نفاقِ بازتابها
قسمت اول
قسمت اول
دیوارهای سنگی هاگوارتز، در آن نیمهشب بیپایان، خاموشتر از همیشه بودند؛ حتی سایهها هم جرات نداشتند از لابهلای ستونها بیرون بخزند. سکوت، نه آن سکوت آرامشبخش کتابخانه یا تالار ریونکلاو، بلکه سکوتی بود که مثل پتویی سنگین روی شانههای هر جنبندهای میافتاد؛ سکوتی که سنگینیاش به جان دیوارها هم رخنه کرده بود. گویی خودِ قلعه، نفسش را حبس کرده بود و منتظر چیزی بود که قرار بود رخ دهد. گویی آن شب سرنوشت در حال تغییر بود. یا شاید در حال متولد شدن...
سیبل تریلانی، شنل بنفش تیرهاش را که لبههایش با نخهایی نقرهای به شکل ستارههای کمرنگ دوخته شده بود، محکمتر دور خود پیچید. هوا سرد نبود، اما سرمای عجیبی در استخوانهایش خزیده بود. سرمایی که از درون میآمد؛ از تردیدی که سایهاش بر ذهنش سنگینی میکرد.
او سال آخرش را در هاگوارتز میگذراند. خیلیها او را دختر عجیب و غریبی میدانستند؛ دختری که با نگاهی محو به دوردستها خیره میشد، جملههایش اغلب مبهم و ناتمام میماند، و همیشه رایحهای از عودهای تلخ دور شنلش میپیچید. اما امشب، عجیبترین بخش او نه نگاهش بود و نه حرفهایش.
امشب، تصمیمش بود.
او باید حقیقت را میفهمید. آن هم نه حقیقتی که در ته فنجان چای دیده میشود یا در خطوط لرزان دست، بلکه حقیقتی بیپردهتر و ویرانگرتر.
قدمهایش آهسته اما مصمم بودند. هر صدای قدمش روی پلههای سنگی، در راهروهای خالی انعکاس پیدا میکرد؛ مثل تپشهای قلبی که حالا بیشتر از همیشه خودش را به گوشش میکوبید.
طبقه چهارم. اتاقی که سالها بود به فراموشی سپرده شده بود؛ یا شاید عمداً پنهان شده بود.
اما او، جایی میان صفحات کتابهای خاکخوردهی کتابخانه، نامی را یافته بود که حتی تاریخنگاران هاگوارتز هم بهزحمت آن را به خاطر میآوردند.
آینهی اریسد.
درب سنگین اتاق را، که روی آن پوشیده از نقشهایی محو شده و خطوطی به زبانهای گمشده بود، آرام فشار داد. جیرجیری ضعیف از لولاهای زنگزده برخاست و سیبل وارد شد.
هوا بوی ماندگی میداد. ترکیب نم، چوب پوسیده، و چیزی دیگر... چیزی که بیشتر شبیه به خاطرات فراموششده بود.
نور اندکی که از چوبدستیاش ساطع میشد، دایرهای محدود از روشنی روی زمین انداخت. اما در میان تاریکی، چیزی درخشید؛
یک سطح شیشهای.
آینهای بلند، با قاب طلایی که به طرز عجیبی سالم مانده بود. گویی زمان، حتی جرئت نکرده بود به آن نزدیک شود.
سیبل چند قدم جلوتر رفت. خطوط حکشده روی قاب را با نوک انگشتانش لمس کرد. سرد بودند، مثل پوست مارمولکی که ساعتها زیر صخرهای نمناک پنهان شده باشد.
"Erised stra ehru oyt ube cafru oyt on wohsi."
لبهایش بیصدا کلمات را تکرار کردند. میدانست چه معنایی دارند؛ بارها و بارها در ذهنش مرور کرده بود:
"من آرزوی قلبت را نشان میدهم، نه آنچه هستی."
اما حالا که روبهروی آینه ایستاده بود، وزن این جمله در عمق وجودش رسوخ میکرد؛ مثل باری که کمر روح را خم میکند.
اما او آمده بود که ببیند...
یا شاید، آمده بود که فهمیده شود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


