جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  65 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  140 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  254 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  248 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  329 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  231 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: دوشنبه 23 مرداد 1396 20:36
نمایش جزئیات
آفلاین
AW رولی بنویسید در مورد حضورتون در حین یک اختراع مشنگی که بیش از همه چیز بهش نیاز داره شخصیت شما. میتونین در اون نقش داشته باشید و یا فقط تماشاچی باشید. رفتار خودتون و مشنگ ها رو پس از اختراع توصیف کنین. از خلاقیتتون استفاده کنین. AW


آرتور کنار خونواده روی صندلی خودش نشسته بود و داشت قهوه اش رو میخورد. یه دفعه از جاش بلند شد. لیوان قهوه اش رو روی میز کنار صندلیش گذاشت و رفت کتش رو برداشت و پوشید. دست کرد تو جیب کتش و زمان برگردان رو برداشت و زرتی غیب شد. مالی و الباقی ویزلیا خشکشون زده بود. آرتور بدون اینکه بگه کجا میره، غیبش زد.

_____________________

لحظه ای بعد آرتور توی کوچه ای تنگ و بن بست ظاهر شد. از کوچه اومد بیرون. هوا روشن بود. تعدادی از مردم رو دید که دور میدون شهر جمع شدن. رفت و نزدیک شد. گلد مارک، مخترع تلوزیون رو دید که روی بلندی از میدون شهر ایستاده بود و داشت دنبال یک دستیار میگشت. گلد مارک بلند فریاد میزد:
- چه کسی حاضره توی این اختراع بزرگ با من همراه شه؟

مردم پچ پچ می کردن و با هم حرف میزدن. دوباره فریاد زد:
-هیچکس؟

آرتور که عاشق وسایل مشنگی بود و میخواست از اونها سر دربیاره و بفهمه که چجوری ساخته میشن، جلو رفت و گفت:
-من حاضرم دستیارت بشم.

جمعیت ساکت شدن و به آرتور نگاه کردن. گلد مارک که بالاخره یه دستیار پیدا کرده بود، با خوشحالی از آرتور پرسید:
-و اسم شما چیه دوست خوب من؟
-اسم من آرتوره. آرتور ویزلی. و اینکه مطمئنم اختراع شما یکی از بزرگترین و پر طرفدارترین اختراعات میشه.

گلد مارک لبخندی زد و پرسید:
-تو از اختراع من خبر داری؟ میدونی که من میخوام چی بسازم؟
_نه. ولی مطمئنم که اختراع شما میترکونه.

آرتور حالا توی خونه ی گلد مارک بود و نقش دستیار اون رو به عهده گرفته بود. گلد مارک آرتور رو با خودش به زیر زمین خونه برد. جایی که قرار بود اختراعشو تکمیل کنه و به جهان عرضه کنه. اون نقشه ها و برنامه ریزی های خودشو به آرتور نشون داد و همه چیز رو براش توضیح داد. از آرتور خواست تا نگاهی به نقشه ها بندازه و اونها رو بررسی کنه و تا زمانی که برنگشته به هیچ چیز دست نزنه.

گلد مارک رفت و آرتور شروع کرد به بررسی کردن نقشه ها و وسایل. ساعت ها گذشت اما آرتور خسته نشد. چون عاشق وسایل مشنگی بود و دوست داشت درباره اونها بدونه. حدود نصف روز آرتور توی زیر زمین داشت به نقشه ها نگاه میکرد و اونها رو بررسی میکرد. اما تو این مدت زمان، از روی کنجکاوی، دستی هم به اختراع کشیده بود.

گلد مارک با دو تا جعبه بزرگ از لوازم ضروری برای ساختن اختراعش برگشت. از پله ها پایین اومد و گفت:
-این اختراع واقعا دردسر داره. نمیدونی چقد سخت تونستم این لوازم رو...

گلد مارک با دیدن صحنه ی رو به روش خشکش زد. چشاش گرد شده بود و نمیتونست چیزی بگه. باورکردنی نبود. اون یه تلویزیون رو دید که به برق وصل شده بود و صفحه برفکی در حال نمایش بود. جلو رفت و با دقت به تلویزیون نگاه کرد. به اطرافش نگاه انداخت اما اثری از آرتور نبود. یه کاغذ کنار تلویزیون دید که توش نوشته شده بود:
"این اختراع میترکونه!"

آرتور تلویزیون رو درست کرده بود، یادداشتی برای گلد مارک نوشته بود و به آغوش گرم خونواده برگشته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: دوشنبه 23 مرداد 1396 16:29
نمایش جزئیات
آفلاین
- اون چیکار میکنه؟
- دست نزن دختر!
- باوشه... اون یکی چی؟
- میگم دست نزن!

پروفسور "هِیریمِسی"، با اخم به آملیا نگاه کرد و دوباره مشغول به کار شد. از اینکه برای خانواده فیتلوورت کار میکرد، به شدت ناراضی بود؛ گاهی پسر بزرگ خانواده، جانور عجیب و غریبی را به محل کارش میبرد، گاهی دختر بزرگشان، آملیا، برای اینکه بفهمد فلان دستگاه چکار میکند، از سرو کولش بالا میرفت، دوقلوها هم که بهتر از آن دو نبودند. تازه، اگر دعوای دو فرزند بزرگتر را هم نشنیده میگرفت...

- این یکی چیکار میکنه؟

هیریمسی با عصبانیت برگشت:
- لپ تاپی که شارژش تموم نشه میخوای یا نه؟!
- اوم... خوب... آره!
- پس اون میخ رو بده به من!
- به لپ تاپ میخ میزنی؟!
- فقط میخ رو بده به من!

آملیا با تعجب، جعبه میخ را به هیریمسی داد.
- چکش!
- مگه من نوکرتم؟!
- لپ تاپ با شارژ نا محدود میخوای یا نه؟!
- بیا مسی جونم!

هیریمسی، بجای باتری، وسیله دیگری را که آملیا، با نام "مینی چراغ خواب" میشناخت، در لپ تاپ گذاشت. او مطمئن نبود که اصلا، چیزی که پروفسور استفاده کرده، چراغ خواب است یا نه؟! دستش را زیر چانه اش و آرنجش را روی میز قرار داد و پرسید:
- چقد دیگه تمومه؟! دیگه حوصلم سر رفته!
- هر وقت تو ساکت بشی، لپ تاپت هم آمادست!

آملیا با بی حوصلگی، خواست خودش را به پشت روی زمین بیندازد، که به یاد آورد در کارگاه است، و انجام این کار، بسیار بسیار احمقانه است. پس ترجیح داد مثل یک ساحره خوب، فقط بنشیند و تماشا کند.

:دقایقی بعد:

- مسی! کی تموم میشه؟!
- اینم از لپ تاپ آنلیمیتت! کچلم کردی!

آملیا با خوشحالی، به سمت در دوید. چیزی یادش آمد؛ رو به هیریمسی کرد:
- مسی جونم! میدونی چقد موی سیخ بهت میاد؟
- باز چی میخوای؟!
- ستاره ها میگن یه تلسکوپ فوق پیشرفته، خیلی به درد آملیا میخوره!
هیریمسی:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: یکشنبه 22 مرداد 1396 00:15
نمایش جزئیات
آفلاین
- یعنی نمی‌خواین جدا بسازین من عین یکی رو؟
- هاع؟
- یعنی نمی‌خواین جدا بسازین من عین یکی رو؟
- هاع؟
-یعنی نمی‌خواین...ولش نمی خواد کن اصلا.
- هاع؟
- درد هاع و !
- هاع؟

دختر با ویبره‌ای به معنای تاسف دفتر مدیر مجموعه رو ترک کرد و همان طور که در بین اسباب بازی ها چرخ می‌زد، با خودش شروع به غر زدن کرد:
- دارن اینو
حتی ولی داشته باشن نمی خوان من رو. چه آخه جوری ویبره زن ندارن دستگاه؟

همان لحظه- دفتر مدیریت شهربازی

- تو فهمیدی این دختره چی می‌گفت؟
- نه به ژون َتو.
- بده منم بزنم.
- بیا شاژ شو.

نه و نه. اینا مشنگن و هیچ وابستگی فامیلی با مورفین ندارن. اصلا مگه هرکی می‌زنه تا شارژ شه با مورفیت نسبت داره؟ یعنی چیزایی که مشنگا می‌زنن تو شارژ هم تو رگاشون خون مورفین می‌گذره؟

- داداچ این شیه؟

دسته مشنگه لوله کاغذی با دایره های عجیب و رنگارنگی بود که مطمئنا به دختر غریبه تعلق داشت. مشنگ دوم برگه رو از دست اون یکی قاپید و زیر نور فندک نگه داش. این طرف و اون طرفش کرد، بالا و پایینش برد، نور رو بیشتر تابوند ولی ازش سر در نیورد. کاغذ رو با پرتاب دقیقی داخل سطل انداخت و به سیگار کشیدنش ادامه داد.
-

همام موقع پسرک بی نوا و فقیر خدمتکار برای جمع کردن زباله ها اومد و با دیدن منکرات مورفینی هوس کرد ولی چون پول نداشت چیزی بش ندادن. اونم آهی کشید که زمین گیرشون کنه تا دیگه دل یتیم رو نشکونن.
مرلینم چون تنها رقیبش به جزایر بلاک رفته بود و حالا دیگر کسی به کمالات ساحرگان عالم بالا چش نداشت، شاد و شنگول بود و تصمیم گرف آه یتیم رو بگیرونه.

یتیم کاغذ رز رو از روی زمین برداشت و با دیدن دایره های زردش یک دل نه صد دل عاشق دایره شد. یواشکی کاغذ رو توی جیبش چپوند و بیرون رفت.
پاش رو بیرون نذاشته، آسمون شکافته شد و صاعقه‌ای جلوی چشم رز و پسرک ساختمون مدیریت رو پودر و خاکستر کرد و موجبات شادی رز رو فراهم کرد تا اونا باشن دیگه با ویبره زنش شوخی نکنن.

- آقای مدیر.

پسرک یتیم رفت تا زابله ها رو بذاره بیرون خونه با پای برهنه که دوباره صدا رو شنید:
- آقای مدیر.

شونه‍اش رو بالا انداخت و به راهش ادامه داد.
- آقای مدیر.

یتیم برگشت و انگشتی رو دید که به سمتش گرفته شده.
- با منین؟
- بله آقای مدیر.

یک ساعت بعد


- چرا من؟
- چون زنده موندی پسرم. به قدرت عشقت تکیه کن و قول بده اینجا رو با عشق بگردونی.

پیرمرد با ریش های بالاگرفته از ترس کثیف شدن به خاطر برخورد با کف چرک اتاق، پس از اتمام حرفش یتیم که حالا مدیر بود را ترک کرد. یتیم هم تسترال کیف، دایره هاش رو نشون داد و جیغ کشید:
- من اینو می خواااااام. می خوااامش!
- این چیه آقای مدیر؟
- نمی دونم ولی می خواااامش!

یک ساعت بعدتر


رز توی دفتر جدید با مدیریت جدید، دوباره همون صحبت های قبل رو تکرار می‌کرد:
- یعنی نمی‌خواین جدا بسازین من عین یکی رو؟
- چراااا.
- یه پیدا شد مشنگ غیر مشنگ.

یک ماه بعد

- بشتابید بشتابید! جدید ترین دستگاه شهربازی! بشتابید.

رز با افتخار به دستگاه چرخنده‌ای که از روی ویبره هاش ساخته بودن، نگاه کرد. چه زیبا! چه با شکوه!

- مَمــــــن! من می خوام اینو برم.
- نه پسرم خطرناکه. ببین هیشکی نمی ره.

و اصلا برای رز مهم نبود که مشنگ ها کوچک ترین علاقه‌ای به دستگاه شبیه‌ش نداشتن. اگه داشتن که خب مشنگ نبودن!
گرچه که این آغازی بود بر دستگاه های مدرن با قابلیت چرخش در جهت های مختلف! همه‌ی اینا اختراع او بود.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: شنبه 21 مرداد 1396 20:34
نمایش جزئیات
آفلاین
رولی بنویسید در مورد حضورتون در حین یک اختراع مشنگی که بیش از همه چیز بهش نیاز داره شخصیت شما. میتونین در اون نقش داشته باشید و یا فقط تماشاچی باشید. رفتار خودتون و مشنگ ها رو پس از اختراع توصیف کنین. از خلاقیتتون استفاده کنین.
-------------------------

دورا مسخ تابلوی رو به رویش بود.مشنگ؟مشنگی؟اختراع مشنگی؟دورا میانه ی بعدی بامشنگ ها نداشت ب شرط این که انها هم کاری به کارش نداشتند.ولی با این کلاس کم کم کفرش در میومد.همین طور سر جایش نشسته بود و فکر میکرد.
اختراع؟اختراع دیگر چیست؟یعنی که چه؟از جا برخاست.در کودکیش خبری از ماگل ها و اختراع هایشان نبود.اما از اعجایبشان زیاد شنیده بود.مخصوصا اینترنت برایش بسیار جذاب بود.درباره ی پیام هایی هایی که اینترنت رد و بدل میشد شنیده بود ، و بار ها در افکارش نخ هایی نامرئی را تصور کرده بود ،که حامل نامه اند.
درباره ی دستگاه بامزه ای شنیده بودکه جلویش ی ایستادی و استخوان های بدنت را نشان میاد.
دیگر،لوله ای از دهان وارد میشد و از معده ات عکس میگرفت.
در اخر،دستگاهی که اتو نام داشت.نحوه ی استفاده اش باید جالب میبود.دستگاهی که داغ بود و لباس های چروک را صاف میکرد.
دورا از خود پرسید
و خود جواب داد
_اینترنت و اتو!

_کدام جالب تره؟کدام راحت تره؟
دوباره شروع به قدم زدن کرد.باید به دنبال چیزی ما بین این ها بود.چیزی که درباره ی اختراعش چیزی یافت میشد و سختی زیادی برای انجامش ، نمیکشید.او اصلا تنبل نبود.فقط کمی خسته بود.

_تلوزیون؟نه دمده شده. یخچال؟نچ اونم قدیمیه.
_شنیدی یه یخچال ساختن فقط ژلست؟ژله ی خنک!لوازمتو میزاری توش سالم میمونه.

دورا سر خود را بالا اورد و به فرد رو به رویش زل زد.رودولف؟رودولف که رفته بود.این ، حتما همان رودولف 001 بود و بس.اهی از نهادش بلند شد.
_رودولف جونم؟دیگه چیا؟
_اینم میدونم که اسمش بیورباته!
_عجیبا!رودولف دیگه چی؟
_ساحره باکمالاتی مثل شما انتظار دارند همه چیز مفتکی به دست اید؟
_یک هفته هر روز عصر میریم کافه.
_کافه نادری؟
_کافه نادری که مال من و تو نیس ما میریم کافه تئوری!
_از ژل بیوپلیمر ساخته شده.
_کی ساختتش؟

بعد نگاهی به چشمان منتظر رودولف انداخت و ادامه داد
_دو هفته رودولف.دو هفته!
_یه طراح روسی عکسشم دارم تازه.ایناهاش!
_وای رودولف عزیز حالت چطوره؟

و دوان دوان به سمت کتابخانه دوید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: شنبه 21 مرداد 1396 16:46
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
رولی بنویسید در مورد حضورتون در حین یک اختراع مشنگی که بیش از همه چیز بهش نیاز داره شخصیت شما. میتونین در اون نقش داشته باشید و یا فقط تماشاچی باشید. رفتار خودتون و مشنگ ها رو پس از اختراع توصیف کنین. از خلاقیتتون استفاده کنین.


دانش آموزان گریفیندور به تکلیف ماگل شناسی نگاه کردند و همه غرق در فکر شدند.
ثانیه ها گذشتند و ملت همچنان غرق تفکر بودند.
دقایق گذشتند و ملت همچنان غرق تفکر بودند.
ساعت ها گذشتند و ملت همچنان غرق تفکر بودند.
حتی تابلوها و ارواح بقیه دانش آموزان هم خوابیدند، اما گریفیندوری ها همچنان غرق تفکر بودند.
تا اینکه بالاخره ناگهان چراغی بالای سر کتی بل روشن شد. نور چراغ تا عمق چشمان گریفیندوری ها که به تاریکی تالار عادت کرده بودند را سوزاند.
سپس کتی با خوشحالی گفت:
- یافتم! یافتم!

توجه گریفیندوری ها به او جلب شد.
کتی داشت از شادی روی هوا میپرید. اما بالاخره گریفیندوری ها موفق شدند او را با ضربات مگس کش و حتی پرتاب دمپایی آرام کنند.
بالاخره کتی گفت:
- بالاخره فهمیدم نقطه متالیک جدیدم رو کجا گذاشتم!

گریفیندوری ها:

- نصف شبی چرا انقدر سر و صدا میکنید؟ بگیرید بخوابید فردا کلاس دارید!

گریفیندوری ها با دیدن آرسینوس که از طریق تابلوی بانوی چاق داشت وارد تالار میشد، هفت، هشت عدد پا و دست قرض کردند و چهار دست و پا به سوی خوابگاه هایشان دویدند.

آرسینوس پس از اطمینان از اینکه همه به خوابگاه هایشان رفته اند، به سوی میز کنار شومینه تالار رفت تا از پارچ، لیوانی آب برای خودش بریزد.
آب را در لیوان پر کرد، و سپس آن را از سوراخ های نقابش به دهان ریخت. داشت از نوشیدن آب خنک و گوارا لذت میبرد که کاغذ پوستی روی میز را دید. همان کاغذی که گریفیندوری ها را ساعت ها میخکوب کرده بود. کاغذی حاوی تکلیف ماگل شناسی.

آرسینوس به تکلیف نگاه کرد و نیشش از شادی باز شد...

فلش بک به دوران کودکی آرسینوس:

خانواده دور میز نشسته بودند و همزمان با شنیدن آهنگ ملایمی از رادیوی جادویی، به خوردن شام مشغول بودند.
شام آن شب استیک بود. همراه با معجون های خوشمزه ای که پدر خانواده برایشان درست کرده بود.
آرسینوس کوچک که از کراواتی که سه برابر خودش قد داشت به عنوان پیشبند استفاده میکرد، داشت به آرامی با غذای خود بازی میکرد. با اینکه استیک دوست داشت، اما آن شب اصلا به غذا میل نداشت. فقط چون پدر و مادرش آن روز مجبورش کرده بودند که خواندن و نوشتن یاد بگیرد تا سال بعد که میخواهد به هاگوارتز برود بتواند کتاب بخواند و تکلیف بنویسد!

آرسینوس پس از اینکه دید پدر و مادرش کل توجهشان به غذایشان است، چشمانش را در حدقه، زیر نقاب، چرخاند و از روی صندلی اش بلند شد و به اتاقش رفت تا با جاروی اسباب بازی اش اندکی دور اتاق پرواز کند.

چند ثانیه بعد، آرسینوس داشت با سرعت پنج سانتیمتر بر دقیقه، در ارتفاع ده سانتی متری زمین، دور اتاقش پرواز میکرد و حسابی هم تسترال ذوق میشد.
وی همچنان داشت پرواز میکرد و خودش را در جایگاه یکی از مهاجمین تیم ملی کوییدیچ انگلستان تصور میکرد، که ناگهان...

- مااااااااااااع!

آرسینوس که ترسیده بود، به دیوار برخورد کرد که موجب شد جارویش همچون کاغذ تا شود. کودک نقاب دار، در حالی که کراوات بلندش را همچون شال گردن به دور گردن می انداخت تا یک وقت زیر پایش گیر نکند، از روی جاروی تا شده پیاده شد و رفت تا منبع "ماااااع" را بیابد.
از اتاق خارج شد و اولین چیزی که دید، پدرش بود که همچنان پشت میز غذا خوری نشسته است؛ اما آنچنان به روزنامه پیام امروز خیره شده که چشمانش از زیر نقاب بیرون زده اند!

بلافاصله پس از خروج آرسینوس از اتاقش، مادر آرسینوس نیز در حالی که کراوات صورتی اش را روی لباس خوابش محکم میکرد، از اتاق خود خارج شد.

آرسینوس و مادرش به سوی پدر خانواده رفتند تا دقیقا ببینند که چه چیزی وی را چنین شگفت زده کرده است.
البته آرسینوس نتوانست موضوع را متوجه شود، اما مادرش با خواندن روزنامه، بسیار تعجب کرد و بلافاصله گفت:
- فردا شبه... حتما باید بریم!

آرسینوس به شدت از اینکه در مقابل یادگیری خواندن و نوشتن مقاومت کرده، پشیمان شد. اما مغرور تر از این حرف ها بود که راجع به مطلب نوشته شده در روزنامه، از پدر و مادرش سوال کند. پس نتیجتا در حالی که با پشیمانی دماغش را بالا میکشید، به اتاق خود بازگشت...

فردای آن شب:

ساعت هشت بعد از ظهر بود که پدر و مادر آرسینوس، با تشر و اوقات تلخی از او خواستند که سریعتر لباس هایش را بپوشد. و البته نقابدار کوچک که میکوشید همزمان با جمع و جور کردن کراوات درازش، ردای رسمی بپوشد، هول کرد و نزدیک بود شستش برود داخل چشمش.

و پس از چند دقیقه خانواده جیگِر که همگی حاضر و آماده شده بودند، به سرعت از خانه خارج شدند و سوار بر ماشین پدر شده، به سوی مقصد نامعلومی روانه شدند.

در راه، آرسینوس که روی صندلی عقب نشسته بود، نگاهی به مناظر اطراف که تقریبا در تاریک فرو رفته بودند انداخت. و سپس گفت:
- نمیخواید بگید دقیقا کجا داریم میریم؟
- داریم میریم یه چیز جادویی-مشنگی ببینیم.
- چی؟ یعنی چی؟
- توی روزنامه نوشته بود مشنگ ها کشف کردن که چطور مثل ما عکس های متحرک بسازن. اونم توی صفحه های خیلی بزرگ، و اونم با صدا! عکسای متحرک ما همشون ساکتن!
- نه بابا؟!
- بله پسرم... این مشنگا هم دیگه دارن خودشونو به ما میرسونن.

مادر آرسینوس در حالی که داشت روی لب های نقابش، رژ لب قرمز میکشید این جمله را گفت.

در ادامه مسیر، همه سکوت کردند، تا اینکه بالاخره به مرکز شهر لندن رسیدند و پس از پارک کردن ماشین، از آن پیاده شدند و به سوی ساختمان بزرگی رفتند.
بالای سر در ساختمان، تابلوی پر زرق و برقی قرار داشت که روی آن، کلمه "سینما" نوشته شده بود.

خانواده جیگر، پس از اینکه ظاهر عجیبشان به شدت توجه مشنگ ها را جلب کرد، موفق شدند بلیطی تهیه کنند و وارد شوند. هرچند که جایشان در ردیف های انتهایی بود، اما میتوانستند صفحه سفید و بزرگی که مقابلشان بود را ببینند.

چند ثانیه گذشت و اتفاقی نیفتاد.
خانواده جیگر داشتند به انواع و اقسام تئوری ها، مبنی بر سرکاری بودن قضیه و حتی وجود یک تله برای جادوگران و ساحره ها فکر میکردند که ناگهان صفحه سفید مقابلشان سیاه شد...
و بعد نوشته ها به آرامی شکل گرفتند...

نقل قول:
کارگردان: مصطفی رحماندوست، مولف کتاب حرفه و فن.
بازیگر اصلی: حیف نان در نقش بروسلی.
بازیگران فرعی: خانواده رجبی غیر از غضنفر در نقش شخصیت های منفی.


مشنگ ها و خانواده جیگر غرق در سکوت و با تعجب به صحنه مقابلشان نگاه میکردند، که ناگهان موزیک پس زمینه شروع به نواختن کرد و فیلم آغاز شد.
چشمان همه به صحنه سیاه و سفید و بروسلی ای که داشت همه را قلع و قمع میکرد، خیره مانده بود.
چند دقیقه بعد، فیلم تمام شد. بسیار هم زود تمام شد.
اما همه شروع کردند به دست زدن. همه، بلا استثنا!

حتی آرسینوس هم با اینکه تنها صدای "غوودا غووودا" شنیده بود، به شدت از دیدن فیلم هیجان زده بود. پدر و مادرش همچنین. حتی آرسینوس چند مورد دید که چشمان پدر و مادرش از شدت تعجب و هیجان از زیر نقاب بیرون زده است. و حتی تعداد زیادی مشنگ را دیده بود که کت و شلوارهایشان را دریده، سر به بیابان گذاشتند و از صحنه محو شدند!

پدر آرسینوس همچنان که دست میزد و چشمانش هم چهارتا شده بودند، گفت:
- من... من واقعا باورم نمیشه. مشنگ ها جدی جدی یه پا جادوگرن برای خودشون... ظاهرا باید توی دیدگاهمون یه تجدید نظر بکنیم...

و آرسینوس موافق بود. به شدت موافق بود!

پایان فلش بک!

آرسینوس نیشش را جمع کرد، قلم پری از جیب ردایش در آورد، چوبدستی اش را با یک ورد "لوموس" روشن کرد و روی یکی از مبل ها نشست و مشغول نوشتن تکلیف ماگل شناسی شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1396/5/21 18:40:02
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: جمعه 20 مرداد 1396 17:27
نمایش جزئیات
آفلاین
رولی بنویسید در مورد حضورتون در حین یک اختراع مشنگی که بیش از همه چیز بهش نیاز داره شخصیت شما. میتونین در اون نقش داشته باشید و یا فقط تماشاچی باشید. رفتار خودتون و مشنگ ها رو پس از اختراع توصیف کنین. از خلاقیتتون استفاده کنین.


لیسا بخاطر ماموریتی که داشت، مجبور بود لباس های مشنگی بخرد و همین با شده بود که در خیابان های لندن قدم بزند.
در حینی که به دنبال لباس مناسبی میگشت، زنی را در کنار خیابان دید که داشت گریه میکرد.
دلش برایش نسوخت ولی کنجکاو شده بود که چرا در حال گریه کردن است.
- چرا داری گریه میکنی؟

زن سرش را بالا آورد.
زن جوانی بود با پوستی سفید و چشمانی آبی که به دلیل گریه قرمز پف کرده بودند.
- من یه مخترعم. این اولین اختراع منه. امرو صبح رفتم تا اختراعم رو ثبت کنم ولی بهم گفتن این وسیلت به درد نخوره.

لیسا به وسیله ای که کنار زن بود نگاه کرد.
- حالا چیکار میکنه؟
- اسمشو گذاشتم پاشنه درست کنه. اگر پاشنه کفشی شکسته باشه درستش میکنه.

لیسا با ذوق به وسیله نگاه کرد. او چندین پاشنه ی کفش داشت که شکسته بودند.
- میشه امتحانش کنی؟

بعد یک کفش همراه با پاشنه ی آن را از درون کیفش در آورد و به زن داد.

- اره حتما! این پاشنه رو میاری اینجا و کفشو میذاری اینجا. حالا این دکمه رو میزنی و کفشت درست میشه.

زن کفش را از دستگاه جدا کرد.
چندین بار با قدرت به زمین کوبید ولی پاشنه کاملا سالم میماند.

- من این دستگاه رو میخوام. خیلی عالیه! چقدر بهم میفروشیش؟
- این اختراعمو که ثبت نکردن. پس دیگه به دردم نمیخوره رایگان ببرش برای خودت.

لیسا با ذوق دستگاه را برداشت.
او چندین کفش نیاز به تعمیر داشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: پنجشنبه 19 مرداد 1396 12:21
نمایش جزئیات
آفلاین
رولی بنویسید در مورد حضورتون در حین یک اختراع مشنگی که بیش از همه چیز بهش نیاز داره شخصیت شما. میتونین در اون نقش داشته باشید و یا فقط تماشاچی باشید. رفتار خودتون و مشنگ ها رو پس از اختراع توصیف کنین. از خلاقیتتون استفاده کنین.

تابستان بود و داریوس برای تعطیلات با آملیای مشنگ دوست به لندن رفتند.
داریوس رغبت چندانی به این سفر نداشت.
-آملیا واقعا اومدیم لندن چکار؟من یه اصیل زاده هستم.درک نمیکنم علاقت به مشنگارو...
آملیا حرف داریوس رو قطع کرد.

-داریوس دنیا فقط اونی نیست که توی هاگواتز یا توی خانوادت میگذره.میخوام جاهای جدیدی رو بگردیم.

به نظر میومد داریوس قانع شده است.

-باشه آملیا ,اما کجا میخوایم بریم؟

آملیا لبخند رضایت روی لب هایش بود.
-یواشکی میریم آزمایشگاه کاشف بزرگ.الکساندر فلمینگ!

داریوس متعجب بود چون تا بحال چنین اسمی رو نشنیده بود.

-آملیا فلمینگ کیه؟

آملیا بی درنگ پاسخ داریوس رو داد.

-پزشک اسکاتلندی.

داریوس بازهم گیج بود چون نمیدونست به چه دلیل باید این کار را انجام بدهند.
-آملیا...خب...خب اون...برای چی اصلا میریم آخه؟
آملیا از سوال کردنای داریوس عصبانی شد و اخم کرد.
-تو چکار داری داریوس بیا بریم و ببین!

داریوس و آملیا وارد کوچه ای تنگ و خلوت از منطقه تاتنهام لندن شدند.مقابل درب آزمایشگاهی ایستادند.
آملیا با زمزمه و آرام وردی را اجرا کرد.

-آلاهامورا!

درب باز شد و هردو وارد آزمایشگاه مشنگی فلینگ شدند.آزمایشگاه دو طبقه بود و دکتر فلینگ مشغول آزمایش در طبقه پایین بود و متوجه حضور آملیا و داریوس نشد.

آملیا و داریوس با گام هایی آهسته و بی سر و صدا طبقه بالا رفتند و از گوشه ای نامحسوس دکتر را زیر نظر داشتند.
آملیا عاشقانه آزمایش فلینگ را زیر نظر داشت.

-ببین داریوس.داره اولین قرص ضد باکتری جهان رو درست میکنه.

به نظر می آمد دکتر فلینگ به موفقیت بزرگی رسیده است و لبخند رضایتی بر روی لب داشت.
-بالاخره موفق شدم.یوهو.اولین قرص آنتی بیوتیک جهان!

داریوس متعجب آملیا را نگاه میکرد.
-آنتی چی؟چی گفت این پیرخرفت؟!
آملیا با اخم به داریوس نگاه کرد.
-آنتی بیوتیک.اولین قرص ضد باکتری.این میتونه کلی آدم رو نجات بده.
داریوس که از آزمایشگاه خسته شده بود, قصد خروج از آنجا رو داشت.
-خب آملیا خوش گذشت.بیا بریم دنیای خودمون یا حداقل جای بهتر مشنگی!

آملیا احساس کرد که داریوس خسته شده است و با خروج از آنجا موافقت کرد.آنها از ساختمان خارج شدند و بعد از گذر محله های متعدد وارد کوچه پرت لندن شدند و به دنیای جادوگری بازگشتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط داریوس بارو در 1396/5/19 12:25:54
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: دوشنبه 16 مرداد 1396 22:28
نمایش جزئیات
آفلاین
رولی بنویسید در مورد حضورتون در حین یک اختراع مشنگی که بیش از همه چیز بهش نیاز داره شخصیت شما. میتونین در اون نقش داشته باشید و یا فقط تماشاچی باشید. رفتار خودتون و مشنگ ها رو پس از اختراع توصیف کنین. از خلاقیتتون استفاده کنین.


- کار نیز می نماید؟

مرد کمی سرش را خاراند.
- نه، کار خاصی نمی کنه.

سپس چرخشی به مچ دستش داده و دایره ای را بر سطح کاغذ رسم کرد.
در کنار دایره، خطوط فراوانی دیده می شد؛ برخی صاف و برخی منحنی، موازی و متقاطع، بلند و بلندتر!

- پس از چه روی می ختراعیدشان؟

مرد بی آن که سر بلند کند، خط دیگری کشیده و در همان حال گفت:
- حالا مگه همه چی کار انجام می ده، مثلا خودت، شغلت چیه؟

آقای زاموژسلی، در سکوت به گوشه اتاق خیره شد.
او یک بی کار بود.
- متصدی نظارت بر امور جاریه می باشیم.
- خب پس فکر کنم دارم برات یه همکار می سازم.

پیر این را گفته و از گوشه چشم نگاهی به مرد انداخت.
نیش خند، در چشمانش موج می زد.

سر از کاغذ بزرگ برداشته کش و قوسی به بدنش داد. بی توجه به مهمانش که در مبلی کوچک فرو رفته بود قدری چای از لیوان بزرگش نوشید.
و این کار را با سر و صدای زیادی انجام داد.

پیرمرد به سمت مرد درون مبل رفت، خم شد و دو دستش را روی جمجمه وی گذاشت، سپس شروع به فشار دادن کرد، در همان لحظه دنگ با چهره ای نگران از گوش لادیسلاو بیرون زده و در آستانه گوش، پناه گرفت.

- خب، همونجوری که فکر می کردم، کارم درسته!

پیرمرد دست هایش را که به شکل سر آقای زاموژسلی در آمده بودند، بالا آورده و در همان حال به اتاقی دیگر رفته و در را با یک ضربه پشت پا بست.
لحظاتی بعد صدای پیر که قهقه ای شیطانی سر می داد، از اتاق به گوش رسید و نوری که لحظه ای چون صاعقه آمد و رفت، سایه ای را نمایان کرد از شخصی که در دستی ارّه و در دستی دیگر چاقو داشت.

- دنگی که دینگ خطابتان می نماییم.

دنگ خسته و خواب آلود، در میان مغز لادیسلاو فرو رفته و نورون ها را بر سرش کشید.
حشره علاقه زیادی به خواب داشت.

- دینگِ دنگ آ!

با فریاد لادیسلاو حشره از جا پریده و پس از چندی، خود را به روی بینی مرد رساند.

- هول کرده ایم.

دنگ دستش را به کمر تکیه داده، ابرویی بالا انداخت.

- هولیتمان بگیر.

پیش از آن که حشره نحوه خارج کردن هولیت را کشف نماید، قهقه ی شیطانی دیگری به گوش رسید، اکنون انواری سبز و زرد و بنفش از پنجره بالای اتاق به بیرون تابیدن گرفته و دود هایی آبی و قرمز از پایین در به بیرون خرامیدند.
دنگ نیز هول نمود.

لکن پیش از آن که جانور نیز هول بودن خویش را اعلام نماید، در سوخته و منهدم شد. در پس آن، در میان دود های رنگارنگ، پیرمرد ایستاده بود و اکنون بلند تر به نظر می رسید.

- آن چیست که بر سر نهایده ای ای پیر!

پیرمرد جلو آمده و در حالی که با لبخندی عریض که دندان های نه چندان زیادش را نمایان می ساخت، به مرد نزدیک شد.
لحظه ای بعد، آقای زاموژسلی سنگینی خفیفی را روی سرش احساس کردو
سنگینی ای دلنشین که تا سال ها همراه او ماند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: دوشنبه 16 مرداد 1396 22:14
نمایش جزئیات
آفلاین

رولی بنویسید در مورد حضورتون در حین یک اختراع مشنگی که بیش از همه چیز بهش نیاز داره شخصیت شما. میتونین در اون نقش داشته باشید و یا فقط تماشاچی باشید. رفتار خودتون و مشنگ ها رو پس از اختراع توصیف کنین. از خلاقیتتون استفاده کنین.

استوارت باز هم برای وقت گذرانی به بیرون از هاگوارتز اومده بود.

_اه اه اه،آخه چرا من اینقدر بد بختم؟

این چیزی بود که استوارت داشت توی ذهنش به خودش می گفت.تا اینکه یکی از پشت زد رو شونش.

_بهً،چطوری؟

_اصلا حوصلتو ندارم برو از جلو چشمام فقط دور شو تا تیکه تیکت نکردم.

_بابا رامبو، تو اصلا بیا منو بخور. حالا چته؟

_بی کارم از بیکاری هم بدم میاد.

_چرا بیکاری خوبه که.

_نه،اصلا هم خوب نیست.

_حالا اگه میخوای من میتونم یه کاری برات جور کنما.

_واقعاچیکار؟

_بیا با هم بریم شیکار.

_واقعا؟

_نه بابا شوخی کردم نه اینکه قافیه داشت گفتم بگم، من می خوام یه کاری کنم که بابام بهم افتخار کنه.

_خب این به منچه؟

_ببین برای یه خانواده ماگلی مثل من خیلی خوبه که یه اختراع باحال کنم. حالا هستی کمکم کنی؟

_باشه،بریم ببینیم چیکار میشه کرد.

و اینطوری بود که اصغر استوارتو خر کرد تا بهش کمک کنه.

_خوب حالا چی میخوای بسازی؟

_نمیدونم ولی باید یه چیزی باشه که مردم احتیاج دارن.

_اووهوم،راستی چندتا گریفیندوری مثل تو ماگله اصغر؟

_ من چمی دونم ،میگم بیا یه اسپینر بسازیم.

_اسپینر؟

_آره ازینا که مردم میگیرن تو دستشون می چرخونن.از اینا الان خیلی مده.

_باشه، ولی اگه اسپینر بسازی که دیگه بابات بهت افتخار نمی کنه آخه اسپینرو یکی قبلا ساخته.

_میدونم واسه همینه که تو فکر یه اسپینر خاصم،مثلا اسپینری که.......نمی دونم؟

_خب مثلا یه اسپینر بساز که دهنو مسواک بزنه.

_ها؟

_ببین یه سری از بچه ها از مسواک برقی هم متنفرن چرا چون اسمش مسواکه. ولی اگه تو یه اسپینر یه موتور بذاری که خودش بچرخه سر اسپینره هم از این چمیدونم پرز ها بزنی مردم هی میخوان باهاش مسواک بزنن چون کلاس داره.

_آره،ایول چه فکر بکری تازه می تونیم یه باطری مخصوص براش درست کنیم که فقط خودمون بتونیم بفروشیمش.

_ ایول پس بزن بریم تو کاره ساختش.

ولی چیزی که در ذهن استوارت می گذشت کمی متفاوت بود.

دو ماه بعد در سالن اجتماعات هافلپاف

_آهای کدومتون از مسواک زدن با دست خسته شده؟ بیاد اینجا که براش یه چیز خوب دارم اسپینر مسواک زن. فقطو فقط پنج گالیون و باطری مخصوصش دونه ای یک گالیون.

و اینطوری بود استوارت یه هزار گالیونی گیرش اومد آخه خیلی از هافلپافی ها تنبل بودن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
استعداد رو باید از اول داشت.....استعداد خریدنی نیست......
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: دوشنبه 16 مرداد 1396 16:41
نمایش جزئیات
آفلاین
رولی بنویسید در مورد حضورتون در حین یک اختراع مشنگی که بیش از همه چیز بهش نیاز داره شخصیت شما. میتونین در اون نقش داشته باشید و یا فقط تماشاچی باشید. رفتار خودتون و مشنگ ها رو پس از اختراع توصیف کنین. از خلاقیتتون استفاده کنین.

- وای که از دست این سوسک ها روانی شدم!

گرنت جیغی کشید و روی تخت خوابش پرید. کف اتاقش از وجود آن همه سوسک سیاه شده بود. گرنت که داشت از ترس میمرد با خود گفت:

- اینجوری نمیشه! باید یک فکری بکنم. ای کاش یک سوسک کش خودکار وجود داشت.

سپس قیافه اش را کج و کوله کرد و گوشه تختش نشست و پاهایش را در بقلش گرفت. ناگهان، بلند شد و روی تختش پرید که باعث شد سوسک ها شوکه شده و پراکنده شوند.

- فهمیدم! خودشه! باید برم پیش دکتر!

ساعتی بعد- راهرو های هاگوارتز

گرنت در راهرو های هاگوارتز پرسه می زد و به دنبال اتاق آرسینوس جیگر میگشت. ناگهان جلوی در یکی از اتاق ها ایستاد.
- خب خودشه!

گرنت به آرامی وارد اتاق شد و بر ریش مرلین پناه آورد که یک وقت آرسینوس توی اتاق نباشد.در اتاق را کمی باز کرد و از لای در به داخل نگاهی انداخت...
کسی توی اتاق نبود و گرنت هم به راحتی وارد شد. به محض ورود به سراغ میز آرسینوس رفت و داخل کشوهای آن را گشت.

- این نیست... اینم نیست... اینا که همش زمان برگردان بتاست! یه دونه اصل نداره این؟

گرنت پس از کاوش بسیار باز هم نتوانست چیزی در کشوهای میز آرسینوس پیدا کند. پس به ناچار یکی از زمان برگردان های بتا را برداشت و در جیب بارانی مشکی اش گذاشت. در همان حال که به سمت در میرفت، آرسینوس وارد اتاق شد. گرنت که از دیدن آرسینوس شوکه شده بود گفت:

- شما اینجا چیکار میکنید استاد؟
- فکر کنم من اونیم که باید این سوالو بپرسه.
- من و شما نداره که استاد!
- برو بیرون گرنت!
- رفتم!

گرنت این را گفت و به سرعت در حالی که نیشخندی بر صورت داشت از اتاق خارج شد.

سال 1985- آزمایشگاه دکتر اِمِت بِراون

- وای این واقعا کار میکنه!

گرنت نگاهی به اطراف کرد. سپس گلوی خود را صاف کرد و با هیجان خاصی گفت.
- سلام دکتر!
- سلام!

دکتر در حالی که سرش داخل یک ماشین قدیمی - که قرار بود ماشین زمان مشنگی باشد- بود، برای گرنت دستی تکان داد. انگار اصلا برایش مهم نبود دارد با چه کسی صحبت میکند.

- هنوز داری روی این کار میکنی دکتر؟
- آره .کم کم داره درست میشه.

ناگهان صدای انفجار خفیفی از داخل ماشین شنیده شد و از ماشین دود بلند شد. دکتر سرش را بیرون آورد و در حالی که پیچ گوشتی را روی میز می گذاشت و با دست دیگرش صورتش را که سیاه شده بود، پا میکرد، گفت:

- خب فکر کنم هنوز خیلی کار داره.

گرنت پوکر فیس نگاهی به دکتر کرد و گفت:
- فکر میکنی؟

دکتر بار دیگر پیچ گوشتی را برداشت و تا دوباره روی اختراعش کار کند. درست زمانی که مخیواست دوباره سر خود را توی ماشین فرو ببرد به سمت گرنت برگشت و پرسید:

- صبر کنن ببینم! تو دیگه کی هستی؟ ببین اگه اومدی راجب اختراعم بپرسی باید بگم که داری وقتتو تلف میکنی من جوابتو نمیدم...
- من خبرنگار نیستم...

تا گرنت خواست ادامه حرفش را بزند و درخواست خود را به دکتر بگوید دکتر ناگهان قاطی کرد و گفت:
- اصلا برو بیرون ببینم خبر نگار فضول مزاحم!

گرنت که دیگر داشت کفرش در می آمد، عصبانی شد و مشتی بر دماغ دکتر زد که باعث شد دکتر روی زمین بیفتد و برای چند دقیقه سکوت کند.
سپس گرنت چوب دستی اش را در آورد و ورد موبیلیکورپوس را روی دکتر اجرا کرد.

- اون چیه توی دستت؟ الان چی گفتی زیر لب؟

گرنت چوب دستی را تکان داد که باعث شد دکتر هم همراه آن تکان بخورد. گرنت لبخند شیطانی زد و گفت:
- من دوست دارم بهش بگم... طلسم عروسک خیمه شب بازی.

دکتر که معلوم بود چیزی از حرف های گرنت نفهمیده، با چشم های گشاد شده به او نگاه کرد. گرنت هم تصمیم گرفت که به صورت عملی کاربرد طلسم را برای دکتر شرح دهد.

گرنت چوب دستی را محکم در دست گرفت و با استفاده از آن دکتر را به در و دیوار و زمنی و سقف آزماشگاه کوبید.

- آخ... اوخ... وای...

سپس با یک حرکت نمایشی، دکتر را روی صندلی در گوشه آرماشگاه فرود آورد و چوبدستی اش را نیز توی جیب داخلی بارانی اش گذاشت.

گرنت آرام آرام جلو رفت و با لحنی محکم و قانع کننده گفت:
- گوش کن دکتر! من به کمکت احتیاج دارم. مهم نیست من کی ام و از کجا اومدم. فقط کاری که من میگم رو انجام بده. این یک کار خیلی سنگینه که فقط تو از پسش بر میای. متاسفانه من این همه قدرت جادوگریم نمیتونم این کار رو انجام بدم.

دکتر که متعجب و همچنین هیجان زده از گرنت پرسید:
- چه کاری؟

گرنت که نصف صورتش در تاریکی فرو رفته بود، مثل شخصیت های فیلم های معمایی، با حالی مرموزانه گفت:
- میخوام برام یک چیزی بسازی.

لحن گرنت گویی روی دکتر هم اثر گذاشته بود چون دکتر هم با همان لحن گفت:
- چه چیزی؟

ناگهان گرنت با دوپا از توی تاریکی بیرون پرید و با قیافه وحشت زده و کج و کوله، که تمام فضای مرموزانه و هنری را خراب کرد، گفت:
- یک سوسک کش!

عوامل پشت صحنه، همگی پوکر فیس شدند. کارگردان به دست و اندر کاران اشاره زد و گفت:
- جمع کنید بریم. کار ما اینجا تمومه!

دکتر و گرنت به سمت دست اندر کاران برگشتند. سپس پس از خروج آخرین نفر، دکتر رو به گرنت کرد و گفت:
- خب برو یکی بخر! توی همه مغازه ها هست.

گرنت پوکر فیس به دکتر نگاهی انداخت و گفت:
- یه حشره کش معمولی نمیخوام. یک مدل خاص! یک سوپر سوسک کش! یک سوسک کش خودکار!

دکتر دستی بر چانه اش کشید. ناگهان لامپ نیمه سوخته ای بالای سرش روشن شد. دکتر از روی صندلی بلند شد و به سمت وسایلش رفت تا کار را شروع کند.

1 ساعت بعد

- هنوز تموم نشد؟ من دارم میمیرم از خواب!
- اینم از این... دیگه تموم شد! چشماتو باز کن!

گرنت چشمانش را باز کرد و در مقابلش، دستگاهی را دید که رویش نوشته شده بود:

سوپر سوسک کش 2000

گرنت از خوشحالی جیغی کشید.دستگاه خیلی بزرگ نبود. گرنت رو به دکتر کرد و گفت:
- خب حالا چطوری کار میکنه؟

دکتر مغرورانه و متکبرانه جواب داد:
- خب همونطور که خواستی، این یک حشره کش خودکاره... البته باید بهش بگی سوسک کش خودکار چون مخصوصا اوناست. اون دکمه قرمز پشتش رو میبینی؟ اون رو که بزنی روشن میشه. اون دوربینی هم که جلوش هس باعث میشه سوسک هارو شناسایی کنه. به محص اینکه سوسک رو شناسایی کرد از اون دریچه جلوش یک ماده سوسک کش قوی ازش خارج میشه و در جا سوسک رو میکشه.

گرنت که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید رو به دکتر کرد و گفت:
- ممنون دکتر! واقعا دکتری، دکتر!

دکتر لبخندی به گرنت زد. خب شاید تعریف گرنت خیلی چرت و پرت به نظر می آمد ولی او گرنت پیج بود. او به این سادگی ها از کسی تشکر نمیکرد پس اگر من به جای دکتر بودم، خیلی به خودم افتخار میکردم.

گرنت سوسک کش را به زود در بقل خود جا داد، سپس سری برای دکتر تکان داد و از آزمایشگاه بیرون رفت.
- آماده باشین سوسکا که من دارم میام!

دست در جیب خود کرد و زمان برگردان را بیرون آورد.

همان لحظه- اتاق گرنت

- هیچ جا مثل خونه آدم نمیشه!

و حالا گرنت آماده بود. آماده برای انتقام از سوسک ها. ولی یک جای کار می لنگید...

- پس دستگاه کجاست؟

گرنت هر جایی را که نگاه کرد نتوانست دستگاه را پیدا کند. ولی پس از گذشت چند ثانیه فهمید اوضاع از چه قرار است. پس رفت و گوشه تختش نشست و زانوی غم بقل گرفت. تمام آرزوهایش به باد رفت و طعم شیرین انتقام به کامش تلخ شد.

مثل اینکه شما متوجه نشدید اوضاع از چه قرار است. خب، اگر یادتان باشد، آن وسیله یک زمان برگردان بتا بود. یعنی هیچ تغییریچ در گذشته، بر حال تاثیر نمی گذاشت. خب اختراع این وسیله هم جزوی از گذشته بود پس... دیگر خودتان تا تهش را بخوانید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من اول مغز بودم...
بعد دست و پا در آوردم!


کـــارآگاه پیج

تصویر تغییر اندازه داده شده