان را از دست نداده اید، تبریکات ما را پذیرا باشید! - آرم کمپانی دای لوولین و وندلین شگفت انگیز و برادران به جز خسرو از زیر صفحه رد می شود و چشمک می زند!- اوضاع کمی از کنترل خارج شده است. در حالی که نماد های دو گروه راونکلاو و هافلپاف از هاگوارتز ربوده شده و مدیریت مسئولیتی بر عهده نگرفته است، دانش آموزان خود بر آن شدند تا نماد هایشان را بیابند! گروه ها دو به دو یا سه تایی دانش آموزان دوره افتاده اند در اقصی نقاط شهر و کشور تا مقصر را پیدا کنند و آوادایی محکم بر دهانش بکوبند!
آریانا دامبلدور و اورلا کوییرک بعد از مشاهده ماندانگس فلچر با ثروتی بادآورده مشکوک شدند، او را وادار کردند آدرس- ِ تقلبیِ-کسی که فنجان هلگا را بهش فروخته لو بدهد و سر از خانه اصغر آقای مشنگ در آوردند!
سوزان بونز و لینی وارنر بعد از مواجهه با پشمالو-سگِ سه سرِ هاگرید- و بیرون شدن از آشپزخانه در حالی که برای شام دسرِ توت فرنگی داشتیم، گوهری از جواهراتِ دیهیم راونکلاو را اتفاقی پیدا کردند!
زنوفیلیوس، ویلبرت و لاکرتیا تالار راونکلاو را زیر و رو کردند و به چند آدرس در اقصی نقاط شهر-عتیقه فروشی، ارایش گاه و غیره-دست پیدا کردند و تصمیم گرفتند آنها را دنبال کنند!
رز زلر و تراورز فعلا فقط به پیوز مشکوک شده اند!
سدریک، تام ریدل و لیلی لونا پاتر...مطمئن نیستیم دقیقا مشغول چه کاری هستند. ظاهرا تام نوعی فنجان در اختیار دارد که آواز می خواند!![]()
و دای لوولین و وندلین...مدت هاست در راهرو های تاریک زیر زمین قلعه پرسه می زنند و محض رضای خدا یکی نمی آید آن قسمتِ سوژه را گسترس بدهد این دو تا را بیاورد بیرون!]
پایانِ صدای کیکاووس یاکیده
پس از آنکه مشنگ ها کتاب های هری پاتر را خواندند و فیلم هایش را قی کردند، هرمیون رفت موهایش را از ته زد، اسنیپ سرطان گرفت مرد، دامبلدور رفت به استخدام یک هابیتِ خرفت در آمد و سه حلقه فیلم با وی بازی کرد، و امپراطوری رولینگ فروپاشید و شتک شد رفت؛ بقایایش را ریختند توی فروشگاه های مشنگی و فروختند. زمان برگردان دانه ای سی دلار، شال گردنِ مرحوم دیگوری حلقه ای نود و سه دلار و پنج سنت، خونِ تک شاخ معاوضه با خونِ انسان[فانتازیو ft. سنگویینی]! از دمپایی های دستشویی خوابگاه پسران گریفندور تا تارهای چیده شده موی هرمیون گرنجر، از گوی زرینی که هری قورت داد تا آخرین نسخه از دماغ لرد ولدمورت در این سایت ها پیدا می شد و می فروختند...اما یک چیز بود که هیچ کجا نداشت...!
آینه نفاق انگیزی که دامبلدور در فیلم اول قیافه گرفت و گفت فرستاده یک جای امن و بیخیالش شوید، اینقدر به مالِ دنیا دل نبندید و حرکت رو به جلو داشته باشید (اما در واقع قایم کرده بود توی دفترش و تمایلات دامبلدورانه اش را با آن برطرف می نمود!)، بعد از نابود شدن امپراطوری رولینگ (و روی کار آمدن امپراطوری خاندان استارک، ایح ایح ایح [نگارنده از شدت احساس با نمکیِ شدید زنگ می زند!]) نیست و نابود شد و هرگز هیچکس نمی دانست کجاست.
و حالا ته راهروی بسیار تاریکی که وندلین گفته بود «چون سیاهه و سیاهی خوبه حتما چیزای خوبی توش پیدا میشه» ایستاده بود و چشمک می زد. البته از نظر فیزیکی آینه ها نمی توانند چشمک بزنند، حتی اگر نفاق انگیز، شگفت انگیز، شهوت انگیز و یا با کمالات باشند!
وندلین و دای روبروی آینه ایستادند و مثل تمام کسانی که در دهه های گذشته با آن رودررو شده بودند، اول از همه سر بلند کردند و نوشته های بالای آینه را خواندند:
-من صورتتون رو نشون نمی دم بلکه چیزی رو نشون می دم که خواسته ی قلبی تونه. ببینم دای، خواسته ی قلبیِ تو چرا شکلِ شومینه س؟!
دای در حالی که در چهره اش سیامک انصاری موج می زد، وندلین را با سقلمه ای به کنار راند.
-احتمالا به خاطر اینکه اونی که تو داری نگاه می کنی خواسته ی قلبی خودته نه من! و اونوقت من یه سوالی دارم...واقعا خواسته ی قلبیت یه شومینه س؟!
وندلین ردایش را با فیگوری که انگار می خواهد آش رشته هم بزند یک دستی جمع کرد و با بدخلقی جواب داد:
-خیر، خواسته ی قلبیم اون شاهزاده سوار بر اسب سفیدیه که با زرهی از آهنِ نسوز و شجاعانه از وسط اون شعله ها راه باز میکنه میاد به سوی من!

-از تو شومینه؟!

-
دای آهِ عاقل اندر سفیهی(!) کشید، دست هایش را دو طرف آینه قرار داد و با تمرکز به صفحه صاف و صیقلی آن خیره شد. وندلین که چوبدستی اش را هم مثل ملاقه ی آش در دست آزادش گرفته بود از بالای شانه ی دای سرک کشید تا بلکه ببیند آنجا چه خبر است، اما تنها چیزی که نصیبش شد شعله های بیشتری بود.
-خب، چی داری میبینی؟
دای که از شدت تمرکز پیشانی اش چین افتاده بود گفت:
-چیزی که میبینم نتیجه ی فینالِ یورو 2016 هه در حالی که ایتالیا قهرمان شده، ولی دارم سعی می کنم محلِ فعلیِ دیهیم رو توش ببینم!
وندل سرش را خاراند و گردنش را کج کرد.
-از تو فینالِ یورو نهایتا می تونی محلِ فعلیِ سماورِ ننه هلگا رو پیدا کنی که دانگ به عنوان جام فروخته به سپ بلاتر.

دای چشم هایش را بست-که از نظر وندلین باعث میشد دیگر نتواند توی آینه را ببیند و کارِ بی فایده ای بود!- و جواب داد:
-اگه بتونم خواسته ی قلبیم رو جوری تغییر بدم که محلِ دیهیم رو بیشتر از قهرمانیِ ایتالیا بخوام، آینه بهم میگه دیهیم کجاست، و میتونیم بریم دنبالش!
-اگه هافلپافی بودی وفاداری بر تو غلبه می کرد و به جای دونستنِ نتیجه ی یه بازی مشنگی، حتما میخواستی بدونی نمادِ باستانیِ گروهت کجاس!

-نمادِ باستانیِ گروهِ شما در دستانِ شاهزاده ی آتشینِ سوار بر اسبه؟!
-اوکی...اوکی...

همان زمان، منزل اصغر آقا
اورلا همچنان به صندلی بسته شده بود و سیب درسته ای که در دهانش گذاشته بودند مانع میشد غیر از صدای ترمز گرفتنِ تاردیس، صدای دیگری از خودش در بیاورد. در همان حال اما آریانا در حال اجرای نطق جانگداری بود که قابلیت پخش در پنج قسمت به عنوان سریال مناسبتی ماه رمضان را داشت!
-بعد رون فنجونِ ننه رو داد به دوست دخترش که با دندونِ باسیلیک سوراخش کنه
... هرچقدر ریپارو زدیم به فنجون درست نشد، مجبور شدیم تهش مشما ببندیم
...ننه همیشه از اینکه فنجونش چکه می کرد ناراضی بود از اون به بعد!
بعد از اون ماجرای پیوز پیش اومد که یه روز...اصغر آقا و عیال:

اورلا:

راهروی تاریکِ زیر زمینِ هاگوارتز، دو ساعت بعد
دای همچنان به حالتِ تمرکز دو دستی آینه را چسبیده بود و گویی ضریحِ امام هشتم را چنگ زده باشد، طوری بی حرکت مانده بود که انگار آینه واقعا حاجت می دهد. وندلین هم که نمی توانست بیکار بماند، چهارزانو نشسته بود روی زمین، یک دسته کارت بازی ظاهر کرده بود و یکی یکی با فندکش آتششان می زد.
بالاخره دای چشم هایش را باز کرد-که هوشِ هافلپافیِ وندلین براورد می کرد کارِ درستی باشد، چون چشم بسته هرچقدر هم تمرکز می کرد آینه نه نتیجه یورو را نشان می داد نه جای دیهیم را!- و مستقیم به سطح جادویی آینه زل زد. بعد از کلی کند و کاو، بالاخره موفق شده بود safe mode سیستم را بیاورد بالا و با اپراتورِ آینه تماس بگیرد!

قبل از اینکه وندل یا دای بتوانند حرکتی کنند، اپراتور شروع به حرف زدن کرد:
-سفید برفی ملکه ی من...سفید برفی در این سرزمین از همه زیباتره! اون شکارچیِ چش سفید دختره رو نکشت، هفت تا کوتوله در اعماقِ جنگل ازش نگهداری...
دای کنترل آلت دیلیت گرفت و بعد از قطع کردنِ اپراتور، شروع به ور رفتن با تنظیمات آینه کرد.
وندلین هم که از این مسائل مشنگی در حد نوکیا 1100 حالی اش بود، شانه بالا انداخت و فندکش را زیرِ کارتِ سربازِ خشت گرفت.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج







" بر سر آریانا کوبید. دور سر دخترهافلپافی چندین فنجان هافلپاف چرخیدند و بالاخره حالش سر جا آمد.










