جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  120 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  245 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  165 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  194 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
ارسال شده در: چهارشنبه 5 مهر 1396 23:59
نمایش جزئیات
آفلاین
تسترال که البته به شکل انسان در آمده بود، سرش را خاراند.
- ماموریت؟ شیب؟ بام؟

لرد شروع کرد به سرخ شدن. سرخی ای که ابتدا کم رنگ، و تنها در نواحی گونه وجود داشت، اما به تدریج پخش شد و تمام صورت لرد به رنگ لبو در آمد.
- ببین تسترال... میری محفل، برای ما جاسوسی میکنی. اصلا کار سختی نیست. البته اگر مثلا توسط ویزلی ها خورده نشی، یا با سوپ پیاز خفت نکنن. متوجه شدی؟

تسترال باز هم سرش را خاراند.
- تستی هستم البته. چون از همون اول به صورت مادرزاد جانورنما بودم به شکل تسترال، مامان بابام تصمیم گرفتن اسممو بذارن تستی.
- اسمت برامون مهم نیست. به اینکه در عنفوان جوانی هم تسترال بودی چه در مغزت و چه در ظاهرت هم سعی میکنیم اهمیت ندیم. حالا هم هکتور و لینی که دارن از بالای سقف مارو دید میزنن و قربون صدقمون میرن، از اتاق خارج بشن!

هکتور که از پاهای لینی آویزان شده بود، با شنیدن صدای لرد، هول شد و به شدت با زمین برخورد کرد، سپس ویبره زنان از پنجره به سمت بیرون شیرجه زد و با صدای تاپ بلند و عجیبی به زمین برخورد کرد.
لینی هم در حالی که لبخندش پر از شرمندگی بود، به سرعت از همان پنجره ای که به خاطر شیرجه هکتور شکسته بود خارج شد.

- میگفتیم. میری اونجا، اطلاعات به دست میاری. اول اینکه ویزلی ها دقیقا چندتا بچه دارن؟ دوم اینکه دامبلدور موقع خواب ریششو میکنه توی پیژامه و پتو، یا فقط زیر پتو یا کلا روی پتو، و اینکه شبا که کله زخمی میخوابه ملت دورش جمع میشن قربون صدقه زخمش بشن یا نه؟ همینا. به همین سادگی!

تستی چانه اش را خاراند. به نظرش نمیرسید که کار سختی باشد، البته آنهم قطعا به این دلیل بود که با اوضاع خانه گریمولد آشنایی نداشت.
بهرحال وی سری تکان داد.
- من میرم پس... تا تستی رو دارید غم ندارید اصلا.
- هر اتفاقی برات بیفته، مطمئن باش میکشیمت. پس سعی کن ماموریتت رو درست انجام بدی.

تستی آب دهانش را قورت داد.
- قطعا همینطور خواهد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
ارسال شده در: چهارشنبه 5 مهر 1396 02:00
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
دافنه، گویل و گیبن تصمیم میگیرن گند بزنن به مغازه موجودات جادویی چارلی ویزلی. اونا حتی حیوانات توی قفس ها رو هم آزاد میکنند. جرج ویزلی وقتی که این وضعیتو میبینه تصمیم میگیره اونا رو به سمت یه گنج هدایت کنه.

***


- گنج... این خیلی خوبه.

دافنه این رو گفت و به گویل نگاهی انداخت. گویل به گیبن نگاه کرد. گیبن خواست به جرج نگاه کنه که متوجه شد نگاه نکنه شکیل تره.

- پس بیاید بریم...

جرج که جلوش گله‌ای تسترال رد شدن، خودشو عقب کشید و پوکرفیس تسترال ها رو نگاه کرد.
- شما که اونا رو آزاد نکردید.
- یه اشتباهی شد. فقط همونا بودن...

دافنه موفق به اتمام حرفش نشد چون در همون حالت مرغ طوفانی از بالای سرش رد شد.

دافنه:

خانه ریدل

- من بهترین معجون ساز قرنم.

هکتور این رو گفت و چندچشم قورباغه رو داخل پاتیلش ریخت. آب درون پاتیل می جوشید و با اضافه شدن چشم ها جوشیدنش بیشتر شد. پاتیل بدبخت زبون نداشت و گرنه قطعا تا به حال هزاربار از اسیدی بودن معجون های هکتور اعتراض کرده بود.

- پای تسترال.

هکتور یه نگاه به اون ور اتاق و یه نگاه به طرف مخالف اتاق کرد. ولی تسترالی وجود نداشت. اشکالی نداشت... کافی بود حیوون دیگه ای رو جایگزین...
- تسترالا.
- خودتی.

هکتور بی توجه به فریادی که از یه گوشه خونه ریدل شنیده شد بود. با اشتیاق به تسترال هایی که بیرون خونه ریدل بودن خیره شد.
- تسترال اینجا تسترال اونجا، تسترال همه جا!

هکتور این رو گفت و ویبره زنان به سمت یکی از تسترال ها هجوم برد. تسترال مورد نظر خوف کرد و خواست از دست کسی که به سمتش میومد فرار کنه اما هکتور سمج تر از این حرفا بود. ویبره زن خونه ریدل اره‌ای رو تو دستاش گرفته بود و میخواست پای تسترال رو ببره. اما خب اون ویبره میرفت و به همین دلیل بود که تصمینی به بودن سر تسترال روی بدنش نبود.

- ولم کن!

هکتور در لحظه ای که فکر میکرد موفق شده و تسترال توی چنگشه متوجه شد که تسترال توی چنگش نیست. درواقع یه مرد رو گرفته بود رو میخواست با اره برقی دست شو قطع کنه.

- هکتور! اینجا چه خبره؟ باز معجون پاشیدی رو در و دیوار خونه ریدل همه تسترال شدن؟
- ارباب من کاری نکردم ولی اگه بخواین معجون تسترال آدم کن میپاشم روشونا.

هکتور این رو گفت ولی به کل مردی که میخواست پاش رو قطع کنه رو فراموش کرد و ولش کرد. مرد از فرصت استفاده کرد و دوباره به صورت تسترال سعی کرد از اونا دور بشه.

- تسترال.

همه ی گله به سمت لردسیاه برگشتند و منتظر موندند.

- منظورمون اون مرد تسترال بود.

درواقع جانورنما ریونی نبود که به متوجه شه لرد سیاه فحش نمیده به همین دلیل باز انسان شد و برگشت.
- تسترال خودتی.
- تسترال ماییم؟ هکتور؟ یکی از معجون هاتو بیار برامون.
- ارباب معجون آدم تسترال ادب کن بیارم؟

هکتور ویبره زنان معجونی رو تو دستای لرد گذاشت. لرد نگاهی به مردی کرد که به معجون سیز رنگ خیره شده بود.
- از اونجایی که ما لرد بخشنده و بزرگواری هستیم. میبخشیمت به شرطی که بری برامون از محفل جاسوسی کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
ارسال شده در: پنجشنبه 9 شهریور 1396 20:42
نمایش جزئیات
آفلاین
جرج در آن وقت از روز تصمیم داشت سری به برادر بزرگترش بزند و برای تهیه محصول جدیدشان مقداری فضله اژدها تهیه کند. ولی ورودش آنطور که تصور میکرد نبود. درب مغازه باز بود. از خود چارلی خبری نبود ولی از مغازه اش جز ویرانه ای باقی نمانده بود.

بچه ها که با حرارت هرچه تمامتر مشغول خرابکاری و تخریب مغازه بودند با مشاهده صورت سرخ از خشم جرج لبخندی گشاد تحویلش دادند. بعد برگشتند تا ادامه کارشان را از سر بگیرند.

جرج اندکی صبر و تحمل به خرج داد. چشم غره رفت. نفسش را با خشم بیرون داد. لبش را گزید و به موهایش چنگ انداخت ولی فایده ای نداشت. ظاهرا قرار نبود یک نفر از این خرابکارهای کوچولو اندکیکوتاه بیاید.

عاقبت سر و حوصله جرج سر آمد.
- هیچ معلومه اینجا دارین چه بوقی میخورین؟

گویل که در آن لحظه به سختی هرچه تمامتر مشغول کندن کاغذ دیواری ها بود پاسخ داد:
- مگه نمیبینی داداش؟داریم خرابکاری میکنیم دیگه!

دافنه در حال خالی کردن تمام قفسه ها به روی زمین در ادامه حرف گویل گفت:
-هرچی گویل گفت رو تایید میکنم. حالام برو کنار بذار باد بیاد!

جرج که از پررویی و وقاحت این 3 نفر به شدت خشمگین شده و تمام رگ های پیشانیش دانه دانه بیرون زده بود، تصمیم گرفت چوبدستیش را بکشد و هر سه را با یکی یک طلسم شوم نفرین کند. اما ناگهان فکر بکری در مغزش جرقه زد. هرچه بود سوژه با این وضعیت هم نمیتوانست چندان دوامی داشته باشد. همانطور که در 3 پست تقریبا راکد مانده بود. شاید این ایده میتوانست کمی آن را به حرکت در بیاورد.
پس چوبدستیش را غلاف کرد. موهای به هم ریخته اش را مرتب کرد. سپس صاف ایستاد و گلویش را صاف کرد.
- میگم بچه ها. عوض این کارا نظرتون چیه بریم مغازه ما؟ من جدیدا یه نقشه گنج پیدا کردم ولی میدونین... من دیگه نیازی به این پولا ندارم. خودم به اندازه کافی درآوردم که برای هفت نسلم کافی باشه. گفتم اگرمیخواین بدمش به شما. مرلین رو چه دیدی شاید تونستین به اندازه من پولدار شین!

جرج جمله اش را با حالتی وسوسه انگیز به پایان برد و معصومانه به چشمانشان خیره شد. برق حرص و طمعی که در آن سه جفت چشم میدرخشید ناخواسته پوزخند موذیانه ای را بر لب جرج نشاند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
ارسال شده در: چهارشنبه 1 شهریور 1396 06:41
نمایش جزئیات
آفلاین
و بعله اونا به سمت فروشگاه موجودات چارلی رفتن و وقتی رسیدن مث بچه ادم وارد مغاهز نشدن، زدن درو شکوندن و بعد هرچی گیرشون اومد رو براشتن و پرا کردن زمین.
دافنه شروع کرد به شکستن قفسه ها، گویل هم حتی به دیوار هم رحم نکرد و زد اونم داغون کرد، گیبن رو دیگه نگم خیلی خوبه اون اصن یه دکمه رو زد و موجواات ازاد شده و به ما پیوسته.
-گیبن چیکار کردی؟
-نگران نباش دافنه این دکمه قرمزه رو زدم و حالا قفس هاشون باز شده و به ما کرده.
-ولی اگه نکردن چی؟
گویل گفت:
-بس کنین دیگه بیاین به گند زدنمون ادامه بدیم.
-باشه.

در همین موقع که حیوونا هم که باز شده بود اونا هم به ما ملحق شدن و در گند زدن کمک کردن که ناگهان احساس کردیم کسی داره مارو نگاه میکنه، از دست ما عصبانیه، ما اصلن توجهی به اون شخصی نکردیم و به گند زدنمون ادامه دادیم.
و اون شخص جرج بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 مرداد 1396 23:06
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان فریادی در محل شروع سوژه پیچید داد که حتی ابر ها هم ترسیدند و فرار کردند!
ساحره ای بس گریفندوری پشت سر سه قانون شکن ایستاده بود و در یک دستش گوش گیبن , در دست دیگرش گوش دافنه و به علت نبود دست دیگر در دندانش هم گوش گویل بود!
هر سه قانون شکن جوان به محض آزاد شدن گوش هایشان تا جای ممکن از ساحره خشمگین فاصله گرفته و پشت هم قایم شدند!

دافنه جرعت نشان داد و پرسید:
-چیزی شده مومو جان؟

مومو کلیدی را به سمتشان پرت کرد که از یقه گیبن رفت تو!
شنلی سمت گویل پرت کرد و شیشه کوچکی را هم به دافنه داد.

بعد درحالی که جلوتر از قانون شکنان به سمت فروشگاه موجودات جادویی چارلی ویزلی میرفت گفت:
-شما چطوری میخواستید بدون کلید و شنل نامرئی و معجون جدید هکتور آشوب به پا کنید؟

آشوبگران هنوز چند قدمی نرفته بودند که اینبار ردایی به سمتشان پرت شد.

با نگاه سوالی آشوبگران جوان ساحره گریفندوری خودش توضیح داد:
-ردا جدید برای تغییر قیافه.کسی نباید بشناستمون!

و اینبار واقعا به سمت فروشگاه چارلی ویزلی راه افتادند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گرگوری گویل در 1396/5/31 23:31:08

"تنها ارباب است که میماند"
پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 مرداد 1396 22:47
نمایش جزئیات
آفلاین
نیو سوژه!

هوا تاریک بود، بارون شدیدی می بارید، زیر این بارون شدید سه نفر از دانش اموزای هاگوارتز داشتن راه میرفتن و قدم میزدن.
تعطیلات کریسمس دیگه داشت به پایان میرسید ولی دانش اموزا هنوز تا شروع مدرسه ی هاگوارتز سه روزی وقت داشتن.
همچنین که اونا داشتن قدم میزدن و از بارون لذت میبردن، گویل گفت:
-هی گیبن اونجا رو نگاه کن، فروشگاه موجودات جادویی چارلی ویزلیه چطوره بریم اونجا و قانون شکنی بکنیمو گند بزنیم به همه چیز؟ها؟
-من که موافقم.
دافنه لگدی به پای گویل زد و گفت:
-هی پس من چی؟
-خوب توهم بیا.
-اخ جون، گند زدن به مغازه ها یه تفریح خوبه، نمیدونم چرا همچین حسی رو دارم.

اونا با قدم هایی بزرگ به سمت فروشگاه موجودات جادوییه چارلی ویزلی رفتن.

_________________
خلاصه ی سوژه:
دافنه، گیبن و گویل میخوان فروشگاه موجودات جادویی چارلی رو بهم بزنن و گند بزنن به اونجا.
__________________

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/5/31 22:51:23
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
ارسال شده در: دوشنبه 12 مهر 1395 00:53
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی سوژه



خانه شماره دوازده گریمولند!

فرد و جورج،در حالی که بلاتریکس را در قفسی به دنبال خود میکشیدند، وارد خانه شدند...
_پروفسور...پورفسور!
_چی شده فرزندان روشنایی!
_نیگا کنید کی اینجاست پورفسور...بلاتریکس لسترنج!
_چی؟بلاتریکس اینجاست؟لو رفتیم؟به ما حمله شده؟
_نه پرفسور...ما اون رو زندانی کردیم و اوردیم!
_چرا؟
_چرا؟خب...چیز...مگه چارلی اون کاغذی که بهش دادیم رو نیورد؟
_چارلی که نیومده هنوز!

فرد و جرج نگاهی به یک دیگر انداختند...چارلی کجا بود؟

نزد چارلی!

چارلی درمانده بود..از طرفی اژدهایش را از دست داده بود و از طرف دیگر،دیوانه ساز ها دنبال او بودند...همچنین نامه محرمانه ای که باید به محفل میرساند،همچنان پیش او بود...اما او نمیخواست که آن نامه به دست دیوانه سازها یا مرگخواران بیوفتد...به همین خاطر به مانند فیلم های مشنگی ای که پدرش آرتور به خانه می آورد،تصمیم گرفت تا نامه را بجود و بخورد تا از دسترس دیگران دور بماند!
اما آن نامه یک برگ کاغذ عادی نبود...بلکه یک طومار بود...به همین خاطر چارلی در حین خوردن طومار،به دلیل پر شدن دهان و نای و مری و نداشتن امکان تنفس،مُرد!

کسی نمیدانست حالا فروشگاه او بعد از مرگش چه میشد!

خانه ریدل!

لرد در پشت میزش نشسته و در حال طرح ریزی برای مامورت سری بود...اما با باز شدن ناگهانی در،سرش را بالا آورد و با عصبانیت فریاد کشید:
_چه خبره؟مگه اینجا طویله تسترال هاس که سرتون رو میندازین میاین تو؟
_ارباب...یه خبر مهم دارم...بلاتریکس رو محفل برده و گروگان گرفته!
_چرا؟
_شاید میخوان گرو کشی کنن...مثلا در صورتی بلاتریکس رو پس بدن که اژدها رو بهشون برگردونیم!
_هووووم...بذار فک کنم کدومشون بیشتر به درد میخوره...خب فکر کردم...به رودولف بگین خبرای خوبی قراره بشنوه!

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
ارسال شده در: شنبه 5 تیر 1395 17:46
نمایش جزئیات
آفلاین
جــــــیریــززز ویریــــززز!

- واهای .. واهاهاهای! سوختم! تموم پشمای پام سوخت!
- عه نیگاش کن! چقدر کوچولو شدی بلا!
- منِ احمق از اولشم نباید به شماها اعتماد میکردم. منو دارید کجا میبرید؟ آی ملت به دادم برسید. اربــــــاب کمک!

فرد و جرج به صورت خیلی نامجسوس از خانه‌ی ریدل خارج شدند و در حالی که بلاتریکس رو توی یه قفسه کوچیک زندانی کرده بودند، به سمت محفل ققنوس حرکت کردند.گویا قرار بود ولدک با مصادره کردن اژدهای چارلی ویزلی، عملیات خیلی سری و بزرگی رو توی کوچه دیاگون انجام بده و بلاتریکس از جزئیات این عملیات با خبر بود!

خانه‌ی ریدل - اتاق لرد

- خب بوگو ببینم آیلین، اژدهارو مصادره کردی یا نه؟
- بله مای لرد! فقط یکمی توی رام کردنش موشکل داریم!
- تو و رودولف تا فردا بعد از ظهر وقت دارین تا این اژدها رو رام کنید، وگرنه هرچی دیدید از چشم خودتون دیدید!
- به این تهدیدها عادت کردیم والا!
- چیزی گفتی رودولف؟
- نه جون شوما.. شیکر اضافی خوردم!

و بدین ترتیب رودولف و آیلین به کتابخونه‌ی ریدل رفتن و سعی کردند اطلاعاتی راجع به رام کردن اژدها پیدا کنند.مرگخوارا کاملا از ناپدید شدن بلاتریکس بی خبر بودند. لرد قرار بود یه کار خیلی بیگ انجام بده تا خفن بودنشو مثل همیشه به همه‌ی عالمیان نشون بده اما اگه بلاتریکس قضیه رو لو میداد همه چی .. چی؟ رِ تِ تِ!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام ریدل در 1395/4/5 17:50:44
پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 خرداد 1395 16:06
نمایش جزئیات
آفلاین
اما بلاتریکس انگار نه انگار که بویی آزاد شده باشد گفت:

- چی شد قش کردین؟! چقدر زپرتی هستین شما ها!

بلاتریکس چوبدستی اش را درآورد و با یک وردهوشیار کننده فردو جورج را بلند کند.البته ناگفته نماند که بلافاصله دماغ های خود را گرفتند.جورج گفت:

- به محض اینکه بپوشینش تاثیر خارق العاده اش رو میبینید!

- اگه کار نکنه همچین کروشیویی بهتون میزنم که اون سرش نا پیدا باشه

بلاتریکس سعی کرد کفش هارا بپوشد اما اگر پاهایش را جر هم میداد در کفش جا نمیشد که نمیشد!

- مجبور بودین کفش بسازین انقدر کوچولو باشه؟! پاهای خوش فرم من هم توش جا نمیشه!

- خانم سایز این کفش ها قشنگ مناسب شماست... اصلاً برای خودتون ساخته شده!

- واقعاً؟! باشه.من یکبار دیگه هم سعی خودم رو میکنم تا این کفش های به درد نخورتون رو بپوشم.

بلاتریکس آنقدر به خودش فشار آورد که تا 2 هفته اثر کمر درد و مچ درد آن باقی می ماند! پس از پوشیدن کفش ها رو به فرد و جورج کرد و گفت:

- چی شد پس؟!

- باید یکم صبر کنین خانوم محترم.

- مگه نگفتین تاثیرش فوریه؟! نکنه می خواستید سرمنو شیره بمالین؟!

- نه بابا این چه حرفیه...فقط اگه بخواین خوب جواب بده باید...

اما ناگهان نوری از سوی کفش ها ساطع شد و...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
ارسال شده در: چهارشنبه 18 شهریور 1394 08:38
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
چارلی به دلیل پارک کردن اژدهای خود(رکس) روبروی فروشگاهش توسط آیلین پرنس توقیف می شود.از طرفی فرد و جرج هم اکنون در قرارگاه مرگ خواران هستند و قرار است اختراع خود(کفش های لاغری) را به بلاتریکس نشان دهند تا بدین شکل در بدنه ی مرگخواران نفوذ کرده و اطلاعات مهمی را دامبلدور بدهند.چارلی ماموریت این را دارد که تکه کاغذی را از طرف فرد و جرج به دامبل برساند.اما فعلا در مغازه اش توسط مرگخواران و دیوانه ساز ها محاصره شده است. او فرار می کند و سعی می کند با اژدهای خود فرار کند اما نمی تواند. از آن سو فرد و جرج به محضر بلاتریکس راه میابند.
******

فرد و جرج در حالی که لحظه ای از شکلک در آوردن برای رودولف امتناع نمی کردند، پشت بلاتریکس به راه افتادند و به داخل اتاقی رفتند که گویا از آن به عنوان اتاق بلاتریکس یاد می شد.

در اتاق ترکیب بو های مختلف موجب پدید آمدن بویی بسیار نامناسب شده بود که حتی باعث شد فرد و جرج برای چند لحظه تعادل خود را از دست بدهند اما در آخرین لحظات توانستند خود را کنترل کنند.

به جز تخت کهنه و فرسوده ی دونفره ای که در کنج اتاق به زحمت جا شده بود، چیز دیگری در اتاق توجه فرد و جرج را جلب نکرد.

بلاتریکس بر روی تخت نشست و در حالی که چند لاخ از موهای فرش را در دست می چرخاند، به فرد و جرج خیره شد.
-خب ببینم اون اختراعتون چیه؟ وای به حالتون اگر خوب نباشه اونوقت دونه به دونه ی سلولاتونو در میارم و به هرکدومشون صد تا آوادا می زنم.

فرد و جرج که با این حرف لحظه ای ترسیدند در حالی که نیش بازشون بسته نمی شد، به سمت بلاتریکس رفتند و دستگاه را در مقابلش قرار دادند.

دستگاه مثل یک جا کفشی کوچک بود که انگار زیادی روغن زده شده باشد.

-اول خودتون امتحان کنید نمی خوام برای پاهای نازنینم ضرری داشته باشن.
-شرمنده بانو این دستگاه برای سایز های نرمال کاری نمی کنه.
-یعنی میگین پاهای من گندن؟

فرد و جرج:

نگاه بلاتریکس بین فرد و جرج می چرخید سرانجام بدون اینکه حرفی بین آنها رد و بدل شود بلاتریکس خم شد تا کفش های نسبتا بزرگش را در بیاورد. سرانجام بعد از مدت ها تلاش، کفش های کوچکی را که به زور پاهایی که پاهای هاگرید باید در مقابل آنها لنگ می انداخت، را در آن جا داده بود را در آورد و موجب بیهوش شدن نه تنها فرد و جرج بلکه مرگخواران کل ساختمان نیز شد.
در واقع گویی بمبی از عطر خوب پا در همه جا پاشیده شد و گل های باغ زندگی را آبیاری کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده