جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

60 کاربر(ها) آنلاین هستند (39 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
57 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

دادسرای عمومی جادوگران

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: شنبه 16 مرداد 1400 23:39
نمایش جزئیات
آفلاین
- وگرنه چی؟
دانش آموزی که قدرت های سوپرمن وار جاپ را دست کم گرفته بود در همان لحظه سنگ شد!

- چی کارش کردی؟
- راست راستی سنگ شد؟
- آخه چجوری حتی نگاهشم نکرد؛ همینطوری یه دفعه سنگ شد.

جاپ چشم غره ای رفت.
- گفتم که من جاپ هستم! من می تونم آدما رو سنگ کنم.

دانش آموزی که از اول سوژه تا الان سکوت کرده بود رو به جاپ گفت:
- شما که می خواین به ما کمک کنید پس این جنگولک بازیا چیه؟ چرا اصلا می خواین کمک کنید که بکشید؟ از کمک کردن به ما چی بهتون می رسه؟

به جاپ بر خورده بود! زیرا ازدوران طفولیت جاپ، تسترال خواهانی بود. او می خواست که به او توجه شود، می خواست با طرح کردن معما مهم شود. می خواست یک بار در عمرش هم که شده مردم او را جدی بگیرند. جاپ از بیماری "جدی گرفته نشدن مضمن" رنج می برد و به همین دلیل عقده ای شده بود. ولی جاپ هیچگاه کوتاه نمی آمد.
- فقط امتحان کنید و ببینید چه اتفاقی واسه تون می افته!

گویا دانش آموزان چاره ای دیگری نداشتند. آیا شکست دادن اصغر سیبیل ارزش مردن داشت؟ جواب بله بود! مردن بهتر از تحت سلطه اصغر سیبیل بودن، بود! دانش آموزان می مردند اما ذلت را نمی پذیرفتند. البته چاره دیگر هم نداشتند! چه می خواستند و چه نمی خواستند باید جواب معما را می دادند وگرنه مانند دانش آموز حاضر جواب، سنگ می شدند. آنها تصمیم خود را گرفته بودن، معما را حل می کردند.
دانش آموزی که از همه شجاع تر به نظر می آمد، نگاهی پر از امید به همکلاسی هایش انداخت و سپس رو به جاپ گفت:
- معما رو بگو ما آماده ایم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: شنبه 16 مرداد 1400 21:25
نمایش جزئیات
آفلاین
دانش اموزان مانند تسترالی که توسط گله اش طرد شده و جایی برای رفتن نداشته و در سرما و یخبندان در خانه ای را باز دیده باشد به کورسوی امید نگاه کردند.
ولی خب خانه ای که درش ان موقع باز باشد یک چیزش می لنگد.
- کورسوی امید اینه؟
- چی هست اصن؟
- شاید یکی می‌خواسته سر به سرمون بزاره!
- شاید توطئه‌ ی اصغر سگ سبیل هست!

همه گیج بودند و می ترسیدند و ترس داشت مانند فیلم های ترسناک ان هم موقع خواب به مغزشان نفوذ می کرد و ، باید هر چه زود تر چاره ای می اندیشیدند وگرنه قبل از اصغر سبیل خودشان کلک شان را می کندند.

توهین هاتون رو نادیده می گیرم و می بخشمتون! تازه اسمم جاپ هست و میخوام یه معما براتون طرح کنم! اگه جوابش رو درست بدید راه شکست اصغر رو بهتون میگم و اگه اشتباه جواب بدید خودم دخلتون رو میارم!
دانش اموزان تازه توجه شأن به موجودی جلب شد که خودش را جاپ می نامید و حالا برایشان ازمونی تدارک دیده بود .
دانش اموزان همین الانش هم وسط ازمون بودند و باید خودشان را اماده می کردند تا دخلشان در نیایید.

- قوانین این هست که شما سه تا شانس دارید برای جواب و بعد سه تا شانس باید جواب درست رو بدید و گرنه...
هیچکس وقت نکرد اعتراضی کند و موجود سوالش را شروع کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1400/5/16 22:10:26
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1400/5/16 23:49:45
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: شنبه 16 مرداد 1400 20:04
نمایش جزئیات
آفلاین
ملتی که چوبدستی هایشان را به جلو گرفتند با دیدن منظره رو به رویشان داد، فریاد کنان به سمت عقب برگشتند و به دلیل ازدحام جمعیت چندین تازه وارد کوچک و گوگولی، زیر پاهای دیگران له شدند.
چیزی که آن ملت ترسیده و لرزیده دیده بودند، هزاران حشره مختلف بود که خیلی وقت بود کنار آنها وول می‌خوردند و آنها نمی‌دانستند.

- اینا از کجا میان؟
- نکنه شپشن؟ نکنه از سر و کله ی کثیف اصغر سگ سیبیل ریخته شدن؟
- اینا چقد‌ چربن.
- چون از سر و کله ی زندانی ای که هیچوقت حموم نرفته ریختن آقای پیتر. خوبه که درباره بهداشت زندانی‌ها خبری بگیرید. این باعث تاسفه.

در میان جمعیت یک نفر غش کرده بود و یک نفر در حال بالا آوردن تمام محتویات معده ی بزرگش بود و یک نفر هم بر بنای حشره بودن خودش با حشره ها ارتباطی زیبا گرفته بود و یکی هم حشرات جدیدی کشف کرد و آنها را در کتابی به ثبت رساند و در تاریخ جادوگری، کاشفی زیبا رو شد.
و اما ملتی که هنوز به نتیجه ای مشخص نرسیده بودند با چندش و ترس به در و دیوار لوموس می‌کردند و وقت می‌گذراندند‌. پیتر از این وضعیت راضی نبود، اصلا و ابدا. هیچکس آنقدر به درد ناک‌اوت کردن اصغر نمی‌خورد. همه آن جادوکار ها به صورتی عجیب و غریب، عجیب و غریب بودند. هیچکدام حالت نرمالی نداشتند و هیچکدام به دل نمی‌شستند.

آنها هیچوقت نمی‌توانستند اصغر را شکست دهند و از دست او فرار کنند. آنها باید به افسردگی روی می‌آوردند و دست از تلاش برمی‌داشتند و تا آخر عمرشان آنجا زندانی می‌بودند و یکی یکی توسط سگ سیبیل خورده می‌شدند.
کم کم همگی سگ سیاه افسردگی را در آغوش‌های کج و کوله‌اشان کشیدند. آنها دیگر نه به زندگی امید داشتند نه آینده ی نا معلومشان و نه دوستان و آشنایان و اصغر و سگ و سیبیل. بله، همگی ناامید بودند.

- بچه ها اینجا رو. یه کورسوی امیییید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: شنبه 16 مرداد 1400 03:36
نمایش جزئیات
آفلاین
-مگه پشت سر ما نیومد داخل اتاق؟
-چرا چرا! من دیدمش!

این بار شکافته شدن جمعیت، به دیده شدن سو منجر شد.
-همین یه دقیقه پیش از کنار پام رد شد و رفت اون طرف.

نگاه ها به گوشه‌ی تاریک اتاق دوخته شد. زمزمه‌ی لوموس، روشن شدن چند چوبدستی را به دنبال داشت که نورشان برای نمایان کردن راه فرار سگ و احتمالا اصغر، کافی بود.

-اون یه در مخفیه؟
-دریچه‌ست بی سواد! در مخفی رو که نمیشه به راحتی دید.
-این در به کجا میره؟

سکوتی که برقرار شد، به پیتر اجازه داد برای یافتن پاسخ، به خاطراتش رجوع کند. به روزهای ابتدایی رسیدنش به قدرت فکر کرد که با ذوق، هر نقطه‌ی ساختمان را می‌گشت. به قایم باشک هایی که با کارمندان بازی می‌کرد. و سرانجام...
-نمی‌دونم. باید بریم داخلش ببینیم به کجا ختم میشه.

صفی طولانی از جادو آموزان تشکیل شد و پیتر برای داشتن هوای آنها از عقب، در انتهای آن قرار گرفت. همه به نوبت وارد تونل تنگ و تاریکی می‌شدند که مشخص نبود انتهایش به کجا می‌رسد.
-راه باز بشه میرم جلو دیگه! چرا منو هل میدی؟!
-نور چوبدستیت کورم کرد! بگیرش اونور.
-اینجا عنکبوت هم داره؟
-کاش داشته باشه.
-آخ! این چی بود؟

همه با شنیدن صدای سو که در ابتدای صف بود، از حرکت ایستادند. نور لرزان چوبدستی ها، به طرف جلو گرفته شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: جمعه 15 مرداد 1400 19:13
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
جادوآموزان، نگران به نوشته روی دیوار و لباس ها و خون سبز روی زمین نگاه و با هم پچ پچ می کردند و سعی داشتند هر جور شده این اتفاق را تحلیل کنند. آنتونی از این شلوغی و حواس پرتی بقیه استفاده کرد و خیلی آرام از میان جمعیت رد شد و خواست از اتاق بیرون برود و خودش را جایی مخفی کند، که ناگهان آرتور سیم برقی را که همراه با پریز ها و لامپ ها از محتویات معده ایوا بیرون کشیده بود، مانند گاوچران ها چرخاند و دور آنتونی انداخت و او را سمت خودشان کشید.
پیتر در حالی که قولنج گردن و انگشت هایش را می شکاند نزدیک آنتونی آمد.
-کجا کجا؟ زدی یکی از جادوآموزامو ناکار کردی فکر کردی میتونی در بری؟
-چجوری دلت اومد کرفس به این نازیو بکشی؟
-اصلا چجوری تونستی به هم گروهی خودت خیانت کنی؟!
-ننگ بر تو باد!
-آبرو حیثیت هر چی ریونی بود رو بردی! خائن!

خیل عظیمی از جادوآموزان در پی گرفتن انتقام دوست کرفسی شان به سمت آنتونی هجوم آوردند. آنتونی طی حرکتی سوپرمنانه سیم پیچیده شده دور بدنش را پاره کرد و و تکه های سیم به اطراف پرت شدند.
پیتر که جلوتر از همه ایستاده بود مشتش را برای جادوآموزان پشت سرش بالا آورد و به آنها علامت داد که ساکت باشند.

-من این پشت بودم چجوری میتونستم آنانیو رو بکشم؟
-اگه نکشتی پس چرا داشتی فرار می کردی؟
-اگه فرار نمیکردم قبول می کردین بی گناهم؟
-سوالمو با سوال جواب نده!
-بابا بذارین یه هفته از اومدنم به هاگوارتز بگذره بعد قتل بندازین گردنم...

آنتونی هیچ مدرک قابل قبولی مبنی بر بی گناهی اش نداشت، پس تنها کاری که میتوانست بکند این بود که مظلوم بازی دربیاورد تا شاید دل لشکری که رو به رویش ایستاده و با غضب به او نگاه می کردند به رحم بیاید. ولی فرمانده این لشکر پیتر جونز مرگخوار بود، و در منش یک مرگخوار رحم جایی نداشت...
لشکر جادوآموزان خشمگین آرام آرام به سمت آنتونی می رفتند که صدایی از بین جمعیت آنها را متوقف کرد.
-پروفســــــــــور سگ!

پیتر با تعجب به عقب چرخید. جمعیت شکافته شد و جادوآموزان دانه دانه کنار می رفتند تا فرد گوینده نمایان شود.
-پروفسور سگ؟
-فحش جدیده؟
-جادوآموز سگ هم داریم ینی؟
-بخاطر این بی احترامیت بیست نمره از انضباطت کم میشه.

با کنار رفتن و دو دسته شدن جادوآموزان، راهی باریک در بین جمعیت ایجاد شد که آلنیس در انتهایش ایستاده بود. او جلو آمد و رو به روی پیتر ایستاد.
-نه پرفسور! منظورم این بود که سگه غیبش زده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلنیس اورموند در 1400/5/15 19:46:56

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: جمعه 15 مرداد 1400 14:16
نمایش جزئیات
آفلاین
درحالی که همه به اطراف نگاه می کردند و اسم آنانیو را فریاد می زدند و با نگرانی به دنبالش می گشتند کتی دوباره جیغ دهشتناکی کشید:
- نههههههه ... خو ... خون ... بیشتر ... شد ... در ... خون

پیتر که از جیغ های کتی خسته شده بود با کلافگی به سمت کتی چرخید ، زبانش را چرخاند و دهانش را باز کرد. میخواست ناسزا هایی زیبا روانه کتی کند که با دیدن خون سبز رنگی که از زیر در جاری شده بود زبانش بند آمد.

آرتور جمعیت را کنار زد و راهش را به جلو باز کرد وقتی به در رسید و خون سبز رنگی که از زیر در جاری شده بود را دید نفس عمیقی کشید و گفت:
- با همه دوستانی که این کرفس عزیز رو میشناختن احساس همدردی میکنم ... آنانیو کرفس خورشی خوبی بود ، شاید کسی خورش هاش رو دوس نداشت اما چیزی از ارزش های غذایی اون کم نمی کرد اون مقوی ، سالم ، لذیذ و ...


پیتر دادی زد و باعث شد حرف آرتور نیمه کاره بماند:
- خدااای من! این حرف ها خیلی ناراحت کنندست جناب اقای آرتور ویزلی چون باعث شده من بابت مرگ آنانیو به خودت شک کنم.
-به من شک کنی؟ به من؟ اگر قرار به شک کردن باشه من هم به تو مشکوکم.


در حالی که آرتور و پیتر هم دیگر را تهدید می کردند
و جادوآموزان هم با لذت تمام به تماشای دعوای آن دو نفر می پرداختند لاوندر در اتاق را باز کرد و وارد اتاق شد.
همه جا تاریک بود و چیزی دیده نمی شد.
کمی بیشتر دقت کرد ... کمی بیشتر تر ... و در همین حین که دقتش را بیشتر می کرد شکی که داشت به یقین تبدیل شد.
لاوندر شلوارک و لباس پاره پوره آنانیو را گوشه اتاق یافت برگشت و فریاد زد:
- بیاید تو اتاق ، باید این رو ببینید.

آرتور و پیتر از خدا خواسته جهشی زدند و به داخل اتاق رفتند.
-متاسفانه ما واقعا آنانیو رو از دست دادیم

میوکی درحالی که دستش را به سمت دیوار کنار لباس ها دراز کرده بود گفت:
- وای خدای من ببینید اینجا چی نوشته

روی دیوار با خون سبز آنانیو خیلی کوچک و ظریف نوشته شده بود :
( آنتونی گلدشتاین ، قاتل رو دستگیر کنید. )
در اخر هم بسیار ریز تر نوشته شده بود از طرف آنانیو

همه شکه شده بودند و با خواندن پیام روی دیوار بیش از پیش گیج شده بودند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونی گلدشتاین در 1400/5/15 14:19:38
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 14 مرداد 1400 23:51
نمایش جزئیات
آفلاین
-من... فکر کنم بدونم کیه...

پیتر از جایش پرید.
-کیه؟ کی داره حرف میزنه؟
-منم!

آموس دیگوری از پشت جمعیت بیرون آمد.
-منم آقای... پاترونوس؟ پتی گرو؟ ای بابا... چی بود؟

لاوندر آهسته زمزمه کرد:
-پیتر!
-ها بله، آقای پترو. منم.

پیتر موهایش را خاراند. از آن کارهای غیرممکن که فقط خودش میتوانست انجام دهد.
-خب، تو میدونی قربانی کیه؟
-ها؟
-میدونی قربانی کیه؟
-قربان کیه؟

سدریک بدو بدو جلو آمد و همزمان با دویدن دستش را تا آرنج داخل بالشش فرو برد و بسته ای را بیرون کشید.
-عه ببخشید! بابای من قرصای آلزایمرشو نخورده امروز!

آموس بعد از خوردن قرص هایش، خشکش زد و خیره ماند.

-این چرا اینجوری شد؟
-یخرده طول میکشه... باید دوباره رفرش بشن...

یک ربع بعد

-ای بابا! سدریک تموم نشد این رفرش شدنشون؟
-الان دیگه تموم میشه...

دانش آموزان هلهله کردند.
-یعنی چی؟ هر لحظه ممکنه اصغر سیبیلو بزنه یکی دیگه رو ناکار کنه!
-چه وضعیه؟ از کجا معلوم وقتی رفرش شد ارور کاربری نده همه چیمون بریزه بهم؟!

در این میان آموس لرزید، و چشمانش دوباره روشن شد. صدا هلیکوپتر مانندی از سرش به گوش میرسید که نشان میداد فن مغزش در اعتراض به این حجم از اطلاعات به کار افتاده است.

-خب؟
-چی خب؟

پیتر صدایش را صاف کرد.
-میدونی-که-قربانی-کیه-؟

این که پیتر بین آخرین کلمه جمله اش و علامت سوال هم فاصله گذاشت از آن کارهای استثنایی اش بود. آموس کله اش را خاراند.
-آره.. اسم خوبی داشت.. آنا...

دانش آموزان شوکه شدند.
-آنالیس؟

لاوندر چشمانش را در کاسه گرداند.
-آلانیس، نه آسالین. چیزه، نه آنالیس!
-پس کدوم آنا رو میگه؟

فن مغز آموس چنان کار میکرد که در اثر صدایش، صدا به صدا نمی رسید.
-آناناس... آنانامینو... آنانانانانانی نی...

حوصله پیتر سر رفت.
-خب فامیلیشو بگو.
-فامیلی کیو؟
-قربانیو دیگه!
-کدوم قربانی؟
-قربانی اصغر سیبیلو!
-ها... آره! دیهم... دیلم... شلغم...

آخرین حدس او کرفس کوچولوی را به یاد بعضی ها آورد که آن لا به لا ها به اردو آمده بود.
-آنانیو دیلن! اون کجاست؟


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 14 مرداد 1400 22:46
نمایش جزئیات
آفلاین
میوکی که همانند کتی، از همان ابتدا در آخر صف ایستاده بود، بالاخره با آهی بلند خمیازه کشید و کتابی را داخل ردایش جا داد.

_تموم شد. ای کاش یه کتاب دیگه هم میاوردم.

پیتر و جادوآموزان که به فکر سگ اصغر شده یا اصغر سگ شده و کتی که سرش به جایی خورده بود، بودند با حالتی نیمه پوکر به سمت میوکی برگشتند. میوکی با بی حوصلگی به ملت نیمه پوکر نگاه کرد و گفت:

_جریان چیه؟ اردو تموم شد؟

اینبار ملت از حالت نیمه پوکر به پوکر مطلق تغییر قیافه داده و به میوکی خیره شدند.

_عه... اصغر پیدا نشد؟
_پس ماجراش رو فهمیدی؟ من فکر کردم کلا از اونا هم خبر نداری.
_نه خب راستش صداتون رو که دیگه می‌دیدم.
_صدا رو می‌شنون، نمی‌بینن

میوکی که چیزی به ذهنش نمی‌رسید، سکوت کرد و دوباره به آخر صف برگشت. اما همین که ‌خواست دوباره کتابش را از ردایش بیرون بکشد، چیزی یادش آمد و رو به ملتی که هنوز سردرگم به خون و سگ نگاه می‌کردند، گفت:

_ولیا دقت کردین؟
_به چی؟
_این ماجرا چقدر کارآگاهی شده شبیه داستانا
_عه راست میگی
_آرهههه ببینین اون سگی که اونجاست و همه میگن اصغره، یه رد گم کنی از اصغره. اون می‌خواست سر مارو با این سگ گرم کنه تا ما متوجه‌اش نشیم. و آها خود این خون... ما اولین قربانی داستانمون رو دادیم!
_قربانی؟
_آره دیگه مثل داستان های کارآگاهی که توشون همه یکی یکی می‌میرن و غیب می‌شن تا وقتی که معما حل بشه و جنایتکار رو بگیرن.
_آفرین! از همون اول برای پیدا کردن اصغر باید میومدم دنبال تو.
_حالا اولین معمایی که باید حلش کنیم، این خون مال کیه؟ و قربانی بعدی کی می‌تونه باشه؟

با حرف آخر میوکی، همگی به فکر فرو رفتند. هیچکس از این زاویه به داستان نگاه نکرده بود!

_سخت شد که

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
حالا امضا به چه دردی می‌خوره؟
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 14 مرداد 1400 18:18
نمایش جزئیات
آفلاین
پیتر و جادو آموز ها، سعی میکردند که سگ را تحلیل کرده، و دریابند سگ اصغر شده، یا اصغر سگ! که ناگهان، صدای داد و فریاد جادوآموزان، بلند شد. پیتر، به عقب برگشت.
_ چتون شده؟

طی مسیر مشخصی، هر کدام از جادو آموزان، پشتش را میگرفت، و از سر راه کنار میرفت. پس از چند ثانیه، پیتر، با کتی مواجه شد، که دوپای قاقارو را گرفته، و حالتی مانند قیچی باغبانی، به جانور بدبخت داده است.
که هر بار، با بستن دوپای قاقارو، دهانش هم بسته میشود.
_ ببخشید پروفسور عزیز!

قاقارو را روی زمین گذاشته و ردایش را صاف کرد.
_ از اول درس، ته صف بودم و هیچی نفهمیدم. گفتم یه اعلام حضوری بکنم.

پیتر، پشت چشمی نازک کرد و کل این اتفاق را نادیده گرفت. که ناگهان، دادی به هوا رفت.

_ پر... پرو... پروفسور!

پیتر، از جایش جهید و به سمت صدا برگشت.
_ کتی! چته؟ زهرم ریخت!
_ اما پروفسور! خو... خون!

پیتر، به سمتی که انگشت کتی اشاره میکرد، برگشت، و با مایعی سبز رو به رو شد که اثر آن، روی دهان سگ هم قابل مشاهده بود.

_ من میدونم خون چیه!
_ جون تو؟

قطعا کتی، قاقارو را اینقدر حاضر جواب، تربیت نکرده بود.
پیتر پرسید:
_ خون چیه؟

کتی، ردایش را، روی صورتش گرفت. جوری که فقط چشمانش معلوم باشد.
_ خون آدم فضایی ها! این سگ شرور، همون اصغره. آدم فضایی معروف!

پیتر و جادو آموزان، مانده بودند که سر کتی به جایی خورده یا همچین چیزی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 14 مرداد 1400 01:29
نمایش جزئیات
آفلاین
کمی عقب تر از پیتر و جادوکار هایی که به دقت به پرز ها، سبیل ها و موهای خرمایی روشن مایل به بلوطی تیره سگ نگاه میکردند آنانیو کف راهروی سنگی نشسته و به دیوار بغل دستش تکیه داده بود، هوا گرم بود و پلاسیدگی بر اثر گرما تنها چیزی بود که توی این گردش علمی قسمت کرفس بیچاره شده بود.

در حینی که آنانیو شلوارکش رو کمی پایین زده بود و باسن قلمی و تردش رو به کف سنگ های یخ راهروی دادسرا میکشید و انگشت درازش رو توی دماغش میچرخوند دستی به پهنای سر قابلمه جلوی دهنش گرفته شد و در سکوت کامل آنانیو با باسنی لخت به اتاق کنار دستش کشید شد.

اتاق تاریک بود، بدون پنجره، بدون نورگیر و گرم تر از راهرو، تنها نور موجود از دری وارد میشد که آنانیو از اون به داخل اتاق کشیده شده بود و حالا با صدای قیژ کوچکی در بسته میشد.
توی اتاق گرمیِ صدای نفس های عمیق و خُر خُر مانند رباینده روی گردن آنانیو متمرکز شده بود مثل ذره بینی که نور خورشید رو روی پلاستیکی سیاه میانداخت.

ولی آیا آنانیو در چنگال اصغر سبیل گرفتار شده بود؟ چه سرنوشتی برای کرفسی دوست نداشتنی و دور افتاده از گروهش رقم خورده بود و داشت میخورد ؟ آن هم کرفسی آبدار و ترد با باسنی لخت در اتاقی تاریک.


زمانی که آنانیو با ساقه های نازکش سعی میکرد راه تنفسیش رو از بین انگشت های به هم چسبیده ی جلوی دهنش باز کنه احساس کرد گرمای نفس های پشت سرش به گردنش نزدیک تر میشه و هر چی نزدیکتر داغ تر و هر چی داغ تر بد بوتر.

آنانیو نفسش و توی سینه حبس کرد لحظه ی ساییده شدن دندون ها به گردنش چیزی بود که انتظارش و میکشید ولی شرایط مثل همیشه نبود، اینبار سوزشی در گردنش حس کرد، انگار که یک دسته خار به گردنش فرو رفته بود...
سبیل های اصغر، خودشون بودن. و بالاخره دندون هایی که تیکه ای از ساقه ی اصلی آنانیو رو پاره کرد و آب کرفس داغ کرده رو به دیوار های اتاق تاریک پاشید. گاز هایی بزرگ و پی در پی با دندان هایی نه چندان تیز و صدایی پرشباهت به جویدن پفک و آنانیویی که نه نفسی برای جیغ کشیدن داشت و نه دست محکم اصغر سبیل جلوی دهن آنانیو فرصت خارج شدن صدا رو میداد.
آنانیو در وحشیانه ترین مود ممکن توسط اصغر سبیل زنده زنده خورده شد و خونی سبز رنگ بی صدا کف اتاق جریان پیدا کرد جریانی که به آرامی از بغل در نیمه باز شده بیرون رفت، جریانی مداوم و تمام نشدنی از خون چسبناک کرفسی که به فاضلاب غلیظ خانگی میمانست و تا چند لحظه بعد به پیتر و جادوکار ها هم میرسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنانیو دیلن در 1400/5/14 1:34:47
ویرایش شده توسط آنانیو دیلن در 1400/5/14 1:38:40
ویرایش شده توسط آنانیو دیلن در 1400/5/14 1:41:34

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.