خلاصه عرض میکنم؛ روز زمستانی نسبتاً زیبایی بود. برگشتم کلبهی دوستان و دیدم ای دل غافل. خونهتیمی ستمی که برپا کردهبودم، پاکْ متروکهس. قاب عکسای چهارنفریمون با هوریس و رودولف و فنگ کج و کول شدهبودن. همه جا رو خاک و عنکبود گرفتهبود و رو در و دیوار کلبه به شکل تکرارشوندهای گرافیتی شدهبود: «پالی الهی بمیرم برات.» و زیر یکیک این «الهی بمیرم برات»ها، با دستخطی متفاوت نوشتهشدهبود: «منم همینطور.» تو همین حالات بودم و با کندن زخم دلمهبستهی نوستالژی، غمی تلخ به خودم داستان میکردم که ماندانگاس یهو از پشت مبل با یه چوب بیسبال پرید بیرون و همین که اومد بزنه، گوفتم: منم منم. گوفت: تو اینجا چیکار میکنی؟ گوفتم: خونهمه، تو اینجا چیکار میکنی؟ گوفت: کارت دعوت آوردم. کارت رو گذاشت و رفت.
حافظهم لامروتی میکنه، نمیتونم تمام و کمال به عرض برسونم. ولی حدود کارت دعوت این بود که توش نوشتهبود محبوبترین مدیر تاریخ سایت(به گواه نظرسنجیها)، تونسته از طریق اینترنت(بله اینترنت! خارج این ریختیه) یه بلیت تهیه کنه و قراره تولد امسالشو تو اینگیلیس(الکی دیگه. مثلن ما الان اینگیلیسیم دیگه!) بگیره.
همین که نامه رو خوندم، حس کردم گلوم داره میسوزه. حس کردم تب دارم. حس کردم حیف شدا! روز تولد رو مریض خواهم بود.
اومدم بیهوش شم که دیدم وی افزوده:
پ.ن: بالماسکه خواهد بود و کیک سرو میشه.
درد میکرد همه جام. با خودم گوفتم: اوه! کیک... حالا... کدوم لباس لورد رو بپوشم؟ و رفتم که کچل کنم.
آه، گه. اینجا ما میریم دوباره...

فریاد زدم: کیک کوجاس؟ لورد اومده. ولی کسی نشنید. خیلی شلوغ بود. یعنی... شلوغا! صرفاً یه نفر که شبیه رودولف لباس پوشیدهبود، دستمو گرفت و کشید یه کنار. گوفتم: تو کی هستی؟ گوفت: حدس بزن. گوفتم: رابستن؟ گوفت: نه. گوفتم: تام؟ گوفت: نه. گوفتم: پس کی هستی؟ گوفت: اول تو. گوفتم: من هاگریدم. گوفت: منم کارآگاهم. و دوباره رفت توی حلقهای که ازش اومدهبود و منتظر موند تا اون آقاهه بگه: صبح شد، چشماتون رو باز کنید. در شبی که گذشت، مافیا رودولف رو کشتند. رودولف کارآگاه بود. آه! مرتیکهی خودشیفته. شبیه خودش لباس پوشیدهبود. بعدها ولی بهم گوفت بخاطر اینکه از هالووین و این بچهبازیها خوشش نمیاد اینکار رو کرده. هرچی گوفتم ولی بالماسکه با هالووین فرق داره گوفت: میدونم ولی نه. داشتم سعی میکردم قضیه رو هضم کنم. نشستم رو نزدیکترین مبل و هیچ اتفاقی نیفتاد. راستش خودم انتظار داشتم یه اتفاقی بیفته. مثلاً مبله داد بزنه: آخ. بعد من بفهمم نشستهم روی هوریس. و بامزه باشه. «هاگرید احمق نشست رو هوریس دائمالخمر خل و چل.» همینه دیگه طنز. ولی خب... این اتفاق نیفتاد. و این بیشتر شوکهم کرد. همه چی یه حالت محو داشت. نکنه دارم یه مسخ رو تجربه میکنم؟ نکنه دارم تبدیل به یک لرد واقعی میشم؟ مثل یه... یه استحالهی فلسفی! یه سوژهی مشتی برای یه رول دههزار کلمهای. ها؟ نه! اینطور نبود. صرفاً صدای موسیقی بلند بود و من از دیدن اینهمه رنگ، پاک گیج شدهبودم. بد نیست اینجا یه پرانتز باز کنم و اعتراف کنم که من اکثر اوقات، پاک گیجم. از بچگی. و این خیلی برام دردناکه. همیشه لیز میخورم و اغلب اوقات با پشت میخورم زمین. این تازه اغلب اوقاته. گاهی پیش میاد که از جلو بخورم زمین. با سر. در اون صورت، معمولاً قضیه بیخ پیدا میکنه. مثلاً یه بار با سر خوردم به میز تولد یکی از مدیرای سایت. اوه! چه اتفاقی. این اتفاق مربوط به همین خاطرهایه که دارم تعریفش میکنم. آره آره. بذارین ادامه بدیم. روی مبل بودم. بله روی مبل بودم که یه لحظه یه خنکی فرحبخش به بدن عرقکردهم خورد. هوریس رو میون جمعیت دیدهبودم. همیشه با اون آنی که داره، با اون نخبگانی مخصوص معلمانی که تو خودش جاساز کرده، از بحرانی که اون لحظه توش گیر کردهم نجاتم میده. و خب یه بحران جدید میسازه که دوتایی توش جا شیم. و... باور کنید این کم کاری نیست! آخه ساخت بحرانی که ما دوتا بشکهی تن لش رو توی خودش جا بده، کار سختیه. صداش زدم. گوفتم: هوریس؟ خودتی؟ گوفت: نه. من علهم. صرفاً. لباس بالماسکهم هوریسه. گوفتم: خدای من! صرفاً! عجب کلمهی هوشمندانهای. آقای عله خیلی خوشوختم. گوفت: آروم باشید آقای هاگرید. درست گوفتم؟ شما هاگرید هستید؟ گرچه لباس لردی که پوشیدید بسیار هوشمندانهس.. گوفتم:من کاربر سایتتونم. گوفت: آقای هاگرید؟ گوفتم:وای. گوفت: هاگرید! گوفتم: هه هه! این چه حرفی بود که زدم؟ چه قدر احمقم. اینجا همه کاربر سایتتونن. گوفت: هاگرید!!! لرزیدم و گوفتم:آه ببخشید... من پاک دستپاچه شدهم. آخه شما... گوفت:متوجهم. حالا اجازه میدید؟ گوفتم: بله. گوفت: لطفاً اینتر بزنید. گوفتم: ها؟ گوفت: بعد از نقل قولاتون، لطفاً اینتر بزنید. اینطوری که نمیشه. الان همهی دیالوگا و فضاسازیهاتون با هم قاطی شدهن و قابل تشخیص نیستن. آدم سرسام میگیره. گوفتم: نمیفهمم چی میگید. من نمیفهمم آقای عله. وای... گوفت: بیخیال بیخیال. اصلا نمیخواد بهش فکر کنید. فقط ازتون خواهش میکنم که بعد از نقل قولاتون اینتر بزنید و برید خط بعد. گوفتم: شما خودتون همین خط بالا سه بار علامت تعجب زدید. یه دونه بس نبود؟ حالا به اینتر نزدن من گیر میدید؟ گوفت: شما مجبورم کردید. اصلاً توجه نمیکردید دارم چی میگم. ازتون بابتش عذر میخوام و استدعا میکنم که نظم بدید به نوشتهتون.
گوفتم: لذت بردم. خیلی مودبانه درخواستتون رو مطرح کردید آقای عله.
گوفت: سپاسگزارم.
گوفتم: این روزا آدما اعصاب ندارند که با روی خوش تذکر بدن.
گوفت: متوجهم.
گوفتم: یه هو میان میکننت تو گونی و میبرنت.
گوفت: بله واقعا زمونهی بدی شده.
گوفتم: نه جدی میگم. این کار رو میکنند.
گوفت: متوجهم. ولی این مکالمه داره بیهوده طولانی میشه.
گوفتم: اوه بله. به هر حال... بحث سر تذکر شما بود. شما خیلی مودبانه درخواستتون رو مطرح کردید. بخاطر همین باید بگم شرمندهم. گوفت:ها؟ گوفتم: من دیگه شرطی شدهم. باید بزنی تا گوش کنم. گوفت: ولی... من... آخه... گوفتم: ولی و آخه نداره. بزن تا اینتر بزنم. گوفت: من نمیتونم این کار رو کنم. نه. گوفتم: پس منم اینتر نمیزنم. و دست کردم توی جیبم و کادوی مشتیای که از کادوی مشتیفروشی گرفتهبودم رو دادم بهش. لبخند زد و گوفت: این برای چیه؟ گوفتم: همینطوری. و نیشم رو باز کردم. گوفت: جدی؟ مال منه؟ گوفتم: صدالبته بهترین مدیر تاریخ سایت. گوفت: اوه! چوبکاری میکنید. بهترین مدیر تاریخ سایت آقای پادمور هستن. پاچیدم از خنده و گوفتم: شما... وای... شما خیلی شوخطبعید. گوفت: نه جدی میگم. نظرسنجیها هم میتونن گواه بدن. آب سردی ریختهشود روم. فکر میکردم تولد علهس و کادو رو دادم بهش. در حالی که با سرگیجه از عله فاصله میگرفتم با خودم گوفتم حالا بیکادو، جواب استر رو چی بدم. صداها محو شدهبودن و لبهای عله رو میدیدم که باز و بسته میشن. از اونجایی که لبخونی بلدم، میدونم که تو اون لحظات میگوفت: راستی هاگرید عزیز. گهی که اول رولتون به کار بردید کلمهی بدی نیست. یعنی... منظورم اینه که خلاف عرف نیست. فرض کنیم که اصلاً یه کاربر پنجساله هم رول شما رو بخونه و اون کلمه رو ببینه. اجازه بدید تکرارش کنیم اصلاً؛ گه! گه رو ببینه و بره گوگلش کنه... من کردم جناب هاگرید عزیزم. اتفاق خاصی نمیفته. همینطور توی عالم خیال و واقع میچرخیدم که یهو محکم خوردم به یه آدم. یعنی به یکی که خودشو مثل آدم کردهبود. گوفتم: اوه! تو کی هستی؟ گوفت: ماندانگاسم. گوفتم: ایول. عجب انتخاب هوشمندانهای. امکان نداره کسی بشناستد. همه فک میکنن آدمی. مث من که همه فکر میکنن لوردم گوفت: برعکس هاگرید. از صد متری داد میزنه که لرد نیستی. آخه کی دیده که لرد تیشرت آی لاو نیویورک و شلوار جذب بپوشه؟ گوفتم: ولی کچل کردم ابله! تو از بالماسکه چی میدونی؟ گوفت: بیخیال. تو حالیت نمیشه. متولد رو دیدی؟ این رو که گوفت دوباره یاد مصیبت افتادم. کادو رو دادهبودم به عله و هیچجوره روم نمیشد پسش بگیرم. از این ور نمیدونستم با استر چیکار کنم. آبروم میرفت بدون کادو. خیلی زشت بود. اومدم من و من کنم که یهو دیدم بازوی یه نفر که خودشو شبیه عله کردهبود، گرفت و گوفت: بیا اینجا استر! ببین کی اینجاس. بعد یه پوزخند زد و گوفت: اگه تونستی تشخیص بدی زیر این گریم هنرمندانه کی خوابیده! استر گوفت: وای باورم نمیشه لرد! ماندانگاس شاخ در آورد. استر ادامهداد: گریمتون فوقالعادهس. اگه... جسارت نباشه، ولی اگه کمپشتبودن موهای سرتون نبود، آدم جدی جدی فک میکرد هاگرید هستین. عینهو اون مرتیکهی ابله لباس پوشیدید. یدونه خوابوندم زیر گوشش. گوفت: چره میزنی نامرد؟ گوفتم: هاگرید برای ما کاربر محترمیه. حد خودتون رو بدونید استر. و اومدم بپیچم به بازی که دیدم لعنتی ولکن نیست. گوفت: واستا لرد! داری زیادی تند میری. فکر میکنی من نمیدونم چرا زدی؟ و هلم داد. اینجا همونجاییه که من لیز میخورم و با کله میرم تو کیک و میز رو میشکنم. خون جلو چشامو گرفتهبود. دستو بردم بالا که مادگیشو هم پیروی نری که چند ثانیه پیش زدهبودم وصول کنم که ناگهان دستی در هوا مچم رو گرفت و مانعم شد. او کسی نبود جز دکتر سمیعی. که البته بعدها فهمیدم حسن مصطفی بوده که لباس سمیعی رو پوشیدهبوده. حسن با لهجهای به ملاحت مسقطی، ما رو به آرامش دعوت کرد که از قضا خیلی هم موثر بود. بعد هم گوفت حالا برای اینکه آشتی کنیم، من کادو رو درآرم بدم به استر و ماچ کنیم و از اینا. منم در اومدم که: ببخشید... ولی من کادو ندارم. انتظار داشتم بگن اشکالی نداره ولی استر رنگش سرخ شد و داد زد: میدونی تو خارج کادو ندادن یعنی چی؟ یعنی بدشگونی. یعنی نحسی. تو همین حین حسن هم آتیشی شد و گوفت: بدشگونی خط قرمز منه لعنتی. و دوتایی افتادند به جونم. استر نعره میزد و چیزهایی راجع به حسودی من میگوفت چرا که بهنظرش هم قدیمیتره و هم محبوبتره و من از وقتی لارا بودم حسودیم میشده. ولی من نمیفهمیدم چی میگه. هنوزم گاهی بهش فکر میکنم ولی بازم دقیق نمیگیرم منظورشو. ملت متوجه دعوای ما شدهبودند اما اعتنایی نمیکردند. تا اینکه استر داد زد: حالا نشونت میدم. و شیء براقی رو از جیبش در آورد. جمعیت همه با هم آوایی در حدود "اوه" در اوردن و دورمون حلقه تشکیل دادن. درحالی که سعی میکردم عادی به نظر بیام، پوزخندی از سر تنش زدم و گوفتم: این دیگه چیه؟ میخوای با دستگاه ماساژور خونگیت نشونم بدی؟ استر خندید و گوفت: این منوی مدیریته احمق. میخوام با منوی مدیریتم نشونت بدم. منم با چند ثانیه تاخیر نسبت به جمعیت از خودم آوای "اوه" رو در آوردم ولی سریع به خودم مسلط شدم. و گوفتم: ولی این که الکیه. یه لباس بالماسکه فقط. گوفت: نه مال شخص علهس، ازش قرض گرفتم. گوفتم: چرت نگو مرد. علهی از خدا بیخبر ایستاده اونجا داره به من نگاه میکنه و رقص ابرو میره. بعد صدامو انداختم تو گلوم و گوفتم: چاکرم عله. بطلبه یه دوئت ابرو بریم (بعدها با هف هش دهتا علامت تعجب پشت سر هم حالیم کرد که رقص ابرو نمیرفته و داشته به من اخطار میداده که استر راست میگه). بگذرم. استر گوفت: حالا میبینیم که منو الکیه یا... یا... شما اینگیلیسا چی میگید بهش؟ گوفتم: راستکی. گوفت: همون. و یه سری کلید مختلف رو توی منو فشار داد. منو شروع کرد به ویبره رفتن و حرکت دورانی زدن. یکهو یه نفر توی جمعیت روی زمین افتاد. استر دوید سمت اونجا، جمعیت رو کنار زد. مدام لبهاش از ترس میلزیدن و با صدای غیر قابل فهمی سعی میکرد به همه حالی کنه که اشتباهی رخ داده. فرد روی زمین افتاده کسی نبود جز کیناگوس بلک کبیر. یکی از حضار فریاد زد: خدای من! ارباب. ارباب لباس کیناگوس رو پوشیدهبودن. این ابله ارباب رو حذف اکانت کرد. یادتون هست دعوا بررهای چه ریختی بود؟ همون طوری پریدن روی استر. به طوری که نالههای «من فک میکردم اونی که اونجا ایستاده لرده و برای همین لرد رو حذف اکانت کردم»ش کاملاً گم شد. منم از این فرصت استفاده کردم و زدم بیرون. الانم که اینجام. عه. اجازه بدید. این جعبهی کادو گوشههاش تیزه، زیاد که تو جیبم باشه هی میخوره به بدنم، اذیتم میکنه. درسته درسته. کادو رو ندادم به عله. عرض کرده بودم که. مث سگ خالی میبندم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




من احترام شما رو حفظ می کنم و منتظر می مونم تا شما داخل بشید. 







بیکار شدم پرفسور. 
تصمیم گرفتم به کمک بچه های محفل یه رستواران افتتاح کنم...

چرا انقدر زیاد می خواد؟... اصلا مهم نیست! هر چی بخواد براش می پزم تا بخوره و قوی بشه. 





... نه این امکان نداره! حتما پفکه یا یه چیز دیگه و من دارم اشتباه میبینم!





راستی، نقشه ت خیلی خوب بود نوه گلم. 











