شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
راهروهای خانهی گریمالد تاریک و ساکت بودند، انگار که گرد مرگ روی آن پاشیده باشند. درهای نیمهباز اتاقهای بیشمار این خانه، مدتها بود کسی را ندیده بودند که از آن عبور کرده و اتاقی را برای خود کند. پشت میز طولانی آشپزخانه، صندلیهای نامرتب به دور از اجاق خاموش خالی رها شده بودند. هیچ صدایی به گوش نمیرسید، حتی خانم بلک هم دلیلی برای جیغ و داد نداشت...اما هیچ طلسمی نیست که باطل نشود! . . .
- خون لجنیها، بیاصل و نسبها، بوقزادهها!
البته هیچکس به فریادهای خانم بلک توجهی نداشت، و کسی هم سعی نمیکرد اونو ساکت کنه، سر و صدایی که بالاخره پیرمرد رو از خواب بیدار کرد. امان از کهولت سن که حرفها رو نامفهوم به گوشش میرسوند... لحظهای با تردید فکر کرد "شاید یادشون باشه" و بعد سری تکان داد و از آن لبخندهای معروفش تحویل خودش داد و با این توضیح که "این بچهها همیشه پر سر و صدا هستن" و این ادامه که "حالا یه روز کمتر، یه روز بیشتر" فراموشش کرد. ریش و موهای نقرهفامش روشانهای کرد و آبی به سر و صورتش زد و در حالیکه ردایش رو میپوشید از اتاق خارج شد.
- پروفسور!!
جیمز خودشو در آغوش دامبلدور پرتاب کرد و قبل از اینکه فرصت نفس کشیدن بهش بده، دستمالی رو دور چشمانش بست. دامبلدور با خنده گفت:
جیمز از آغوشش جدا شد و دستش رو گرفت و به سمت جایی که به نظر میرسید منبع سر و صدا باشه هدایت کرد. به محض اینکه از پلهها پایین رفتند، سر و صدا ناگهان متوقف شد. چند قدم جلوتر و بعد چشمبندش را جیمز باز کرد و کمی از او فاصله گرفت. اتاق تاریک بود و کمی طول کشید که چشمهای دامبلدور بهش عادت کنه. یکمرتبه هوای اتاق عوض شد و آتشی از جایی روشن شد و همه چیز جون گرفت. کیک بزرگی درست روبرویش بود که شمعهای فراوانش به او چشمک میزدند.
- اوه... چارلی!
چارلی سوار بر اژدهای کوچکی که روی دمش حروف رنگارنگ Happy Birthday دیده میشد برایش دست تکان داد. صدای دو زوزه همزمان به گوش رسید و بعد موسیقی در آشپزخانه طنین انداخت. بیدل نقال سازش را در دست گرفته بود و ترانههای تولد مبارکی میخوند. دامبلدور با تعجب به پدر و پسر لوپین که نیمه لخت! روبرویش بودند نگاه کرد که جعبهی کادویی را مقابلش گرفته بودند. درون جعبه یک جفت جوراب پشمی قهوهای- آبی بود. ریموس توضیح داد: - جوراب ویژه.. بافته شده از پشم اعلای گرگ!
- یالا آلبوس... همینطوری بر و بر ما رو نگاه نکن. :pretty:
این بار هلگا بود که دستش را کشید و او را به وسط آشپزخونه هدایت کرد و لحظهای بعد هر دو در میان سوت و خندهی بقیه در حال رقص بودند. حاضر بود قسم بخوره که بین موسیقی صدای لارتن رو شنید که داشت انشاش رو میخوند و فلیتویک و ویلبرت با دقت به او گوش میکردند. دقیقهای بعد آلیس و رون ویزلی به همراه جسی و مودی به آنها ملحق شدند. بقیه اعضای محفل هم سر جای خودشون تکان میخوردند و هر از گاهی با صدای بلند فریاد میزدند:
- تولدت مبارک پروفسور! . . . راهروهای خانهی گریمالد روشن و شلوغ بودند، انگار بزرگترین مهمانی دنیا در آنجا اتفاق افتاده بود.درهای نیمه باز اتاقهای بیشمار این خانه، ورودی اتاقهایی با تختهای نامرتب و پر از وسایل جادویی صاحبانش بودند. پشت میز آشپزخانه چندین محفلی روی صندلیهای کنار اجاق روشن نشسته بودند و گپ میزدند. در این سر و صدا، هیچکس متوجه خانم بلک نبود که در تابلوی خودش به آرامی با نوای موسیقی تکان میخورد... چند ماهی میشد که طلسم خانهی گریمالد شکسته شده بود.
آخرین اشعه های آفتاب درحال غروب، راهروهای قلعه رو روشن میکرد.سکوت در هاگوارتز موج میزد.ساکنین قلعه شاید قرص سکوت خورده بودند و مهمانان تابلو ها نیز روضه ی سکوت گرفته بودند.
صدای پایی که در شک رفتن یا نرفتن بود قانون سکوت قلعه و ذهن پروتی رو میشکست و صدای ترس و تردیدو در تصمیم پروتی کم میکرد.
کنار پنجره وایستاد و چند لحظه به دریاچه که آیینه ی آسمان شده بود نگاه کرد و با خودش گفت:رفتن ینی ثابت کردن گریفندوری بودن و اعلام جنگ با اون سر تا پا صورتی پوشه خپل و نرفتن....
کمی مکث کرد خودشم نمیدونست نرفتن دقیقا نشون دهنده ی چه چیزاییه.
دوباره به دریاچه نگاه کرد ولی به جای رقص آب، لحظه هایی که در هاگوارتز گذرونده بود رو جلوی چشمش دید، از همون لحظه ای که کلاه قدیمیه بنیان گذاران شجاعت رو در ذهن و روحش دیده بود تا حالا که نمیدونست به خاطر آرمان های دامبلدور بجنگه یا نه؛ کلمه ی شجاعت هر لحظه در افکارش پر رنگ تر میشد و هویت خودشو بیشتر نشون میداد.
نگاه مصمم پروتی به غروب نشون میداد که فهمیده نرفتن ینی انکار شجاعتی که اون کلاه خاک خورده در وجودش دیده.
بالاخره سکوت قلعه رو به تصمیم شکست،پروتی با صدایی که اطمینانشو نشون میداد گفت:درسته هدف دامبلدور ارزششو داره،حتی ارزش اخراج شدن از هاگوارتز رو هم داره.
به تاریکی ای که قلعه رو در آغوش خودش گرفته بود نگاه کرد وگفت:منم برای نابودیت کمک میکنم.
باز هم صدای پاش در راهرو پیچید ولی اینبار برای حضور داشتن در اتاق ضروریات ولی بدون ترس.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر! می جنگیم تا آخرین نفس!! می جنگیم برای پیروزی!!! برای عشق!!!! برای گریفیندور.
نسیم ِ خنک پاییزی از میان تاریکی ِ شب گریخت. پناه برد به میان موهای نقره ای رنگ ِ پیرمرد و بعد، هم مسیر با نگاه ِ او، سر خورد سمت ِ دریاچه. دریاچه. آیینه ای پاک بود برازنده ی ماه که چهره ی خودش را در آن به نظاره بنشیند.
ناله ی خفیفی شنیده شد و چهره ی ماه درون دریاچه در هم رفت. دو بازوی ماهی ِ مرکب، به آرامی روی سطح ِ آب بالا آمدند. همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد. نهنگ ِ کوچکی ناگهان بالا آمد و در یک چشم به هم زدن دیگر اثری از ماهی مرکب نبود. تنها نهنگ بود که میان ِ آب آغشته به مرکبِ ماهی، با خشنودی شنا می کرد.
- دامبلدور با این قضیه مشکلی نداره؟ تد ریموس لوپین که با سر و صدای ماهی ها سرش را از روی زانوانش برداشته بود این را پرسید. جیمز دستش را از روی شانه ی تدی برداشت و آن را برای نهنگش تکان داد. نهنگ ِ کوچک دمش را چرخاند و میان امواج ناپدید شد. پاتر ِ کوچک کنار برادرش نشست.
- نه. فقط بهم گفته در ازای هر ماهی مرکبی که میخورن باید براش یه جفت جوراب ِ پشمی بگیرم. - این کارو میکنی؟ - البته تدی. این روزا تعداد ِ جوراب های پشمی ِ من از تعداد کتاب های کتابخونه م بیشتر شده. صدای آلبوس دامبلدور دو برادر را از جا پراند. ریش نقره فام پیرمرد زیر نور مهتاب می درخشید. لبخندش جیمز را معذب می کرد.
- مـتا..متاسفم پروفسور. سن ِ رشدشه. تازه به بلوغ رسیده. نیاز داره تقویت شه. تا یکی دوهفته ی دیگه اشتهاش معمولی میشـــ... دامبلدور با تکان دادن سر و دستش حرف جیمز را قطع کرد. تدی نفس عمیقی کشید. ساعت از نیمه شب گذشته بود. او و جیمز کنار دریاچه، بیرون از تخت خواب. دامبلدور آن جا چه می خواست؟
چشم های نافذ مدیر مدرسه روی چشمان تدی ثابت ماند. برای هزارمین بار در طول چندین نسل که هر دانش آموزی اعم از ریموس و پاتر به چشمان این پیرمرد چشم دوخته بودند، احساس ِ ناخوشایند ِ تجاوز ذهنی وجود گرگینه ی جوان را در برگرفت.
دامبلدور چشم از او برداشت و به تلالو مهتاب روی دریاچه خیره شد. - قاعدتا باید مجازاتتون کنم. برام سواله که چطور دور از چشم ِ آقای فیلچــ..اوه..البته.. لبخند دامبلدور دوباره با دیدن ِ شنل نامرئی پاترها که بر روی زمین افتاده بود، روی لبانش نقش بست. - اما خب..همیشه باید استثناهایی باشن.. اینطور نیست؟.. جیمز؟
جیمز سرش را پایین انداخت و به کفش های پوست ِ اژدهایش زل زد. صدای آرام دامبلدور در سرش می پیچید: - هر دومون می دونیم که فقط نهنگات نیستن که در حال رشدن. جیمز چیزی نگفت.
نگاه تدی بین توده موهای پرکلاغی به هم ریخته ی جیمز و نگاه جدی دامبلدور از پشت عینک نیم دایره ای اش، سرگردان بود. جیمز زیرلب چیز نامفهومی را زمزمه کرد. آلبوس دامبلدور دوباره لبخند زد. نفس عمیقی کشید و به آسمان نگاه کرد: - غم انگیزه، امشب می درخشه، فرداشب می درخشه. میدونم که مراقب خودت هستی تدی.
اینبار نوبت تدریموس لوپین بود که سرش را پایین بیاندازد. دامبلدور ادامه داد: و بعد ناپدید میشه. به سمت جیمز برگشت که حالا سرش را بالا گرفته بود. کمی قدبلندتر از آخرین بار بود. ته ریشی کمرنگ روی صورتش به چشم می آمد. به جای زخم صاعقه ای شکل، جوش های متعدد روی پیشانی اش خودنمایی می کردند. اما چشم ها..همان چشم ها بودند. همیشه همان چشم ها بودند.
- یا لااقل به نظر میاد که ناپدید شده.
تکه ابر لجبازی که دقایقی طولانی نیمه ی ماه را پوشانده بود بالاخره کنار رفت. - هردوی شما نجوم رو با نمراتی نه چندان متفاوت {جیمز و تدی نگاه سریعی به یکدیگر انداختند و نگاهشان را به زمین دوختند} گذروندین. ماه همیشه کامله.. همیشه آشکاره.. نگاه ِ ما اما..
آلبوس دامبلدور آهی کشید و در حالیکه به سوی قلعه برمی گشت، زمزمه کرد: - به نظرم دیگه وقتش رسیده که بخوابید. فردا روز ِ سختی رو در پیش دارین. تدی در حالیکه نگاهش را از دامبلدور می دزدید، سلانه سلانه پشت سر ِ او به راه افتاد. جیمز لحظه ای مکث کرد و به سمت دریاچه برگشت. از نهنگش خبری نبود.
تنها ماه بود که روی آب دریاچه خودنمایی می کرد. تعبیر ِ دامبلدور را دوست داشت، هر چند..نمی توانست تصور کند اگر ماه هر شب کامل بود چه بر سرشان می آمد.
پوزخندی به خیالاتش زد و خم شد. شنل نامرئی را برداشت و به دنبال دو سایه، به طرف قلعه دوید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1392/9/3 15:33:58
هی روزگار از چی بگم ازاین دنیای بووووق(کپی رایت یاس مشنگ) همانند یک اصیل زاده می نویسم.گرینفیدور،محفل همه ی این ها یک رویا بیش نیست.سایت تفریحی این ها هم تفریح خیلی از محفلی ها را ازدست دادیم از جمله خودم ................... الان هم البوس امده هیچ تغییری نکرده بلکه دارن محفلی ها کم تر می شن.من یک محفلی بودم ولی سعی دارم به جایی برسم که با شورش حکومت را از مزگخوارها می گیرم . لرد کوچک اماده باش .خانجون اماده باش بر میگردم محفل انتقام بیل رااز شما می گیرم.بیایید ای محفلی اتحاد اتحاد بفشاریم دست هم را تا دشمنان ما نابود بشه.
نور ماه! نور خورشید! تلالویشان در دریاچه. نسیم خنک محوطه ی هاگوارتز.. درختان سبز و رقصیدنشان با این نسیم. فرشی از چمن های سبز.. گلهای زرد کوچک قاصدک. گاهی هم ابری بیاید و نم نم بارانی بزند. دانش آموزان کوچک سال اول و دوم روی چمن ها غلت بزنند و بدوند و بازی کنند..
اصلا فکر کن که از تمام جهان اطراف، عشق؛ چکه می کند، از آسمان.. بجوشد، از زمین.. بریزد، از کوه.. بوزد، در هوا.. همه ی این ها باشد ولی شاید در آن لحظه به نقطه ای رسیده باشی که بگویی "که چه؟!"
می گویند پیرمردی که از پنجره ی برج به محوطه نگاه می کرد هرگز نگفت که چه، هرگز به عشق نگفت که چه.. پیرمرد عشق را قبول داشت، باورش داشت.. اما خب که چه؟ پیرمرد به قدرت تاریکی در دنیا هم اعتقاد داشت اما چه سهمی از تاریکی در جهان داشت؟ هیچ..
پیرمرد جادوگر همانطور که دیگر عشق را به محضرش نمی خواند هرگز دیگر تاریکی را هم به حضورش نمی خواند اما بی اجازه می آمد.. گاهی هم مثل اربابش برای درخواستی اجازه می گرفت که توسط پیرمرد رد می شد.
جلوی چشمان پروفسور هاگوارتز، بچه ها می دویدند، دوست ها با هم می خندیدند، می دانی شاید واقعا در تمام جهان عشق نفوذ کرده باشد، شاید حق با پیرمرد بود اما او کارهای مهمتری داشت.
تاریکی باز هم آمده بود. همیشه حرفی برای گفتن داشت، اصرارهایی که سالهاست پذیرفته نمی شدند اما تاریکی منصرف نمی شد.. از در می رفت و از پنجره می آمد. می گفت جادوگر باید خودش را بشناسد. باید استفاده کند از چیزی که هست. از چوبدستی ارشد که در دست دارد. باید جهان را به زانو درآورد.. باید همه بفهمند که او کیست و برای تنهاییش و تمام لحظات عمرش که تا کنون رفته پاسخگو باشند.
می گفت او می داند چیزهایی که کسی نمی داند و می تواند کارهایی را که کسی نمی تواند.. پس چرا کاری نکند؟ بگذارد همه بفهمند و همه بترسند و همه اطاعت کنند حتی بزرگترین جادوگران سیاه به پایش می افتند وقتی سیاهی را در عمق چشمهایش ببینند. شیاطین خودشان به استقبال می آیند و هدایا پیشکش می کنند.
او بزرگترین جادوگر جهان می شد و هر چیز که بخواهد می تواند داشته باشد حتی این عشق های پیش پا افتاده ای که کودکان در محوطه دارند.. فقط کافیست که او گوشه ای از علم و دانشش را بیرون بریزد، کافیست چوبش را بچرخاند!
پیرمرد چوبش را برداشت و تاریکی لبخند گسترده ای زد.. پیرمرد هم چوبش را چرخاند اما دیگر سیاهی آن جا نبود که لبخند بزند. باز هم بیرونش انداخته بود. پیرمرد آهی از سر افسوس کشید.. این تاریکی های خوش خیال!
به نظر کامل میرسید، ولی میدانست که کامل نیست، که اگر کامل بود، اینجا اینطور آسوده نمینشست و در پرتوهای نقرآبی غرق نمیشد. شب سیزدهم بود و ماه آنقدر قدرتمند نبود که بند بند وجودش را از هم بشکافد و دوباره بهم ببافد، در هیبتی نه چندان انسانی. شبهای سیزدهم را دوست داشت، بخصوص اینجا، کنار دریاچه که تلالو ماه در آب زیباییاش را دو چندان کرده بود.
او هم کامل نبود، در حقیقت هیچوقت هم سعی نکرده بود کامل باشد، بیشتر تظاهر به کمال بود. بخشی از وجودش همیشه در تاریکی بود،که قسمتی از آن ناخودآگاه بود و قسمتی خودآگاه و این بخش تاریک او گاهی به اشتباهاتی ختم میشد که دیر از آنها درس میگرفت. صدایی همچون سوهان روح در ذهنش طنین انداخت، «خیلی خنگی تدی!». بعد از این همه سال هنوز گذشته همچون کابوس او را در بر میگرفت و بر صورتش سیلی مینواخت . شاید تاریکی وجودش عمیقتر از روشنایی بود، شاید اگر کمی تعلل میکرد، جز تاریکی چیزی از آن نمیماند. لرزش خفیفی اندامش را برای لحظهای کوتاه فرا گرفت و رهایش کرد.
دست کوچکی روی شانهی تدی نشست و باز هم سکوت. وقتی ناگفتهها از ورای کلمات شنیده می شوند نیازی به تحقیر بیشتر این حروف کنار هم چیده شدهی قراردادی نیست. دوباره غرق تماشای ماه شد، فردا شب آزمون دیگری در راه بود ولی تصمیم گرفت نگرانی در مورد آن را به زمان موعود موکول کند.
- از آخرین باری که قرص کاملشو دیدم خیلی میگذره، یادم نمیاد چقدر با الان فرق داره. - فرق زیادی نداره، یه کم بزرگتر، یه کم روشنتر. - و کامل تر... - زیادی کامل شاید، اونقدر که دیدن ستارهها سخت میشه. انقدر خودشیفته است که همهی آسمون رو واسه خودش میخواد...
و آه کوتاهی کشید و به امواج کوچکی که تا کنار دریاچه می آمدند و برمیگشتند چشم دوخت و ادامه داد:
- کمال همیشه هم خوب نیست، برای رسیدن بهش باید پا رو خیلی چیزا بذاری.
لبخندی گوشهی لب تدی نشست، دستانش را دو زانوانش حلقه کرد و چانهاش را روی آنها گذاشت. شاید حق با رفیق کوچکش بود، شاید آن گوشههای تاریک ذهنش بود که به یاریش شتافته بود تا قدر روشنایی را بهتر بداند، شاید بدون آنها هرگز نمیفهمید ارزش خوشبختی به تلاشی است که برای رسیدن به آن صرف میکنی.
ماه.. نه چندان کامل، از پشت تکه ابری خاکستری همچنان میتابید، با تمام نقایصش زیبا بود و تدی تحسینش میکرد.
به سر در تاپیک که نیگا می کنی نوشته همانند یک سفید اصیل بنویس...
نمی دونم چرا کلمه ی همانند برام سنگینه، انگار که یادآوری می کنه که هیچوقت یه سفید واقعی نبودم. احساس می کنم مثل شب اول قبر همه ی سیاهیایی که به خرج دادم دارن از جلو چشم رد می شن.
به سردر تاپیک که نگاه می کنم احساس می کنم شاید همیشه عذرهایی که می آوردم موجه نبودن. شاید اگه کمتر خشونت و سیاهی به خرج داده بودم، الان می تونستم یه «سفید» واقعی باشم، نه اینکه سعی کنم همانند یه سفید باشم.
اما همیشه که نمی تونم به سردر تاپیک خیره بمونم! کافیه برگردم و به پشت سرم نگاه کنم و مرگخوارای خونخوار رو ببینم که چطور دارن بچه ی مردم رو زجرکش می کنن تا خون تو رگام به جوش بیان. کافیه دوباره برده های افتخاری لرد ولدمورت رو ببینم تا به همون ایدئولوژی قبلم برگردم؛
«جادوی سیاه، علیه جادوگران سیاه»
اما خب، شاید بهتره تا وقتی که زیر سقف اینجام و اون گوشه دامبلدور رو می بینم که داره به یارانش لبخند میزنه کمتر به این چیزا فکر کنم. آره، بهتره برای یه لحظه هم که شده تاریکی رو از ذهنم دور کنم و به عشقی فکر کنم که دامبلدور صد و اندی ساله داره شعارشو میده! آره! . . . می بینی؟ نمی تونم. قلب من مثل سنگ شده. سفیده، ولی سنگه، درست مثل این سنگای صاف و سفید لب رودخونه ها. همین سفتی باعث می شه که نتونم اینجا رو تحمل کنم، اصلا من برای عشق ساخته نشدم. آره، برای عشق ساخته نشدم، برای خدمت به عشق آفریده شدم.
دیگه داره دیر می شه، یه دنیای پر از کثیفی اون بیرون منتظرمه که باید مثل خیلیای دیگه یه سهم کوچیکی تو تمیز کردنش داشته باشم. پس دیگه بهتره برم، خداحافظ عشق و محبت و بقیه ی آرمانا و شعارای دیگه!
دوباره برگشته بود... یه بازگشت افسانه ای... چه میتوان کرد؟ مجالی برای درنگ نمانده... به او بپیوندید... به بزرگترین جادوگر... بزرگترین... افسانه ای ترین... . البوس دامبلدور بر سر کسانی که به او میپیوندند دست نوازش میکشد و نصیحت می کند: "ققنوسی میخواند" "یکی از سه نفر میتواند بقیه را جمع کند" "خودت باش" و . . . و به راستی بار دیگری ققنوسی پر میگشاید و بال هایش را سایبان سرباز های سفیدی می کند. و چه کسانی از گور برخواسته اند تا لرزه ای بر لرد ولدمورت بیاندازند تا به او نشان دهند از چیزی که فکر میکند خطرناک ترند. حال برخیزید تا به کسانی مارا دست کم گرفتند نشان دهیم:
هزاران بار ما را سوخت حریق حادثه تا مرز خاکستر ولی ما نسل "ققنوسیم" که از خاکستر خود میگشاید پر