جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  108 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  226 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  226 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  218 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 26 بهمن 1398 23:35
نمایش جزئیات
آفلاین
قبل از هر چیزی همینجا اعلام می‌کنم که این آخرین دوئل من در خانه ریدل‌ها و با این کادر داوری خواهد بود. بله. مثل سگ خالی می‌بندم. مثلاً عله هیچ‌وقت بهم نگوفت که انتخاب لباسم هوشمندانه‌س. اون تیکه رو از خودم در آوردم. تمامشو. زیاد خالی می‌بندم. مثلاً این خالی بستن گاهی واکنشی‌ه به زبون‌نفهمی اطرافیان. وقتی «حوصله ندارم» سرشون نمی‌شه، آدم مجبور می‌شه بگه مریضم که بپیچه به بازی‌شون. «آخر این‌طور که نمی‌شود. آدم هزار کار دارد!» -جلال آل احمد
خلاصه عرض می‌کنم؛ روز زمستانی نسبتاً زیبایی بود. برگشتم کلبه‌ی دوستان و دیدم ای دل غافل. خونه‌تیمی ستمی که برپا کرده‌بودم، پاکْ متروکه‌س. قاب عکسای چهارنفری‌مون با هوریس و رودولف و فنگ کج و کول شده‌بودن. همه جا رو خاک و عن‌کبود گرفته‌بود و رو در و دیوار کلبه به شکل تکرارشونده‌ای گرافیتی شده‌بود: «پالی الهی بمیرم برات.» و زیر یک‌یک این «الهی بمیرم برات‌»ها، با دست‌خطی متفاوت نوشته‌شده‌بود: «منم همین‌طور.» تو همین حالات بودم و با کندن زخم دلمه‌بسته‌ی نوستالژی، غمی تلخ به خودم داستان می‌کردم که ماندانگاس یهو از پشت مبل با یه چوب بیس‌بال پرید بیرون و همین که اومد بزنه، گوفتم: منم منم. گوفت: تو این‌جا چیکار می‌کنی؟ گوفتم: خونه‌مه، تو این‌جا چی‌کار می‌کنی؟ گوفت: کارت دعوت آوردم. کارت رو گذاشت و رفت.
حافظه‌م لامروتی می‌کنه، نمی‌تونم تمام و کمال به عرض برسونم. ولی حدود کارت دعوت این بود که توش نوشته‌بود محبوب‌ترین مدیر تاریخ سایت(به گواه نظرسنجی‌ها)، تونسته از طریق اینترنت(بله اینترنت! خارج این ریختیه) یه بلیت تهیه کنه و قراره تولد امسالشو تو اینگیلیس(الکی دیگه. مثلن ما الان اینگیلیسیم دیگه!) بگیره.
همین که نامه رو خوندم، حس کردم گلوم داره می‌سوزه. حس کردم تب دارم. حس کردم حیف شدا! روز تولد رو مریض خواهم بود.
اومدم بیهوش شم که دیدم وی افزوده:
پ.ن: بالماسکه خواهد بود و کیک سرو می‌شه.
درد می‌کرد همه جام. با خودم گوفتم: اوه! کیک... حالا... کدوم لباس لورد رو بپوشم؟ و رفتم که کچل کنم.

آه، گه. اینجا ما می‌ریم دوباره...

تصویر تغییر اندازه داده شده


فریاد زدم: کیک کوجاس؟ لورد اومده. ولی کسی نشنید. خیلی شلوغ بود. یعنی... شلوغا! صرفاً یه نفر که شبیه رودولف لباس پوشیده‌‌بود، دستمو گرفت و کشید یه کنار. گوفتم: تو کی هستی؟ گوفت: حدس بزن. گوفتم: رابستن؟ گوفت: نه. گوفتم: تام؟ گوفت: نه. گوفتم: پس کی هستی؟ گوفت: اول تو. گوفتم: من هاگریدم. گوفت: منم کارآگاهم. و دوباره رفت توی حلقه‌ای که ازش اومده‌بود و منتظر موند تا اون آقاهه بگه: صبح شد، چشماتون رو باز کنید. در شبی که گذشت، مافیا رودولف رو کشتند. رودولف کارآگاه بود. آه! مرتیکه‌ی خودشیفته. شبیه خودش لباس پوشیده‌بود. بعدها ولی بهم گوفت بخاطر اینکه از هالووین و این بچه‌بازی‌‌ها خوشش نمیاد این‌کار رو کرده. هرچی گوفتم ولی بالماسکه با هالووین فرق داره گوفت: می‌دونم ولی نه. داشتم سعی می‌کردم قضیه رو هضم کنم. نشستم رو نزدیک‌ترین مبل و هیچ اتفاقی نیفتاد. راستش خودم انتظار داشتم یه اتفاقی بیفته. مثلاً مبله داد بزنه: آخ. بعد من بفهمم نشسته‌م روی هوریس. و بامزه باشه. «هاگرید احمق نشست رو هوریس دائم‌الخمر خل و چل.» همینه دیگه طنز. ولی خب... این اتفاق نیفتاد. و این بیشتر شوکه‌م کرد. همه چی یه حالت محو داشت. نکنه دارم یه مسخ رو تجربه می‌کنم؟ نکنه دارم تبدیل به یک لرد واقعی می‌شم؟ مثل یه... یه استحاله‌ی فلسفی! یه سوژه‌ی مشتی برای یه رول ده‌هزار کلمه‌ای. ها؟ نه! این‌طور نبود. صرفاً صدای موسیقی بلند بود و من از دیدن این‌همه رنگ، پاک گیج شده‌بودم. بد نیست اینجا یه پرانتز باز کنم و اعتراف کنم که من اکثر اوقات، پاک گیجم. از بچگی. و این خیلی برام دردناکه. همیشه لیز می‌خورم و اغلب اوقات با پشت می‌خورم زمین. این تازه اغلب اوقاته. گاهی پیش میاد که از جلو بخورم زمین. با سر. در اون صورت، معمولاً قضیه بیخ پیدا می‌کنه. مثلاً یه بار با سر خوردم به میز تولد یکی از مدیرای سایت. اوه! چه اتفاقی. این اتفاق مربوط به همین خاطره‌ایه که دارم تعریفش می‌کنم. آره آره. بذارین ادامه بدیم. روی مبل بودم. بله روی مبل بودم که یه لحظه یه خنکی فرح‌بخش به بدن عرق‌کرده‌م خورد. هوریس رو میون جمعیت دیده‌بودم. همیشه با اون آنی که داره، با اون نخبگانی مخصوص معلمانی که تو خودش جاساز کرده، از بحرانی که اون لحظه توش گیر کرده‌م نجاتم می‌ده. و خب یه بحران جدید می‌سازه که دوتایی توش جا شیم. و... باور کنید این کم کاری نیست! آخه ساخت بحرانی که ما دوتا بشکه‌ی تن لش رو توی خودش جا بده، کار سختیه. صداش زدم. گوفتم: هوریس؟ خودتی؟ گوفت: نه. من عله‌م. صرفاً. لباس بالماسکه‌م هوریسه. گوفتم: خدای من! صرفاً! عجب کلمه‌ی هوشمندانه‌ای. آقای عله خیلی خوش‌وختم. گوفت: آروم باشید آقای هاگرید. درست گوفتم؟ شما هاگرید هستید؟ گرچه لباس لردی که پوشیدید بسیار هوشمندانه‌س.. گوفتم:من کاربر سایتتونم. گوفت: آقای هاگرید؟ گوفتم:وای. گوفت: هاگرید! گوفتم: هه هه! این چه حرفی بود که زدم؟ چه قدر احمقم. اینجا همه کاربر سایتتونن. گوفت: هاگرید!!! لرزیدم و گوفتم:آه ببخشید... من پاک دست‌پاچه شده‌م. آخه شما... گوفت:متوجهم. حالا اجازه می‌دید؟ گوفتم: بله. گوفت: لطفاً اینتر بزنید. گوفتم: ها؟ گوفت: بعد از نقل قولاتون، لطفاً اینتر بزنید. اینطوری که نمیشه. الان همه‌ی دیالوگا و فضاسازی‌هاتون با هم قاطی شده‌ن و قابل تشخیص نیستن. آدم سرسام می‌گیره. گوفتم: نمیفهمم چی می‌گید. من نمی‌فهمم آقای عله. وای... گوفت: بیخیال بیخیال. اصلا نمی‌خواد بهش فکر کنید. فقط ازتون خواهش می‌کنم که بعد از نقل قولاتون اینتر بزنید و برید خط بعد. گوفتم: شما خودتون همین خط بالا سه بار علامت تعجب زدید. یه دونه بس نبود؟ حالا به اینتر نزدن من گیر می‌دید؟ گوفت: شما مجبورم کردید. اصلاً توجه نمی‌کردید دارم چی می‌گم. ازتون بابتش عذر می‌خوام و استدعا می‌کنم که نظم بدید به نوشته‌تون.
گوفتم: لذت بردم. خیلی مودبانه درخواستتون رو مطرح کردید آقای عله.
گوفت: سپاسگزارم.
گوفتم: این روزا آدما اعصاب ندارند که با روی خوش تذکر بدن.
گوفت: متوجهم.
گوفتم: یه هو میان می‌کننت تو گونی و می‌برنت.
گوفت: بله واقعا زمونه‌ی بدی شده.
گوفتم: نه جدی می‌گم. این کار رو می‌کنند.
گوفت: متوجهم. ولی این مکالمه داره بیهوده طولانی می‌شه.
گوفتم: اوه بله. به هر حال... بحث سر تذکر شما بود. شما خیلی مودبانه درخواستتون رو مطرح کردید. بخاطر همین باید بگم شرمنده‌م. گوفت:ها؟ گوفتم: من دیگه شرطی شده‌م. باید بزنی تا گوش کنم. گوفت: ولی... من... آخه... گوفتم: ولی و آخه نداره. بزن تا اینتر بزنم. گوفت: من نمی‌تونم این کار رو کنم. نه. گوفتم: پس منم اینتر نمی‌زنم. و دست کردم توی جیبم و کادوی مشتی‌ای که از کادوی مشتی‌فروشی گرفته‌بودم رو دادم بهش. لبخند زد و گوفت: این برای چیه؟ گوفتم: همین‌طوری. و نیشم رو باز کردم. گوفت: جدی؟ مال منه؟ گوفتم: صدالبته بهترین مدیر تاریخ سایت. گوفت: اوه! چوب‌کاری می‌کنید. بهترین مدیر تاریخ سایت آقای پادمور هستن. پاچیدم از خنده و گوفتم: شما... وای... شما خیلی شوخ‌طبعید. گوفت: نه جدی می‌گم. نظرسنجی‌ها هم می‌تونن گواه بدن. آب سردی ریخته‌شود روم. فکر می‌کردم تولد عله‌س و کادو رو دادم بهش. در حالی که با سرگیجه از عله فاصله می‌گرفتم با خودم گوفتم حالا بی‌کادو، جواب استر رو چی بدم. صداها محو شده‌بودن و لب‌های عله رو می‌دیدم که باز و بسته می‌شن. از اون‌جایی که لب‌خونی بلدم، می‌دونم که تو اون لحظات می‌گوفت: راستی هاگرید عزیز. گهی که اول رولتون به کار بردید کلمه‌ی بدی نیست. یعنی... منظورم اینه که خلاف عرف نیست. فرض کنیم که اصلاً یه کاربر پنج‌ساله هم رول شما رو بخونه و اون کلمه رو ببینه. اجازه بدید تکرارش کنیم اصلاً؛ گه! گه رو ببینه و بره گوگلش کنه... من کردم جناب هاگرید عزیزم. اتفاق خاصی نمیفته. همین‌طور توی عالم خیال و واقع می‌چرخیدم که یهو محکم خوردم به یه آدم. یعنی به یکی که خودشو مثل آدم کرده‌بود. گوفتم: اوه! تو کی هستی؟ گوفت: ماندانگاسم. گوفتم: ایول. عجب انتخاب هوشمندانه‌ای. امکان نداره کسی بشناستد. همه فک می‌کنن آدمی. مث من که همه فکر می‌کنن لوردم گوفت: برعکس هاگرید. از صد متری داد می‌زنه که لرد نیستی. آخه کی دیده که لرد تیشرت آی لاو نیویورک و شلوار جذب بپوشه؟ گوفتم: ولی کچل کردم ابله! تو از بالماسکه چی می‌دونی؟ گوفت: بیخیال. تو حالیت نمی‌شه. متولد رو دیدی؟ این رو که گوفت دوباره یاد مصیبت افتادم. کادو رو داده‌بودم به عله و هیچ‌جوره روم نمی‌شد پسش بگیرم. از این ور نمی‌دونستم با استر چیکار کنم. آبروم می‌رفت بدون کادو. خیلی زشت بود. اومدم من و من کنم که یهو دیدم بازوی یه نفر که خودشو شبیه عله کرده‌بود، گرفت و گوفت: بیا اینجا استر! ببین کی اینجاس. بعد یه پوزخند زد و گوفت: اگه تونستی تشخیص بدی زیر این گریم هنرمندانه کی خوابیده! استر گوفت: وای باورم نمی‌شه لرد! ماندانگاس شاخ در آورد. استر ادامه‌داد: گریمتون فوق‌العاده‌س. اگه... جسارت نباشه، ولی اگه کم‌پشت‌بودن موهای سرتون نبود، آدم جدی جدی فک می‌کرد هاگرید هستین. عینهو اون مرتیکه‌ی ابله لباس پوشیدید. یدونه خوابوندم زیر گوشش. گوفت: چره میزنی نامرد؟ گوفتم: هاگرید برای ما کاربر محترمیه. حد خودتون رو بدونید استر. و اومدم بپیچم به بازی که دیدم لعنتی ول‌کن نیست. گوفت: واستا لرد! داری زیادی تند می‌ری. فکر می‌کنی من نمی‌دونم چرا زدی؟ و هلم داد. اینجا همون‌جاییه که من لیز می‌خورم و با کله می‌رم تو کیک و میز رو می‌شکنم. خون جلو چشامو گرفته‌بود. دستو بردم بالا که مادگی‌شو هم پیروی نری که چند ثانیه پیش زده‌بودم وصول کنم که ناگهان دستی در هوا مچم رو گرفت و مانعم شد. او کسی نبود جز دکتر سمیعی. که البته بعدها فهمیدم حسن مصطفی بوده که لباس سمیعی رو پوشیده‌بوده. حسن با لهجه‌ای به ملاحت مسقطی، ما رو به آرامش دعوت کرد که از قضا خیلی هم موثر بود. بعد هم گوفت حالا برای این‌که آشتی کنیم، من کادو رو درآرم بدم به استر و ماچ کنیم و از اینا. منم در اومدم که: ببخشید... ولی من کادو ندارم. انتظار داشتم بگن اشکالی نداره ولی استر رنگش سرخ شد و داد زد: می‌دونی تو خارج کادو ندادن یعنی چی؟ یعنی بدشگونی. یعنی نحسی. تو همین حین حسن هم آتیشی شد و گوفت: بدشگونی خط قرمز منه لعنتی. و دوتایی افتادند به جونم. استر نعره می‌زد و چیزهایی راجع به حسودی من می‌گوفت چرا که به‌نظرش هم قدیمی‌تره و هم محبوب‌تره و من از وقتی لارا بودم حسودیم می‌شده. ولی من نمی‌فهمیدم چی می‌گه. هنوزم گاهی بهش فکر می‌کنم ولی بازم دقیق نمی‌گیرم منظورشو. ملت متوجه دعوای ما شده‌بودند اما اعتنایی نمی‌کردند. تا این‌که استر داد زد: حالا نشونت می‌دم. و شیء براقی رو از جیبش در آورد. جمعیت همه با هم آوایی در حدود "اوه" در اوردن و دورمون حلقه تشکیل دادن. درحالی که سعی می‌کردم عادی به نظر بیام، پوزخندی از سر تنش زدم و گوفتم: این دیگه چیه؟ می‌خوای با دستگاه ماساژور خونگیت نشونم بدی؟ استر خندید و گوفت: این منوی مدیریته احمق. می‌خوام با منوی مدیریتم نشونت بدم. منم با چند ثانیه تاخیر نسبت به جمعیت از خودم آوای "اوه" رو در آوردم ولی سریع به خودم مسلط شدم. و گوفتم: ولی این که الکیه. یه لباس بالماسکه‌ فقط. گوفت: نه مال شخص عله‌س، ازش قرض گرفتم. گوفتم: چرت نگو مرد. عله‌ی از خدا بی‌خبر ایستاده اونجا داره به من نگاه می‌کنه و رقص ابرو می‌ره. بعد صدامو انداختم تو گلوم و گوفتم: چاکرم عله. بطلبه یه دوئت ابرو بریم (بعدها با هف هش ده‌تا علامت تعجب پشت سر هم حالیم کرد که رقص ابرو نمی‌رفته و داشته به من اخطار می‌داده که استر راست می‌گه). بگذرم. استر گوفت: حالا می‌بینیم که منو الکیه یا... یا... شما اینگیلیسا چی می‌گید بهش؟ گوفتم: راستکی. گوفت: همون. و یه سری کلید مختلف رو توی منو فشار داد. منو شروع کرد به ویبره رفتن و حرکت دورانی زدن. یک‌هو یه نفر توی جمعیت روی زمین افتاد. استر دوید سمت اون‌جا، جمعیت رو کنار زد. مدام لب‌هاش از ترس می‌لزیدن و با صدای غیر قابل فهمی سعی می‌کرد به همه حالی کنه که اشتباهی رخ داده. فرد روی زمین افتاده کسی نبود جز کیناگوس بلک کبیر. یکی از حضار فریاد زد: خدای من! ارباب. ارباب لباس کیناگوس رو پوشیده‌بودن. این ابله ارباب رو حذف اکانت کرد. یادتون هست دعوا برره‌ای چه ریختی بود؟ همون طوری پریدن روی استر. به طوری که ناله‌های «من فک می‌کردم اونی که اونجا ایستاده لرده و برای همین لرد رو حذف اکانت کردم»ش کاملاً گم شد. منم از این فرصت استفاده کردم و زدم بیرون. الانم که این‌جام. عه. اجازه بدید. این جعبه‌ی کادو گوشه‌هاش تیزه، زیاد که تو جیبم باشه هی می‌خوره به بدنم، اذیتم می‌کنه. درسته درسته. کادو رو ندادم به عله. عرض کرده بودم که. مث سگ خالی می‌بندم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 25 بهمن 1398 17:30
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل من و هاگرید بزرگه

سوژه: هدیه


- هوووووی، پافت! وایسا ببینم!
- چی شده دورا؟ می خوای چیزی بهم بگی؟ شایدم می خوای چیزی بهم بدی؟

اگلانتاین روی انگشتان پایش بلند شد و درون دستان دورا سرک کشید:
- ولی هیچ چی که تو دستات نیست...
- دنبال چی می گردی؟
- من فکر کردم تو اومدی تا...هیچی ولش کن؛ چی کار داری؟

ویلیامز، نگاهی پرسشگرانه به او انداخت و بعد دوباره شعله های خشمش فوران کردند:                           
- اون چیه؟...اون چیه روی سرت؟ ها؟

اگلانتاین کلاه پشمی دورا را با شرمندگی از سر بر داشت و به دستش داد:
- اممم...آخه میدونی؟ من باید خوشتیپ باشم، خصوصا تو این موقعیت...
- مگه این مو...

پافت دیگر آنجا نبود تا به ادامه ی جمله ی دورا گوش کند؛  مشخص بود از او آبی گرم نمی شود.      

- اگلا...اگلانتاین... 

اگلانتاین ایستاد. اینبار رکسان بود که او را امید وار می کرد.
- چی شده رکسان؟ می خوای چیزی بهم بگی؟ شایدم می خوای چیزی بهم بدی؟
- اممم...یه چیز ترسناک میخواستم بگم ولی تو ترسناکتری...ببخشید مزاحمت شدم...ببخشید...
- نههه...رکسان، صبر کن! ناراحت شدی؟

*****


- ارباب...غر!
- خیلی خب رودولف غرتو زدی...حالا پاشو برو!
- ارباب...غر!
- رودولف پاشو...
- ارباب...غر!

بعد از رودولفی که به دست لرد از پنجره ی خانه ریدل به بیرون پرتاب شد، اگلانتاین نفر بعدی ای بود که برای غر زدن پیش اربابش می رفت.
- ارباب غر دارم!
- گوش می کنم.

پافت نفس عمیقی کشید و ضبط صوت وار، شروع به غر زدن کرد:
- ارباب...می بینید؟ خیر سرم امروز ولنتاینه...ارباب از صبح منتظر هدیه بودم. هیچ کس بهم کادو نداد که هیچ...همه از من طلبکار بودن...ارباب تا کی تنهایی ؟ تا کی سینگلی؟ من هدیه می خوام ارباب...ارباب من از بدو تولد تا حالا هیچ کدوم از ولنتاین های عمرم کادو نگرفتم...فقط کادو گرفتن های بقیه رو می دیدم و افسرده تر می شدم. ارباب یعنی می خوایید بگید من تا آخر عمرم هیچ هدیه ای نمی گیرم؟ یعنی می خوایید بگید من تا آخر عمرم افسرده میمونم؟ ارباب من...

به هر حال لرد سیاه حق داشت نفر دوم را هم از پنجره به بیرون پرت کند؛ اما این بار دلیل دیگری داشت.

*****


اگلانتاین پافت، تنها گوشه ای از تالار عمومی هافلپاف نشسته و غمبرک زده بود. منتظر ماندن برای برگشتن دوستانش از مهمانی ها و باز کردن هدیه هایشان اصلا کار درستی نبود، اما به هر حال حوصله ی چیز دیگری را هم نداشت.

- تالاپ!
صدایی از بیرون به گوش رسید و سپس کسی با دستان ظریفش در زد.
اگلانتاین صدایش را صاف کرد و به سمت در رفت:
- اهههم...بله؟

بسته ی نسبتا بسیار بزرگی جلوی در قرار داشت. رنگ سبز تیره ی جعبه و نماد های مرگخواری اش، نشانگر اهمیت آن بود.
بسته شروع به حرکت کرد؛ مستقیم به سمت پافت می رفت، او را کنار زد و وسط سالن عمومی هافلپاف ایستاد.

اگلانتاین حیرت زده و ترسیده روی زمین افتاده بود.
پیش از آنکه تصمیم بگیرد فرار را بر قرار ترجیح دهد یا به ترسش قلبه کند، در جعبه کنده شد و گوشه ای افتاد.

خرسی غول پیکر درون جعبه قرار داشت.
مشخص بود صورت خرس را به طور ناشیانه ای صورتی، و شاخه گل هایی درون موهایش فرو کرده اند؛ که این باعث نمی شد ریش های ژولیده پولیده اش پنهان شود.
لباس های قرمز رنگی که تن خرس کرده بودند، بر تنش زار میزد.

پافت در یک نگاه متوجه هاگرید شده بود.
هاگریدی که سعی می کرد نقش خرس عروسکی را بازی کند و خود را به اگلانتاین قالب کند.
روبیوس، بیهوش و دست بسته درون جعبه قرار گرفته بود و نامه ای به دندان داشت:
- کادوی ولنتاین می خواستی پافت؟ ها؟ بفرمایید...این هم کادوی ما...برو و لذت ببر...
زیر سایه ما هدیه ولنتاین می گیرید.

آن شب اگلانتاین انقدر موهای هاگرید، خرس عروسکی اش را شانه زد که پیش از آن که دوستانش برگردند، به خواب رفت و به تنها چیزی که توجه نکرد، پیکسی آبی رنگی بود که از پشت پنجره ی خوابگاه، دستور اربابش را اجرا کرده و حواسش به او بود.

خانه ریدل ها:

- یاران...ما کار بزرگی انجام داده ایم.

لرد سیاه و خادمانش دور میز بزرگی جمع شده بودند.
- چی ارباب؟ چند تا مشنگ رو همزمان شکنجه دادید؟ چند نفر رو با یه طلسم پودر کردین؟
- نه...نه. این کاری که کردیم با همه ی کارهای قبلی فرق دارد...این...یاران ما...بیخیال! دلیلی ندارد توضیح بدهیم. تنها این را بدانید که آن فرد دیگر نمی تواند خود را جای ما جا بزند...شیادِ کلاه بردارِ خود را جای دیگری جا زننده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در 1398/11/25 18:06:45
ارباب...ناراحت شدید؟

پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 18 بهمن 1398 20:25
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل اما دابزvs ربکا لاک وود( خفاش ریدل ها)

-رسیدیم. برو تو!
- شما اول بفرمایید.
- می گم برو داخل؛ قرار نیست من بیام تو.
- من هرگز چنین جسارتی نمی کنم و قبل از شما داخل نمی شم.
-جسارت چیه دختر؟ د می گم برو تو!
-قبلا از شما؟...اصلا! من احترام شما رو حفظ می کنم و منتظر می مونم تا شما داخل بشید.
- احترام کدومه؟ اینجا شمایی که باید بری داخل سلول، نه من!
- من حق ندارم قبل از اینکه شما وارد بشید وارد سلولم بشم. این نهایت بی ادبیه! اصلا من اینجا می مونم تا شما برین تو.

زندانبان که رسما نمی دانست چه باید بکند سرش را به میله های زندان کوبید. همیشه فکر می کرد زندانبان بودن باید کار جالب و هیجان انگیزی باشد؛ مثلا او فکر می کرد می تواند هر روز خلافکار های زیادی را ببیند که به هر دلیلی به زندان آمده اند و یا افرادی را ببیند که قبلا از مرگخواران معروف بودند.
ولی آن روز به این نتیجه رسیده بود که زندانبان بودن آنقدر ها هم هیجان انگیز نیست! مخصوصا اگر زندانی ات یک فرد تعارفی باشد که هر لحظه سوال بپرسد و نگذارد تو به کارهایت برسی.

-حالتون خوبه؟
- نه!
-چرا خوب نیست؟ من مزاحمتون شدم؟
- آره دقیقا به همین دلیله.
- پس من میرم تا مزاحم شما نباشم.خداحافظ.
- کجا؟ شما قراره بری تو سلول! برو تو.
- نه. من عمرا قبل از شما وارد بشم.شما اول بفرمایید.
-
- اصلا من چرا باید برم زندان؟

با شنیدن این سوال، مرد از کوبیدن سرش به دیوار دست کشید و به اما خیره شد. چه طور ممکن بودیک زندانی جرمی را که مرتکب شده بود نداند؟
- جدی یادت نمیاد چی کار کردی یا خودت رو زدی به اون راه؟
- یادم... بذار یکم فکر کنم.

فلش بک- خانه گریمولد


- اما جان آروم باش. به من بگو چی شده باباجان.
- پرفسور شما تا حالا شکست رو تجربه کردید؟دید چه حسی داره؟
- خب باباجان شکست یه چیزی که تو زندگی همه هست و...
- پس چرا مال من اینقدر زیاده؟ توی این دو هفته هفتاد بار اخراج شدم! cry3:
- خب اینکه اشکالی نداره... ولی تو چه طوری تو یه روز پنج بار اخراج شدی باباجان؟ چه دلیلی داشتن واسه اخراجت اما جان؟
- گفتن زیاد سوال می پرسم انداختنم بیرون! بیکار شدم پرفسور.
- گریه نکن فرزندم. ما... ما کمکت می کنیم تا مغازه ی جدیدی واسه خودت باز کنی و... و با عشق در آن به مردم خدمت کنی! تازه خودت هم می تونی رئیس اونجا بشی و از مشتری هات سوال بپرسی. کسی هم نیست اخراجت کنه.
- جدی میگید پرفسور؟ یعنی منم می تونم واسه خودم مغازه داشته باشم؟ می تونم از مشتری هام سوال بپرسم؟
- آره باباجان...
-ولی وسایل مغازه رو از کجا بیاریم؟ خرج محفل بالا میره.
-اونم یه کاریش می کنیم دیگه باباجان، می تونیم از همسایه ها هم کمک بگیریم. اما حالا بیا فعلا با بقیه نهار بخوریم بعدا راجع به مغازه فکر می کنیم.

پایان فلش بک


اما که به هیچ نتیجه ای نرسیده بود سرش را بالا آورد و به زندانبان خیره شد.

-این کار که اصلا جرم محسوب نمیشه! چیز دیگه ای یادت نمیاد؟
- بذار یکم دیگه فکر کنم... آهان! یادم اومد. تصمیم گرفتم به کمک بچه های محفل یه رستواران افتتاح کنم...

فلش بک - مراسم افتتاحیه رستواران/ساعت سه نصفه شب.


- دیگر رسیدیم! ما نمی دانیم چرا این محفلی ها رستوران باز کردند مگر آنها بلدند غیر از سوپ پیاز چیز دیگری بپزند؟
- فس پاپا.
- می دانیم که ما خیلی در خنداندن دخترمان استعداد داریم! ولی بهتر است اکنون تمرکز کنیم و به جای خنداندن به دنبال نمکدانمان یا بهتر بگوییم به دنبال هورکراسمان باشیم!

ولدمورت نجینی را محکم تر دور کردنش پیچید و به روبان قرمزی که از این سر در تا آن سر در بسته شده بود نگاه کرد.

- پاپا روبان رو چی فس کنیم؟
- حالا که کسی برای افتتاح نیامده خودمان اینجا را افتتاح می کنیم!
دخترم ما این روبان را قیچی می کنیم.

لرد قیچی را برداشت و روبان را برید سپس بی سر و صدا داخل شد.
دستیاران اما گوشه ای جمع شده بودند و به حرف هایی که اما داشت برای هزارمین بار تکرار می کرد گوش می کردند.

-...پس خانم ها و آقایون خدمتکار، فراموش نکنید وقتی به یه مشتری رسیدید باید اول از ایشون بپرسید که مزاحم هستید یا نه؟ اگه بگه مزاحم نیستید شروع کنید به سوال پرسیدن از مشتری. اینجوری دقیق می فهمیم مشتری از ما چی می خواد و ما باید به چه شکلی از مشتری پذیرایی کنیم. توجه داشته باشید هر چی سوال بیشتر، سفارش کامل تر و هرچه سفارش کامل تر، خدمات بهتر! پس حالا که این نکات رو یاد گرفتید برید به کار هاتون برسید!

با خارج شدن جمله آخر از دهان اما همه پراکنده شدند و به سوی رفتند تا برای افتتاح رستواران آماده شوند.
- وای نگاه کنید یکی رستوران رو افتتاح کرد!
-مگه میشه؟... آخه کی به غیر از ما ساعت سه نصف شب میاد رستوران؟
-یه مشتری حقیقی! زود باشید به اولین مشتریمون رسیدگی کنید!

با فریاد اما همه دست به کار شدند و ولدمورت را که در آستانه در قرار داشت به داخل دعوت کردند.
-چی میل دارید قربان؟
- دور شوید! ما برای صرف غذا به اینجا نیامدیم؛ما کار های مهمتری در اینجا داریم.
-مثلا چه کاری مهم تر از غذا خوردن؟
-به توی فضول ربط ندارد که ما اینجا چه کار میکنیم! تو فقط مسئول گرفتن سفارش ها هستی، نکنه صاحب رستوران این را به شما یاد نداده؟

گارسون که شوکه شده بود قدمی عقب رفت البته او اصلا از سخن لرد شوکه نشده بود بلکه از دیدن نجینی( که دائم تکرار می کرد:"من پیتزا می خوام فس.") تعجب کرده بود.
- به چی نگاه می کنی مردک چشم چران؟... حالا که اینطور شد برو هشتاد و پنج سیخ کباب برگ بیار!... مادرجان ببین ما را به چه دردسری انداختی؛ هزاران بار گفتیم وسایل خانه ریدل ها را انقدر بذل و بخشش نکن! حال به خاطر یک نمکدان که هورکراسمان بود باید کباب این ها را نیز بخوریم.
-فس پاپا.
- اهمیتی ندارد فرزندم. خودمان نخوردیم می بریم یارانمان بخورند. ما فعلا باید به دنبال هورکراسمان باشیم بیا تمام نمکدان هایی که روی این میز هاست با دقت برسی کنیم.


کمی آن طرف تر- آشپزخانه

- بجنبین دیگه! مشتری منتظره غذاست! پس آشپز کجاست؟
-آشپز رو نمی تونیم پیدا کنیم گمشده!
- چی؟

اما با شنیدن این جمله تا مرز سکته رفت ولی هنوز لب مرز بود که صدای زنی او را بازگرداند.

-امروز من جای آشپز اومدم. آشپزیمم عالیه!... تازه تو پختن غذا واسه عزیز مامان هم خیلی مهارت دارم.
- من نمی دونم عزیز مامان کیه ولی می دونم مشتریمون عجله داره و آشپز مون گم شده پس...

اما فوری لباس سر آشپز ها را به زن داد و او را به سمت گوشه ای هدایت کرد.
-بفرمایید اینجا محل کار شماست. هر چیزی که لازم داشتین می تونین تو یخچال پیدا کنید، سرآشپز... سر آشپز... اسمتون چی بود؟
- مروپ هس...

ولی اما صبر نکرد تا اسم سر آشپز را بشنود. او از آشپزخانه بیرون رفت و مروپ را در آشپزخانه تنها گذاشت.

- اینم که رفت. حالا باید تنهایی واسه عزیز مامان غذا بپزم...هعی روزگار! پسرم من رو به خاطر یه دونه نمکدون که اهدا کردم به اینجا فرستاد خانه سالمندان؛ حالا هم خودش تنهایی اومده رستوران؛ می خواد دستپخت مادرش رو فراموش کنه...ولی من نمی ذارم. اصلا به همین دلیل آشپز رو بی هوش کر...
-هشتاد و پنج سیخ کباب برگ آماده کن!
- هشتاد و پنج سیخ کباب برگ؟ عزیز مامان کی عاشق چغندر شد که الان کباب برگ چغندر می خواد؟ چرا انقدر زیاد می خواد؟... اصلا مهم نیست! هر چی بخواد براش می پزم تا بخوره و قوی بشه.

بیرون آشپزخانه

اما داشت با شوق و ذوق به در و دیوار رستورانش نگاه می کرد و اصلا حواسش به لردولدمورت و نجینی نبود. لرد که تمام نمکدان های رستوران را چک کرده بود به سمت پیشخوان رفت. هنوز یک نمکدان روی پیشخوان مانده بود.

- ما تمام این نمکدان ها را برسی کردیم؛ هیچکدام برای خودمان نبودند! به احتمال زیاد این یکی حتما مال خودمان است.
- پاپا مال ماست فس؟
- آری این دقیقا برای خودمان است!...ما این شیشه سم را با این نمکدان تعویض می کنیم زیرا لردی هستیم بسیار زیرک... باشد تا تمام محفلیون با خوردن این غذا ها جان دهند!

ولدمورت شیشه سم را با نمکدان عوض کرد و دوباره سرجای خود نشست.
در این موقع بانو مروپ که برگ های چغندر را به سیخ کرده بود وارد سالن شد.
- نگاه کن! ببین عزیز مامان چه جوری مادرش رو طرد کرده بعد خودش اومده تو رستوران نشسته و منتظر غذاست. غذاش رو ببرم براش تا گرسنه نمونه.

مروپ ظرف را برداشت و خواست به سمت میز برود که چیزی یادش افتاد:
- اگه عزیز مامان به غذا های اینجا عادت کنه همش میاد اینجا! اون وقت دیگه به غذا های خونه ریدل اهمیت نمی ده... چی کار کنم که غذام نه به عزیز مامان آسیب برسونه و نه خیلی توجهش رو جلب کنه؟

مروپ داشت فکر می کرد که چشمش به نمکدان روی پیشخوان افتاد.
-آهان!...نمک خیلی واسه عملی کردن این نقشه خوبه! یکم غذاش رو شور می کنم و اونم دیگه به این رستوران نمیاد.

مروپ نمک را خالی کرد، سپس ظرف را دست اما داد تا برای لرد ببرد. خودش هم از رستوران خارج شد.

- بفرمایید! نوش جان.
- شکل و شمایل این غذا ما را یاد مادرمان می اندازد! چرا لا به لایه برگ ها پرتقال گذاشتید؟
- پاپا دختر فرار فس!
- پاسخگوییشان صفر است باید این را گزارش کنیم... و در مورد این غذا نیز باید بگوییم که ما غذا را تنها نمی خوریم! ما تصمیم داریم این غذا را با یارانمان بخوریم. پاشو بریم نجینی.

پایان فلش بک


- خیلی خب حالا که همچی یادت اومد مثل یه بچه خوب برو تو سلول!
- مزاحم شما ش...

زندانبان اما را داخل سلول پرت کرد و در را بست.
- نه مزاحم نشدی!
- پس حالا که مزاحم نیستم... می شه یه سوال بپرسم؟

اینبار زندانبان پاسخی نداد و فقط به سمت اما رفت سپس با ظرافتی وصف ناشدنی دهان اما را به چسب مزین ساخت. بعد رفت تا اسرا حت کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اما دابز در 1398/11/18 23:35:44
مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 17 بهمن 1398 16:42
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل ربکا لاک وود vs. اما دابز
سوژه: افتتاح


یک هفته قبل از کریسمس
تالار ریونکلاو مانند همیشه غرق در سکوت بود. همه سردرگم کلمات کتاب در دستانشان بودند.
هوا تاریکتر میشد. ربکا روی مبل روبه روی شومینه دراز کشیده بود. او همچنان با آرامش کتاب را ورق میزد.
شب که شد، دروئلا دستورش را آرام زمزمه کرد و شمع های تالار روش شدند. او حتی سرش را هم برای این کار بلند نکرد. او احساس میکرد، چقدر آن روز برایشان آهسته میگذرد؛ انگار در این ثانیه هایی که کند میگذرد، همه چیز تکراری است.

جوزفین نزدیک دروئلا، به در خوابگاه دختران تکیه داده بود. دقایقی از روشن شدن شمع ها که گذشت، او نفسش را حبس کرد و ایستاد. کتابش را در هوا رها کرد و در کتابخانه نشست. هیچ کس بلند نشد تا با او کتابش را در کتابخانه بگذارد و بخندد.
تعجبی نداشت. این اتفاق هر روز می افتاد. روزهای زیادی بود که ریونکلاوی ها میان کتاب ها گم شده بودند. جوری گم شدند که انگار هیچ کس جز خودشان نمیتوانست آنها را از آنجا بیرون بیاورد. سرش را پایین انداخت، نشست و نفسش را آهسته بیرون داد.
چقدر همه چیز تکراری و خسته کننده بود.

دروئلا سرش را کمی بلند کرد. نگاه خسته ای به جوزفین انداخت. آن جوزفین همیشگی هیچ وقت نمیگذاشت کس گوشه ای کز کند یا افسره و ناراحت در تالار بنشیند؛ هیچ کس، حتی تاریکترینش! دروئلا سر جایش جابه جا شد و دوباره در کتابش غرق شد.

لینی آن طرف تر، روی مبل تک نفره ای نزدیک به شومینه نشسته بود. او زیر چشمی همه را میپایید. کتابش را ورق زد. تکانی به خودش و کتاب در دستانش داد و به پنجره نگاه کرد.
ابر های سیاه... لینی با دیدنش این را فهمید... هیچ کس همان آدم سابق نیست.

آن طرف تر، دور مجسه بزرگ روونا ریونکلاو، تام، سولی، هیزل و سارا در سکوتی سنگین نشسته بودند. همه آنها غرق در کتاب بودند.
سولی بین آنان نشسته بود و حواسش به همه بود. نگاهش را آرام روی همه‌ی بچه های تالار انداخت. تا چشم کار میکرد، آدم هایی بودند که در دریایی از سکوت، در قایقی از کتاب، گم بودند. سرش را بلند کرد ولی کلاهش به مجسمه خورد. دستی به آن کشید و دوباره سرش به سمت کتابش خم کرد.

تام اولین کسی بود که در طول تالار قدم میزد. اکثر بچه های تالار به او نگاه کردند. برایش مهم نبود. آرامشی که الان داشت، نشان از روح خسته و احساساتی بود که ماه هاست خوابیده است. کتابی دیگر از کتابخانه برداشت. به کتابش زل زد. صفحه‌ای از کتاب باز کرد.
"بابا لنگ دراز عزیز...
چرا همه یک جوری اند؟ چرا هیچ کس در دانشکده، همان آدم سابق نیست؟ ای کاش همه آنگونه نگاهم نمیکردند.
بابا جون، در دانشکده همه مرا به چشم یک دختر عجول یا یک مو قرمزیِ کتاب خوان میبینند. چرا هیچ کس مهربان نیست؟ احساساتشان ترک برداشته یا دیگر روحشان کار نمیکند؟(شاید این را از نمایشنامه شکسپیر برداشته باشم!) از این اتفاقاتی که برایم افتاده خسته شدم. سخت است بابای عزیزم... عذاب آور است سکوتی که با نیشخند آنها میگذرد...
"

هرچه جودی مینوشت و تام میخواند، بر صفحه روزگار او رقم میخورد.
ربکا که روی صندلی دراز کشیده بود، به حرف های پوآرو، در کتاب آن شب آتش بازی، توجه میکرد.
"-منظورت چیست پوآرو؟ یعنی... روحشان را دزدیدند؟ شوخی میکنی؟
-نه... واقعیت را دارم میگویم. آنهایی که در آن شب آتش بازی حضور داشتند، همان آدم هایی که مردند، انسان های واقعی نبودند. یعنی هیچ کدامشان مادمازل الیزابت اسمیت یا موسیو نیک کلوز نبودند. همه آنها مانند عروسکی بودند در لباس مقتول ها.
-یعنی دنبال آدم های واقعی بگردیم؟
-آری، ولی اول باید دنبال روحشان گشت تا جسمشان پیدا شود، هستیگنز. آن چیزی که مردم میشناختند...
"

چه واقعیت تلخی! او مطمئن بود که باید دنبال روح آدم‌های سابق بگردد... همان آدم هایی که گم شده‌اند. ایستاد. همه نگاهی به او انداختند؛ همان چیزی که او میخواست. قدمی زد. به کتابخانه که رسید، کتاب را در کتابخانه گذاشت و روی پاشنه پا برگشت.
-بچه ها، میخوایین برای اینکه یکم از خستگیتون کم بشه یه کاری راه بندازیم؟ کریسمس و تعطیلات تابستون خوبه. تازه میتونیم بریم هاگزمید و یه مغازه یا یه کتابخونه کوچیـ...
-شـــشــــش... بشین. یا یه کتاب دیگه بردار و بخون. فقط سروصدا نکن.
-ولی راست میگه.

جوزفین وسایلش را در کیفش گذاشت و ایستاد. همه ایستاده بودند. زیر نور شمع، موهایش به رنگ خون بود. با حرف تام، سکوت همچو شیشه ای در برخورد با سنگ، شکست.
-بسه دیگه. کتاب و کتاب و کتاب. خسته نشدین؟
-من نه.

لینی ایستاد. کنار دروئلا رفت. او همچنان غرق در کتابش بود. حتی نگاهی به همهمه آنها نیانداخت. اما ناگهان عینکش را درست کرد و سرش را بلند کرد. همین موقع رعد و برقی زد و فریاد رعد با صدای آرام دروئلا یکی شد.
-ربکا، برگردوندن روح های سابق راحت نیست. چیزی که رفته، هرگز برنمیگرده.

بلند شد و همراه لینی وارد خوابگاه دختران شد. آنقدر قدم هایش نزدیک به نظر میرسید که ربکا انتظار داشت، او از پشتش ظاهر شود. ولی فقط دورتر شد. همه سرشان را پایین انداخته بودند او این را فهمید. سرش را چرخاند و نگاهی به بچه های پشت سرش کرد. او باید احساسات کسته شان را جلا میداد. همه را دعوت به نشستن کرد. وقتی همه جمع شدند،از کار گفت ولی گابریل دوباره و دوباره مخالفت میکرد.

-سالنش با من. مدیریتت هم اگه سخته، با من. همه چیزش با من. شما فقط یکم، همون آدم قبلی باشین.
-سخته ربکا...
-میگم همه چیزش با من!

فریاد ربکا با بلند شدنش یکی شد. دستانش را مشت کرده بود و میلرزید. او احساس مسئولیم میکرد. حس بدی بود و او این را نمیخواست.
-آره، من نسبت به همتون مسئولم. شما منو ساختین. پس من باید تشکر کنم. این احساس مسئولیت... سخت تر از اونه گبی... سخت تر از اون.

از تالار بیرون رفت. تنها چیزی که ربکا رد آن حالت میفهمید، این بود که چشمانش درد میکرد. انگار هیچ چیز در نظرش زیبا نیست. هیچ کدام زیبا نیستند تنها میان راه او هستند. او میدوید و به فریاد گابریل گوش فرا داد.
-این فقط یه شوخی بود ربکا.
-شوخی؟...

"-شوخی چیه روباه؟
-چیزی که آدما احساسات واقعی شونو باهاش نشون میدن. شاهزاده، هیچ وقت با آدما شوخی نکن. چون تنها چیزی که دارن رو میشکونی. قلبشون که تنها به خاطر خودشون میزنه...
"

تعطیلات بعد از کریسمس
این بار هم به خود لرزید. این بار از سرمای افسار گسیخته زمستان لرزید. اما او نباید دلش را که گرمای وجودش بود، سرد میکرد، چون او باید کارش را تمام میکرد.

"-چوب کاج سفت تر از چوب بلوطه؛ پس هرچیزی رو با کیفیت عالی بهت برمیگردونه.
-حتی دوستا رو؟
-هوم... اونا فقط با لطافت یا سختی روحشون برمیگردن. روحاشون رو درک کن.
"

آری پیتر! او هم مانند تو که به دنبال پکس میدوی، به دنبال دوستانش میدود. اما او فقط کمی تنها تر از تو به دنبالشان میگشت.
-کتابخونه ها با چوب زبون گنجشک. میزهای چهارنفره، با چوب کاج. کف با چوب بلوط تا سکوت رو حفظ کنه و فقط یه چیزی کمه...

کتابخوان! کسی که بخواند و بخرد کتابی از او. اما آن هم هفته بعد میرسد.
کنار شومینه نشست. چوب ها را تکانی داد و آتش گر گرفت. همان موقع، لولای در با صدایی نازک و سوت مانند باز شد. با خودش فکر کرد:
-باید روغن کاری بشه.

کسی بر کف کتابخانه قدم میزد. صدای قدم هایش، نظم گام هایش... گابریل!
سرش را بلند کرد. گابریل بود که موهای پرشان و بورش را تکانی میداد و قدم میزد.
-آرامش تلخه؛ حتی واسه تو. درسته؟
-گبی...

گابریل لبخندی تصنیعی زد. به صورت بی روح ربکا نگاه کرد. لبخندش گرمایی داشت که ربکا آن را حس میکرد. دوباره تکانی به موهایش داد و به او نزدیک تر شد. دستان ربکا را گرفت و بلندش کرد. آستین سمت چپ لباسش را بالا زد. علامت شوم ظاهر شد. دور آن را لمس کرد. اما ربکا ناگاه دستانش را عقب کشید و سرش را پایین انداخت.
احساس میکرد باری بر دوشش است. بر شانه هایش دستی کشید. دستش آنجا ماند، انگار بار را نگه می دارد. او صدای فریاد بار را میشنید، تکان های بار را میفهمید، اما حیف که پاهای او از این کار عاجزاند.
گابریل دوباره دستان ربکا را گرفت. دستانش در این زمستان گرم بودند. روح سرد ربکا این را حس میکرد. احساس میکرد به او میتواند بگوید، آوای دلش را. انگار او میتواند به عنوان دوستش در ذهنش جای داشته باشد.

-آروم باش. اون مرگخوار پر جنب و جوش کو؟ ربکا؟ بیدار شو. این خوابت حتی برای منم میتونه ترسناک باشه. بیدار شو.
-فر... فردا افتتاح میشه. نمایندتون کیه؟ کی قراره منو بیدار کنه؟

ربکا به دنبال چشمان گابریل که در اطرافشان میچرخید و همه جا را مینگریست، رفت. او به میزها گرد و چهار نفره بودند نگاه کرد. چهار میز چهار نفره میان کتابخانه بود. سکویی که با پله های چوبی به آن میرسید، پر از میزهای مستطیل شکلی بود. درحالی که دستان ربکا را میفشرد، به کتابخانه هایی که در دیوار فرو رفته اند، نگاه کرد. با دیدن لوستر طلایی، چشمانش برقی زد و لبخندی بر چهره اش ظاهر شد. اما نگهان با چرخاندن سرش و با دیدن ربکا، لبخندش محو شد. تازه فهمید چرا ربکا میلرزد.
اشک‌های ربکا روی گونه هایش جاری بودند.
ربکا میلرزید. سرد شده بود. لحظه ای از نگاه کردن دست کشید. او را در آغوش کشید.
-خوبی؟
-گبی... نمایندتون کیه؟
-انقدر نلرز! لینی ئه. فردا میاد برای افتتاح. ازت یه کتاب میخواد.
-ل‍... لن؟ چرا... چرا اون؟
-دروئلا انتخابش کرد. چون میگفت الان که داور دوئله، قطعا سخت تر از بقیه قضاوت میکنه.
-هوم...

ربکا آرام تر از قبل میلرزید. ولی همچنان هق هق هایش با آرامش میان اشک هایش میدویدند.
-میتونم؟
-اهوم! حتما میتونی نظرشو جلب کنی! یه فرانسوی میتونی هر کاریو که خواست انجام...
-نده. اگه زندگی نخواد این اتفاق نمیوفته. دلم میخواد، بهتون وفادار باشم. آخه...

گابریل، شاید نمیتوانست او را درک کند، ولی با تمام وجود میتوانست شنونده‌ای آرام و صبور باشد. ربکا میگفت و او گوش فرا میداد. این گوش دادن در آرامش، میتواند تنها دوای درد یک انسان ناآرام باشد.
-ولی تو میتونی. الان اشکاتم پاک کن من باید برم دیگه جلسه دارم... خداحافظ!

ربکا چیزی نگفت. فقط با چشمانش فرشته ای که میان مردم قدم میزد را بدرقه کرد.
-به امید دیدار تا فردا گبی. تا فردا فرشته ریونکلاو...

غروب فردا-کتابخانه اوپن بوک (مغازه‌ای جنب مغازه ربکا لاک‌وود)
-یه کتابخونه جدید باز شده؟
-بله خانوم. یه کتابخونه به اسم... اسمش چی بود مایک؟
-فکر کنم لاکی مایند بود... آره مارک، لاکی مایند بود. امروز مثل اینکه افتتاح میشه. قرار بود یه هفته بعد باشه که تاریخش یهویی عوض شد.

فروشنده کتاب و دستیارش، با صدایی بلند و از شادی با لینی حرف میزدند. اما لینی آنقدر با آرامش حرف میزد و یا سکوت میکرد، که فروشنده را عذاب میداد. گاهی فکر میکرد لینی خوابیده است. اما او این را نمیدانست، حرف نزدن، بهتر از بی پروا حرف زدن است.
-خوابیدین خانوم؟ اگه کاری ندارین، لطفا وقت مارو نگیرین.
-وقت؟ هه...

وقتی لینی از مغازه بیرون آمد، جسد مرد منتظر مامورین وزارت خانه بود تا علامت شوم را از بالای جسدش پاک کنند. اما حیف که وزیر کنار لینی ایستاده بود...

-گبی؟ تو رفتی اونجا؟ درسته؟
- آره لن. خیلی بزرگ و خوشگله! واقعا میخوایی مثل دوئل بهش سخت بگیری؟ به هر قیمتی؟

در جواب گابریل، فقط لبخندی روانه شد که تنها یک معنی داشت: بله.

دقایقی بعد-روبه روی مغازه لاکی مایند
محل افتتاح فقط به یک وزیر نیاز داشتتا مهر تایید بر آنجا بزند. ربکا در برف های نشسته بر زمین، ایستاده بود و آنها را با پایش کنار میزد. پله های چوبی و صمغ کاری شده، با فرش قرمزی مخملی تزیین و نرده های کنار آن طلایی رنگ شده بودند. اسم مغازه، "لاکی مایند"، بسیار بزرگ و با رنگ های بنفش و سیاه و نوارنی، نوشته شده بود. زیر اسم مغازه، متنی نوشته شده بود که توجه لینی را به خود جلب کرد.
"چارلز دیکنر و آنتونیون دو سنت آگزوپری، کنار جین وبستر نشسته اند تا با شکسپیر هم صحبت شوند. در اینجا، شما هم میتوانید به دنیا نویسنده ها پرواز کنید و رومئو و ژولیت را که با پیپ قدم میزنند ببینید. آن طرف تر شازده کوچولو و روباهش با بابا لنگ دراز و جودی حرف میزنند. زیباست!
همسفر قلب کتاب ها و ذهن نویسنده ها شوید.
ربکا لاک‌وود/مدیریت کتابخانه
"

-چقدر خوشگل! آفرین ربکا!
-هوم...

لینی قدم زنان وارد کتابخانه شد. سرش را با جدیت در اطراف چرخاند و همه تجهیزات را نگاه کرد. او تعجب کرده بود. حتی گابریل هم با تعجب به آنجا نگاه میکرد. ربکا در یک روز، آنقدر آنجا را تغییر داده بود که گابریل با متعجب کرد! لینی همه قفسه ها، همه کتاب ها و همه جای کتابخانه را چک کرد. او مانند همیشه، به بهترین شکل ممکن نگاه میکرد. دقت خاصی داشت که ربکا از دیدنش لذت میبرد. احساس میکرد اگر نظرش مثبت باشد، میتواند آن بار را زمین بگذارد تا کس دیگری که لایق آن است، با آن قدم بر دارد. ربکا میخواست اگر کسی این بار را به دوش میکشد، لیاقتش را نشان دهد. لیاقتی که هر ریونکلاوی‌ای میتواند به گروهش نشان دهد! اما اینها فقط نظرات او بودند و شاید این اتفاق نمی افتاد...
لینی میان این فکر های ربکا روی پاشنه پا دور زد. شاید میخواست نظر او و گابریل را که تا حالا سکوت کرده بودند جلب کند. بعد به سمت میز پیشخوان رفت. دو گالیون روی میز پیشخوان گذاشت. ربکا سریع به پشت میز رفت تا اگر لینی حرفی برای گفتن دارد، زودتر بگوید. اما لینی فقط لبخندی زد و به او خیره شد.
-انیمال فارم کو؟
-قلعه حیوانات؟ صداش بزنین.
-قلعه حیوانات.

کتابی نارنجی رنگ، با طرح حیواناتی که دور اتش گرم گفتگو بودند، روی میز ظاهر شد. لینی کتاب را برداشت و آن را ورق زد.
"حیوانات بیرون از ساختمان از خوک به انسان از انسان به خوک و دوباره از خوک به انسان چشم دوختند

ولی دیگر نمی توانستند تشخیص دهند که کدام به کدام است!"


-هه! چه باحال! باید بخونمش. خب، بسه. هم من خسته شدم و هم تو ربکا. بعد از این همه تلاش، من فکر کنم تو لایق این باشی که یه کادو کریسمس از طرف ما داشته باشی.
-وا...واقعا؟
-بله. بچه ها! ربکا کارش عالی بود. من خوشم اومد.
-بچه ها؟

ربکا بحت زده به سارا و هیزل چشم دوخت که دست در دست یکدیگر وارد میشوند. جوزفین در حالی که با ریموند درباره محفل و ماموریت هایی که به او داده اند حرف میزد، وارد کتابخانه شد. پنه لوپه و جرالد درباره ورود به محفل با لونا حرف میزدند که آنها هم وارد آنجا شدند. سولی با تام حرف میزد و میخندید. نگار باز هم بحث از زوپس نشینی شده بود! اما ربکا به لبخند کمرنگی از طرفشان راضی بود.

-اهم... کارت عالی بود.
-دروئلا؟
-میخوام یه چیزیو اعتراف کنم. هرچیزیو که خودت بفرستیش که بره، میتونی برش گردونی. تو مارو مجبور کردی که همون آدم سابق باشیم. چون مطمئن بودی "ما" داشتیم خودمونو مجبور به اینجوری زندگی کردن میکردیم. از طرز فکرت خوشم اومد!

دروئلا حرف را گفت و دستی روی شانه های ربکا کشید. لبخندی زد و رفت تا کتابی را انتخاب کند.
همه میخندیدند. همه شاد بودند. همه همان آدم سابق بودند. چیزی که او میخواست اتفاق افتاد.
نگاهی به پنجره انداخت. شب تاریکتر از همیشه ولی با تابش ماه روشن شده بود. او حتی نفهمید ما کی بالا آمد! بیرون رفت. صورتش را روبه ماه گرفت.
-پوآرو... من روح آدما رو پیدا کردم.
-مارو میگی؟ ما که اینجاییم!
-بچه ها.

همه کنارش ایستاده بودند و میخندیدند. آنها هم به ماه نگاه میکردند. گرمای بینشان بهترین کادوی کریسمسی بود که میتوانستند هدیه بگیرند. پس خوشحالی خود را به زندگی نشان دادند.
-ما برگشتیم. زندگی! بچرخ تا بگردیم!

و قهقه ای از شادی میانشان بلند شد. همچو سیلی از شاید که میان کوچه ها و بن بست های هاگزمید میلولد. همه به شادی الانشان فکر میکردند، چون...
"شاید گاهی روز ها سریع بگذرد... ولی باید شاد بگذرد. پس شادی کنید و شادی هدیه بدهید، تا از زندگی هیچ چیز را برای مرگ باقی نگذارید..."

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ربکا لاک‌وود در 1398/11/17 16:49:18
Mon Grand Seigneur
fille française
♡ Only Raven ♡
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 13 بهمن 1398 20:19
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئلِ من و کمال‌طلب


مامور سرشماری


- من گابریل نیستم و دارم‌ همین‌جوری به راهم ادامه می‌دم و اصلا هم دنبالِ چیزی نمی‌گردم.
- وای خانومِ وزیر! شما اینجا و توی ضلعِ جنوبیِ نیمه‌ی غربیِ لندن و در حالی که جذر فاصله‌ی شما تا وزارتخونه می‌شه ۷۷ و یک بیستمِ این فاصله رو با خانه‌ی سالمندان دارین، چیکار می‌کنین؟

گابریل لب ورچید و رو به کسی که این را گفته‌بود برگشت. فکر می‌کرد انقدر خوب تغییرِ چهره داده که امکان ندارد کسی او را بشناسد.
- تو واقعا منو شناختی تام؟
- البته که شناختم. چرا نباید بشناسم؟ فقط این‌که سبیلی با عرض بیست و سه گذاشتید و موهاتون رو بنفش رنگ کردید و بهش پاپیون زدید نمی تونم درک کنم...
- دقیقا بخاطرِ همینا نباید منو می‌شناختی.
- آخه چند نفر توی دنیان که بطریِ شوینده توی بغلشونه و حین راه‌رفتن زمین رو تی می‌کشن؟
- خب...خب این بخاطرِ اینه که تو زیادی دقت می‌کنی. الانم برو پی درس و مشقت تا کسی ما رو با هم ندیده.

همین‌طور که تام از آنجا دور می‌شد، گابریل هم حینِ اینکه سعی داشت خودش را قانع کند که نیازی به تی‌کشیدنِ زمین نیست وارد خانه‌ی سالمندان شد. طبقِ ماموریتش مشغولِ سرشماریِ سالمندهای جامعه‌ی جادوگری شد و چشم‌هایش هم مشغولِ بررسی اطراف شدند.

- اوه، مامان مروپ اونجاست! ... خب، من‌که اصلا تابلو نیستم و هیچکس هم نمی‌تونه بفهمه چه اتفاقی افتاده، فقط کافیه دنبالش راه بیفتم و ریز ریزِ کارهاشو توی دفترچه بنویسم!

و دفترچه‌ای از توی جیبش بیرون آورد و سعی کرد به شکل نامحسوسی در فاصله ی بیست میلی‌متری‌اش تا مروپ، او را زیر نظر بگیرد.

- اه، من مگه نگفتم واسه من از اینا نیارین من دوست ندارم؟
- احتمالا نوشابه برای بانومون آوردن.

گابریل گردن کشید و سعی کرد عاملِ عصبانیت مروپ را ببیند.
- چی؟ ... نه این امکان نداره! حتما پفکه یا یه چیز دیگه و من دارم اشتباه می‌بینم!
- ولی بانو گانت، میوه برای شما خیلی مفیده، خصوصا پرتقال!
- آخه پرستارِ مامان، اصلا از گلوم پایین نمی‌ره. حالا این یه بار رو بخاطرِ تو می خورم ولی دوباره نه.

گابریل نفسِ عمیقی کشید و کمی از شدتِ شوکِ وارده کم شد که ناگهان، مروپ ظرفِ میوه‌اش را قایمکی توی سطل آشغال خالی کرد.

- این غیر ممکنه، من دارم خواب می‌بینم! ... نکنه دارم اشتباهی آمارِ یکی دیگه‌رو می‌گیرم؟ دچار توهم شدم نه؟ ولی آخه پرستاره گفت بانو گانت...
- وقتِ ناهاره، دیگه باید برم توی آشپزخونه.

با حرکتِ بانو گانت، گابریل هم دیگر نتوانست سرِ جایش بنشیند. نتایج به‌دست آمده را در دفترچه یادداشت کرد و مشغول تعقیبِ نامحسوسش شد.
- حتما الان مامان‌مروپ می‌ره توی آشپزخونه و به همه از اون غذاهای مخصوصش می‌ده! اون‌وقت همه دل‌درد می‌شن!

فرضیه‌ی اولِ گابریل با رفتنِ مروپ به آشپزخانه به تحقق پیوست، اما فرضیه‌ی دوم با دیدنِ او در حالی که با بشقابِ فسنجون توی دستش خارج می‌شد، نادرست از آب درآمد.

- حتما الان می‌ره و کلی توش آب و میوه و کوکو و سبزی می‌ریزه و بعد می‌خوره.
- به به، چه فسنجونی. دستش درد نکنه این آشپز.
- خب، الان دیگه وقتشه!

اما وقتش هرگز نرسید.
مروپ همه‌ی فسنجانش را خورد و دوباره هم غذا گرفت و برای دفعه‌ی سوم، آن‌را توی یک قابلمه که همه‌ی غذاهای چند روزِ اخیرش را آنجا ریخته‌بود خالی کرد و توی یخچال گذاشت.
- یادم باشه امشب اینا رو ببرم واسه مرگخوارای مامان، حتما گشنشونه!
- من دارم خواب می‌بینم، مطمئنم! فقط نمی‌دونم چطوری می‌تونم از این کابوسِ وحشتناک بیدار بشم.

گابریل همین‌طور که اشک توی چشمانش حلقه زده‌بود مشاهداتش را توی دفتر نوشت و دماغ‌بالا‌کشان، به‌طرفِ مروپ به راه افتاد.
- خب، فکر نکنم دیگه اتفاقی بیفته. بیشتر از این دیگه امکان نداره بشه چیزمیز جمع کرد... وایسا ببینم، مامان‌مروپ چرا اونجا قایم شده و دستش رو زده زیر چونه‌ش و داره پفکِ قلبی‌شکل می‌خوره؟
- وای اومد!

یک پیرمرد که خیلی شبیه لرد ولدمورت بود همراه با یک پیرزنِ دیگر در حالِ قدم زدن بود.

- مرتیکه‌ی گور به گور شده! پیر شد، دندوناش اندازه‌ی گیسِ من سفید شده هنوز با اون زنیکه سیسیلیا می‌چرخه. حیف که اون چاقو که اون سری پرتاب کردم و اون پیانو که از روی سقفِ خانه‌ی سالمندان پرت کردم و اون طلسم مرگ و خروارخروار کروشیوهام همشون خطا رفتن وگرنه الان این زنیکه مرده بود!
- چی؟
- از فردا میفتم دنبالِ یه راهِ دیگه، فکر کنم بهتر باشه تو خواب بالشت بذارم تو صورتش با شاتگان سرشو پودر کنم.
- این تام ریدله؟
- اگه بشه با شمشیرِ آلوده به زهرمار شکمشو سفره کنم هم خوب می‌شه فقط باید این پرستارا رو دست به سر کنم.
- یعنی تام ریدل هم توی این خونه‌ی سالمندانه؟
- شایدم بهتر باشه یه اسنایپر استخدام کنم همین دورو اطراف کمین کنه و در زمانِ لازم بزنتش.
- و مامان مروپ میاد اینجا قایم می‌شه و دید می‌زنه؟
- خب دیگه، رفت توی اتاقش. منم دیگه برم به کارام برسم.
- چرا من بیدار نمی‌شم؟

هوا کم‌کم داشت تاریک می‌شد که مروپ ردای سیاهش را پوشید و مخفیانه از خانه‌ی سالمندان خارج شد. یک لیموزین و چند بادیگاردِ قوی‌هیکل هم به سرعت از آن خارج شده و دور او ایستادند.

- به همه‌ی کارا رسیدگی شده؟
- بله بانو گانت.
- اون بارِ آخر رسید؟ توی مرز گیر نیفتاد؟
- فقط چند تا پلیس شک کرده‌بودن که همشونو سر به نیست کردیم.
- خوبه، یه بارِ دیگه‌ هم توی راهه. اینا قندِ اضافه دارن و باید حواسمون باشه وقتی واسه کنترل کیفیت اومدن، نذاریم بفهمن.
- می‌خواین اصلا نذاریم پاشون به کارخونه برسه؟
- نه، ما برای به فروش رفتن نوشابه‌هامون به تاییدشون نیاز داریم.
- چشم بانو گانت، هر چی شما امر بفرمایید.
- حواستون باشه هیچکسِ دیگه به جز ما حق نداره توی صادرات شکلات و نوشابه دستی داشته باشه، وگرنه همتون اخراجین! حالا هم بریم سراغِ بارِ قاچاق چند روز پیش! یه لیوان نوشابه با یخ هم برام بیارین گلوم خشک شده.

و سوار لیموزینش شد و گابریل را در حالی که دچار بحران شخصیتی و اختلال دوقطبی شده‌بود و اسکیزوفرنی‌اش عود کرده‌ و عقلش هم رو به زوال می‌رفت، برجای گذاشت.

***


- تو ما رو به تمسخر گرفتی گب! این چه چرت و پرتاییه که نوشتی و برای ما آوردی؟ یه ماموریت رو هم نمی‌تونی درست انجام بدی!

گابریل کفش‌های گِلی‌اش را روی زمین کشید.
- ارباب...
- تو انتظار داری ما این خزعبلات رو باور کنیم؟
- کدوما رو ارباب؟
- داری ما رو اذیت می‌کنی گب؟ ما ازت خواستیم بری و ببینی چرا مادرمون همش می‌خواد بره خونه‌ی سالمندان!
- ها ارباب؟
- ما دستور می‌دیم همین الان از اتاق بری بیرون و دوباره ماموریتت رو درست انجام بدی!

گابریل دستش را از توی دماغش بیرون آورد و چانه‌اش را خاراند.
- ماموریت ارباب؟
- بله، ماموریت!
- چی هست ارباب؟
- از زندگی خلاصت می‌کنیم‌ها گب! فردا دوباره می‌ری خونه‌ی سالمندان، تی هم نمی‌بری، این مجازاتته!
- چشم ارباب...
- از جلوی چشم‌های مبارکمون دور شو!
- فقط...
- چی شده گب؟
- ... تی چیه ارباب؟
- تو داری دوباره ما رو مسخره می کن...
- کباب چنجه‌ی مامان، سهمیه پرتقالِ امروزتو بیارم برات؟

تیتر فردای پیام امروز این‌چنین بود:

نقل قول:
وزیرِ سحر و جادو، پس از اینکه جیغ‌کشان دورِ خانه‌ی ریدل را هفتاد بار چرخید، به دلایل نامعلوم در بخشِ روانیِ بیمارستانِ سنت‌مانگو بستری شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 11 بهمن 1398 23:42
نمایش جزئیات
آفلاین
- دزد!

شنیدن جیغ های وقت و بی وقت رکسان، دیگه برای خونواده ش عادی شده بود. در حالت عادی، هر کسی بعد از از خواب پریدن، کمی رکسان رو مورد لطف و عنایت قرار می داد، کمی هم فکر می کرد که الان دیگه از چی ترسیده، و در نهایت شونه بالا می نداخت و دوباره میخوابید... اما الان یه کم فرق داشت؛ رکسان این دفعه دست بردار نبود و مطمئن بود دزد دیده، و بعد از اینکه همه اعضای خونواده به سمت اتاقش هجوم بردن و حال رکسان رو دیدن، فهمیدن چیز خیلی مهمی ازش دزدیده شده.

فردای اون روز - میز ناهار مرگخوارا

- اینم ظرف میوه واسه مرگخوارای مامان، بعد از سوپتون بخورین... یا نه اصلا بریزین توی سوپتون بخورین. میدونستین آب پرتقالو بریزین توی سوپ بخورین خاصیتش ده برابر میشه؟
-
- من میخوام آب پرتقال با سوپ بخورم... بیام تو؟

بلاتریکس برای لحظه ای وسوسه شد که به سو اجازه ورود بده، اما یه لحظه توجهش به رکسان جلب شد که سرش بطور کامل توی ظرف سوپ فرو رفته بود.
- ربکا، کله خالی رو از توی ظرف بیار بیرون، ارباب نباید ببینن کسی قبل از ایشون غذاشو شروع کرده.

ربکا در حالی که یه "با کمال میل" خاصی توی چشماش بود، چنان موهای رکسان رو کشید که وقتی رکسان سرشو از توی ظرف بیرون آورد، نصف موهاش توی دست ربکا بود.از قیافه ش، معلوم بود کل شب نخوابیده.

- دزد... همه داراییمو دزد برد.
- همه داراییت؟

فلش بک - شب قبل، بعد از اتمام تجسس توی اتاق رکسان

- رکسی... من کل اتاقتو گشتم... چیزی کم نشده ها.
- چرا... خودم دیدم که بردش.
- چی رو؟
- چنگالمو.
-

پایان فلش بک

-
- منم پوکر شدم. بیام تو؟

مرگخوارا به سو نگاه های سنگین انداختن و بعد از اینکه مطمئن شدن سو زیر نگاهاشون له شده، دوباره به سمت رکسان برگشتن.
- یه... چنگال؟
- نه، یه چنگال ترسناک، یه چنگال خیلی خیلی ترسناک که میخواستم روز تولد ارباب بهشون هدیه بدم.
- منظورت چنگال مرگه؟
- نه، چنگالی که باهاش غذا میخورن.
- آها... حتما چنگال یه ببر که باهاش غذا میخورده و خودت شکارش کردی.
- نه، فقط چنگال.

مرگخوارا فهمیدن که چیز قابل توجهی توی حرفای رکسان وجود نداره؛ پس فقط منتظر لرد نشستن تا غذاشونو شروع کنن.
اونا درکش نمیکردن. از روزی که مرگخوار شده بود، بارها کادوی مورد نظرش برای لرد سیاه رو عوض کرده بود، اما بالاخره به این نتیجه رسیده بود که بهترین کادو رو پیدا کرده. این کادو، اونقدر به نظرش ترسناک و خوفناک بود که توی یه گاوصندوق که صدها قفل روش زده بود، توی کمدی که درش با صدها کلید قفل شده بود، نگهداریش می کرد. اون فقط به خونواده ش گفته بود که توی اون کمد چیه.

- ما معطل کردیم یارانمون. داشتیم سعی میکردیم پیتزای دخترمونو یه جایی قایم میکردیم تا بیاد با ما ناهار بخوره، ولی هی پیداش میکرد. دختری داریم بسیار باهوش.

رکسان مصمم شده بود دزد رو پیدا کنه... به هر قیمتی که شده...

- مگه ما نگفتیم میوه جات دوست نداریم مادر؟
- چرا هندونه تو قرمز مامان، ولی گفتم واست خوبه، آوردم با غذات بخوری.
- مادری داریم لجباز و دلسوز.

* * *


از اون شب به بعد، چند بار دیگه هم از اتاق رکسان دزدی شد؛ چیز های بی اهمیتی مثل یه لپ تاپ مشنگی، و چیزهای با اهمیتی مثل یه مداد ترسناک. متوجه شده بود که دزد هر شب، راس ساعت مشخصی، از پنجره اتاق، وارد اتاقش میشه، پس شب بعد، آماده شد.

شب بعد، پشت کمدش قایم شد و با چوب بلندی منتظر دزد موند. چند دقیقه ای از ساعت مشخص نگذشته بود که از پنجره باز اتاق، مرد سیاه پوشی وارد شد. اول آروم آروم به سمت کمد حرکت کرد، ولی جسم معلقی توی هوا، نظرشو جلب کرد. نقشه رکسان گرفته بود!
دزد به سمت جسم معلق رفت. چند دقیقه بهش خیره شد و بعد، شروع کرد از زاویه های مختلف جسم رو بررسی کرد. رکسان نگران شد؛ شاید هم نقشه ش نگرفته بود. ولی همچنان به دزد نگاه کرد.
دزد همچنان مشغول بررسی جسم بود، متوجه خاکی بودنش شد. تکونی به جسم داد که باعث شد گرد و خاکش توی هوا پخش شه.
- ا... ااااااا.... اااااااااا... اچــــــــــــــــــــه!

جسم معلق که به یه نخ وصل بود، از شدت عطسه دزد، بالاتر رفت، دماغ دزد رو هدف گرفت و با سرعت به دماغ دزد کوبیده شد. دزد "آخ"ـی گفت و عقب عقب رفت و...

تـــــــــــق

در کمد به دست رکسان باز شد و محکم به سر دزد برخورد کرد. دزد درحالی که با یه دستش، دماغش و با دست دیگه ش، سرش رو گرفته بود، تلو تلو خوران به سمت پنجره رفت و...

تـــــــــــــاپ

دزد روی بوته های پشت پنجره فرود اومد.
اما یه چیزی درست نبود؛ فریاد های دزد برای رکسان خیلی آشنا بود.
- بابابزرگ!

چند دقیقه بعد - توی اتاق رکسان

- چرا بابابزرگ؟
- خب... تو خیلی از خونواده دور شدی. اونقدر که یادت نبود این هفته، مراسم ویزلی آزاری داریم. خب منم انتخاب کردم تو رو آزار بدم... تو هم منو آزار دادی دیگه. راستی، نقشه ت خیلی خوب بود نوه گلم.
- راستش... اونقدم خوب نبود. قرار بود شما از اردک پلاستیکی بترسی و بری عقب و...
- اردک پلاستیکی؟ ترس؟ هووووم... من همیشه احساس میکردم هری داره یه کاربرد اساسی ش رو ازم مخفی میکنه.

آرتور ویزلی با دستمالی دور دماغش رو پوشوند و به سمت پنجره رفت؛ اما قبل از این که بره، کیفی رو دست رکسان داد.
- بیا نوه گلم، اینم وسیله هات.

رکسان با خوشحالی به سمت کیف رفت، ولی وقتی وسایل رو ریخت، دیگه اونقدر هم از دیدن چنگالش خوشحال نشد. دیگه به نظرش ترسناک و مناسب اربابش نبود.

- اگه ناراحت نمیشی نوه گلم، میشه اون اردک پلاستیکی رو بهم قرض بدی برم بررسیش کنم؟
- اردک پلاستیکی؟!

رکسان جیغ بنفشی کشید و به سمت آرتور کنار پنجره شیرجه زد و...
تـــــــــــــاپ

هردو روی بوته های کنار پنجره فرود اومدن.
درد داشت، ولی ارزششو داشت! از روزی که مرگخوار شده بود، بارها کادوی مورد نظرش برای لرد سیاه رو عوض کرده بود، اما بالاخره به این نتیجه رسید که بهترین کادو رو پیدا کرده. این کادو، اونقدر به نظرش ترسناک و خوفناک بود که توی یه گاوصندوق که صدها قفل روش زده بود، توی کمدی که درش با صدها کلید قفل شده بود، نگهداریش کنه و این بار، به هیچکس درموردش چیزی نگه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 11 بهمن 1398 20:23
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالی



- عجب!

آلبوس دامبلدور در مقابل آینه بزرگی ایستاده و با دقّتی وسواس گونه تک تک تار موها و ریشش را بررسی می‌کرد. موهای بلندی که در نگاه اوّل یک پارچه به نظر می‌رسیدند، ولی اکنون می‌دید جدا از هم ایستاده و حتی می‌توانست بگوید که مقداری ظالمانه در هم تنیده شده‌اند.

- منفصلشان بنمای.

پیرمرد از جا پرید و نگاهی به بالا تا پایین اتاق انداخت.
کسی نبود. پس کف دستش را بررسی کرده و سپس آن را بو کرد.

- این هوریس دست دادن باهاشم مسئله داره...

کف دستانش را با پشت ردایش پاک کرده و سپس با دست‌هایی عاری از کره، به سبیلش تابی داد و با خرسندی تاب آنان را تماشا کرد.

- عرض بنمودیم منفصلشان بنمایید مملوء از فسفرآ.

گوشه لبان دامبلدور به پایین کشیده شده و ابروهایش در هم گره خورد.

- باباجان، دلبندم، من از این شوخی‌ها خوشم نمی‌آد. نکن.
- مزاح نونمودیم متریّش‌آ.
- ها؟
- بگفتیم که مزاح نمی‌نماییم متریش‌آ.
-دیگه کم‌کم باس سوپ پیاز و کنار بذارم، اوضام داره خیلی خراب می‌شه.

دامبلدور با نگرانی نگاهی به رنگ و رویش درون آینه انداخته، سپس پلک‌هایش را به پایین کشیده و چشمانش را معاینه کرد.

- فرتوت‌آ! مگر خود خویشتن خویشمان مرض می‌باشیم که چنین می‌نمایید؟
- خب مگه مرض نیستی؟
- خیر نمی‌باشیم... ولی ایشان می‌باشند.
- کی؟
- آشان، می‌گویند نامشان آمنژیا می‌باشد.

دامبلدور با دهان باز به اطراف نگاه می‌کرد، گویی در حال محاسبه چیزی بود.
- خب... باباجان می‌گم الان شما و این منیژه کجا هستین؟

پیرمرد با زیرکی دریچه زیرشیروانی را زیرزیرکی نگاه می‌کرد.

- خود خویشتن خویشمان اینجا می‌باشیم. آمنژیا نیز درونتان می‌باشد.

پیرمرد بی درنگ پیرنش را بالا زده و گوشش را جایی بالاتر از ناف چسباند، سپس زمزمه کرد:
- منیژه، باباجان خوبی؟
- پیرآ شرم بنموده، روی ز نسوان بر بگیر.
- تو شیکم خودمه!

دامبلدور با دلخوری سیخونکی به شکم خودش زد.

- بر سرای جنابمان سیخونک مزن، کهن مرد.

همان صدای قبلی بود، یک هوا نازک تر.

- خودتی؟
- خیر، خویشتن نبوده، آمنژیا می‌باشیم.
-

پیرمرد خسته و کلافه مشغول خاراندن ریشش شد.

- منفصلش بنمای.
- نمی‌خوام، مال خودمه!
- خیر، ما نیز در این سرای حق آب و گل دارای می‌باشیم.
- کدوم سرا؟
- جنابتان.
- تو من؟!
- بلی.
- برو باباجان.

دامبلدور درون آینه نگاهی به خودش انداخت.او کارهای زیادی برای انجام دادن داشت، وظایفی بزرگ و سنگین. وقت برای تلف کردن پای یک صدا نداشت. لبخند پدرانه‌اش را بر لب نشانده، از در اتاق بیرون رفت.

- پیرآ.

با دست چند ضربه به در اتاق‌ها می‌زد و به سمت راهرو به راه افتاد.

- بچه‌ها بجنبید که صبونه از دهن می‌افته‌ها! بدووید.
- ای آنکه دامبل خویش را در دوردست‌ها نگه می‌دارید.

رقص کنان و لبخندزنان پله‌ها را دوتا یکی کرده و در نیمه راه از روی نرده‌ها تا پایین سر خورد.

- لالالالالالالالالالا

برای یک لحظه صدای جیغ و دادها در گوشش مثل ضربه‌ای تعادلش را از او گرفت. دندان‌هایش را روی هم فشرده و به سمت آشپزخانه به راه افتاد.
- سلام ری، امروز چطوری؟
- لالالالالالالالالالالاللالالالا!

پیرمرد سپس شیشه نوشابه پنه‌لوپه را قاپ زده و چند قلپ از آن نوشید.
- چه خوشمزه‌اس، چیه؟
- لالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالا!

در مقابل در آشپزخانه وین سر راهش سبز شد.
- خلام پروفسور، خالتون خوبه؟
- لالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالا!
- خفه شو دیگه!

- نمی‌دونستم پروفسور اینقدر رو خالش حساس باشه.
- حالا معلوم نیست خال‌ه کجاست.

وین بغض کرده و بعد زمین را کنده و محو شده بود دیگر محفلیون نیز در سکوت و با نگاه هایی سنگین پراکنده شدند. پیرمرد روی زمین زانو زده و نفس نفس می‌زد. دستانش را روی گوش‌هایش گذاشته و چشمانش نمناک بود.
- چی از جونم می‌خوای آخه.
- آنچه ز جنابمان مسروق نموده‌اید؟
- چی؟
- جنابمان را.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Io sempre per te...


#بیا_بنویسیم
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 10 بهمن 1398 18:17
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل من (رودولف لسترنج) وی.اس گابریل دلاکور



_پروفسور...دستتون چرا سیاه شده؟
_آه...هری...فرزندم...بعدا بهت میگم...حالا کارهای مهم‌تری داریم!
_خب...من به دراکو مشکوکم...داره یه کارایی میکنه!
_آه فرزندم...به تو ربطی نداره!
_
_خب خیلی فضولی میکنی فرزندم...من آخر این کتاب میمیرم زیاد وقت ندارم...باید سریع سری به خاطرات یک شخصی بزنیم که من خیلی سخت اون رو به دست اوردم!
_کی قربان؟
_دیدی خیلی فضولی؟
_
_شوخی کردم هری...من پیرمرد رو ببخش...گریه نکن جون مادرت!
_مادرم!
_چیزه...منظوری نداشتم...ای بابا...باشه...باشه...خاطرات شخصی به اسم باب آگدن...اون شخصی هست که از طرف وزارت خونه به منزل گانت‌ها، خانواده مادری ولدمورت رفته بود...حالا کله ات رو بکن تو قدح قبل از اینکه خودم فروش ببرم و خفه‌ات کنم!

هری پاتر، پسر برگزیده به سمت قدحی که در اتاق دامبدور بود رفت و همزمان با دامبلدور، وارد قدح شد...اما چیز خاصی آنجا نبود!
_چیزه...پروفسور...اینجا چه خبره؟
_فرزندم...طبق برنامه، الان باید همون وقتی باشه که باب آگدن به منزل گانت‌ها میره...ولی...معلوم نیست چرا این گوشه‌ی کوچه دیاگون، خواب و یا بیشتر بیهوش هست!
_یعنی چه اتفاقی افتاده؟

سالها پیش، دهکده لیتل هینگتون!

مرد لختی که اسمش باب آگدن بود به سمت خانه‌ای در حال حرکت بود که طرح مار بر روی در آن بود...جلوی در شخص ژولید‌ه‌ای، کنار منقل در حالی که سیخی در دست داشت، نشسته بود...همین که مرد لخت بالای سر آن مرد ژولیده رسید، گفت:
_مورفین!
_من تو رو میشناسم؟
_ار...چیز...نه...نه...من آشنام مگه؟ معجون تغییر قیافه کار نکرده یعنی؟
_ها؟
_ها؟ آها...هیچی هیچی...گفتم نه...نمیشناسی و اصلا هم بعدا نخواهی شناخت...من چیزم...باب گدام!
_گدا؟
_ها...اره فکر کنم...اسمم رو که روی سینه ام سنجاق کردم...بیین!
_روی گوشتت سنجاق کردی؟ پیرهن نپوشیدی چرا؟
_کاری به این کارا نداشته باش...اسمم چیه؟
_باب آگدن!
_افرین...همینه!

در همین حین بود که مردی شبیه مورفین ولی مسن‌تر از خانه خارج شد!
_هی تو؟ با پسرم چیکار داری؟ داری اغفالش میکنی؟ کی هستی؟
_عه؟ جد بزر...چیز...شما باید ماروولو گانت باشین....من رودو...چیز...ای بابا...باب گدا هستم!
_آگدن!
_اره...همین که مورفین میگه...باب آگدن هستم، کارمند و مامور وزارت!
_حتما اومدی تا در مورد مورفین صحبت کنی که از جادو استفاده کرده جلوی چندتا ماگل!
_چی؟ نه بابا...به من چه...من اومدم آمار دخترتون رو بگیرم!
_چی؟
_عه؟ نه...چیزه...من مامور آمار هستم، اومدم امار شما رو بگیرم...دخترتون...پسرتون...شما...داریم اصیل‌زاده ها رو سرشماری میکنیم!

ماروولو نگاه مشکوکی به رودولفِ باب آگدن نما کرد! منطقا نباید به یک جادوگری که پیرهن نپوشیده و اسمش را روی گوشت تنش سنجاق کرده، اعتماد کرد...ولی ماروولو به این فکر کرد که شاید وزارت قرار است مستمری ویژه ای به خاندان‌های با اصل و نصب بدهد...آنها وضع مالی خوبی نداشتند...
_خیلی خوب آقای باب آگدن...آمار بگیر!
_باشه...دخترتون هستن؟
_بله هستن!
_به‌به...خب...ایشون باکمالاتن؟

به نظر نمی‌رسید رودولف تعریف درستی از آمار گرفتن توسط یک مامور آمار داشته بود...و این باعث شد ماروولو بیشتر مشکوک شود!
_ببینم؟ چه گیری به دختر من دادی؟ چرا در مورد پسرم نمیپرسی؟
_چیزه..چون...اممم...اها...چون شاخ شمشادتون رو دارم میبینم...آمارش دستم اومده...دخترتون رو هنوز ندیدم...بریم توی خونه ببینم؟

ماروولو نزدیک بود که بیخیال مستمری ویژه‌ی احتمالی شود...ولی وضع مالی آنها واقعا بد بود...پس غرغرکنان در را برای رودولف باز کرد و پس از او، به همراه پسرش وارد خانه شد!
_مروپ...بیا اینجا ببینم آمار بده به این اقا!

مروپ گانت جوان، همراه با چند عروسک از اتاق خارج شد و نزد پدرش ایستاد!
_اینم دخترم...حله؟
_بله بله...ماشالا کمالات...این عروسکا چیه؟
_چیه؟ عروسکه دیگه...باهاشون بازی میکنه...مثلا مامان عروسک ها هستش!
_عجب مامانی!
_نفهمیدم چی گفتی؟
_چیزه...میگم در آینده مطمئنا مادر نمونه ای میشه!

در همین لحظه بود که صدای کالسکه‌ای از بیرون خانه به گوش رسید...پدر لرد ولدمورت و دختری در کنارش، در کالسکه بودند...صدای صحبت آنها درون خانه پیچید!
_این خونه چرا اینجوریه تام؟
_ولشون کن...گداین!
_یعنی چی؟
_بابا یک خانواده چرت فقیری اینجا ساکنن که خیلی عجیب غریبن...پسرشون که چرتیه...باباشون داغون...دختره هم خل وضعه، شوصدتا عروسک داره که هی بهشون غذا و میوه میده!

قبل از اینکه کسی از اعضای خانواده گانت‌ها واکنشی نشان دهند، این رودولف بود که اولین عکس‌العمل را همراه با یک فریاد بلند، انجام داد!
_آآآآآآی نفس کش....به خانواده ارباب توهین کرد!
_ارباب؟
_حتی بابای اربابم حق نداره به ارباب توهیین کنه!
_کوتاه بیا آقای آگدن...چیزی نگفت که!
_چیزی نگفت؟ اصلا چیزی نگفته باشه...چرا باید یه دخترجوون کنارش توی کالسکه باشه؟
_دادش...شما کوتاه بیا...شحبت میکنم، درشت میشه!
_نه...الان میرم با قمه نصفش میکنم!
_نیازی نیست اقای مامور...اشکالی نداره!
_اشکال نداره چیه؟ من به خاطر شما دنیا رو نصف میکنم...یه ماگل که چیزی نیست!
_وای...شما چقدر جنتلمن هستین...ولی خب...آخه تامه...حداقل تخفیف قائل بشین براش!
_چون شما گفتین باشه...میرم دماغش رو نصف میکنم، برمیگردم در مورد وضعیت تاهلتون صحبت کنیم!

سالها بعد، خانه‌ی ریدل، اتاق لرد ولدمورت!

تق تق!

_بیا تو!
_ارباب...سلام...رودولفِ شما صحیح و سالم از ماموریت برگشته...گزارش بدم؟
_
_خب ...میدم...طبق دستور شما ارباب از اون زمان‌برگردانی که تهیه کرده بودین استفاده کرده و به سالها پیش رفتم...زدم باب آگدن را شکت کرده و بیهوش نمودم...سپس مویی از او کنده، در معجون تغییر شکل قرار داده و آن معجون را نوشیدم...بعد از آنکه معجون اثر کرد به خانه پدربزرگتان مراجعه کردم و در پوشش یک ماماور آمار، اطلاعاتی که خواسته بودید را کسب نمودم...طبق این اطلاعات باید بگم که بله! پدر شما مادرزاد دماغ داشتند...ولی خب...در طی یک حادثه‌ای این دماغ رو از دست دادن...پایان گزارش...خوب بود ارباب؟
_رودولف...به شما گفته بودیم که فقط برو ببین پدر ما دماغ داشت یا خیر و به چیز دیگری دست نزن، چون هر اتفاقی در گذشته، آینده رو تغییر میده...گفته بودیم دیگه؟
_بله ارباب!
_پس این مردِ سبیلوی کچلی که حالا جلوی در خانه ما ایستاده و ادعا میکنه بردارِ ناتی ما هست، چی میگه؟
_ارباب...به نظرم دیگه وقتش شده که بعد از این همه سال من رو ببخشید...میبخشید ارباب؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: چهارشنبه 9 بهمن 1398 23:56
نمایش جزئیات
آفلاین
ارنی پررنگvsاگلانتاین پافت

سوژه: مسئولیت


—مهم نیست...تهش قطار چپ میکنه...اصلا مهم نیست...ته تهش آتیش می گیریم دیگه...

اگلانتاین پافت در حالی که برای روحیه بخشیدن به خود زیر لب این حرف هارا زمزمه می کرد؛ استارت قطار را زد.
قطار لرزش خفیفی کرد و روشن نشد.
—خب...قطارم که روشن نمی شه...بریم پس دیگه...

پافت با خوشحالی از صندلی پایین پرید و به طرف در رفت اما در آخرین لحظه، قطار از لرزیدن باز ایستاد.
قطار حالا روشن شده و به اگلانتاین ترسو، اجازه خروج نمی داد.
—پرنگ...مرلین لعنتت کنه پرنگ.

فلش بک:
                  
—معامله انجام شد؟

هر دو مردد بودند؛ به هر حال مسابقه دادن برای دو پیرمرد کار چندان آسانی نبود.
—معامله انجام شد.

دست دادند. شرط بندی در خون اگلانتاین بود، با این حال او هیچ گاه پشت هیچ ماشینی ننشسته بود.
جنی کوتاه قد و پیر که قوانین شرط بندی را می نوشت پرسید:
—وسیله مسابقه چیه؟ یعنی با چی مسابقه می دید؟

ارنی در حالی که سیگار برگی بر لب داشت و عینک آفتابی روی چشم می گذاشت، گفت:
—همون طور که می دونید...من که راننده ی اوتوبوس شوالیه دارای ده ها مدال درون استانی، برون استانی، درون کشوری، برون کشوری، درون قاره ای، برون قاره ای، درون سیاره ای، برون سیاره ای، آزاد، فرنگی و...هستم، با اتوبوس شوالیه مسابقه می دم.
—شما چطور؟

اگلانتاین چیزی نگفت. داشت به دست آورد های مهمش فکر می کرد؛ یعنی تقریبا هیچ دست آوردی.
—من...من می خوام...
—البته...فکر نمی کنم تو وسع مالیت برسه که اوتوبوسی مثل من داشته باشی؛ اما اصلا نگران نباش...هیچ مشکلی نداره اگه تو وسیله ای به قشنگیه اوتوبوس من نداری.

خون به گونه های پافت دوید. ارنی اجازه نداشت با او اینگونه حرف بزند.
—من...یه قطاری اون وسط مسطا هست...جورش می کنم.

اگلانتاین دلش لک می زد تا بار دیگر آن قیافه ی مبهوت ارنی را ببیند.

پایان فلش بک:

اگلانتاین پافت برای هزارمین بار در زندگی خراب کرده بود.
قطاری پر از دانش آموز به جای اینکه به سمت هاگوارتز حرکت کند، داشت مسیر مسابقه را طی می کرد.
دانش آموزان، بی خبر در کوپه هایشان نشسته و منتظر رسیدن به مدرسشان بودند.

—چیزی می خوری پسرم؟

اگلانتاین جیغ کوتاهی کشید. اصلا انتظار پیرزن و چرخ دستی خوراکی هایش را نداشت.
—شما از کجا اومدید مادر جان؟
—مادر جان؟ من مادر جان تو ام؟
—نه...می خواستم یه چیز دیگه بگم.
—حتما می خواستی یه چیز بامزه بگی.
—نه...بیایید این شوخی کثیف رو شروع نکنیم.

پیرزن که چشمهایش روی اگلانتاین زوم شده و حالتی تهاجمی به خود گرفته بود؛ لبخندی زد و دوباره پرسید:
—چیزی می خوری پسرم؟

پافت که این دفعه کلماتش را با دقت انتخاب می کرد گفت:
—نه ممنون...انقدر غذاهای مفید و بدون چربی و قند و کم کالری خوردم که دیگه اشتها ندارم.

پیرزن برای آخرین بار نگاهی تحسین آمیز به او انداخت و از کوپه بیرون رفت.

صدای دنگ وحشتناکی بلند شد و سپس اگلانتاین دیگر چیزی از فضای رو به رویش نمی دید.
خفاشی غول پیکر بر روی شیشه ی قطار نشسته و در حال مرتب کردن موهایش بود.
—برو اون طرف...برو اون...
—سلام جیگر.
—جان؟
—ببینم...نکنه تو اون آشپز خوش شانسی که می خواد با من سوپ درست کنه؟
—بله؟

خفاش به توجهی به پیرمرد روبه رویش دوباره مشغول به مرتب کردن موهایش شد.
—چرا این جا نشستی؟ من هیچی نمی بینم.
—اگه قول بدی از من سوپ درست کنی بلند میشم...این همه خوش تیپ نمی کنم تا سوپ نشم که.
—سوپ؟...حله یه سوپ ازت درست می کنم که یه وجب روغن روش بیفته.
—اون آش بود.

یک اگلانتاین کوچک و گرسنه، درون مغزش نشسته و فریاد می کشید:
—همین الان سوپش کن...همین الان سوپش کن.

پافت، اگلای درونی کوچکش را سرکوب کرد و گفت:
—قول می دم سوپت کنم، یه سوپ خوشمزه...یه سوپی که همه بفهمن مال یه خفاش خوش تیپه.

خفاش رازی به نظر می رسید. پس از روی شیشه بلند شد و اگلانتاین را با مشکل دیگری روبه رو شد.

فلش بک:

—میدونستی که...من سیصد چهارصد گالیون فقط به بچه های کار دادم.
—وای عزیزم چقدر تو دل رحمی.
—منم توی مسابقه تسترال سواری نفر چهارم شدم.
—هوووم...خوبه.

دختر به طرف ارنی برگشت. به هر حال افتخارات پررنگ بیشتر از پافت بود.
—من بیست، سی تا مدال جام آتش دارم.
—وای عزیزم...تو چقدر شجاعی.

اگلانتاین خسته شده بود. باید تکلیفش را با ارنی مشخص می کرد. تا کی سینگلی؟ تا کی تنهایی؟
—هی پررنگ...
—هوم پافت؟
—از اون فاصله بگیر...این یکی دیگه ماله منه.
—نه...نه. من دلیلی نمی بینم رینگ رو برای پیرمردایی مثل شما خالی کنم.
—بیا شرط ببندیم.

پایان فلش بک:

جاروهای پلیس جلوی در تونل اتراق کرده بودند. مشخص بود منتظر کسی هستند.


********

تنها چیزی که دانش آموزان از آن روز به یاد دارند، پیرمردی است که فریاد می کشید:
—من قرار بود سوپش کنم...قرار بود سوپ خوشمزه ای بشه.




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در 1398/11/9 23:59:32
ارباب...ناراحت شدید؟

پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: چهارشنبه 9 بهمن 1398 23:12
نمایش جزئیات
آفلاین
کشت و کشتار قانونی

ارنست پرنگ
versus
اگلانتاین پافت


در یکی از روز های زمستانی ارنست پرنگ راننده ی اتوبوس جادویی، روی کاپوت اتوبوسش غمبرک زده بود.
-هی خدا آخه این رسمشه؟ جوون بودیم، پیر شدیم. شغل داشتیم، بیکار شدیم. کلی رفیق داشتیم، بی یار شدیم. الان هم که اون ایرانی ها بنزین رو تحریم کردن؛ بنزین شده لیتری صد دلار. نمیتونم حتی این شوالیه رو روشن کنم. زندگی داریم میکنیم یا زندگی داره... پاق.

-خاموش باش ای فناپذیر لاغرمردنی.

ارنست با برخورد جسمی به صورتش از روی کاپوت پرت شد و روی زمین افتاد.
-این دیگه چی بود؟

کمی آنطرف تر ابرهای سیاه با صدای وحشتناکی ظاهر شدند و هوا حسابی تاریک شد. آسفالت خیابان شروع به ترک خوردن کرد و از لای ترک ها مه سفیدی بیرون آمد که صحنه را بسیار ترسناک و تخیلی کرده بود.

-بلند شو ارنست پرنگ.

ارنست با وجود سردردی که داشت از جا بلند شد و به مرد سیاه پوشی که لباس هایش از لباس های دیوانه ساز ها چیزی کم نداشت خیره شد و درجا قالب تهی کرد.
-چیه؟ تو کی هستی؟
-من مرلینم!
-با من چیکار داری؟
-اومدم جواب دعاهات رو بدم. مگه همین چند دقیقه پیش ناشکری به درگاهم نمیکردی؟

کمی طول کشید که ارنست شرایط را درک کند اما بالاخره دوهزاری اش افتاد.
-آره خب. دروغ که نگفتم این همه بدبختی و مصیبت به خاطر چیه؟
-به خاطر تو!
-من؟...یعنی از بس من خوب و والا هستم داری منو با آزمایش های سخت و نفس گیر آزمایش میکنی؟
-خفه بمیر تا با این باز نزدم تو سرت.
-چشم چشم.

مرلین دست هایش را به هم زد و چشم هایش را به ارنست دوخت.
-همه ی رسوایی ها و بدبختی هایی که سرت میاد به خاطر خودته. همش از بی مسئولیتی توست که بر توست. بی مسئولیتی تو حتی در عالم مردگان هم زبانزده و ما همواره نظاره گر تو بوده ایم.

ارنست خیلی سعی میکرد تا مجذوب لحن و صحبت های کاریزماتیک مرلین نشود و همچنان بر سنگر اول خودش پافشاری میکرد.
-تقصیر منه؟ اصن من کجا بی مسئولیتم؟ همیشه یه سنگی جلو پام بوده و خوردم زمین. بی مسئولیتی من تقصیر اتفاقاتیه که برای من افتاده اگه راست میگی و خودت مقصر اون اتفاقات نبودی یه شانس دیگه بهم بده.

مرلین با شنیدن این حرف سرخ شد، بعد زرد شد و بعد به آبی تغییر حالت داد.

-چرا آبی شدی؟

ناگهان پرده ی قرمزی پشت سر مرلین کشیده شد و دوربین با نمای بسته روی صورت مرلین زوم کرد و مرلین با لبخند مسخره ای به دوربین زل زد.
یک.... دو...سه...اکشن !
نقل قول:
-نکته آموزشی این داستان، بچه های عزیز. آیا میدانستید آتشی که به رنگ آبی است به مراتب حرارت بیشتری از آتشی که به رنگ قرمز و زرد است دارد؟
وووپ
پرده ها کشیده شد و دوربین محو شد.

مرلین کمی لباسش را مرتب کرد و به سمت ارنست رفت.
-باشه من یه شانس دیگه بهت میدم. چی میخوای؟
-یه شغل خوب که لیاقت خودم رو ثابت کنم.
-باشه. جینگیلی وینگیلی دیتاکتو.

با خواندن این ورد ارنست به درون دنیای عجیبی کشیده شد. همه چیز سفید بود و تنها چهره هایی با سرعت زیاد از کنارش رد میشدند. بعضی از آن هارا میشناخت. بعضی از آن ها خیلی وقت بود که مرده بودند. ارنست حس کرد که سرش گیج میرود. چشم هایش را بست و نشست و با دو دست دلش را گرفت تا احساس حالت تهوه را از خودش دور کند. ناگهان همه چیز ساکت شد.

-نفر بعد... . گفتم نفر بعدی... هوی عمو.

ارنست چشم هایش را باز کرد و خودش را داخل اتاقی دید که فرش قرمز گل گلی زیر پایش و میزی چوبی جلویش بود.

سوووووووت

با شنیدن سوت قطار از بیرون اتاق، ارنست از جا پرید و تازه توجهش به مردی که پشت میز بود جلب شد.

-آقا حالت خوبه؟
-اینجا کجاست؟
-اینجا قسمت استخدامی برای راهبر قطار هاگوارتزه. رزومتو بده ببینم.
-اما من رزومه ای ندارم.

مرد از پشت میزش بلند شد و به سمت ارنست امد.
-هول شدی مث اینکه... اره؟ این چیه پس دستت؟

و پوشه ی حاوی مدارک و رزومه که در دستان ارنست بود را از او گرفت و پشت میزش برگشت.

-خب بفرما بشین. به به میبینم که راننده اتوبوس شوالیه بودی. روندن قطار با اتوبوس زیاد فرقی نداره. از نظر من برای اینکار مناسبی. فقط میمونه یک چیز!

ارنست تازه حواسش برگشته بود.
-فقط چی؟
-دوره ی آزمایشی. باید ببینیم از پسش برمیای یا نه. باید یه مدت بلاعوض برامون کار کنی.
-آخه بدون حقوق؟

ارنست آماده بود که از در بیرون برود و با خودش فکر کرد: اخه بدون حقوق هم مگه کار میکنن؟ این مرلین هم با این کار پیدا کردنش... مگه دوباره گیرش نیارم... .
که چشمش به تابلوی پشت سر مرد افتاد.

نقل قول:
بهای "بزرگی"، مسئولیت پذیری است. -وینستون چرچیل


با دیدن تابلو ارنست سر جایش خشک شد؛ یاد حرف های مرلین افتاد. به سمت مرد رفت و دستش را به سمت او دراز کرد.
-قبوله.

یک ساعت بعد ارنست با لباس راننده ی قطار و کلاه مخصوص توسط رئیس ایستگاه به سمت قطار برده شد.

-خب دیگه ارنی جون. این تو و این هم قطار. ببینم چیکار میکنی. چند دقیقه دیگه وقت حرکته. برو تو.

و ارنست را داخل واگن راننده هل داد.

آن طرف تر روی سکوی قطار

-هی کلوخ(اسم اون بنده خدا)بیا اینجا.

دو مرد اسرار امیز که چهره های خود را پوشانده بودند؛ به همراه بچه ای که کنارشان بود، کنار ستون ایستاده بودند و اطراف را می پاییدند. بچه ماسک و عینکش را برداشت و سیبیلِ چخماخی و ریش بلندش پدیدار شد.

-امیدوارم این دفعه گند نزنید به نقشه! حسابی نقشه را فهمیدین؟
-بله رئیس.

مرد اولی با آرنج ضربه ای به مرد دومی زد.
-بله رئیس جون. نقشه رو فول فولیم. شما میری تو قطار. میری سراغ این بچه های چندش. هر چی چوبدستی و پول و حیوانات اسرار آمیز دارن میدزدی و ما هم میایم دنبالت و از قطار میبریمت. مگه نه؟
-اره جون داداش. عجب نقشه ای رئیس.
-هاهاها.
-هاهاها.
-خفه خون بگیرید احمق ها. میخواید همه نقشه مون رو بفهمن؟ زود باشید گورتون و گم کنید و برید آماده شید. منم میرم سوار شم.

آنطرف ماجرا

ارنست نفس عمیقی کشید. تازه داستان شروع شده بود و وقتش بود ارنست خودش را ثابت کند اما نمیتوانست استرس و گفت و گو با خودش را پنهان کند.
-خب ارنست آروم باش. اروم باش. چیزی نیست این قطار هم به سلامتی فرود میاد.
-فرود میاد؟ منظورت چیه که فرود میاد؟مگه قراره پرواز کنیم؟

ارنست از جا پرید و به سمت صدا برگشت و با سرمهماندار قطار که پشت سرش بود مواجه شد.
-نه منظورم این بود که... .
ارنست عقب عقب رفت و دستش به دستگیره ی ترمز خورد و ترمز دستی از کار افتاد. قطار به خاطر شیبی که در ایستگاه نه و سه چهارم بود شروع به حرکت کرد.
ارنست با هول برگشت و به دکمه ها و اهرم ها نگاه کرد و نمیدانست چطور قطار را که هنوز روشن هم نبود نگه دارد.

-خیلی ها هنوز سوار نشدن. ترمز کن. ترمز کــن.
-یه اهرم اینجاست که شبیه ترمز اتوبوسه. فکر کنم همینه. بذار بکشمش... .

ویــــژ

قطار با صدای "میگ میگ" که از سوتش شنیده شد از جا کنده شد و با سرعت شروع به حرکت روی ریل کرد. ارنست و سر مهماندار "چارلز" به عقب کابین چسبیدند.
چند تا از چراغ های کابین روشن شد سر مهماندار با قسم دادن مرلین و امام زاده ریچارد خودش را جدا کرد و از کابین بیرون رفت. صدای جیغ و فریاد بچه ها به گوش میرسید. ارنست به سمت صفحه ای که دوربین های امنیتی قطار در انها قرار داشت رفت و نظاره گر احوال مسافران شد.

رستوران قطار

سر یکی از ماگل زاده های بدبخت به خاطر جهش یکهویی قطار، داخل ظرف غذای یکی از پسران مالفوی رفت و همبرگر داخل دهانش گیر کرد.

-هی بچه ها این گندِ خون میخواد غذای منو بدزده. اَمونش ندین.

بچه های اسلیترین زاده هم حالا نزن کی بزن، داشتند دهان بچه ی ماگل را حسابی سرویس میکردند که سر مهماندار سررسید و انهارا از هم جدا کرد.

-بچه ها الان وقت این کارا نیست. مشکلات بزرگ تری داریم. بهتره همه برین و کمربندهاتون رو ببندین؛ بیا، اینم یه همبرگر دیگه برای تو مالفوی.

اما مالفوی نامردی کرد و مشت محکمی به شکم پسرک زد که باعث شد همبرگر از دهان پسرک به بیرون پرتاب شود. صحنه آهسته شد و همه نگاه ها به سمت مسیر همبرگر چرخید. همبرگر رفت و رفت و محکم به صورت دزد قطار که به زور سعی میکرد خودش را سرپا نگه دارد خورد؛ اورا جانانه ضربه فنی کرد و روی زمین انداخت.
همه بالا سر دزد رفتند که ماسکش کنار رفته بود و گیج و منگ روی زمین افتاده بود.

-اقا... ینی پسرم... حالت خوبه؟
-اقای مهماندار فکر نمیکنم این مثل ما بچه باشه. اخه ریش و سیبیل داره.
-نه بچه ها هیچوقت کسی رو قضاوت نکنید. همه ی مشکلات دنیا به خاطر همین قضاوت ها است. درسته که این پسر شبیه یه دزد و جانیه. اما مطمئنم اون یه پسر بچه ی مهربونه که بلوغ زودرس داشته؛ همین!
-خفه خون.

دزد تفنگش را بیرون کشید و رو به مهماندار گرفت.
-اعصابمو چی؟ خط خطی کردین. زود باشین پول مول، مایه تیله هر چی دارین رد کنید بیاد که کلی کار دارم. اما اعصاب چی؟ ندارم.

بچه ها رو به سرمهماندار کردند و همگی با حالت " " به او خیره شدند.
سرمهماندار هم که حسابی ضایع شده بود و جانش هم در خطر بود با یک حرکت برق آسا همبرگر را از دست مالفوی گرفت و محکم به صورت دزد کوبید و اورا روی زمین انداخت و سپس فریاد زد.
-همگی فرار!

همه از رستوران که واگن آخر بود به واگن بعدی امدند و با هر وسیله ای بود جلوی در را بستند، اما دزد هم زورش زیاد بود، هم عصبانی بود و ممکن بود هر لحظه در را بشکند.
در این حین در نوک قطار جایی که ارنست پرنگ رانندگی قطار را بر عهده داشت، همه این ماجرا را دید.
-عجب شیر تو شیری. باید یه کاری کنم. باید یه کاری بکنم. حالا چیکار کنم اخه؟ مرلین خودت به لعنت خودت گرفتار بشی.

که ناگهان چشمش به تونلی افتاد که صد متر جلو تر تابلویی با مضمون " subway surfers"داشت. ارنست نمیدانست که اگر مسیر را عوض کند و از این تونل برود چه چیزی در انتظار او و قطار است اما میدانست که اگر از مسیر عادی برود هرگز سالم به هاگوارتز نخواهند رسید.
وقت تصمیم کبیر ارنست پرنگ بود. ارنست از داخل کوله اش ماهیتابه ی آریانا دامبلدور را که خیلی وقت پیش از او گرفته بود، به دست گرفت و سرش را از واگن بیرون کرد و با تمام قدرت به اهرم کنار ریل که مخصوص عوض کردن سوزن ریل بود ضربه ای زد. سوزن جا به جا شد و قطار تغییر مسیر داد.
-جانمی.

قطار هو هو کنان داخل تونل شد. ارنست آب دهانش را قورت داد و منتظر بود تا کورسو نوری، امید پایان یافتن آن تونل را به او بدهد که صدای بیسیم سرمهماندار چارلز، ارنست را از حال خود بیرون کشید.

-کیش...کیش... ارنست اونجایی؟ وضعیت اینجا اصلا خوب نیست. داری چیکار میکنی؟
-یه نقشه ی دارم. تا میتونید معطلش کنید و واگن به واگن بیاید به سمت من. اصلا درگیر نشید.
-چیزی نداریم که درگیر بشیم. اینجا کلی چوبدستی هست اما کسی نمیدونه چطور ازشون استفاده کنه.
-خودت چی؟
-ازمن انتظار داری برم جلوی کسی که با هفت تیر اومده جلوم؟
-باشه باشه. همون کاری که بهت گفتم رو بکن. فکر میکنی بتونی؟
-سعی میکنم. تمام!

به لطف مکالمه ی انها تونل زودتر به پایان رسید یا حداقل ارنست اینطور حس کرد. با دیدن روشنایی نور، امیدی که در قلب ارنست بود قوت گرفت. اما همین که چشمش به روشنایی عادت کرد و توانست اطراف را ببیند، قلبش داخل شرتش کفشش افتاد.
ریل های قطار در رنگ ها و جنس های مختلف با حالت های عجیب و غریب به موازات هم تا دوردست ها کشیده شده بودند. ارنست وقت زیادی برای تعجب کردن نداشت چون ریلی که ارنست راننده ی قطار ان بود؛ به زودی به بن بست میرسید. دیوار بتنی بزرگی جلوی مسیر را گرفته بود.

-فکر کن ارنست فک کن!

ارنست به تمام دکمه ها و اهرم ها نگاه کرد. سه دکمه ای که روی ان ها چپ و راست و بالا نوشته شده بود توجه او را جلب کرد.
-یعنی این میتونه...؟ تا نزنم که نمیفهمم...یا امام زاده ریچارد... .

ارنست دکمه ی سمت چپ را زد و به محض پایین رفتن دکمه، چرخ های قطار از ریل جدا شدند و قطار به سمت چپ پرت شد و روی ریل بغلی فرود آمد.

بوم!

ارنست محکم، زمین خورد و همه ی وسایلش پخش و پلا شدند. به زور خودش را بلند کرد و به بیسیم رساند.

-هی چارلز... همه سالمین؟
-اره فک کنم. این چه کوفتی بود؟
-خودمم نمیدونم. اما فعلا باید بهم اعتماد کنید.
-باشه ما داریم...(لعنتی ها... اگه دستم بهتون برسه بیچارتون میکنم.)
-چارلز... چارلز؟
-این در زیاد دووم نمیاره ارنی. بهتره عجله کنی.
-باشه. تمام.

ارنست همین که سرش را از بیسیم بلند کرد جلویش دیوار دیگری دید اما ایندفعه دیوار تمام ریل هارا پوشانده بود و راه فرار نداشت؛ که چشمش به ریلی که دقیقا بالای سر قطار بود افتاد. چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید و ایندفعه محکم دکمه ی بالا را فشرد.
قطار چرخ هایش جمع و به بالا پرتاب شد و دوباره با چرخ های باز روی ریل بالایی فرود امد. از بالا منظره ها بهتر دیده میشد. ارنست از داخل دوربین، دزد را دید که به خاطر پرش، پایش لیز خورد و قل قل زنان تا کوپه ی آخر رفت و داخل سطل سس افتاد.
دزد عصبانی از جا بلند شد و رنگ صورتش به قرمزی سس هایی بود که داخلشان افتاده بود. خواست به سمت واگن بچه ها بدود که به خاطر سس مالی شدن، پایش لیز خورد و یکبار دیگر نقش بر زمین شد. اینبار دزد که کارد به او میزدی خون از او در نمیامد. آرام آرام به سمت بیسیمی که زیر میز آشپز بود رفت و آن را برداشت.
-هی تو!

ارنست بیسیم را جواب داد.

-وقتی گیرت بیارم تیکه تیکه ات میکنم. تا حالا هیچکس نتونسته حریف من بشه. میدونی من کیم؟ من... .

بوم

با پرش ارنست به ریل بغلی دزد محکم سرش به دیوار کوبیده شد و نقش بر زمین شد و بالای سرش هیپوگریف شروع به چرخیدن کرد. ارنست صدایی شنید. از دوردست ها جسمی به قطار نزدیک میشد. گویا سر و کله ی شریکان آن دزد پیدا شده بود که با ماشین پرنده با سرعت به انها نزدیک میشدند.
ماشین پرنده بالای سر قطار پیش میرفت و کمی از قطار پیشی گرفت. دزدان از بالا برای ارنست دست تکان دادند و بسته ای که رویش تی ان تی نوشته شده بود از دست یکی از دزدان ول شد و روی ریل افتاد.
ارنست پیراهنش را دراورد و در واگن را باز کرد. اگر روی ان بمب میرفتند فاتحه ی همه خوانده بود. شاید او در تمام زندگی اش مسئولیت پذیر نبود اما حاضر بود این فداکاری را در حق بقیه بکند.

ارنست اماده پرش میشد که در واگن باز شد و سر مهماندار و بچه ها مثل جوجه های هراسان داخل کابین ریختند و دیگر جای زیادی نمانده بود.

-ارنست، اون پشت دره. درهای تمام واگن ها شکسته، دیگه نمیتونیم نگهش داریم. تو... تو داری چیکار میکنی؟
-به موقع اومدی چارلز. هر موقع که گفتم اون دکمه ی سمت راست رو بزن. بچه ها شما هم پشت در واستین تا دزده نتونه بیاد اینجا.
-بسیار خب.

ارنست آستین پیراهنش را گره زد و دومتر قبل از اینکه به بمب برخورد کنند ارنست فریاد زد.
-حالا!

چارلز دکمه را فشرد و همه چیز صحنه اهسته شد. قطار از بالای بمب پرید و به سمت راست متمایل شد. ارنست پیراهنش را پرتاب کرد و موفق شد بمب را بگیرد. قطار محکم روی ریل فرود آمد.
-به خیر گذشت. تو یه قهرمانی ارنست. این چیه دستت؟
-بمبه.
-بمب؟

چارلز و همه ی بچه ها فریاد زدند.
-چرا اوردیش اینجا؟

ارنست بمب را داخل پیراهن گذاشت و دکمه هایش را بست. یکی از استین ها را گرفت و کله اش را از قطار بیرون کرد و شروع به چرخاندن ان کرد. ماشین دزدها که خیلی وقت بود انهارا دنبال میکرد را نشانه گرفت و بمب را درست به سمت ان ها پرتاب کرد.

دزد های داخل ماشین پرنده:
-وای مامانجون!

بوم!

ماشین منفجر شد و به سرعت به سمت ریل کناری آنها سقوط و اآن ریل را منهدم کرد. ارنست اول خوشحال شد ولی کم کم لبخندش محو شد و جایش را اضطراب گرفت چرا که ریل حاضر هم بن بست بود و چاره ای جز توقف نبود.

ســــــــــــــــس!

با ترمز ناگهانی قطار، دزد که تازه قفل در را شکسته بود با شدت داخل کابین پرت شد؛ بعد بلند شد و با دستان لرزان تفنگش را به سمت بقیه گرفت. بالاخره گیرتون اوردم. حالا نوبت منه. کجاست اون راننده ی احمق؟
ارنست از پشت سرش ظاهر شد و ماهیتابه ی آریانا را در دستش چرخاند.

-من اینجام!

بنگ

با له شدن صورت دزد بالای سر ارنست نوشته ی " Winner winner chicken dinner" ظاهر شد و همه ی بچه ها و سرمهماندار به سمت او امدند و اورا به بالا پرتاب کردند و حسابی تشویقش کردند.
فردای آنروز مراسم با شکوهی برای افراد حاضر در ان قطار گرفته شد و همگی مدال شجاعت دریافت کردند و رئیس ایستگاه زیر گوش ارنست پرنگ گفت.

-تبریک میگم. تو از فردا راننده ی قطاری.
-نه توروخدا!
-چرا اینم قراردادته به مدت صد سال.
-نه!
-همین که گفتم. من به فردی با مسئولیت، مثل تو نیاز دارم.

ارنست عقب عقب رفت و فریاد زنان از جشن دور شد و رئیس ایستگاه هم به دنبال او می دوید.
-ولم کنید.
-وایستا.
-من بی مسئولیتم اصن.
-دروغ نگو.

و مرلین که در بالای یکی از ساختمان های جشن نظاره گر ماجرا بود با دست به پیشانی خود کوبید.

THE END

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده