چالش اول: آینه تاریکی
قسمت دوم: صدای زمزمهها
می، سال 1523
نمیدانم که چطور اینجا گیر افتادم. در جستجوی پاسخ بودم که ناگهان درِ سنگی پشت سرم بسته شد. فقط یک مشعل روی دیوار و این دفترچه همراهم است.
شنیده بودم که شیء گمشده میتواند حقیقت را فاش کند، اما حالا که اینجا گیر کردهام، نمیدانم چه باید بکنم. شاید اگر به علامت روی دیوار دقت کنم، راه خروج را پیدا کنم.
اما چیزی که بیشتر از همه مرا میترساند، صدای زمزمههایی است که از پشت دیوارها میآید...
صدای زمزمهها قطع نمیشد. گاهی بلندتر میشد، گاهی فروکش میکرد، اما هیچگاه کاملاً خاموش نمیشد. مثل صدای نفس کشیدن یک موجود زندهی عظیم، که پشت دیوارها پنهان شده و از حضور من آگاه است. دستم را روی دیوار کشیدم. سنگها سرد و زبر بودند، اما زیر نوک انگشتانم، طرحی حکاکیشده را حس میکردم. نشانی از گذشته، یا شاید راهنمایی برای آنچه در پیش است.
نور مشعل ضعیف بود، اما کافی بود تا بتوانم خطوط روی دیوار را دنبال کنم. نماد مار، پیچخورده در دل مثلثی معکوس، درست در وسط دیوار قرار داشت. اطرافش واژههایی باستانی، به زبانی که فقط در کتابهای فراموششدهی هاگوارتز دیده بودم، حک شده بودند. این همان نشانی بود که در افسانهها شنیده بودم. نشانی که فقط وارث واقعی میتوانست آن را بیابد.
با تردید، انگشت اشارهام را روی نقش مار گذاشتم و بهآرامی فشار دادم. صدای تقی ضعیف، سپس لرزشی نامحسوس در زمین. دیوار پیشرو، بیصدا، شروع به عقب رفتن کرد و راهرویی باریک و تاریک را آشکار کرد. سرمایی سنگین از داخل راهرو بیرون زد. سرمایی که تنها از جادوهای قدیمی و فراموششده میتوانست برخاسته باشد.
نفس عمیقی کشیدم و قدم در راهرو گذاشتم. دیوارها به طرز عجیبی نزدیک به هم بودند، انگار میخواستند عبورم را دشوارتر کنند. در دوردست، نور سبز و لرزانی سوسو میزد. هر قدمی که برمیداشتم، زمزمهها واضحتر میشدند. انگار دیگر فقط صدای زمزمه نبود؛ کلمات بودند. جملاتی که به زبانی تاریک، ذهنم را لمس میکردند. «قدرت... حقیقت... وارث...»
در انتهای راهرو، تالاری وسیع آشکار شد. سقف آنقدر بلند بود که دیده نمیشد، و دیوارها با نمادهایی پوشیده شده بودند که حتی در کتابهای جادوی سیاه هم ندیده بودم. در مرکز تالار، شیئی بود که همهی این مسیر به آن ختم میشد: آینهای بلند، با قاب سیاه و پیچخوردهای از استخوان و نقره، که روی پایهای سنگی ایستاده بود.
آینه وارونه
هوای تالار سنگین بود، مثل پتوئی که روی سینهات افتاده باشد. در آن هوا نفس کشیدن دشوار بود، اما نه به خاطر کمبود اکسیژن، بلکه انگار هر نفسی که میکشیدی، بوی خاطرهی یک جادوگر شکستخورده را در خود داشت. فضای آنجا از جنس گذشته بود، اما گذشتهای که هنوز کامل نمرده بود. مشعلهای روی دیوار، با شعلههایی سبز و بیجان، لرزان میسوختند و سایههایی میساختند که انگار حرکت میکردند، زنده بودند، و با نگاهت دنبال میکردند.
کف تالار از سنگهای سیاه صیقلی ساخته شده بود که انگار خون جادوگران قدیم را در خود جذب کرده بودند. وقتی قدم برمیداشتی، صدا نمیدادند، اما هر گامی که بر آن میگذاشتی، در ذهن صدایی میپیچید؛ نالههایی دور، مثل زمزمههای خاطراتی که نباید شنیده شوند. حس میکردم که این مکان برای دیدن نیست، برای آزمودن است. تالاری که فقط ساخته نشده بود تا آینهای در آن باشد؛ بلکه خودش بخشی از آزمون بود. مثل گلوگاهِ ورودی به خود تاریکی.
لحظهای تردید کردم. زمزمهها حالا از درون آینه میآمدند. نه دیگر از دیوارها، نه از تاریکی. خود آینه بود که صداها را تولید میکرد. قدمی نزدیکتر شدم. چهرهام در آینه منعکس نشد. به جای آن، چهرهای دیگر بود. چهرهای که آشنا بود و در عین حال، بیگانه. چشمانم... اما سردتر. لبخندی که روی آن صورت بود، لبخند من نبود. آنچه در آینه بود، نسخهی تاریک من بود. منِ بدون ترس. منِ بدون تردید. منِ بدون ضعف.
برای لحظهای همه چیز در ذهنم از هم پاشید. واقعیت، خاطرات، ترسها، خشمها. و آن نسخه، از درون آینه دست دراز کرد.
و من... نمیتوانستم حرکت کنم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
