بعد از بیان این جمله، بلا همراه تعدادی از مرگخوارا جلوی لرد وایمیسن و سعی میکنن خبرنگارای مشتاق رو دور کنن و راهی برای خروج لرد از اونجا پیدا کنن.
بالاخره بعد از تلاش و مشقت های فراوان میتونن از ساختمون خارج شن و خبرنگارارو قال ( غال؟ ) بذارن و برن.
لرد رداشو روی تنش صاف و صوف میکنه و میگه: همگی آپارات به ریدل!
مرگخوارا اطاعت میکنن و یکی بعد از دیگری ناپدید میشن.
حیاط خانه ریدل:- پق پاق پوق پیق تق تاق توق تیق ...
مرگخوارا یکی یکی با صداهای مختلف ظاهر میشن و به سمت خونه ریدل حرکت میکنن. سوروس که تمام مدت منتظر برگشت اونا بود، به سرعت از خونه خارج میشه و برای استقبال لرد وارد حیاط میشه.
- آه ارباب رسیدین؟ برای خوشنودی شما ریش دامبلدورو زدم!

لرد با بی تفاوتی میگه: خوب کاری کردی.
و به سمت روفوس برمیگرده تا ازش چیزی بپرسه که ییهو روفوسو میبینه که داره یه چیزایی رو تو جیبش جاسازی میکنه. لرد ابروشو بالا میندازه و میگه:
- نتونستی جلو خودتو بگیری؟

روفوس که ترسیده یه چند قدمی عقب میره و میگه: نه ارباب، اینا مال خودم بود ...
- نکنه به خبرنگارا قرضش داده بودی؟

روفوس چند ثانیه با تعجب به لرد خیره میشه و بعد میگه: اوه بله ارباب. خواستن بفهمن اموال گرانبهای ما مرگخوارا چیه، منم چندتاشو دادم دستشون و بعد دوباره پس گرفتـ...
لرد لباشو تکونی میده و میگه: اینقدر خالی نبند روفوس. حالا ببینم چی ازشون کش رفتی؟

روفوس با هیجان وسایلی که داشته تو جیبش میذاشته رو بیرون میاره و میگه: ارباب اینا تازه نصف چیزان، اینجارو نگاه کنین!
روفوس سقلمبه ای به لودو میزنه و آهسته میگه: رد کن بیاد!

لودو دستشو میکنه تو یه جیب مخفی کوچولو و از توش یه کیسه پر از وسایل مختلف که با جادو جادار شده رو بیرون میاره و به لرد نشون میده.
لرد پوزخندی میزنه و میگه: این نشون میده رگه های مرگخواری تو وجود شما به طور جدی جریان دارن!

در سمت دیگه، دامبلدور در حال توضیح دادن نقشه ش به بقیه ی محفلیاس ...