هوگو در را با عصبانیت باز کرده و بی آنکه نیم نگاهی به مادام! بیندازد برگشته و به سمت اتاق خوابش روانه شد.
بلیز که از استقبال گرم بچه محفلی در عجب بود در را پشت سرش بسته و وارد راهرو شد.
هنوز نمیتوانست باور کند که به همین سادگی وارد گریمالد شده بود.
در حالیکه شانه هایش را بالا می انداخت به سمت سالن رفت.
- اهوی!
با سرعت برگشت. ریش دامبلدور درست مثل کله ی اربابش خیره کننده بود:
- کی هستی تو؟
- تازه وارد! :grin:
- اسمت چیه؟
- کوری!
- خودت کوری! تازه وارد هم تازه واردای قدیم! والا ما اونموقع هم قد تو بودیم جرئت نداشتیم جلو دامبلمون نیشمونو باز کنیم حالا... هییععع روزگار...
سپس دامبل بی آنکه چیز دیگری بگوید بند ربدوشامبر صورتی رنگش را محکم کرد و از پله ها بالا رفت.
بلیز نفس راحتی کشید و از سالن گذشت تا اتاق جیمز را پیدا کند.
اتاق جیمز قبلا متعلق به سیریوس بلک بود ، در را به آرامی باز کرد. پسرک با آرامش خوابیده بود...
یویوی کوچک صورتی رنگ در انتهای اتاق، بر روی سکوی کوچکی ، در هاله ی نور آبی رنگ عجیبی ، به صورت رویایی معلق بود...
پاورچین پاورچین نزدیک شد و دستش را دراز کرد.
همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد! صدای جیغ گوشخراشی پرده ی گوش همه ی محفلی ها را پاره کرد! با صدای جیغ خانم بلک - که البته در مقابل جیغ امنیتی، بوق بود- در هم آمیخت و کل خانه ی گریمالد را به لرزه درآورد. اشعه های لیزر ظاهر شده و دورادور یویو را تحت محافظت قرار دادند. در اتاق ناگهان به دیوار مقابل برخورد کرد و تدی در آستانه ی در ظاهر شد ، نور چوبدستیش که در دستان لرزانش قرار داشت، صورت رنگ پریده ی بلیز را در برگرفت و فریاد زد : نگران نباش جیمز! گرفتیمش!

اما جیمز نشنید ، به آرامی در تختش غلت میزد و زیر لب کلمه ی "باب بزرگ" را زمزمه میکرد.
دامبلدور که همیشه در همه جا حاضر بود و خیلی گولاخ بود و تازگی ها قدش شدیدا کاهش پیدا کرده و در حد فیتیل کوتول شده بود کنار تدی ایستاد ، با مهربانی نگاهی به جیمز و بعد چشمانش را به بلیز دوخت.
بلیز هم چشمانش را به دامبل دوخت.
دامبل با بلیز چش تو چش شد.
فیس تو فیس.
بلیز ترسید، اگر دامبل میتوانست ذهنش را بخواند...
دامبلدور هنوز به او خیره شده بود.
چقدر نفس گیر!
چقدر خفن!
چه با ابهت!
دامبل ناگهان از او چشم برداشت و رو به تدی گفت : شب بخیر تدی!

و بعد دوان دوان خود را به اتاق خوابش رساند.
لحظاتی بعد، بلیز در حالیکه با تهدید چوبدستی تدی وارد اتاقش میشد توانست زمزمه هایش را بشنود که از انتقال محموله به گرینگاتز خبر میداد.
تدی ایستاد، در را بست و صورت خشنش حالت عادی گرفت ، با مهربانی به بلیز نگاه کرد و گفت :
- مادام کوری، چون تازه واردی پستتو پاک نمیـ... منظورم اینه که باهات برخورد نمیشه اما این قانون محفل رو هرگز فراموش نکن! هیچ- وقت- به- یویوی- جیمز- دست- نزن!

سپس خمیازه ای کشید و به سمت تختش روانه شد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


، شناسه ی دوم
چی می گی تو ، واسه چی ؟




به جيمز نگاهي كرد و با آخرين سرعت به سمت جيمز حمله ور شد و وي را تحت عمليات كتك قرار داد.
منظورت چيه؟يعني بهشت مهشت تو قوطي؟




مامان بیا ازم دفاع کن !



دوچرختو بده به من.همین الان.تو که از رنگ سبز بدت می اومد