جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

32 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
32 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] خورندگان مرگ

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: شنبه 19 اسفند 1402 23:45
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان همچنان که دفترچه راهنما را در دستانش تند تند ورق می‌زد و با عجله درمیان تصاویر ناآشنا می گشت تا جواب را بیابد و درمیان مرگخواران ارج و احترامی کسب کند، گفت:
- نه دیگه، درست نمی‌چرخونیش. اینجا گفته باید اینجوری بچرخونی، قلق داره، همینجوری الکی که نیست‌.

و بدون توجه به چهره‌ی برافروخته بلاتریکس که لحظه به لحظه قرمزتر و خشمگین‌تر میشد، سوئیچ را از دستش بیرون کشید و مقابل صورتش گرفت.
- یه نکته‌ی پنهانی توی نحوه چرخوندنش هست که تو این دفترچه ننوشته، ولی من بلدم. ببینین.

سپس سوئیچ را سه بار در هوا مقابل چشمانش بصورت عمودی خلاف جهت عقربه‌های ساعت چرخاند. هیچ اتفاقی نیفتاد.

در این میان دوریا که دفترچه را بطور نامحسوسی برداشته بود، با صدای بلندی کشفیاتش را اعلام کرد.
- نه نه، کلیدو توی جای اشتباهی فرو کرده بودین، اینجا نوشته ماشین یه سوراخ مخصوص داره! یه جایی نزدیک اون چیز گرده‌ست...باید کلیدو بکنین توش و بعد رو به جلو بچرخونین!

بلاتریکس که اکنون به بالاترین درجه‌ی خشمش رسیده بود، ابتدا با ضربه‌ای بی‌نقص ایوان را به قطعات اولیه‌ی استخوانی‌اش بدل کرد و تکه‌های استخوان را زیر صندلی راننده چپاند. هر چه باشد، شاید بعدا می‌توانستد از تکه‌های استخوان برخلاف خودِ ایوان، استفاده‌ی مفیدی کنند.

سپس با ذکر "خودم می‌دونستم" سوئیچ را با خشم از درون انگشتان ایوان که از زیر صندلی بیرون زده بود، کشید و مستقیم درون اولین سوراخی که به چشمش آمد فرو کرد و رو به جلو چرخاند.
ماشین با صدای وحشتناکی استارت زد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1402/12/19 23:52:24
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: پنجشنبه 10 اسفند 1402 21:21
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

هکتور و کراب داشتن از جایی می گذشتن که چشمشون به یه صف طولانی میفته که مشخص نیست به کجا می رسه. تصمیم می گیرن اونا هم به صف ملحق بشن.
بعد از مدتی به سر صف می رسن. مشخص می شه که صف برای ثبت نام ماشین بوده. ولی هکتور و کراب گواهینامه ندارن و تصمیم می گیرن برای گرفتن گواهینامه به آموزشگاه برن.
سوار ماشین می شن و دارن فکر می کنن که چطوری این ماشین رو به آموزشگاه برسونن.

..........................................


هکتور با ژستی موفقیت آمیز، پوشه ای که حاوی سوییچ ماشین بود را بالا گرفت.
- این تو یه کلید هست که شبیه کلیدای عادی نیست. منم قایمش کرده بودم که بعدا بتونم باهاش درهای غیر عادی را بگشایم.

بلاتریکس پوشه را گرفت و طوری کشید که بند بند وجود هکتور از هم گسسته شد.
- خب. اینم از کلید. الان در جای خودش جاسازیش می کنم. ساکت باشین. کار بسیار حساس و خطرناکیه.

و سوییچ را وارد کرد.

- نشد که... روشن نشد. کلید اشتباهی دادن به ما؟

ایوان روزیه کتابچه آموزشی که داخل پوشه بود را برداشت.
- به نظرم باید بچرخونیش.

بلاتریکس سوییچ را از جا در آورد و مثل زمان برگردان در دستش چند بار چرخاند و دوباره وارد کرد.

هیچ اتفاقی نیفتاد.

- نشد که باز!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: پنجشنبه 11 آبان 1402 10:15
نمایش جزئیات
آفلاین
کراب دستش را روی صورتش کشید. از این وضع خسته شده بود. ساعت ها بود که آنجا ایستاده بودند اما ماشین فقط چند سانتی متر حرکت کرده بود. تازه اگر از خسارت هایی که هکتور به ماشین زده بود صرف نظر میکردیم! کراب بیشتر و بیشتر فکر کرد تا شاید راهی پیدا کند که بتواند این غول آهنی را تکان دهد. در کمال تعجب جرقه ای در ذهنش شکل گرفت. برای همین یقه هکتور را گرفت و همان طور که او را به چپ و راست تکان میداد گفت:
- ما این ماشین رو از کجا گرفتیم؟! این ساختمونه! ماشین با چی حرکت میکنه؟ کلید! کلید باید کجا باشه؟! تو همین ساختمونه! سالازار بهمون رحم کنه هکتور، تو چرا اینقدر خنگی؟

بعد یقه هکتور را رها کرد و به سمت ساختمان دوید. دیگر خبری از آن جمعیت نبود و به نظر میرسید که کارکنان آنجا در حال تعطیل کردن هستن.
- آهای ببخشید معذرت میخوام...

مرد کت و شلوار پوشی که داشت کامپیوترش را خاموش میکرد ایستاد و مودبانه پرسید:
- بفرمایید در خدمتم.

کراب به ماشین که بیرون ساختمان پارک شده بود اشاره کرد و گفت:
- شما کلید این چیز رو به ما ندادین. بدون کلید که نمیشه!

مرد با تعجب گفت:
- کلید؟ کلید دیگه چیه...آهان منظورتون سوییچه! چرا سوییچ رو همراه مدارک خدمتتون تقدیم کردیم.

کراب سرش را خاراند و گفت:
- مدارک چیه دیگه؟

مرد که روز کاری خسته کننده ای را پشت سر گذاشته بود و اصلا حوصله سر و کله زدن با مشتری عجیب و غریبی مثل کراب را نداشت یک پوشه از روی میزش برداشت و آن را به کراب نشان داد و گفت:
- یه همچین پوشه ای. دادیمش دست اون دوستتون که همه اش داره میلرزه. فکر کنم پارکینسون دارن درسته؟ خیلی ناراحت کننده است که تو این سن چنین مریضی سختی گرفتن!

کراب نصف حرف های مرد را نشنید. دقیقا از همان جایی که گفت پوشه را به هکتور داده است. چون بعد شنیدن این موضوع خشمگین به سمت هکتور دوید و در همان حال فریاد میزد:
- سالازار لعنتت کنه هکتور! پوشه رو کجا گذاشتی؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: پنجشنبه 20 مهر 1402 15:05
نمایش جزئیات
آفلاین
کراب:«اوردی؟هکتور
بیا دیگه.
هکتور؟.....

اههـهـههـهـهـهــه!!!!!!!

کراب دیگر اعصاب نداشت دستش را محکم با خشم روی ماشین کوبید جوری که دستش داغون شده بود،اما نمی خواست فاز سریالی اش رو خراب کنه.اون با بدن چاقش جوری که چربی های پهلوش شپ شپ!!!صدا میدادن و دست چپش رو که کبود شده بود با دست راست گرفته بود، و همچنین میترسید که هکتور چیزی بهش بگه چون ماشین رو داغون کرده بود، راه میرفت و قدم هایی محکم که صدای پاشنه بلند زنانه میداد بر میداشت.
فاز کراب جالب بود.
هر مشنگی که اونو میدید،میترسید ولی غافل از اینکه اون یه پسر ترسوعه!!!!
و همین الان ترسو بودن اون ثابت شد.
کراب وسط راه عنکبوتی رو دید و از ترسش یه جیغ بنفش دخترونه زد.
همه به سمت اون برگشتن.

_عـــــعــــعــــعــــعــــعـــعــــعـــعــــع

اون مثل دیوونه ها این طرف و اونطرف میرفت.

هکتور درحالی که دنبال معجون میگشت یک لحظه موی بدنش سیخ شد.
چوب دستی اش را دراورد و ارام ارام به سمت جلو رفت.

کراب درحالی انکبوت از روی بدنش بالا میرفت و کل خیابان را میدوید ناگهان لباسش به مشنگی توی خیابون که تقریبا ۵۷ ساله بود و داشت برای شب هالووین خرید میکرد ، گیر کرد و اونا دور هم دیگه چرخیدن!!!!

کراب جیغ بنفش میزد و مرد جیغ بادمجونی!!

پیچ خوردن!!!

انقدر این طرف و اون طرف رفتن که دو نفری به هکتور خوردن.هر سه داد بلندی کشیدن.


اخــخـــخـــخــــخـــخخخــخ!!!!


هکتور:«این دیگه کیه!!!

_تو خودت کی هستی زشت. عععع چه باحال این چوب دستی جادوییت رو از کجا گرفتی؟برای شب هالووین فوق العادس!!
نوه های من عاشقششش میشن!!راستش همه ی مغازه ها ازینا دارن ولی جنسش جوری اشغاله که پوسته پوسته میشه.
ببینم نظرت چیه امشب بیای خونه ی ما بمونی؟میتونی با نوه هام بازی کنیی!!!باهاشون بری دم در خونه مردم شکلات جمع کنیی!!!!!خیلی عالی میشه!!!!و اینطوری منو زنم و بچه هام میتونیم ریلکس کنیم.!!!

هکتور که خاک لباسش را میتکاند و گوشش داشت از حرف های چرت و پرت اون مشنگ کر میشد، در همون لحظه به کراب چشمکی زد.
کراب طلسمی رو روی اون مشنگ احمق اجرا کرد.
و گفت:«برو بینیم بابا!!


مرد محکم به دیوار خورد.......


هکتور:«از دستش راحت شدیم.
مشنگ خنگ.

کراب درحالی که شکلات های هالوینی رو که مرد خریده بود،از روی موهایش بر میداشت گفت:«اره، اگه الان به حسابس نمیرسیدیم امشب باید با نوه هاش عروسک بازی میکردیم.

خب، هکتور چیکار کردی؟معجونت چطوره؟

چیزی گیرم نیومد.

_یعنی چی؟؟؟

یعنی همین دیگه!!
معجونی گیرم نیومد.


خب الان چیکار کنیممممم!؟؟؟؟؟

_فک کنم خودمون باید ماشین برونیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
✯ ْ࣭ ٜ ﻴه ‍‌ﻤﻠﻜﻬ ی ﻮﺎﻘﻌﻴ ﻨﻴﺎﺰی ﺒه
ﺘﺎ‍ج ﻨﺪﺎﺮه♘ ۪ࣷ ۠ ̣
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: دوشنبه 1 خرداد 1402 20:29
نمایش جزئیات
آفلاین
-یه معجون دارم برا...
-به هیچ وجه من الوجوه!

کراب چنان محکم با هکتور موافقت کرد که لرزش‌های هکتور برای لحظه‌ای قطع شد، البته فقط برای یک لحظه.

-پس حتما ایده‌ای داری؟

کراب ایده‌ای نداشت.
از ماشین پیاده شد و کمی دور آن چرخید. کم کم داشت به استفاده از معجون‌های هکتور راضی می‌شد که چشمش به چیزی روی در افتاد.
-آها!

هکتور واکنشی نشان نداد. کراب انتظار داشت «آها!» نشان دهنده‌ی کشف جدید او باشد، چیزی مثل یوریکای افلاطون! اما شاید کسی به یوریکای افلاطون هم واکنشی نشان نداده بود! پس خودش دست به کار شد.
-هی هکتور! روی این در هم مشابه همون قفله هست! یعنی باید باز می‌شده! کلید دست توئه، تو در رو باز کردی! رد کن بیاد!

هکتور گیج و مبهوت به کراب خیره شد.
-من در رو باز کردم؟
-پس من باز کردم؟
-شاید تو باز کردی!
-معلومه که من نبودم! فکر کن ببین چطوری در رو باز کردی!

هکتور فکر کرد. هکتور سخت فکر کرد.
-آها!

کراب که تا قبل از این به قفل روی در خیره شده بود چنان با سرعتی گردنش را چرخاند تا ببیند هکتور کلید را پیدا کرده است یا نه که مهره‌های گردنش نزدیک بود بشکنند.
شاید کسی به یوریکای افلاطون واکنش نشان داده بود.
-پیداش کردی؟
-نه!
-پس چی؟
-در رو با معجون باز کردم!
-یعنی چی با معجون باز کردی؟
-بیا اینجا رو ببین!

کراب به سمت در هکتور رفت. جایی که باید قفل قرار می‌داشت یک سوراخ بزرگ بود که میتوانست دستش را از آن رد کند.
-زدی ماشین رو داغون کردی!
-ولی در رو باز کردم! شاید با معجونم بتونم ماشین رو روشن کنم!

کراب مستاصل بود. کراب راه دیگری نداشت. با سرش موافقت خود را اعلام کرد.
هکتور با شادی به سمت پاتیل‌هایش رفت تا معجونی برای روشن کردن ماشین بیابد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: دوشنبه 23 آبان 1401 19:52
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور با چندتا ورد بالاخره تونست اون کیسه رو بترکونه. در همون حین کراب سخت به فکر فرو رفته بود و بعد از چند دقیقه بالاخره از خودش صدایی در آورد. یه چیزی مثل:
_ اوهووووم!
هکتور با متانت پرسید:
_به چی فکر میکنی؟
کراب جواب داد:
_ میدونی به چی فکر میکنم؟
هکتور با کمی بی حوصلگی گفت:
_ که این مسخره بازی ها رو جمعش کنیم و بریم پیش لرد سیاه؟
کراب گفت:
_ آر.. نه! منظورم اینه که از این چیزمیز های این زیر استفاده کنیم.
بعد از این حرفش لگدی بهشون زد و با امیدواری منتظر یه اتفاق خاص بود و وقتی فهمید انتظارش بیهوده هست گفت:
_ فک کنم بهتره همون کارو کنیم!
هکتور هیجان زده گفت:
_ میدونی چیه کراب؟ یادمه تو اون صفه یه چیزی درباره یه کلید شنیدم!
کراب به هکتور زل زد. هکتور هم به او زل زد. کراب نفس عمیقی کشید و گفت:
_هکتور، تو احمق ترین غول غارنشینی هستی که از بخت بدم باهات آشنا شدم. همینطور به نظر میرسه نابینا هم شدی. نکنه میخوای بگی اون جای قفل روی در هارو ندیدی؟
هکتور با گیجی گفت:
_ها؟ یعنی چیز..آره ولی پس این چیه؟
و به جای کلید کنار فرمون اشاره کرد.
کراب دستی به ریش های نداشته اش( ته ریش هاش) کشید و گفت:
_ هوووم، فرضیه خوبیه ولی این کلیدی که میگی رو از کجا باید بیاریم؟
و البته که هکتور در این مورد نظری داشت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: چهارشنبه 4 آبان 1401 12:12
نمایش جزئیات
آفلاین
- هیییییییییع! هوووووووع! هااااااااااع!

تقریباً پونزده دقیقه‌ای میشد که هکتور با نهایت زورش، داشت ماشین رو از پشت هل می‌داد و اتفاقاً تونسته بود با موفقیت رو به جلو حرکتش بده.

چند سانتی‌متر البته.

کراب که داخل ماشین نشسته بود، به آینه زل زده و سرگرم پنکک زدن به صورتش بود.
- چی شد هکتور؟! یه ساعته علافمون کردیا!
- هوف... وایسا یه دقیقه بذار معجون بخورم.

هکتور دست توی جیبش کرد و شیشه‌ی معجونی رو در آورد که روش عکس خودش با لباس سوپر هیرویی چسبیده بود که روی سینه‌ش هم لوگوی H داشت. همین‌که معجون رو زد تو رگ، به طرز فجیعی شروع کرد به ویبره رفتن.

هکتور فول شارژ شده بود!
- برو که داشته باش سوپر هکتور رو!

کراب هم شونه‌هاشو بالا انداخت و به هر حال رفت که داشته باشه سوپر هکتور رو.
یه دقیقه.
دو دقیقه.
سه دقیقه.
چهار دقیقه.
پنج دقیقه.
دیگه حوصله‌ش سر رفت، لوازم آرایشی رو گذاشت توی کیفش، از ماشین پیاده شد، رو به روی هکتور وایساد و با انگشت شستش که ضخامتش از بازوی هکتور بیشتر بود، به ماشین اشاره کرد.
- برو تو.

هکتور هم بدون هیچ حرفی سرش رو تکون داد و بیخیال هل دادن شد و همونطور که خیلی جوگیر سینه‌ش رو جلو داده بود تا لوگوی H قشنگ بهش آفتاب بخوره و بدرخشه، رفت توی ماشین.

کراب هم بعد از چندتا حرکت نرمشی و گرمشی، با اعتماد به نفسی مثال‌زدنی، بخش پایینی ماشین رو گرفت و...
- اوه اوه اوه بیخیال.

ماشین خیلی سنگین‌تر از اون چیزی بود که فکرش رو می‌کرد و اتفاقاً خوب شد که فوراً ولش کرد و بیشتر از این فشار نیاورد، چون احتمال داشت از ناحیه‌ی همسترینگ شدیداً مصدوم بشه و فرصت بازی توی ترکیب تیم ملی انگلیس توی جام جهانی کوییدیچ 2022 رو از دست بده.

همونطور که نفس نفس میزد، ترجیح داد برگرده تو ماشین.

- چی شد؟ مصدوم شدی؟
- من؟ ... هممم... نه باو، زورمو تو خونه جا گذاشتم. اگه می‌دونستم توی همچین موقعیتی گیر می‌کنیم که میاوردمش.
- مگه این چیه توی بازوت؟
- این؟ خب... آها این... چیزه... این...

کراب سعی کرد بحث رو عوض کنه.
- لعنت به این شانس! حالا این ماشینو چجوری برونیم؟!

و با لگدی که به بخش پایینی داخل ماشین زد، کیسه‌ی سفید رنگ خیلی گنده‌ای به بیرون جهید و صاف رفت تو صورت هکتور.

- چی شد؟!

کراب چند لحظه به هکتوری که داشت خودشو از زیر کیسه در میاورد، زل زد و بعدش به جایی که لگد زده بود خیره شد.

تازه متوجه شده بود که اون پایین هم یه چیز میزایی هستن که میشه فشارشون داد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
If you smell what THE RASOO is cooking!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: جمعه 24 تیر 1401 16:33
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

هکتور و کراب داشتن از جایی می گشتن که چشمشون به یه صف طولانی میفته که مشخص نیست به کجا می رسه. تصمیم می گیرن اونا هم به صف ملحق بشن.
بعد از مدتی به سر صف می رسن. مشخص می شه که صف برای ثبت نام ماشین بوده. ولی هکتور و کراب گواهینامه ندارن و تصمیم می گیرن برای گرفتن گواهینامه به آموزشگاه برن.
سوار ماشین می شن و دارن فکر می کنن که چطوری این ماشین رو به آموزشگاه برسونن.

......................................

- با جارو بریم؟ غیب و ظاهر بشیم؟

پیشنهاد های هکتور بصورت تئوری بسیار زیبا بودند... ولی به غرور کراب کمی برخورد!
- ما داریم می ریم گواهینامه بگیریم. باید به همه ثابت کنیم که چقدر دوست داریم رانندگی کنیم.

هکتور اغفال شد!
- درست می گی. باید ثابت کنیم. باید نشون بدیم. ما اینیم. خب. بزن بریم.

کراب در سمت هکتور را باز کرد.
- خب نشد دیگه... ماشین با "بزن بریم"، حرکت نمی کنه. می دونی با چی حرکت می کنه؟

هکتور می دانست.
- با معجون!

هکتور نمی دانست!

کراب توضیح داد:
- خیر! با هل! من می شینم پشت فرمون. چون استایلم بیشتر به راننده ها می خوره. و تو تا آموزشگاه هلش می دی. خسته شدی معجون بزن شارژ بشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: دوشنبه 22 شهریور 1400 23:55
نمایش جزئیات
آفلاین
- هه هه... زمان مناسبش هنوز نرسیده که!

لرد به فکر فرو رفت. مگر خوردن میوه و دارو زمان مناسب می خواست؟ اما از پرسیدن این اجتناب کرد، چرا که سوال مهم تری ذهنش را درگیر کرده بود.
- کروینوس... حالا شما اینجا چی کار می کنید؟

کروینوس سرش را خاراند و به فکر فرو رفت. واقعا برای چه آنجا بود؟ باید به نتیجه اش می گفت که این یک تصادف اتفاقی است و یا اینکه دلیل واقعی اش را می گفت؟ آیا اصلا دلیلی داشت؟ قطعا اگر یک کروینوس باشید که سال ها در سلول های آزکابان با جرم کشت و کشتار و یا اهانت به سیاست دستگیر و زندانی شده باشید، کم کم عقلتان از حالت ترشی به شیرینی و در نهایت به شوری تبدیل می شود؛ این حقیقت است! اگر چه تلخ است اما میوه اش شیرین و مطبوع است!
کروینوس قبل از اینکه پاسخی دهد از ساختمان پرید و...
شــــپـــــلـــــخ!
کروینوس با پا بر روی زمین آسفالت و سفت خیابان فرود آمد و صدای قرِچ قرِچ شکستن استخوان های کروینوس آمد!

لرد قبل از اینکه دستوری بدهد و یا به سمت پدر پدربزرگش برود که حال شبیه اردکی زشت شده بود، کراب گفت:
- ارباب، اجازه مرخصی میدین؟
- یعنی چه؟ ما را در این حال با استخوان های پدربزرگمون تنها می گذارید؟ حیف نونای، مــلــعــون!

کراب با حالتی سرافکنده سرش را پایین گرفت و دیگر به حرف زدن ادامه نداد، چرا که می دانست اربابش حرفش دو تا نمی شود! اما هکتور از او باهوش تر بود! او قبل از اینکه لرد دوباره بخواهد آنها را سرزنش کند، گفت:
- آخه ارباب کاری که داریم رو اگه انجام بدیم می تونیم، کروینوس رو زودتر نجات بدیم!

خود هکتور هم نمی دانست حرفی که گفته است، چه ربطی به بحثشان دارد، اما خب برای گرفتن گواهینامه باید زود تر می جنبیدند چرا که هوا داشت به سمت تاریک شدن می رفت و روی سردر آموزشگاه ساعت نه صبح تا هشت شب نوشته شده بود و طبق محاسبات هکتور سی دقیقه بیشتر وقت نداشتند!

- که اینطور... بروید ولی زود برگردید، ما خوش نداریم معطل شویم!

هکتور توانسته بود. او لرد را راضی کرده بود! این کار، کاری بود که در اقل اوقات و اغلب توسط بلاتریکس صورت می گرفت ولی حال او توانسته بود! او دوست داشت به شادی و جشن و سرور می پرداخت، اما می دانست که نباید اعتماد لرد را از دست دهد؛ پس به سمت یکی از ماشین پلیس ها هجوم برد و کراب را نیز به دنبال خود کشید و بعد با حالتی شاد و خوشحال گفت:
- نگران نباشین ارباب! ما زود میایم!

و بعد سوار ماشین شد و کراب نیز به هر زور و سختی ای بود، خود را سوار ماشین کرد. هکتور که بر روی صندلی راننده ویبره می رفت، گفت:
- حالا یه سوال... ما می خوایم رانندگی یاد بگیریم تازه؛ چجوری این ماشین رو به آموزشگاه برسونیم؟

او به نکته ای ظریف تر از تار مو اشاره کرده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1400/6/23 10:18:15
اژدها... از جلو نظام!
پاسخ به: خورندگان مرگ
ارسال شده در: چهارشنبه 3 شهریور 1400 16:56
نمایش جزئیات
آفلاین
-عه، ارباب... چیز شد، تفاهم سوء!

لرد سیاه یک دستش را به زیر چانه اش گرفت و با صدایی خشمگین تر از پیش، گفت:
-ما را چه فرض کردی هکتورمان؟ تو بلد نیستی دست و پات رو جمع کنی!

کراب در همین حین که داشت پشت را دیدبانی می کرد، دسته ای از پلیس ها را دید که داشت به سمتشان می آمد...

-اربــــــاب! پلیسا! پلیسا!
-کراب! چرا وسط حرف اربابی به بزرگی ما می پری؟

کراب در همین حال عین خروس دم‌بریده به هوا می پرید و می گفت «من بی گناهم! به هیکل من می خوره چنین کارایی بکنم؟».

هکتور هنوز هم مشغول جر و بحث با لرد سیاه بود، که ناگهان صدایی همه را به خود آورد.

-ارباب!

صدایی که توجه ها را به خود جمع کرد، صدای کراب بود. کرابی که حال بدن بی جانش بر روی زمین مثل گوسفندی فربه و قربونی شده، افتاده بود و داشت توسط ۶ تن از ماموران کشیده می شد!

-ای ماگل پست فطرت! به چه حق به خادممان دست می زنی!

ماموران با تعجب به لرد سیاه زل زده بودند. باید هم تعجب می کردند، چرا که یک فرد که پوست سبز دارد و دماغ ندارد، به قطع در میانشان وجود نداشته است!
یکی از ماموران که روی لباسش ۳ ستاره حک شده بود، با دستانی لرزان و صدایی دو دل و نگران گفت:
-من... ما مجهزیما! یه قدم نزدیک تر بیای، سوراخت می کنم!

لرد سیاه اخم هایش در هم رفت و با حالتی عصبی گفت:
-این بیل بیلک چیست به سمت ما گرفتید؟

مامور هنوز تفنگش را به سمت لرد گرفته بود، که ناگهان یکی از ماموران که فقظ یک ستاره روی لباسش بود با صدایی که حالت مسخذه کردن داشت، گفت:
-بابا! از اینا می ترسین؟ از چند تا دلقک؟

ماموران این دفعه با ترس و حالتی که انگار امروز روز آخر زندگیشان است به مامور مورد نظر نگاه کردند...

-که ما دلقکیم، ملـــعـــــون!

و بعد لرد چوبدستی اش را در آورد و با صدایی خشمگین ورد «آوداکداوارا» را گفت و مامور که به لرد و مرگخواران دلقک گفته بود، جسد بی جانش بر زمین افتاد و سپس سی جسد دیگر هم پایین افتاد...

-از دست این مشنگا! این صدای آژیر دیگر چیست که مزاحم اوقات شریفمان شده است؟

و ناگهان دو ماشین پلیس با سرعت وارد کوچه شدند و به قصد تصادف داشتند به سمت لرد می آمدند، که ناگهان با صدای بشکنی همه در هوا معلق شدند...

-ارباب! شما کردید؟ الحق که لایق ارباب تاریکی بودن هستید!

لرد چانه اش را خاراند، او اینکار را نکرده بود اما در این که ارباب به حق تاریکی بود، هیچ شک و شبه ای نبود!

-پس چه فکر کردی؟ بله که هستیم!

که ناگهان صدایی پیر از بالای یکی از ساختمان ها آمد...

-سلام نتیجه!

پیرمردی که موهای نامرتب و لباس بلند و سیاهی بر تن داشت در بالای ساختمان پا هایش را تکان می داد...

لرد و هکتور سرشان را بالا گرفتند و با پیرمرد مواجه شدند، که داشت دستش را تکان می داد و به آنها لبخند می زد...

-پدر پدربزرگمان! شما اینجا چه می کنید؟ دارو های روتامیسمتان را خوردید؟ میوه های مادر را چطور؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کروینوس گانت در 1400/6/3 17:01:28
ویرایش شده توسط کروینوس گانت در 1400/6/4 10:09:41
ویرایش شده توسط کروینوس گانت در 1400/6/4 11:07:16