جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

30 کاربر(ها) آنلاین هستند (27 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
27 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: قدح انديـشه
ارسال شده در: دوشنبه 31 مرداد 1401 18:59
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی با دیدن کتی که به زور قاقارو رو با خودش می‌برد، یا شاید هم برعکس بود و قاقارو به زور کتی رو می‌کشید چون تشخیصش ساده نبود، متوجه می‌شه که بالاخره نوبت خودش فرا رسیده تا به درون قدح اندیشه بال بزنه.
بنابراین در حالی که بی‌صبرانه منتظر بود تا ببینه با خاطره‌ی چه کسی قراره مواجه بشه، جلو می‌ره.

- کله‌ت رو داخل قدح اندیشه فرو کن فرزندم.

لینی که بال‌بال‌زنان بالای قدح در حال پرواز بود، بدون توجه به سخن دامبلدور شیرجه‌ای به داخل قدح می‌زنه و با کل وجودش به داخل پرتاب می‌شه. چندین قطره از خاطره به بیرون پاشیده می‌شه و یکراست روی عینک دامبلدور می‌شینه.
- قرار نبود همچین بشه!

درون قدح اندیشه

لینی با هزار امید و آرزو و کلی ذوق و شوق شروع به حرکت تو خاطره می‌کنه. صاحب خاطره باید همین اطراف می‌بود چون خاطره متعلق به هرکس که باشه، نمی‌تونی ازش فاصله زیادی بگیری و مجبور به دنبال کردنش هستی.

لینی مطمئن بود جای درستی رو داره می‌گرده، پس به این سو و اون سو بال می‌زنه تا اثری از صاحب خاطره پیدا کنه. اما هرچی می‌گرده اثری از هیچ شخصی نبود که نبود!

- چه وضعشه؟ یعنی خاطره‌ی خالی گیر من افتاده؟

لینی با وجود این که می‌دونست توی خاطره صداش به گوش کسی نمی‌رسه، اما اعتراض‌کنان اینو فریاد زده بود بلکه صاحب خاطره از گوشه‌ای فرا برسه و خودی نشون بده.

ولی باز هم خبری نمی‌شه.

- ایش. نخواستم اصلا. می‌رم به پروفسور بگم که خاطره تموم شده.

لینی همچنان به امید یافت شدن صاحب خاطره در حال تهدید کردن خاطره بود!
اما خب، مقصدی برای این سخنان توی خاطره وجود نداره و لینی تنها در کمال ناامیدی تیری در تاریکی رها کرده بود.

- خیله خب، تسلیم. خاطره تموم شد پروفسور. منو بکشین بیـ... نکشین.

ورود شخصی باعث شده بود تا لینی ناگهان از خروج پشیمون و به خاطره علاقمند بشه. لرد ولدمورت بود که در دور دست نمایان شده بود...

- یه خاطره از لرد؟ عالیه!

لینی اینو می‌گه و با خوش‌حالی به سمت لرد بال می‌زنه. اما هرچی جلوتر می‌ره بیشتر احساس می‌کنه که مسیر اشتباهی رو در پیش گرفته تا جایی که خاطره بهش اجازه‌ی عبور بیشتر رو نمی‌ده. انگار که با مانعی نامرئی برخورد کرده بود.

- خب دارم می‌رم پیش صاحبت دیگه خاطره‌ی خرابـ... چیزه یعنی خوب.

اما هرچی تلاش می‌کنه نمی‌تونه از جایی که هست دورتر بشه اونم در حالی که لرد به سمت دیگه‌ای پیچیده بود و در جمع مرگخوارانش گرم گرفته بود. این نشون می‌داد که خاطره متعلق به لرد نبود.

- اگه خاطره‌ی لرد نیست پس خاطره‌ی کی می‌تونه باشه!

لینی این‌بار با کنجکاوی بیشتر مشغول بررسی اطراف می‌شه تا این که سو رو می‌بینه که با خوش‌حالی دوان دوان به همون سمتی می‌ره که لرد قرار داره.

- می‌دونستم با خاطره تو مواجه می‌شم سو.

اما باز هم مانع نامرئی و عدم توانایی لینی برای تعقیب سو. خاطره برای سو هم نبود. زمان به سرعت در حال گذر بود و لینی گذشتن هکتور، بلاتریکس و چند مرگخوار دیگه رو هم می‌بینه اما قادر به دنبال کردن هیچ‌کدوم نبود. فقط می‌دونست همه‌شون در دوردست‌ها دور لرد حلقه می‌زنن.

- دور لرد حلقه می‌زنن! بادکنک! کیک! حتما تولدشه! نکنه این خاطره... یا شایدم واقعه‌ای از آینده‌ی خودمه؟

به محض گفتن این جمله ناگهان توجهش به حشره آبی رنگ کوچیکی جلب می‌شه که یه گوشه نشسته بود و با مداد سیاه رنگی در حال نقاشی کشیدن بر روی کاغذی چند برابر بزرگ‌تر از هیکل خودش بود.

- لعنتی. تمام مدت خود کوچولوم صاحب خاطره بود. چطور تونستم نبینمت!

لینی حالا که صاحب خاطره رو پیدا کرده بود با خوش‌حالی جلو می‌ره تا ببینه در حال آماده کردن چه کادویی برای لرده که احساس می‌کنه در حال بالا کشیده شدنه!

- هی! ولم کنین. من تازه صاحبشو... یعنی خودمو پیدا کردم. بذارین نگاه کنم. فقط یه نگاه. بذارین برم ... بذارین... برم... نه.

مهلت لینی برای حضور در خاطره به اتمام رسیده بود و در حالی که دامبلدور از پشت گرفته بودش از خاطره بیرون کشیده می‌شه تا نفر بعد جلو بره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قدح انديـشه
ارسال شده در: دوشنبه 31 مرداد 1401 15:07
نمایش جزئیات
آفلاین
_ به ریش مرلین قسم که اگه با نیای، دونه به دونه سیبیلاتو میکنم!
_ نمیام!


قاقارو، با تمام زورش پایه ی میزی گاز گرفته بود و نمیخواست همراه کتی، کله اش را زیر آب کنند‌.

_ پخمه ی ترسو! هیچکس نمیخواد کلتو زیر آب کنه، این قدح اندیشس. قراره...


نگاه تحقیر آمیزی به دامبلدور که گوشه ای نشسته و آبنبات ترش میمکید و صورتش را کج و کوله میکرد، نگاه کرد.
_غیر مستقیم بریم اردو.

بقیه دانش آموزان که علاقه ای به دیدن خاطرات بی سر و ته دامبلدور نداشتند، از این فرصت استفاده کرده و جیم زده بودند.

_ اَه! به درک! اصن نیا. خودم میرم.

دخترک ریز نقش، پشمالوی چسبیده به میز را ول کرد و کوله ی عظیمش را بر روی دوشش انداخت.

_ باباجان... مسافرت که نمیخوای بری. چرا اینهمه وسیله جمع کردی؟

کتی، آهی کشید.
_ پنجاه درصدش خوراکیه. بقیشم وسیله محافظتیه. آخه کی میدونه؟ شما با چیزای زیادی رو به رو شدین. اگه یهو یه اژدها جلوم سبز شه چی؟

دامبلدور، پس از کمی اندیشیدن دریافت که کتی، زیاد هم بیراه نمیگوید.
_ خوبه باباجان. حالا صورتتو داخل قدم فرو ببر.
_ فقط قبلش لازمه ذکر کنم که در نبود من مسئولیت قاقارو با کی قراره باشه؟
_ با خودت بابا جان!

دامبلدور، چوبش را تکان داد و پشمالوی درحال جیغ زدن را در کوله ی کتی، زیر اسباب اثاثیه حفاظتی دفن کرد.
_ بابا جان، خیلی دیر شد. زود برو، زودم بیا.

سپس، کله ی کتی را در قدح فرو برد...

_ کتی! بلند شو! اگه جونتو دوست داری بلند شو!

کتی، در حالی که بدنش دیوانه وار میخارید، به هوش آمد و مثل قاقارو شروع به خاریدن خودش کرد.
پشمالو و صاحبش، در طویله ای که کک از سر و رویش بالا میرفت، به هوش آمدند. در طویله قفل بود و دامبلدوری در گوشه ی طویله در حال چرت زدن بود و سپر محافظتی اش، از او را در برابر هر نوع ککی، مراقبت میکرد.
انگار آب سردی روی سر کتی ریخته بودند، آخر او همه چیز آورده بود، جز پودر ضد کک و چوب جادویش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: قدح انديـشه
ارسال شده در: یکشنبه 30 مرداد 1401 20:17
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آلنیس دمش را با هیجان تکان می‌داد، زبانش را بیرون داده بود و منتظر بود تا نوبتش شود. آلنیس اردو دوست داشت. یعنی خب، چه کسی دوست ندارد؟ هر چند نتوانسته بودند به خارج از هاگوارتز بروند، ولی به هر حال اردو، اردو است؛ حتی اگر در قدح اندیشه باشد!
صدای پروفسور را شنید که اسمش را می‌خواند. آلنیس به سمت قدح رفت و از آن آویزان شد. ثانیه ای بعد، سرش درون محلول نقره ای داخل قدح اندیشه فرو رفته بود.
محیط اطرافش شروع به چرخش کرد، پروفسور دامبلدور و جادوآموزان محو شدند و جایشان را به اتاق نسبتا بزرگ، ولی دلگیری دادند که به نظر می‌آمد در زیرزمین خانه ای قرار دارد. اتاق، پنجره کوچک مستطیل شکلی بالای یکی از دیوار هایش داشت که با نرده پوشیده شده بودند، پر از وسایلی قدیمی بود که کسی با پارچه های سفید، که به مرور زمان خاکستری شده بودند، آنها را پوشانده بود. گرد و خاک و تار عنکبوت در بیشتر نقاط اتاق و بین وسایل دیده می‌شد. اگر آلنیس در خاطره هم می‌توانست از بینی اش استفاده کند، قطعا بوی نم و نایی که در کل فضا پیچیده بود را حس می‌کرد. اتاق برای آلنیس اصلا آشنا نبود. حتی مطمئن نبود که این خاطره متعلق به خودش است یا فردی دیگر.
جواب سوالش را وقتی درِ اتاق با شدت باز شد، گرفت. دختری با لباس های تیره و کمی کهنه، روزنامه در دست، در حالی که نفس نفس می‌زد وارد اتاق شد. موهای مشکی بلندش را از پشت بسته بود ولی همچنان دسته ای از موهایش در صورتش ریخته بودند. آنقدر لاغر بود که به نظر می‌آمد در هفته اخیر نهایتا سه وعده غذا خورده باشد.
آلنیس جلوتر رفت و به چشم های آبی تیره دختر، که همچون دریایی طوفان زده بود، خیره شد. آن چشم ها را می‌شناخت، ولی از آخرین باری که آنها را دیده بود وجود حیات درِشان کمرنگ شده بود. از آخرین باری که این دختر را دیده بود، شکسته تر به نظر می‌آمد؛ علاوه بر آن، بانوی جوانی شده بود که اگر در شرایط بهتری زندگی می‌کرد، قطعا ظاهری باوقار تر و زیبا تر می‌داشت.
خود آینده اش را نظاره کرد که به سمت میز تحریری کنار دیوار قدم بر می‌داشت. روی صندلی ای نشست و روزنامه را کنار دستش، روی میز گذاشت. آلنیس روی میز پرید تا بتواند عنوان روزنامه پیام امروز را بخواند:
37 شورشی دیگر دستگیر شدند. جامعه جادوگری نگران نباشد. وزارت سحر و جادو امنیت را برای شما به ارمغان می‌آورد!

در همین بین، آلنیس جوان چراغ مطالعه را روشن کرد، کاغذ پوستی ای از زیر وسایل تلمبار شده روی میز برداشت و شروع به نوشتن نامه ای کرد.
آلنیس نوجوان روی کاغذ خم شد تا ببیند نسخه چندسال آینده خودش چه چیزی می‌خواهد بنویسد.
«آلبوس عزیز، اخبار امروز رو خوندم. حال همگی خوبه؟ امیدوارم که کسی گیر نیفتاده باشه. من هم خوبم، فعلا. هرچند هنوز تحت تعقیبم...»

چرا باید تحت تعقیب باشد؟ تمام این خاطره برای آلنیس مبهم بود.

«...از اینکه یه گرگ سفیدم متنفرم، خیلی جلب توجه می‌کنه. فکر کنم یکی از رهگذرا منو شناخت ولی سریع در رفتم. جانورنمای سیریوس خیلی بهتر بود. حداقل همه ازش می‌ترسیدن و براش افسانه های خفن ساخته بودن...»

تنفر خود آینده اش از جانورنمایش؟ ابروهایش در هم رفت. در عوض، آلنیسِ دیگر تک خنده ای کرد که بیشتر به پوزخند شباهت داشت. بعد به نوشتن ادامه داد.

«...احساس می‌کنم بینمون یه نفوذی داشتیم، یا وزارت یه جوری کسی رو وسوسه کرده که آمارمون رو بهشون بده. وگرنه عمرا کسی به ماها که کاملا داشتیم از قانون حمایت می‌کردیم شک می‌کرد! هر روز دارم به این قضیه فکر می‌کنم تا شاید چیزی دستگیرم بشه.
گادفری بهم گفت می‌تونم توی زیرزمین خونه مادربزرگش مستقر بشم. ولی به زودی باید جامو عوض کنم تا نتونن ردمو بزنن...»

پس آنجا خانه مادربزرگ گادفری بود. طبیعی است که آلنیس هیچ تصوری از این اتاق نمور و تاریک نداشته.

«...چند وقت دیگه دوباره براتون نامه می‌نویسم. مواظب خودتون باشید. من هم سعی می‌کنم وسایلی رو پیدا کنم که ممکنه به درد زندانی ها بخوره. به زودی جلوی وزارت پیروز می‌شیم. بهتون قول می‌دم.
آل.»

آلنیس به شدت گیج شده و ترسیده بود. معنی هیچ کدام از این اتفاقات را نمی‌فهمید. ایستادگی مقابل وزارت سحر و جادو؟ کمک به زندانیان آزکابان؟ آن هم خودش؟! همانطور که در این افکار بود، آلنیسی که از آینده بود، کاغذ را لوله کرد و به سمت جغدی رفت که روی مبلی چرت می‌زد.
لویی هم مثل صاحبش شکسته و نحیف شده بود. دیگر به زیبایی و شادابی قبل نبود. انگار بهم ریختگی جامعه جادوگری روی او هم تاثیر گذاشته بود.
آلنیس جوان کاغذ را به پای جغد بست و او را به سمت پنجره کوچک برد. لویی از بین نرده ها پرواز کرد و آنها را تنها گذاشت. دقایقی بعد فضای اتاق سرد تر و تاریک تر از همیشه شد. هر دویشان با ترس به سمت در چرخیدند. کسی دستگیره در را تکان می‌داد.
آلنیس دستی روی شانه اش احساس کرد که او را به عقب می‌کشد. خاطره اطرافش را می‌دید که محو می‌شود. در حالی که قلبش به شدت تند می‌زد، از قدح اندیشه بیرون کشیده شد. به پروفسور دامبلدور نگاه کرد که دستش را روی شانه اش گذاشته. جوری که فقط خود آلنیس بشنود، با ظاهری که جدیت در آن موج می‌زد زمزمه کرد:
- باید درباره‌ش صحبت کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: قدح اندیشه
ارسال شده در: پنجشنبه 27 مرداد 1401 14:06
نمایش جزئیات
آفلاین
دوریا دوان دوان وارد دفتر پروفسور دامبلدور شد.

-برین کنار! برین کنار که دنبالمن!

جمعیت جادوآموزان و پروفسور دامبلدور با چشمانی گشاده به سمت او برگشتند.

-کی دنبالته بابا جان؟
-از وزارتخونه! بذارین من اول برم تا نگرفتنم!

و بدون اینکه منتظر دریافت اجازه بماند، صورتش را به سرعت در قدح اندیشه فرو برد.
دوریا احساس کرد پاهایش از زمین کنده شده و در اقیانوسی غلیظ غوطه می‌خورد. خاطرات مختلفی را می‌دید که از کنارش می‌گذشتند؛ اما او به دنبال آینده بود. حداقل امید داشت آینده را ببیند.
ولی ناامیدی هم بخشی از زندگیست، نیست؟ دوریا به گذشته برگشته بود. به گذشته‌ی تلخ و شیرین خودش.
دوریا خودش را در نوجوانی دید. وسط سالن بزرگ عمارتشان ایستاده بود و با استیصال با پدرش حرف می‌زد.

-ولی من میخوام برم هاگزمید!
-بهت گفتم نمیشه!
-آخه چرا؟
-چون من میگم.

جوهر خاطره در فضا پخش شد. خاطره‌ای دیگر شروع به شکل گیری کرد.

-تولد دوستمه! میشه برم؟
-نه!
-چرا؟ بچه‌ی خوبیه...
-با من بحث نکن!

اشک‌هایش ریخت و این خاطره هم محو شد.

-داریم میریم مسافرت؟
-آره!
-آخ جون! کجا؟
-هر جا تو بخوای!

و خاطره‌ی بعدی او را در خود کشید.

-بیا دخترم! این برای توئه!
-وای من خیلی وقت بود می‌خواستمش!

دوریا لبخندی زد؛ همیشه در کنار سختی‌های زندگیش، خوشی‌هایی هم بود. اما او فراموش کرده بود. با این همه چیزی از بغض گلویش کم نشد.
خاطره‌ای از کنارش داشت می‌گذشت که از گذشته نبود.

-آخ جون همینه! واستا! واستا!

و دوریا خودش را به زور به خاطره‌ی آینده رساند.
فردی قدبلند با پوشش مشکی بلند کنار دوریای آینده ایستاده بود. دوریای امروز از شدت ترس رنگش مثل تک شاخ شده بود.

-نه! میخوان من رو بدن به دمنتورها؟

کمی طول کشید تا متوجه شود که او اسکورپیوس است.

-چه بامزه شده ولی.

در آن سو دختری با پوشش سفید خال خالی ایستاده بود. او سو بود. سو داشت به سوی دوریای آینده حرکت می‌کرد و با او صحبت می‌کرد.

-آیا به جرمت اعتراف می‌کنی؟

دوریا احساس کرد سو ته لهجه‌ی وزیر را گرفته است و سعی کرد خنده‌اش را جمع کند. پس گلویش را صاف کرد و سعی کرد مثل همیشه با صحبت‌های مودبانه و چرب زبانی کارش را راه بیاندازد.

-آخه سو! تو خودت خوبی، خوشگل شدی! بقیه رو نگاه کن! همین اسکورپیوس، ببینش شبیه دمنتور خسته شده! و به غیر از اون...
-دستور وزارت، دستور وزارته! با توجه به اینکه ازقوانین سرپیچی کردی و حتی تلاش به ایجاد جنبش‌های ضد وزارت و شورش داشتی، در آزکابان زندانی میشی. حکم دقیقت به این شرحه...

درست در همین لحظه، نیرویی شدید دوریا را از یقه گرفت و او را از قدح اندیشه بیرون کشید.
اسکورپیوس با پوششی مشکی و سو با پوششی سفید خال خالی روبروش ایستاده بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: قدح اندیشه
ارسال شده در: چهارشنبه 26 مرداد 1401 19:31
نمایش جزئیات
آفلاین
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که پسر مذکور با حرکت ناگهانی سرش را بیرون آورد.درحالی که پاهایش میلرزید به طرف پروفسور دامبلدور رفت و او را بغل کرد و پشت سر هم از مرلین طلب بخشش میکرد.
دامبلدور لبخند کوچیکی زد و دستی بر سر پسرک کشید.
جادوآموزان به ترس به پسر و بعد به قدح اندیشه نگاه کردند.
-و نفر بعدی..پاتر
لیلی در حالی که به پسر مذکور که روی صندلی نشسته بود و گریه میکرد نگاهی می انداخت سعی کرد جیانا را جلو بیندازد.
-در واقع میدونید پروفسور، جیانا تو این مسائل تبحر بیشتر داره.
جیانا که وضعیت رو خطری دید با دستش به کتی که آن دو را به طرف جلو هل میداد اشاره کرد.
-مثل اینکه کتی بیشتر از همه ی ما انگیزه داره.
دامبلدور همچنان داشت لبخند میزد و درحالی که میگفت" ترس نداره."یقیه ی لیلی را گرفت و سرش را داخل آن فرو کرد.
در زمین و هوا معلق بود.نمیتوانست تعادلش را حفظ کند.به محض اینکه زمین را زیر پایش حس کرد با سر زمین خورد.
به سختی نفس بریده ای کشید از روی زمین بلند شد.
به دست هاش که خاله ی شفافی دورش بود خیره شد.اما طولی نکشید که شخصی از وسط او رد شد.جوری که انگار در حال لمس کردن هوا است.بدون هیچ مانعی.
لیلی به سختی نفس عمیقی کشید و آب دهانش را قورت داد.
قبلا راجب قدح اندیشه شنیده بود ولی الان..
-پناه بگیرید.
با صدای فریاد شخصی پشت سرش به خودش آمد.بلاتریکس طلسمی فرستاد.
طلسم از وسط لیلی رد شد و به طرف سرویس...وایسا ببینم اون سیروس بلک بود!
ثانیه ای بیشتر طول نکشید که سیروس در حاله ی شفافی فرو رفت.
لیلی زمان و مکان رو فراموش کرد به سمت سکو دویید تا بتواند سیروس رو را نجات دهد یا حداقل برای آخرین بار ببینتش.
ولی سیروس رفته بود...
پسرک فریاد می‌کشید سعی میکرد از بین دستان پروفسور لوپین بیرون برود و دنبال سیروس برود.
اون پدرش بود.پسر با موهای آشفته قهوه ای، عینک و زخم آشنا.
هری پاتر فریاد می‌کشید و سیروس رو صدا میزد.
حتی نفهمید کِی اشک در چشمانش حلقه زد.کِی گریه اش گرفت،کِی در سوگ سیروس فرو رفت.
در چشمان آبی پدرش نگاه کرد.دلش میخواست فریاد بزند و بخاطر تمام اذیت هایش عذر بخواهد.
تصویر تار تر و تار تر شد.
نه نه نه
الان وقت برگشتن نبود.
دستش را دراز کرد تا بتواند آنجا بماند ولی زمان و مکان تغییر کردند تعادلش را از دست داد سرش را از آب بیرون آورد...
نگاهی به پروفسور دامبلدور انداخت و جلوی جیانا و کتی که با تعجب به او نگاه میکردند اشک هایش را پاک کرد و با سرعت بی سابقه ای از تالار خارج شد.
نمیدونست چند بار زمین خورد.چند بار اشک هاش مانع دیدش شدن.
فقط میدویید.
حتی اهمیت نمی‌داد که پدرش از جادو آموزان خداحافظی می‌کند.
محکم او را بغل کرد.
اجازه داد اش‌ هاش لباسش رو خیس کنن.
-هی لیلی چت شده؟!
هری سعی کرد او را از خودش جدا کند ولی لیلی او را محکم تر بغل کرد و پشت سر هم زمزمه میکرد:
-نه.نباید اینطوری میشد.ببخشید بابا..ببخشید
هری که از موضوع خبر نداشت ترجیح داد خم بشه و اون هم لیلی رو بغل کرد.
-دوست دارم بابا
هری لبخند کوچکی زد و زمزمه کرد:
-منم کوچولو
کسی چه میدونست؟!شاید روح سیروس همونجا بود و با لبخند از اونجا دور میشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
◟·˚ᨳ 𝗍𝗁𝖾 𝗆𝗈𝗈𝗇 𝗂𝗌 𝖻𝖾𝖺𝗎𝗍𝗂𝖿𝗎𝗅, 𝗂𝗌𝗇'𝗍 𝗂𝗍
پاسخ به: قدح اندیشه
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 مرداد 1401 10:49
نمایش جزئیات
آفلاین
اردوی دوم ترم 26 هاگوارتز

توضیحات اردو

-متاسفانه باید خبر بدی رو به اطلاعتون برسونم...

نفس همه جادوآموزان در سینه هایشان حبس شد و نگاه به مدیر دوختند.

-ما نمی‌تونیم این هفته به اردو بریم. چاره ای نیست جز اینکه تا ماه آینده...
-نــــــــــــــــــــــــــه!

آلبوس دامبلدور فریاد بلندی کشید و روی زمین افتاد. واکنشش نسبت به صد سال قبل هیچ تغییری نکرده بود.
-نه! اینجوری نمیشه. امکان نداره بذارم به خاطر نابود شدن بودجه مدرسه، اردوی این بچه ها خراب بشه. نباید دلشون بشکنه.

از جایش بلند شد و لباسش را تکاند. صورتش را از قطرات عرق خشک کرد و نفسی طولانی کشید.
-بالاخره یه جایی هست که بشه رفت. باید یه جای ارزون پیدا کنم!

پارچه نقره ای رنگی روی قدح اندیشه کشید و خاطره تلخ کودکی اش را در شیشه کوچکی روی قفسه خاطراتش جا داد.
-با مینروا مشورت می‌کنم. شاید اون بدو...

درست جلوی در دفترش متوقف شد. سرش را چرخاند و بار دیگر نگاهش را به پارچه نقره فام دوخت.
-شاید... شاید اصلا لازم نباشه از قلعه خارج بشیم. همینجا هم میشه خیلی چیزای جدیدی دید!

****

-خب بابا جان. حالا سرت رو ببر داخلش و چشماتو باز کن.

جادوآموز نگاهی به دامبلدور، نگاه دیگری به قدح و در نهایت نگاهی هم به صف پشت سرش انداخت.
-میگم پروفسور... مطمئنین امنه؟ یه وقت سر از خاطرات جوونی شما در نیارم؟! اصلا می‌خواید اول یکی دیگه امتحانش کنه؟
-خیالت راحت باشه بابا جان، امنه. امتحانش کردم. البته معلوم نیست اونجا چی ببینی... ممکنه از گذشته هر کسی یا حتی آینده باشه. همینه که هیجان انگیزش کرده دیگه، درست نمیگم؟

جادوآموز سری تکان داد و آب دهانش را فرو داد. ظاهرا چاره دیگری نداشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدح انديـشه
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 مرداد 1401 02:21
نمایش جزئیات
آفلاین
قدح اندیشه، مکانی برای سفر در زمان و مکان؛ اما به گونه‌ای که قادر به تغییر آن نیستید و جز تماشای وقایع، کاری از دستتان ساخته نیست. می‌توان برای دیدن تصویری قدیمی از آن استفاده کرد، یا حتی به امید دیدن واقعه‌ای از گذشته یا آینده خود و دیگران، وارد آن شد.

تاپیک به صورت تک پستی می‌باشد اما در صورت لزوم می‌توان سوژه هایی ادامه دار نیز در آن برقرار کرد. طنز یا جدی نویسی نیز هر دو مجازند و شیوه نگارش بر عهده نویسنده می‌باشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سو لى در 1401/5/25 2:25:51
ویرایش شده توسط سو لى در 1401/5/25 10:48:45
ویرایش شده توسط سو لى در 1401/5/29 13:20:33
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1405/2/28 13:05:12