جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  107 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  220 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  224 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  214 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: یکشنبه 28 اردیبهشت 1393 20:22
نمایش جزئیات
آفلاین
در خانه ی ریدل
لرد ولدمورت روی صندلی نشسته بود و با چشمان سرخش به رو به رو خیره بود و فکر می کرد.
ناگهان در با شدت باز شد.
_ چه کسی جرات کرده بدون اجازه وارد اتاق شود؟
ایوان در حالی که نفس نفس می زد گفت:
_ من را عفو کنید ارباب. مشکلی پیش آمده است.
_ چه مشکلی ایوان؟
_ گیدیون قربان. او نقشه شما را برای کشتن پاتر نقش بر آب کرد.
ولدمورت با خشم فریاد کشید.
خوب یادش می آمد. دستور داده بود غذای هری پاتر را به مسموم کنند.
_ این پسره، گیدیون کیه؟
_ برادر مالی ویزلی. یکی از اعضای تازه وارد محفل ققنوس.
ولدمورت کمی به فکر فرو رفت. سپس فریاد زد:
_ لوسیوس؟ دم باریک؟
هر دو فریاد زدند:
_ بله ارباب؟
_ این گیدیون را برام بکشید. یکجا به کمینش بنشینید و بکشیدش. چطوریش مهم نیست.
.....................................
همان لحظه
گیدیون در پیاده رو راه می رفت.
آمده بود به دنیای مشنگ ها تا کمی اطلاعات کسب کند.
با یاد افتخارات اخیرش در محفل لبخندی روی لبانش نشست.
ناگهان دید عده ای دور هم جمع شدند.
نمی دانست چرا این گرد آمدن مشنگ ها مثل همیشه برایش عادی نیست.
به سرعت وردی خواند. لباسش به شکل مشنگ ها درآمد. بالافاصله میان جمعیت رفت ا از موضوع با خبر شود.
چند ساعت بعد
گیدیون در حالی که سخت در فکر بود قدم می زد. 2 مشنگ در حالیکه دار زده شده بودند پیدا شدند.
روی بازوی هر دوی آن ها نشان مرگخواران و یک صلیب کهنه خالکوبی شده بود.
گیدیون با خود فکرکرد: در اینکه خالکوبی با جادو بوجود آمده شکی نیست و علامت مرگخواران روی بازوی آن دو تن هم نشان می داد کار مرگ خواران است. اما صلیب نشانه چیست؟ مرگخواران که مسیحی نبودند.
با کمی فکر ناگهان گیدیون به هوا پرید و فریاد زد: یافتم.
صلیب در دستان عیسی مسیح در کلیسا نیز بود. بنابراین مرگخواران یا مرگ خوار به کلیسا می رفتند و کهنه بودن صلیب نشان از قدیمی بودن کلیسا بوذ.
ناگهان گیدیون به خود گفت: مرگخواران هرگز از محلی که به آنجا می روند خبر نمی دهند. حتما" این یک تله است.
گیدیون زیر لب گفت: پیش به سوی خطر.
با این فکر، گیدیون روانه اولین کلیسا قدیمی محل حادثه شد.
چند دقیقه بعد جلوی کلیسا
وی ( گیدیون ) در حالی که سوار جارو بود، به کلیسا ناگاه می کرد.
_ زرشک.
این تیکه کلام مورد علاقه او بود.
تصمیم گرفت قبل از داخل شدن از پنچره کلیسا نگاهی به داخل بی اندازد.
همان طور که انتظار داشت لوسیوس مالفوی و دم باریک پشت در ایستاده بوذند تا گیدیون را غافلگیر کنند.
گیدیون به سرعت به سمت پنجره پرواز کرد.
پنجره شکست و او داخل شد و فریاد زد:
_سورپرایز
لوسیوس و دم باریک تعجب کرده بودند. بعد از چند دقیقه به خود آمدند وبه طرف گیدیون آوادا زدند.
گیدیون جا خالی می داد.
اما یکی از آوادا ها به جارویش خورد و وی سقوط کرد.
بدنش سخت درد گرفته بود. با این حال خود را کشان کشان پشت یکی از مجسمه ها کشاند تا طلسم ها به او برخورد نکند.
بعد از چند دقیقه گیدیون از پشت مجسمه بیرون آمد.
همزمان با او دم باریک هم بیرون آمد و بین آن دو درگیری در گرفت. در این لحظه لوسیوس نیز بیرون آمد تا به دم باریک کمک کند. گیدیون بدنش را به طرف دم باریک اما مچش را به سمت مالفوی چرخاند و فریاد زد:
_اکسپلیارموس
چوبدستی لوسیوس در دست گیدیون قرار گرفت.
بالافاصله گیدیون 2 چوبدستی را به سمت دم باریک متعجب گرفت.
_ پتریفیکوس توتالوس
دم باریک به زمین افتاد.
لوسیوس با لکنت گفت:
_آخه...آخه...چه...چه جوری؟
_ برو به اربابت از مهارت محفلی ها بگو.
سپس چوبدستی مالفوی را به آن سوی کلیسا پرتاب کرد.
گیدیون سریع سوار جادویش شد و از پنجره بیرون رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گيديون پريوت در 1393/2/29 13:25:43
ارزشی نیمه اصیل!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 29 فروردین 1393 19:01
نمایش جزئیات
آفلاین
قطره های بارون بی وقفه روی صورتش می شَستن. با هرقطره ای که به پوست صورتش می خورد، لبخندش پررنگ تر می شد و عمق چاله های آبی که زیر پاش تشکیل می شدن، بیش تر!

چشماشو بست و یه نفس عمیق کشید. بوی خاک بهترین بویی بود که می شناخت. چاله های زیر پاش هر لحظه بزرگ تر می شدن و اشتیاقش برای انجام تصمیش بیش تر!

چکمه هاشو از نظر گذروند. رنگ قهوه ای روشنشون با دوخت سفیدش متضاد بود. به نظر نمی یومد آب توشون نفوذ کنه هرچند اگرم می کرد، زیاد مهم نبود. وقتی آب به اطراف پاشید، چشماشو باز کرد. آب چاله تا زانوهای شلوارشو خیس کرده بود. سرشو بلند کرد و با دیدن چاله های بعدی دلش ضعف رفت. وقتی چکمه هاش دوباره آب چاله رو به اطراف پاشید، از ته دل خندید. نگاه های مردم براش مهم نبودن، یعنی هیچ وقت نبودن! شاید از نظر مردم کاراش عجیب بودن ولی همین کارا و شادیای کوچولو قد ِ یه دنیا واسش ارزش داشتن. شاید اونا قدر زندگی شونو نمی دونستن ولی اون خوب بلد بود از زندگیش درست استفاده کنه! یعنی زندگی بهش یاد داده بود! بیست سال از زندگیش تلف شد تا یاد گرفته بود.

زن ِ جوونی که از کنارش می گذشت، زمزمه کرد:
- موهاش رنگ دندوناش شده مثل دختربچه ها آب بازی می کنه!

دختربچه؟ نشونه خوبی بود! همون طور که پنجره های بارون زده رو از نظر می گذروند، به این فکر می کرد که شاید یکی از معدود کساییه که نمی دونه چندسالشه؟!

یادش اومد روزای اولی که دوباره وارد محفل شده بود، ویولت با تعجب ازش پرسیده بود:
مطمئنی بیست سال قبلم عضو محفل بودی؟ کارات اصلا شبیه زنای چهل به بالا نیست!

و آلیس فقط خندیده بود و ویولت از اون به بعد تبدیل به یکی از بهترین دوستاش شده بود. آلیس با این که یادش نمی اومد قبلنا چه اخلاقایی داشته، ولی یه حسی بهش می گفت یه جورایی شبیه ویولت بوده! بارها شده بود مری و ماگت و روانی، جغد خل و چل آلیس، به جون هم افتاده بودن و آلیس و ویولت به زور ازهم جداشون کرده بودن.

اصلا سر جریان اسم جغدش، ویولت یکی از اولین کسایی بود که استقبال کرد و این کم چیزی نبود.

به سر چهارراه که رسید، بارون شدت بیش تری گرفت. دلش هوای دریا کرد. شاید می تونست چند روزی بی خیال برنامه هاش بشه و بره دریابازی! مثل بچه ها صدف جمع کنه، گردنبند درست کنه و سعی کنه قلعه شنی بسازه و دریا مثل همیشه قلعشو خراب کنه!

قدم هاشو سریع تر برداشت و دستاشو تو جیبش فرو کرد. دستش به چیزی که توی جیبش بود، برخورد کرد. یادش اومد! مایتابش بود! مایتابه رو از جیبش درآورد و گرفتش زیر بارون! چند دقیقه بعد آلیس با مایتابه ای پر از آب به سمت خونه می دوید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 1 فروردین 1393 21:51
نمایش جزئیات
آفلاین
روی پنجه‌ی پاش آروم آروم وارد آشپزخونه شد. با صدای جیرجیر وحشتناک کاشی‌ها، سرجاش خشکش زد. زیر لب آروم گفت «لعنتی!» و گوش تیز کرد تا ببینه کسی صدای کاشی رو شنیده یا نه. همه‌جا مثل قبرستون ساکت بود.. نفس عمیقی کشید و رفت طرف گاز. قرار بود برای سال نو کیک درست کنه و...

اینم می‌دونست که امکان نداشت هیچ‌کدوم از محفلیا بذارن اون به گاز نزدیک شه!!

نفس عمیقی کشید. روبانشو از جیبش بیرون آورد و موهاشو پشت سرش بست. چوبدستی‌ش رو گرفت بالا، بعد از مدت‌ها هم‌نشینی با ولدک و مادر از خود راضی‌ش، حالا یه چیزایی حالی‌ش می‌شد. همونطور که زیر لب آواز می‌خوند و سعی می‌کرد مثلاً سوت بزنه، شبیه فرشته‌هایی که توی زیبای خفته خودشونو واسه تولد پرنسس آماده می‌کردن، چیز میزای کیک درست کردن رو، روی میز درب و داغون آشپزخونه گذاشت.

یه کم سرشو کج کرد:
- قطعاً اون میزی که ما توی قصر بودلرا داریم خیلی بهتره.

بعد لبخند کجی روی صورتش نشست. یاد وقتی افتاد که برگشته بود..

در آشپزخونه چارطاق باز می‌شه. یکی با یه لبخند گنده و یه کمی خجالتی واساده توی چارچوب:
- تق تق تق! ببینید کی اینجـاست...

پروفسور می‌دونست. پروفسور کسی بود که کمکش کرد برگرده. فقط نگاش کرد. ولی جیمز جیغ زد:
- عرمیــ... ویولـــــــــــــــت!! تو برگشـتـــــــــــــی به این خونـــــــــــــــــهههه!!

و تدی پاهاشو از روی میز برداشت. بغلش کرد و با یه دنیا شور و شوق گفت:
- خالــــــــــــه... ویولت! ویولت! ویولت!


به خاطراتش خندید. شروع کرد تند تند تخم‌مرغ و آرد و اون یکی چی بود؟ جوش؟ جوش ِ چی؟ همون یکی! همه‌شون رو با حرکت چوبدستی هم زدن.

یه مدت اینجا نبود. یه مدت.. خودش نبود خب.. دنبال هیجان بود.. یه تجربه‌ی جدید.. یه اتفاق جدید.. به نظرش اون زن هم اجازه داشت زندگی کنه! یه تصویر دیگه تو ذهنش زنده شد:

اوه مادر! ویولت رو کشتید؟ وفادار بود ها!

باز دوباره چشماش برق زدن. معلومه که نمرده بود. یه تیکه از وجودش اونجا بود. همون تیکه‌ای که می‌دونست پسرش از این لقبا و قربون‌صدقه‌ها و لیست‌ها فراریه، ولی هرکاری دلش می‌خواست می‌کرد. اون زن تنها کسی بود که ولدک جلوش کوتاه میومد. باحال بود! دوست داشت رابطه‌شون رو. ولی خب..

یه نیگا به کیک انداخت. خب دیه مایه‌ش آماده بود. زیر لب غر زد:
- ولدک الان کجایی؟! خب من از کجا بدونم این پُف می‌کنه یا نه.

ولی خب، آدم که نباید با این چیزا روحیه‌شو از دست بده. ظرف مایه‌ی زده شده رو هل داد توی فر، با چوبدستی درجه‌شو روی چیزی که یاد گرفته بود گذاشت و توی دلش دعا کرد:
- لطفاً پُف کن. لطفاً شور نباش. لطفاً...

آخرین جمله‌شو خیلی یواشکی گفت: «منفجر نشو!» و نشست روی یه صندلی پشت به فر. چشمش روی ساعت. مصمم بود که این دفعه خرابکاری بالا نیاره.

- داری خرابکاری می‌کنی‌ها. حواست هست؟
- هووم؟ چشه؟ خوبه که!
- نخیر. شیطونه! موقر نیست.
- عع.. خو.. درستش می‌کنم.


با وقار و با وقار و با وقارتر. مروپی حلقه‌ی شخصیتی‌ش رو تنگ‌تر می‌کرد. ویولت بیشتر فشار میاورد. رز مدام اونجا بود. یه ناظر سختگیر و دقیق! رز.. ینی هنوزم مروپی رو بیشتر دوست داشت؟

یادش اومد که اواخر، مروپی دیگه کنترل کارو تو دست نداشت. حتی توی کلاس جیمز، رفتن خودش رفت شرکت کرد! مروپی دیگه نمی‌تونست کنترلش کنه..

چی شد یهو؟! خودشم نفهمید! یعنی حتی خودشم شوکه شد وقتی دید دوباره خودش کنترل جسمشو داره! تو خواب و بیداری.. راه افتاد که بیاد.. راه افتاد اینجا.. خونه‌ش...!

در آشپزخونه رو دوباره باز کرد.. اونجا بودن.. مثل همیشه اونجا بودن.. آشپزخونه‌ای که حتی وقتی پروفم با ملت کار داشت، هلک هلک میومد اونجا و خودشو تیکه‌پاره می‌کرد تا زوزه‌ی تدی و جیغ جیمز و هوار ننه هلگا و سر و صدای بر و بچه‌های روشنایی بخوابه و حرفشو بزنه. آخرش یحتمل می‌رفت بالا میز داد می‌زد:
- فرزندان روشنایـــــــــــــــــــــــی!!

ملت هم دو دیقه آروم می‌گرفتن و دوباره روز از نو، روزی از نو!

درو که باز کرد، این دفعه هیشکی جیغ نکشید. هیشکی از جاش نپرید. تدی برگشت سمتش. آروم و بدون هیچ نشونه‌ای از هیجان.

لبخند زد:
- سلام. من برگشتم!

هیچی نگفتن. نه جیمز، نه تدی. نه جیغی، نه بندری‌ای، هیچی! فقط...
-

از بالای شونه‌ی تدی، پروف رو نگاه کرد. چشمای آبی‌ش برق می‌زدن. اونم هیچی نگفت. یه چیزی ته چشماش بود. یه حالتی از اطمینان.. یه حالتی که انگار می‌گفت: «می‌دونستم برمی‌گردی خونه‌ت.»


همون‌جا ایستاده بود. همون‌جا کنار پنجره. بغل ِ همین فر... هووم؟! فــِــر؟! فــــِـــر!!!

بووووووووووم!!


از لابه‌لای آوار که سرشو آورد بیرون و آوار دوم سرش خراب شـد:
- ویولت بودلــــــــــــــر!!

با نگاهی وحشت‌زده به آشپزخونه‌ی نیمه‌ویرون گریمولد، داد زد:
- من نبـــودم پروفســـــــــــــــــــور!!

و وقتی که دامبلدور رو با کلاه خواب منگوله‌دار به همراه کل اعضای نیمه‌خواب و نیمه‌بیدار محفل جلوی خودش دید، آروم و یواشکی گفت:
- عیدتون مبارک!

چطوری آخه ممکنه فر منفجر بشه؟! :|

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 29 اسفند 1392 21:48
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی سالی را که گذشت نگاه میکنم چشمانم اشکبار همراهی ام میکنند.
-----------------------------------------------------------
روز اول ورودم درس اول را دشت کردم: رون، مواظب رفتارت باش!
به خیال خودم داشتم با بارتی کراوچ کل کل میکردم. هردومون تازه وارد بودیم. من خیلی سفید و او خیلی سیاه. تا اینکه لردولدمورت مرا متوجه اشتباهم کردم: همیشه یه خط قرمز کوچک بین شوخی و توهین وجود دارد.
از همون روز فهمیدم که این لرد با لرد کتاب فرق داره. شخصیتی بزرگ و پر از احساس. میتواند سفید خوبی باشد.
چند روز گذشت. با بارتی میپریدم. تو چت باکس میخندیدیم و گفت و گو میکردیم. تا یه تازه وارد دیگه وارد شد:اما دابز. ساحره ی خوبی بود. حالا دیگه شده بودیم یه اکیپ تو چت باکس. منو و بارتی و اما و ایلین.
موقع انتخابات وزارت فعالیت جدی من شروع شد. مصاحبه و تبلیغ و تحلیل. با اما دابز مصاحبه ای داشتم که بعد ها در انتخابات و و مسابقه و کودتا به کارم امد.
از قدیمیا زیاد شنیده بودم.ارزشی شون. پست های قشنگشون و...
تا بالاخره در تابستان نشاط را در سایت یافتم. جیمز سیریوس پاتر.
بعد از لرد بیشتر از همه به اون مدیونم. شب ها خستگی رو تحمل میکرد و تا یک شب با من پست زدن، مخصوصا در هاگوارتز رو یاد میداد. این چندتا پست اخری که زدم منو شرمنده کرده. زیاد خوب نبودن. بالاخره شاگرد جیمز باید بهتر از این ها پست بزنه.
بعدش یه دوره ی دیگه برای من شروع شد. ورود الستور مودی یکی از بهترین دوستانم در سایت مرا به تکاپو انداخت. چطور اینقدر خوب پست میزد؟ بعدش دعوام با پرسی شروع شد. چقدر حرص خوردم! محفل خواب بود و الان چندتا پتانسیل خوب داشتیم:من،الستور، مینروا و ویلبرت اسلینکرد.
همین موقع ها بود که بارتی مجبور شد سایت رو ول کنه تا به درساش برسه. اما دابز هم شناسه اش بسته شده بود. از اون دوستای قدیمی فقط من موندمو و ایلین. اما الان دوستای جدیدی داشتم.
بعدش هم مورفین فعالیت جدی اش را شروع کرد. هم با خودش و هم با پستاش خیلی حال می کردم.
چند وقت بعد البوس وارد کار شد. وقتی با اون چت میکردم گرمایش از پشت مانیتور معلوم بود! احساس راحتی با اون کار رو برای من اسون کرد.
و حالا اینجا هستم...

...به اینده نگاه میکنم. چه در پیش دارم؟ باید خود را اماده کنم... شاید بتوانم برای دیگران الگو بشم.
باید سعی کنم.

چقدر زود گذشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شیفته یا تشنه؟

مسئله این است!
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 29 اسفند 1392 14:58
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز به پهنای صورتش خندید:
- بوی عیدی!
- نه نمیدم!
لبخند روی لبانش خشکید:
- پروفسور!
- نمیدم جیمز. مفتی که نمیشه!
جیمز دوباره بالا پرید اما آلبوس دامبلدور یویوی صورتی نو و آکبند را بالاتر گرفت.
- بده دیه!
دامبلدور از ته دل خندید و یویو را جلوی بینی جیمز گرفت:
- می بینیش؟
چشم های جیمز برقی زد و دست هایش را دراز کرد..
و یویوی نو، مقابل چشمان بهت زده ی جیمز، میان تار و پود ریش های دامبلدور گم شد.
- دیگه نمی بینیش!
- چطور تونستــــ...
دامبلدور انگشت باریکش را بالا گرفت و با لبخندی آمرانه گفت:
- اول به تدی توی جمع کردن ِ توت ها کمک کن!

***


- بوی توت!
این صدای جیمز بود که با تمام وجود هوا را استشمام می کرد.

- جیمز! اونارو نخور! کثیفه!

پاتر ارشد خنده ای زد و در حالیکه دهن کجی می کرد "جیمز! اونارو نخور، کثیفه!" خم شد تا یک مشت توت دیگر از زیر درخت بردارد.

تدی بالای درخت توت، آهی کشید و سرش را تکان داد. از همان ارتفاع هم میتوانست انواع میکروب ها و انگل های رنگارنگ را در مشت برادرش تشخیص دهد.
گاهی آرزو می کرد کاش هرگز میکروبیولوژی جادویی نخوانده بود.
دستش را دراز کرد تا توت رسیده و چاق و چله ی دیگری را درون سطلش بیندازد.

- تلاشت تحسین برانگیزه تدی!

تدی پایین را نگاه کرد. ویولت را دید که یک مشت توت سرشار از انگل را به دهانش ریخت و با دست آزادش برای او دست تکان داد.
بعد با دهان نیمه پر گفت:
- ولی اینطوری کارت یک قرن طول میکشه!
ویولت نگاهی عاقل اندر سفیه به تدی انداخت، چوبدستی اش را به طرف درخت گرفت و فریاد زد:

- اکسیو توتز!

برای چند لحظه هیچ اتفاقی نیفتاد.
اما بعد، درخت توت غرشی کرد و کش و قوسی به شاخه هایش داد. آن گاه حجم عظیمی از توت های درختی با سرعت به سمت ویولت بودلر حرکت کردند.

ویولت :

لحظاتی بعد، تدی بر روی شاخه ی درخت خالی از میوه شاهد دفن شدن ویولت و جیمز، زیر یک کوه توتی بود.

***


- بوی کاغذ رنگی!
- دستاتو شستی جیمز؟
- آره دیه! اَه!
- بیار بو کنم.

جیمز نفس صدا دارش را بیرون داد، طوری که طره ای از موهایش از جلوی چشمانش کنار رفت. با بی میلی دست هایش را به پوزه ی تدی نزدیک کرد.

گرگینه بو کشید و وقتی عطر مایع دستشویی را تشخیص داد با بدبینی سرش را تکان داد:
- ولی میدونی که بوی خوبش به معنای تمیز بودنش نیست! بیا بشین.

جیمز شکلکی درآورد و روی زمین، بین تدی و لارتن نشست. رویرویش پر بود از کاغذهای رنگی با آرم محفل و یک مشت وسایل نقره ای عجیب غریب که وظیفه داشتند کادوپیچشان کنند.

آلیس وسیله ی نقره ای خرطوم داری را لای کاغذ طلایی رنگی پیچید و برچسب زد. به محض چسبیدن کاغذ روی کادو، کلماتی با دستخط آلبوس دامبلدور بر روی برچسب ظاهر شد:
- برای گندولف سیفید میفید خودم، عیدت مبارک دوئاش!

الستور مودی چیزی را شبیه به قدح اندیشه از میان وسایل نقره ای برداشت و آن را روبروی چشم غیرعادی اش گرفت. از بهت آنچه احتمالا دیده بود، چشمش از حدقه بیرون جهید و به ماده ی داخل قدح برخورد کرده، در دم پودر شد.

ناله ای کرد و در حالیکه چشم هایش را می مالید خطاب به دامبلدور گفت:
- مگه بابانوئلی که هر سال برای همه عیدی میفرستی خب!؟
- آخ آخ خوب شد گفتی الستور، داشت یادم میرفت! لارتن بابا، بیا اینو کادو کن واسه نوئل خریدم صفر کیلومتره!

لارتن برگشت و برای چند ثانیه فقط بک گراندی نقره ای را دید که از ریش دامبلدور بیرون پریده بود و به سمتش در حرکت بود.

ساعتی بعد، وقتی لیلی اوانز کار ِ پانسمان سر لارتن را تمام کرد، جیمز، پروتی و کلاوس هم سورتمه ی بابانوئل را کادوپیچ کرده بودند.

***

- بوی تند لازانیا دودی وسط سفره ­ی نو!

هلگا هافلپاف با چوبدستی اش روی دست جیمز زد:
- سهم ِ بقیه رو نخور.
جیمز دستش را پس کشید و با حسرت به آخرین قطعه ی لازانیا نگاه کرد که در بشقابی دست به دست شد و در نهایت به تدی لوپین رسید.

تدی که عمدا از نگاه کردن به چشم های گربه چکمه پوش وار ِ جیمز خودداری می کرد، با عجله مشغول خوردن شد.

آشپزخانه ی گریمولد پر بود از صدای خنده و کارد و چنگال.

***

- ترس ناتموم گذاشتن ِ جریمه های عید ِ مدرسه..
- چی میخونی پاتر؟ حواست به منه؟ پرسیدم اگه من گرد ریشه ی سوسن سفید رو به دم کرده ی افسنطین اضافه کنم چی بدست میارم؟
- نمیدونم اسنیپ.
- عجب..عجب..فقط شهرت کافی نیست!
-
- پاتر، تفاوت گل تاج الملوک و اقونطیون چیه؟
- تا چند نسل ِ ما میخوای این سوالارو بپرسی و جواب نگیری اسنیپ؟
- نامردا یکیتون یه چیزی بلد باشه خب یه بارم که شده محض رضای مرلین.
زنگ در خانه ی شماره ی دوازده گریمولد به صدا درآمد و به دنبال آن، جیغ های خانم بلک تمرکز را از هر دوی آن ها گرفت.

جیمز پیک نوروزی اش را بست ، آن را به دست سورس اسنیپ داد که داوطلب شده بود در حل تمرین هایش به او کمک کند، بعد دوان دوان از اتاق نشیمن بیرون زد تا در را باز کند.

***


- عطر خوب نذری!
- کروشیو!
جیمز بی آنکه چشم از شله زرد بردارد از طلسم بلاتریکس لسترنج جاخالی داد و جواب داد:
- علک سلام.
- روز به شر و بدبختی! بیا! نذریه. برای مو درآوردن اربابه.

جیمز ظرف شله زرد را از دستان ساحره قاپید:
- مرسی خاله بلا! قبول باشه! سال خوبی داشته باشین!

بلاتریکس شانه هایش را بالا انداخت و در حالیکه میرفت، فریاد زد:
- منم سالی پر از مرگ و شیون و مرض و بیماری رو براتون آرزو میکنم!

***


- با اینا زمستونو سر میکنم..

زمزمه ی جیمز میان خنده ی محفلی ها و مرگخوارها گم شد.

نگاهی به اطرافش انداخت. به زحمت چهارزانو بین آلبوس دامبلدور و لرد ولدمورت نشسته بود. میتوانست چهره های سیاه و سفید را دور سفره ی هفت سین بزرگی که کف اتاق نشیمن بزرگ ِ گریمولد پهن شده بود، ببیند.

صدای طلسم های سبز و قرمزی که گاه و بیگاه به شوخی شلیک میشد، میان قهقهه های لودو بگمن گم بود.
مرلین کبیر داشت با جدیت در مورد آداب مذهبی دعای قبل از تحویل سال به رون ویزلی تذکر می داد.
هرمیون از داف راهکارهای داف بودن را می پرسید که آتیش بیندازد به زندگی هری و جینی.
بلاتریکس لسترنج به شانه ی اربابش چسبیده بود و اصرار داشت که کرک های ریزی را می تواند روی سر ولدمورت ببیند که تا آن روز صبح نبودند.

مورفین گانت چیزی را از جیب ردایش بیرون کشیده بود و به عنوان عیدی به اطرافیانش می داد و از آن ها میخواست که دست به دستش کنند.

همهمه ی جمع، با شمارش معکوس رادیو به خاموشی گرایید.

بوووووووووووووووووووووووووووووم!
آغاز ساااال 1393!


دیـــــــــــــ دی دی دی دی دی
دی دی دی دی دی
دی دی دی دی دی




جادوگران و ساحره های سیاه و سفید، چوبدستی ها را غلاف کردند و یکدیگر را در آغوش کشیدند.
جیمز یویوی عیدی اش را در دستش می فشرد و زمزمه می کرد:

- با اینا خستگیمو در میکنم..

---------------------
دوستان بی زحمت یه جارو خاک انداز بدین من ویرایشای این زیرو جم کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1392/12/29 15:05:00
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1392/12/29 15:09:00
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1392/12/29 15:22:34
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1392/12/29 15:32:35
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1392/12/29 15:36:58
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1392/12/29 15:40:27
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1392/12/29 15:58:03
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: دوشنبه 26 اسفند 1392 21:43
نمایش جزئیات
آفلاین
درون تالار افکار خودم قدم میزنم

تابلوهای چسبیده به دیوارهایش گه گاه خاطرم را مشوش میکند ،گاهی هم مرا به وجد می آورد.

اندکی سریعتر میروم....میخواهم به جایی برسم

جایی در انتهای تالار با خط درشتی نوشته:

پایان دنیا

و آن وقت است که خاطر من جولانگاه اسب آرزوهایم می شود.
آیا به آخر راه رسیدم؟

به یاد می آورم کودکیم را.....

دوران خوشی و سرخوشی بی پایان....

بودن در کنار والفریک بزرگ,در کنار مادرم، النور پاورل شهیر....و گرمای دستان پرمهرشان
به یاد می آورم درخت سیبی را که در پنجمین بهار زندگی ام به همراه پدر و با کمک او کاشتم

به خاطر می آورم هاگوارتز را
تربیت و تعلم زیر دست یکی از بزرگترین جادوگران دنیا، فدریکو اورارد

پرسه های شبانه

شیطنت های درون تالار گریفندور

آشنایی با کندرا پاتر

روزهای آشنایی مرا به شدت به یاد کندرا می اندازد....همسری مهربان ، شجاع و صبور که در تمام مشکلات یار و غمخوار من بود.
تصور مهربانی های او از توانایی ذهن خارج است.

هربار که به دیدارم در زندان می آمدند ،دست من بود که قطرات اشک گرمش را از گونه هایش پاک می کرد . و البته این اشک را را کودکانم هرگز ندیدند چرا که این مادر قرار بود نقش کوه مستحکم پدر را هم برایشان بازی کند

روزهای خوش هاگوارتز به دستان تاریخ سپرده شد تا تبدیل به تابلویی شود در تالار تفکرات من.

حال جامعه ی مدنی و مخاطراتش در پیش چشمانم نمود کرد.

ازدواج رسمی با کندرا از معدود یادهای شیرینم بود که تابلوی آن ،هم اکنون در مقابل چشمانم جلوه می کند.
اشک های مخفیانه ی پدر والفریک ... و هیچ کدام از ما نخواهیم توانست حس و حال یک پدر را وقتی پسر جوان و خوش اندامش جلوی چشمانش قدم میزند و بلبل زبانی می کند درک کنیم ... چه برسد به روز جشن ازدواج آن پسر!

باز به سمت جلو قدم بر میدارم.

تابلوی سمت های من

دبیر کل
مبارزات سازمان یافته
مبارزه با اختلاس
رانت های سنگین و مدیران بدون تحصیلات
کاغذ بازی
و استعفا

ویزنگاموت
دعوا های بزرگ و کوچک....بی مهری ها....بی عاطفگی ها.....نزاع ها...حق و ناحق ها

وزارت
سفارشات متعدد
آزمون ها و تقلب ها
اشک ها و لبخند های شاگردانم

این ها همه و همه سوهان روح من شدند و هنوز هم مانند یک عقرب وجود مرا نیش می زنند

و درد من همه حال این بود که نتوانستم اندکی از رنج مردم جامعه بکاهم.....هر کجا در هر مسئولیتی خواستم گامی مثبت برای رفع مشکلات بردارم مسیر حرکتم به باتلاق منتهی شد.
باتلاقی که برای نجات از آن مجبور به استعفا می شدم.

زمان به سان برق آسمان گذشت.

گرد سپیدی بروی موهایم پاشیده شده بود

آلبوس.....پسر بزرگم خانه ی کوچک مرا روشن و شاد کرده بود.
صدای جیغ ها و گریه های شبانه اش،روح خسته ی مرا شادمان میکرد.

اما....
کمی پس از به دنیا آمدن آلبوس

پدر تابلوی افتخارات بی شمارش را برداشت و از میان ما رفت
در آخرین لحظات بر گونه اش بوسه ای زدم تا عطر نفسهایش همیشه در مشامم باقی بماند.
اندکی بعد مادر هم از پی او روان شد....همانطور که من این دو یار قدیمی را هیچ گاه جدا از هم ندیدم....دل من در این میان بازیچه ی گردباد غصه ها شده بود.

مراسم یادمان سومین سال درگذشت پدر بود که صدای گریه ی دیگری در خانه ی محقر من شنیده شد.

آبرفورث به زندگی غمبار من جانی دوباره بخشیده بود.

با قوت و انرژی تعلیم پسرانم را تا حدودی در دست گرفتم.

هر دو پسر به طور شگفت انگیزی استعداد سرشار خانواده ی ما را به ارث برده بودند گرچه بعد ها آبرفورث تغییر رویه داد و....

در تالار خاطرات رو به جلو می روم
رو به همان جایی که نوشته بود:

پایان دنیا

رو به جانب چپ می گردانم

تابلویی بزرگ بود با تصویر آریانا...

غمی وجودم را فرا گرفت

تولدش در یک روز غم انگیز پاییزی بود ولی در وجود پدرش شادی بهاری برانگیخته شده بود.

دختری زیبا و سفید ،هدیه ی بزرگ کندرا به من خسته و افگار بود.

سن دخترم به عدد شش رسید

و من روزهای شیرین بچگیش را از یاد نمی بردم

آلبوس با کوله بار جوایز و افتخارات از هاگوارتز فارغ التحصیل شد،این پسر براستی مایه ی تفاخر و غرور من شده بود.

آبرفورث ،پسر با محبت من در همه حال عصایی بود در دستان من و مادرش

اما....

تند بادی وزید و باغ زندگی مرا نابود کرد....

آن سه پسر مشنگ دخترم را در دخمه ای در جنگل زندانی کردند
تا به قول خودشان دیگر از این کارها نکند.

آتش خشم من شعله بر افروخت

نفرینی باستانی بر روی آن سه پسر اجرا کردم و آن نفرین اینگونه بود که چشمها در 15روز تحلیل میرفت و کم کم آب میشد و سپس فقط حدقه ی استخوانی دیده میشد و آنها در این مدت درد بی پایانی را احساس می کردند ...

و به آزکابان تبعید شدم

فقط بخاطر دفاع از حریم خانواده ام....

آریانا سلامتیش را باز نیافت

و من به لحظات آخر زندگیم به سرعت نزدیک می شدم

برای آخرین بار گل های باغ زندگیم به دیدار من زار آمدند.

کندرا می گریست
سر پسرانم از فرط حزن و اندوه در گریبان بود. از شدت ناراحتی کلامی به زبان نیاوردند
دخترم باور نمیکرد پدرش در شرف مرگ است.

و از نزد من رفتند

به پایان تالار رسیدم
همانجا که نوشته بود:

پایان دنیا

باد سردی بر پشتم وزید

کف دو دستم را بر روی زمین قرار دادم
از اعماق جان فریاد زدم:
- خدای آسمان ها....من آمدم
بادی وزید
ایستادم
دنباله ی ردایم به اهتزاز در آمد
و....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و پرسیوال دامبلدور اعظم پس از سالهای افتخار آمیزعمر پر برکتش این گونه رخ در نقاب خاک کشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند....
تو روح هرکی بد برداشت کنه









دامبلدور
یک دامبلدور
یک دامبلدور دیگر
من یک دامبلدور دیگر هستم
پیر آزرده دلی در انتظار بوسه ای از اعماق ته قلب
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 16 اسفند 1392 10:57
نمایش جزئیات
آفلاین
- فیلیوس! اینجا چی کار می کنی؟ چرا پـــَ ...

زنِ بلند قامت با دقت بیشتری، پیرمردی که فیلیوس نام داشت را نگریست. چهره اش در هم رفت؛ به نظر می رسید هیچگاه او را چنین ندیده است.

- چرا پکری؟ چی شده، فیلیوس!؟

فیلیوس به جنگل روبرویش خیره شده بود. زن، پشت سرش بود و به آرامی به شانه اش زد. فیلیوس بر خود لرزید؛ نمی توانست جلوی چشمانش را بگیرد؛ قطره های اشک از چشمانش به آرامی سرازیر شدند. همچنان دستانش را پشت کمرش به هم قفل کرده بود و در حالی که با ردای بسیار فاخری به نرده های پل هاگوارتز تکیه داده بود، به جنگل می نگریست.

چهره زن ناگهان در هم رفت. اما سکوتش را نشکست؛ فیلیوس فلیت ویک، زبان به سخن گشوده بود:
- دارم می رم، مینروا!

صبح زیبایی بود و تکه های کوچک ابر در آسمان پراکنده شده بودند. پیچک ها طناب های پل را در هم نوردیده بودند و عطرِ عجیبی را از خود ساطع می کردند، اما با گفتن این حرف زنی که مینروا نام داشت، تمام آن زیبایی ها را فراموش کرد. خبر های خوشش را هم فراموش کرد؛ باورش نمی شد، با ناباوری در حالی که ملتماسنه به پیرمردِ کوتاه قد می نگریست، انتظار داشت، خنده های فیلیوس را بشنود که حاکی از یک شوخیِ بزرگ دیگر از استاد ورد ها بود.

اما هیچ لبخندی بر چهره هیچکدام از دو استاد قدیمی هاگوارتز ننشست.

بالاخره فیلیوس فلیت ویک، رویش را از جنگل برگرداند و مستقیم در حالی که سعی می کرد خودش را کنترل کند، درچشمان مینروا مک گونگال خیره شد.

- درسته، مینروا! اما این یک سفر اجباریه؛ آلبوس هم ازش باخبره و بازگشتش ...

مینروا درحالی که سعی می کرد این واقعیت را هضم کند، آرزو داشت بعد از این مکث تنها خبربازگشتِ دوباره دوستش را بشوند.

- و بازگشتش ... ، مشخص نیست؛ من باید این کارو انجام بدم مینروا و باید با دست پر برگردم.

حالا دیگر مینروا مک گونگال، دوباره کنترل احساساتش را بدست آورده بود؛ خطوط چهره اش همانند قبل بود؛ یک زن با اراده و مصمم را نشان می داد. در درونش اما آتشی برپا بود، پاسخ فلیت ویک را با صدایی اندوهگین داد:
- ما منتظرت می مونیم، فیلیوس!

فیلیوس فلیت ویک لبخندی بر لب آورد. حال دیگر معاون مدرسه هم از این قضیه خبر داشت و همینطور معاون آلبوس دامبلدور در محفل.

- در ضمن مینروا، یک جادوگر جوان پس از من به اینجا می آد، خودش، خودش رو معرفی خواهد کرد، اما لطفا اون رو در هاگوارتز و محفل بپذیر!

- البته، فیلیوس! البته! ولی کی هست؟

فلیت ویک در حالی که به ساعتش نگاه می کرد، دستی بر کتش کشید و رو به مینروا گفت:
- به زودی می فهمی!

حال لحظه وداع فرا رسیده بود؛ هیچکدام از دانش آموزان و اساتید از رفتن او خبر نداشتند؛ زیرا خودش نیز تا دیشب نمی دانست که باید هاگوارتز، محفل ققنوس و گروه عزیزش را، ریونکلا، ترک کند. پیغامی که از گوبلین های ایرلند رسیده بود، حال و روزش را بهم ریخته بود.

- پس فعلا دوست من! به امید دیدار ...

مینروا نگاهش را از چشمان فلیت ویک می دزدید اما همچنان امیدوارانه گفت:
- به امید دیدار ...

در حالی که پرفسور فلیت ویک قدم هایش را یکی پس از دیگری بر روی پل بر می داشت، قطرات اشک از چشمان دانش آموزانی که آن صحنه را از پشت پنجره می دیدند و مینروا مک گونگال که از نزدیک رفتن دوستش را می دید، پایین می افتادند. در آن صبح زیبایی بهاری، هاگوارتز و محفل ققنوس، با یک یارِ بزرگ وداع کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور فلیت ویک در 1392/12/16 11:03:03
دربرابر شرارت وزیر و مدیر خیانت کار و مفسد و چیزکش جامعه ساکت نمی مانیم ... !


تصویر تغییر اندازه داده شده

با هم، قدم به قدم، تا پیروزی ...


- - - - - - - - - - - - - - - - -


تصویر تغییر اندازه داده شده

تا عشق و امیدی هست؟ چه باک از بوسه دیوانه سازان!؟
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 15 اسفند 1392 00:52
نمایش جزئیات
آفلاین
- پس برگشتی دوشیزه بودلر.

ویولت برگشت و با دیدن پیرمردی که رو لبه‌ی شیروونی بهش نزدیک می‌شد، نزدیک بود از رو سقف بیفته:
- پروفســـور!! الان میفتین پروک می‌شین!

دامبلدور آروم نشس کنار ویولت. لبخند زد:
- این که گفتی چی بود؟ پروک؟ باید اعتراف کنم با تمام دانشی که در اختیار دارم، نمی‌دونم معنی‌ش چیه.

ویولت خندید و وقتی از امنیت و عدم سقوط پروفسور مطمئن شد، دوباره برگشت که به چراغای کم سوی شهر نگا کنه:
- پروکه دیه. ببینین، یه چیزی پروکه. یه وقتایی آدم پروک می‌شه...
- میوووو!!

گربه‌ای روی سر ویولت پرید و حرفشو قطع کرد. ویولت دوباره خندید. هرکی گربه‌هه رو می‌دید، به این نتیجه می‌رسید که زشت‌ترین گربه‌ی دنیاست. سیاه سفید بود و سه پا. انگار یه پاش توی یه دعوا به قول ویولت " پروک " شده بود. یه تیکه از گوشش هم کنده شده و دم کوتاهش، می‌گفت که احتمالاً همین بلا سر اونم اومده.

صدای قور قور که بلند شد، دامبلدور یه لحظه به شکمش نگاه کرد و بعد...
- اوه... اینم قورباغه‌ی...

با خودش فک کرد چطوری یه قورباغه می‌تونه نامه برسونه؟! سرشو تکون داد. چیزای زیادی بود که هیچوقت در مورد ویولت بودلر نمی‌شد فهمید. البته... می‌شد پرسید!

- چرا برگشتی؟!

ویولت شانه‌ای بالا انداخت. چرا همه این سؤال تکراریو می‌پرسیدن؟ یه عده خوشحال شدن، یه عده ناراحت. ناراحتیا ناراحتش کردن و خوشالیا، خوشالش. ولی اگه می‌خواس رک و راس جواب بده، نه واسه خوشالیا این کارو کرد و نه واسه ناراحتیا. واسه هیشکی این کارو نکرد. واسه هیشکی هم از تصمیمش برنمی‌گشت. سعی کرد بهترین حالت بفهمونه دلیلش چی بود:
- اینجا... ریون... خونه‌م بود.

دوباره شونه‌شو بالا انداخت:
- گاهی آدم به یه پناهگاه احتیاج داره، می‌دونین؟

دامبلدور فقط نگاش کرد ولی ویولت، نه. یه چیزی تو نگاه دخترک موج می‌زد که خوب نبود. یه چیزی که می‌گف خیلی با اون ویولت قدیمی فرق داره. یه جوری که خبری از اون نشاط و...

یهو ویولت از جاش جست:
- اوه!! نگاه کنین!! یه قاصــــــــــدک!!

ماگت با یه صدای وحشتناکی چارچنگولی از روی سر ویولت رو پشت بوم فرود اومد. مستر گرین پرید توی ریش دامبلدور و مری تو تاریکی گم و گور شد.

دامبلدور پرید که ویولت رو بگیره قبل از این که با مغز کف کوچه فرود بیاد ولی... بووووووووم...!

با نگرانی نگاهی وسط اون تاریکی انداخت:
- دوشیزه بودلر؟! به هوشی دختر جون؟!

و یه صدای فریاد خوشحال از پایین شنیده شد:
- گرفتمـــــــــــــــش پروفســـــــــــور!!

پروفسور پیر با یه حالتی بین غرغر و خنده، زیر لبی گفت:
- هیچ‌وقت آدم نمی‌شه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: چهارشنبه 25 دی 1392 21:02
نمایش جزئیات
آفلاین
باز دوباره تو؟ نه!
----------------------------------
باز باران با ترانه
مینالد از غم یاری
میگویم، مینویسم
باعشق، شور، علاقه
محشری به پا است
کسی صدا میزند، میخواهد، میداند، میداند...
به سمت بی نهایت...تا اخرین نفس...
مینویسم... برای خود... برای خود...
خودم را خالی میکنم. احساساتم، دوباره روی کاغذ، روحم درون قلم. خودم، گرچه نشستم ولی در حال پروازم. هربار، هر زمان، هروقت که بخواهم خودم را خالی میکنم.

مهم نیست افراد چه میگویند. کارت را انجام بده. برای خودت نه برای دیگران. ولی...

...هستند دیگرانی که می مانند در جهان. روحشان رفته ولی خودشان اینجایند، کنارت نشسته اند. افرادی که در زندگی تو مهم بوده اند. رهبر تواند. آری

بنویس...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شیفته یا تشنه؟

مسئله این است!
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: چهارشنبه 25 دی 1392 15:15
نمایش جزئیات
آفلاین
موضوع انشا: پروفسور دامبلدور!

پروفسور دامبلدور ما خیلی خوب است. پروفسور دامبلدور ما خیلی با پروفسور دامبلدورِ رولینگ اینا فرق دارد. پروفسور دامبلدورِ رولینگ اینا همه ش اینچوری است. اما پروفسور دامبلدور ما گاهی اینجوری و گاهی هم اینجوری است. پروفسور دامبلدور ما خیلی خیلی داناتر است و ما خیلی او را دوست می داریم و یک تار ریشش را هم با پروفسور دامبلدورِ رولینگ اینا عوض نمی کنیم!

تازه پروفسور دامبلدور ما حتی به بچه هایی که برای کریسمس جوراب آویزان نکرده اند هم کادویی می دهد و از این نظر از سانتا هم مهربان تر است!

تازه پروفسور دامبلدور ما یک وبلاگی داشت که هر وقت آدم آنجا را می خواند فکر می کرد که همین الان تهِ کاسه ی احساس را لیسیده است و اینا! اما ما نمی دانیم چرا درِ آنجا تخته شده است.

ما هر چه فکر کردیم نتوانستیم هدیه ای که خوب باشد برای تولد پروفسور دامبلدورمان انتخاب کنیم. تازه جیب هایمان هم خالی بود! پس تصمیم گرفتیم همین انشا را بنویسیم و بدهیم.

پروفسور؛ تولدتون مبارک!

حالا همه اون دست قشنگه رو بزنن! :hungry1: :yoho:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟