جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
9 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
2
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز
- قلعه هاگوارتز
- [[single]] مدرسه جادویی دورمشترانگ
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/22
تولد نقش: 1403/05/22
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1404 20:57
از: گور برخاسته.
پستها:
339

به محض اینکه لرد، مالفوی و دامبلدور را از روی لبه هل داد، تصویر عوض شد. انگار درون گردابی از رنگ غرق شده بود. صداهای نامفهمومی را در اطرافش می شنید که نمی ماندند و رد میشدند. انگار آن آزمون لعنتی قرار نبود به این آسانی رهایش کند.
این بار متفاوت عمل کرد. چوبدستیش را در جیب ردایش گذاشت. در رنگ و صداها غرق شد. مقاومت نکرد و گذاشت آن توهمات رنگی او را در خود ببلعند. مانند آبی او را در برگرفتند و سینه اش سنگین و سنگین تر شد. تقلا نکرد. با خودش فکر کرد بگذارد دورمشترانگ آنچه را واقعا در درون اوست ببیند. رنگها را بعلید و نفس کشید.
درد مانند تیری که از کمان رها شده باشد، به یک باره درون مغزش پخش شد. خاطراتش همگی از گور برخواستند و او در یک لحظه همه را از نظر گذراند. روزی که خانواده پاتر را کشته بود، جمع شدن مرگخوارانش، فارق التحصیلی از هاگواتز، حرف زدن به زبان مارها و دیدن باسیلیسک.
و بلاخره به مقصد رسید. خودش را می دید. کودکی رنگ پریده با موهای مشکی که روی تخت فلزی قدیمی نشسته است. اتاقش خالی است و دیوار های سبز پوسیده ای دارد که فضا را دلگیر کرده اند. کودک پتوی خاکستری نازکش را چنگ زده و غمگین است. به کفش هایش خیره شده و تکان نمیخورد.
او، تام ریدل بود. همان پسری که مادرش رهایش کرده بود که با نام پدرش بمیرد. ولی حالا همه چیز فرق داشت.
صدایش زد:
- هی...
پسر سرش را بالا آورد و به چشمهایش خیره شد. هیچ چیز دیگری نگفت. خودش را می شناخت. از کودکی نیز به کلمات احتیاجی نداشت. او ورای بازی لغات را درک میکرد.
کودک چند ثانیه به او خیره ماند و بعد لبخند زد. لبخندی عجیب و شاد. سرش را تکان داد. تام ریدل کوچک از او راضی بود. او را تایید میکرد.
دورمشترانگ را صدا زد:
- فکر میکنم دیگه تمومه...
همه چیز دوباره چرخید و در مخلوطی از رنگ فرو رفت. اما این بار رنگها بیشتر در هم رفتند و خاکستری شدند. او از رنگها عبور کرد و بعد مقابل سایر هم قطارانش بود.
آزمون را تمام کرده بود.
این بار متفاوت عمل کرد. چوبدستیش را در جیب ردایش گذاشت. در رنگ و صداها غرق شد. مقاومت نکرد و گذاشت آن توهمات رنگی او را در خود ببلعند. مانند آبی او را در برگرفتند و سینه اش سنگین و سنگین تر شد. تقلا نکرد. با خودش فکر کرد بگذارد دورمشترانگ آنچه را واقعا در درون اوست ببیند. رنگها را بعلید و نفس کشید.
درد مانند تیری که از کمان رها شده باشد، به یک باره درون مغزش پخش شد. خاطراتش همگی از گور برخواستند و او در یک لحظه همه را از نظر گذراند. روزی که خانواده پاتر را کشته بود، جمع شدن مرگخوارانش، فارق التحصیلی از هاگواتز، حرف زدن به زبان مارها و دیدن باسیلیسک.
و بلاخره به مقصد رسید. خودش را می دید. کودکی رنگ پریده با موهای مشکی که روی تخت فلزی قدیمی نشسته است. اتاقش خالی است و دیوار های سبز پوسیده ای دارد که فضا را دلگیر کرده اند. کودک پتوی خاکستری نازکش را چنگ زده و غمگین است. به کفش هایش خیره شده و تکان نمیخورد.
او، تام ریدل بود. همان پسری که مادرش رهایش کرده بود که با نام پدرش بمیرد. ولی حالا همه چیز فرق داشت.
صدایش زد:
- هی...
پسر سرش را بالا آورد و به چشمهایش خیره شد. هیچ چیز دیگری نگفت. خودش را می شناخت. از کودکی نیز به کلمات احتیاجی نداشت. او ورای بازی لغات را درک میکرد.
کودک چند ثانیه به او خیره ماند و بعد لبخند زد. لبخندی عجیب و شاد. سرش را تکان داد. تام ریدل کوچک از او راضی بود. او را تایید میکرد.
دورمشترانگ را صدا زد:
- فکر میکنم دیگه تمومه...
همه چیز دوباره چرخید و در مخلوطی از رنگ فرو رفت. اما این بار رنگها بیشتر در هم رفتند و خاکستری شدند. او از رنگها عبور کرد و بعد مقابل سایر هم قطارانش بود.
آزمون را تمام کرده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/10
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: دیروز ساعت 15:34
از: گوی پیشگویی!
پستها:
222
شغل
فرماندار جامعه جادوگری، استاد هاگوارتز

هوا آرام آرام تیرهتر میشد. آسمان، پردهای خاکستری میان جهان خواب و بیداری کشیده بود. بادی سرد از میان شاخههای درختان اطراف قلعه میگذشت و صدای خشخش برگها همانند نجوایی غمانگیز در گوش دراکو میپیچید. کنار پدرش، که حالا مثل کودکی زخمخورده به دیوار سنگی تکیه داده بود، نشسته بود و قیچی را با دقت در میان انگشتانش میچرخاند. هر بار که لبهی تیز آن میان تارهای باقیماندهی موهای سفید پدرش فرو میرفت، صدای قرچ نرمی در هوا طنین میانداخت.
نور زرد و لرزان آفتاب در حال غروب، خطی طلایی روی گونهی لوسیوس انداخته بود. هنوز اشک در گوشهی چشمانش برق میزد، ولی بغضی که در گلویش مانده بود، حالا جای خودش را به چیزی شبیه به آرامش داده بود. سکوتی سنگین میان پدر و پسر برقرار بود؛ اما این سکوت، سکوتی سرد و تهی نبود. مثل آن بود که هر دو، با آنکه هیچ نمیگفتند، چیزهای زیادی برای هم دارند.
دراکو در حین بریدن آخرین تکهها از موهای پریشان پدرش، به چهرهاش نگاه کرد. به همان چشمها، همان بینی، همان خطوط چهرهای که زمانی برایش نماد اقتدار بود. اما حالا چیزی بیشتر از اقتدار در آن میدید. انسانی شکسته. نه فقط از خشونت نوجوانی دیگران، بلکه از انتظاراتی که سالها بر شانهاش سنگینی کرده بودند.
لوسیوس بالاخره به آرامی گفت:
– من هرگز نخواستم تو هم مثل من باشی.
دراکو سرش را پایین انداخت. هنوز نمیدانست در این خواب واقعی یا توهمگونه دقیقاً چه چیزی را باید بفهمد یا انجام دهد، اما حس میکرد چیزی درونش در حال تغییر است. چیزی در نگاهش به پدر. دیگر او را نه صرفاً یک فرد قدرتطلب و سختگیر، بلکه بهعنوان انسانی دردکشیده و در همشکسته میدید.
– ولی شدیم، پدر. منم راهی رو رفتم که انگار تو قبلاً رفتی.
صدایش آرام و شمرده بود.
– شاید اگه کسی اون موقع کنارت بود، اوضاع فرق میکرد.
بادی تندتر وزید. صدای ناقوس قلعه، از دور، بهآرامی در فضا پیچید. انگار زمان به عقب برگشته بود. فضای اطرافشان شروع کرد به لرزیدن. چمنها رنگ باختند. درختان در مه ناپدید شدند. پسران گریفیندوری که زمانی حلقهای تمسخرآمیز ساخته بودند، حالا همانند سایههایی در مه ناپدید میشدند.
لوسیوس با دستانش، دستهای از موهای کوتاه شدهاش را از روی زانو کنار زد و به دراکو نگاه کرد.
– میدونی چرا اون موقع نتونستم مقاومت کنم؟ چون فکر میکردم تنهایی. چون فکر میکردم هیچکس پشت سرم نیست.
دراکو آهی کشید. لبهایش لرزیدند. برای لحظهای کوتاه، خواست چیزی بگوید، اما زبانش سنگین بود.
– اما الان، من اینجام.
این را گفت و ایستاد. دستش را به سوی پدرش دراز کرد.
– بیا. بریم.
لوسیوس نگاهی به دست پسرش انداخت. مردد. هنوز با درون زخمخوردهی خود در جنگ بود. اما بعد، به آرامی دستش را در دست دراکو گذاشت. همان لحظه، زمین زیر پایشان شروع به درخشش کرد. مه از اطراف جمع شد و آسمان شکافته شد. نوری سفید و گرم، از بالا بر آنها تابید.
و درست پیش از آنکه همهچیز در نور فرو برود، دراکو صدایی از دور شنید. صدایی که گویی از دنیایی دیگر میآمد. آرام و نجواگونه:
«دراکو... وقتشه... باید بیدار شی...»
همهچیز محو شد. انگار خواب تمام شده بود. انگار مأموریتش در این بخش، به پایان رسیده بود.
اما ذهنش هنوز درگیر آن چشمها بود. چشمهای پدرش... چشمهایی که حالا، شبیه به چشمهای انسان شده بودند.
نور زرد و لرزان آفتاب در حال غروب، خطی طلایی روی گونهی لوسیوس انداخته بود. هنوز اشک در گوشهی چشمانش برق میزد، ولی بغضی که در گلویش مانده بود، حالا جای خودش را به چیزی شبیه به آرامش داده بود. سکوتی سنگین میان پدر و پسر برقرار بود؛ اما این سکوت، سکوتی سرد و تهی نبود. مثل آن بود که هر دو، با آنکه هیچ نمیگفتند، چیزهای زیادی برای هم دارند.
دراکو در حین بریدن آخرین تکهها از موهای پریشان پدرش، به چهرهاش نگاه کرد. به همان چشمها، همان بینی، همان خطوط چهرهای که زمانی برایش نماد اقتدار بود. اما حالا چیزی بیشتر از اقتدار در آن میدید. انسانی شکسته. نه فقط از خشونت نوجوانی دیگران، بلکه از انتظاراتی که سالها بر شانهاش سنگینی کرده بودند.
لوسیوس بالاخره به آرامی گفت:
– من هرگز نخواستم تو هم مثل من باشی.
دراکو سرش را پایین انداخت. هنوز نمیدانست در این خواب واقعی یا توهمگونه دقیقاً چه چیزی را باید بفهمد یا انجام دهد، اما حس میکرد چیزی درونش در حال تغییر است. چیزی در نگاهش به پدر. دیگر او را نه صرفاً یک فرد قدرتطلب و سختگیر، بلکه بهعنوان انسانی دردکشیده و در همشکسته میدید.
– ولی شدیم، پدر. منم راهی رو رفتم که انگار تو قبلاً رفتی.
صدایش آرام و شمرده بود.
– شاید اگه کسی اون موقع کنارت بود، اوضاع فرق میکرد.
بادی تندتر وزید. صدای ناقوس قلعه، از دور، بهآرامی در فضا پیچید. انگار زمان به عقب برگشته بود. فضای اطرافشان شروع کرد به لرزیدن. چمنها رنگ باختند. درختان در مه ناپدید شدند. پسران گریفیندوری که زمانی حلقهای تمسخرآمیز ساخته بودند، حالا همانند سایههایی در مه ناپدید میشدند.
لوسیوس با دستانش، دستهای از موهای کوتاه شدهاش را از روی زانو کنار زد و به دراکو نگاه کرد.
– میدونی چرا اون موقع نتونستم مقاومت کنم؟ چون فکر میکردم تنهایی. چون فکر میکردم هیچکس پشت سرم نیست.
دراکو آهی کشید. لبهایش لرزیدند. برای لحظهای کوتاه، خواست چیزی بگوید، اما زبانش سنگین بود.
– اما الان، من اینجام.
این را گفت و ایستاد. دستش را به سوی پدرش دراز کرد.
– بیا. بریم.
لوسیوس نگاهی به دست پسرش انداخت. مردد. هنوز با درون زخمخوردهی خود در جنگ بود. اما بعد، به آرامی دستش را در دست دراکو گذاشت. همان لحظه، زمین زیر پایشان شروع به درخشش کرد. مه از اطراف جمع شد و آسمان شکافته شد. نوری سفید و گرم، از بالا بر آنها تابید.
و درست پیش از آنکه همهچیز در نور فرو برود، دراکو صدایی از دور شنید. صدایی که گویی از دنیایی دیگر میآمد. آرام و نجواگونه:
«دراکو... وقتشه... باید بیدار شی...»
همهچیز محو شد. انگار خواب تمام شده بود. انگار مأموریتش در این بخش، به پایان رسیده بود.
اما ذهنش هنوز درگیر آن چشمها بود. چشمهای پدرش... چشمهایی که حالا، شبیه به چشمهای انسان شده بودند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
جزئیات کاربر
شغل
نگهبان دروازههای هاگوارتز

در انطرف دراکو در مکانی دیگر غرق شده بود.
انجا بسیار برایش اشنا بود. قلعه ای بزرگ و حیاطی با چمن های تازه که دور تا دورش درخت های جنگل گرفته بود و پر از نوجوان هایی با رداهای مشکی. اینجا هاگوارتز بود.
انگار کمی نسبت به هاگوارتز الان بهتر و نو تر بود. انگار که به قدیم پرت شده بود. جادواموزان دسته دسته کنار هم نشسته بودند یا با چوب دستی هایشان به هم ترفند نشان میدادند. تجمع بسیاری از جادواموزان توجه او را جلب کرد. حلقه بزرگی زده بودند و صدای ناله ضعیفی از ان به گوش میرسید اما در صدای تشویق و خنده بقیه گم میشد. دراکو روی پنجه پاهایش ایستاد تا داخل حلقه را ببیند.
-ها ها ها ها. بچه ها اینو ببینید. هی شیرپاکتی، چیشد؟ نمیخوای دیگه با ما بازی کنی؟
این جمله را یک پسر گریفیندوری با موهای خرمایی گفت و کنارش چند گریفیندوری دیگر هم ایستاده بودند. کمی جلوتر یک پسر با موهای سفید بلند که ردای اسلیترین بر تن داشت بر روی زمین چهار دست و پا افتاده بود و تند تند نفس میکشید. پسر مو خرمایی با تمسخر گفت:
-اخی. الان میخوای گریه کنی مالفوی؟
با شنیدن اسم مالفوی اخم های دراکو در هم رفت و با تعجب دوباره نگاهی به پسر مو سفید انداخت. پسرک ارام سرش را بالا اورد و با نفرت به پسر مو خرمایی و دوستانش نگاه کرد. دراکو چیزی را که میدید باور نمیکرد.
-من...من...م
با ضربه ای که یکی از دوستان ان پسر مو خرمایی به شانه او زد حرفش نصفه و نیمه ماند.پسر موهای مشکی اش را از جلوی صورتش کنار زد و با لحنی پر تحکم گفت:
-انقدر من من نکن لوسیوس مالفوی.
نگاهی به او کرد و اهی کشید و با تمسخر ادامه داد:
-نکنه واقعا پیر هستی؟ جان من به موهای سفیدش نگاه کنید. مگه تو دختری که موهاتو بلند میکنی.
-بیاین بهش بفهمونیم که اون پسره
این حرف رو اون پسر موخرمایی زد. قیچی ای از جیبش دراورد و به سمت لوسیوس مالفوی رفت و کنارش نشست. لوسیوس با خشم دستش را پس زد و با مشت به صورتش کوبید. جمعیت اوی بلندی کشید و پسر مو مشکی با سرعت به سمت لوسیوس رفت و مشتی زیر فکش کوبید. همان موقع پسر سوم که تاحالا حرف نزده بود به سمت لوسیوس رفت و دستانش را گرفت. پسر مو خرمایی بلند شد و تفش را روی زمین ریخت. با پوزخند دوباره به سمت لوسیوس رفت و موهایش را گرفت. لبخندی به رویش زد و موهای بلندش را کشید. لوسیوس از درد اشک تو چشمانش جمع شد. نه از درد کشیده شدن موهایش. از درد شکسته شدن قلبش. صدای قیچی که موهای بلندش را میبرید مساوی با صدای شکسته شدن قلبش بود.
قرچ قرچ قرچ. موهایش را از مادرش به ارث برده بود. ان موی سفید و بلند، تنها چیزی بود که یاد مادرش را زنده نگه میداشت. هیچوقت موهایش را کوتاه نکرد چون مادرش موی بلند دوست داشت، حتی وقتی مرد هم کوتاه نکرد اما الان...موهای سفیدش دورش پخش بود و روی زمین شکست خورده و تنها نشسته بود و میگریست. همه رفته بودند و حالا فقط دراکو کنارش ایستاده بود.
دراکو هیچوقت فکر نمیکرد که پدرش انقدر در کودکی تحقیر شده باشد. او همیشه فردی مغرور و سلطه گر بود و هیچوقت اورا انقدر ضعیف ندیده بود. شاید ماموریتش این بود. این که به پدرش کمک کند. یا شاید باید کاری میکرد که پدرش انقدر سلطه گر نشود.
روی زمین کنار پدرش نشست و دستش را با مهربانی جلو برد و اشک هایش را پاک کرد. نمیدانس باید چه بگوید پس فقط سکوت کرد و خود لوسیوس سکوت را شکست.
-من...انتقام...موهایم رو...از اونها میگیرم
درحالی که دندون هایش رو روی هم میسابید حرف میزد. دراکو دستی به موهای کوتاه شده او کشید که بسیار نا مرتب بود. قیچی را برداشت و شروع کرد به مرتب کوتاه کردن انها.
نمیدانست باید چه بگوید. درسکوت فقط موهای پدرش را که با چشم های به اشک نشسته و متعجب به او نگاه میکرد را درست کرد درحالی که پدر واقعیش در ان سوی دنیای خواب و خیال ماموریتش را با موفقیت تمام کرده و همه هاگوارتز نگران دو اسلیترین دیگر که درگیر طلسم ناشناخته، در دنیای ترس داشتند ماموریت خود را انجام میدادند
انجا بسیار برایش اشنا بود. قلعه ای بزرگ و حیاطی با چمن های تازه که دور تا دورش درخت های جنگل گرفته بود و پر از نوجوان هایی با رداهای مشکی. اینجا هاگوارتز بود.
انگار کمی نسبت به هاگوارتز الان بهتر و نو تر بود. انگار که به قدیم پرت شده بود. جادواموزان دسته دسته کنار هم نشسته بودند یا با چوب دستی هایشان به هم ترفند نشان میدادند. تجمع بسیاری از جادواموزان توجه او را جلب کرد. حلقه بزرگی زده بودند و صدای ناله ضعیفی از ان به گوش میرسید اما در صدای تشویق و خنده بقیه گم میشد. دراکو روی پنجه پاهایش ایستاد تا داخل حلقه را ببیند.
-ها ها ها ها. بچه ها اینو ببینید. هی شیرپاکتی، چیشد؟ نمیخوای دیگه با ما بازی کنی؟
این جمله را یک پسر گریفیندوری با موهای خرمایی گفت و کنارش چند گریفیندوری دیگر هم ایستاده بودند. کمی جلوتر یک پسر با موهای سفید بلند که ردای اسلیترین بر تن داشت بر روی زمین چهار دست و پا افتاده بود و تند تند نفس میکشید. پسر مو خرمایی با تمسخر گفت:
-اخی. الان میخوای گریه کنی مالفوی؟
با شنیدن اسم مالفوی اخم های دراکو در هم رفت و با تعجب دوباره نگاهی به پسر مو سفید انداخت. پسرک ارام سرش را بالا اورد و با نفرت به پسر مو خرمایی و دوستانش نگاه کرد. دراکو چیزی را که میدید باور نمیکرد.
-من...من...م
با ضربه ای که یکی از دوستان ان پسر مو خرمایی به شانه او زد حرفش نصفه و نیمه ماند.پسر موهای مشکی اش را از جلوی صورتش کنار زد و با لحنی پر تحکم گفت:
-انقدر من من نکن لوسیوس مالفوی.
نگاهی به او کرد و اهی کشید و با تمسخر ادامه داد:
-نکنه واقعا پیر هستی؟ جان من به موهای سفیدش نگاه کنید. مگه تو دختری که موهاتو بلند میکنی.
-بیاین بهش بفهمونیم که اون پسره
این حرف رو اون پسر موخرمایی زد. قیچی ای از جیبش دراورد و به سمت لوسیوس مالفوی رفت و کنارش نشست. لوسیوس با خشم دستش را پس زد و با مشت به صورتش کوبید. جمعیت اوی بلندی کشید و پسر مو مشکی با سرعت به سمت لوسیوس رفت و مشتی زیر فکش کوبید. همان موقع پسر سوم که تاحالا حرف نزده بود به سمت لوسیوس رفت و دستانش را گرفت. پسر مو خرمایی بلند شد و تفش را روی زمین ریخت. با پوزخند دوباره به سمت لوسیوس رفت و موهایش را گرفت. لبخندی به رویش زد و موهای بلندش را کشید. لوسیوس از درد اشک تو چشمانش جمع شد. نه از درد کشیده شدن موهایش. از درد شکسته شدن قلبش. صدای قیچی که موهای بلندش را میبرید مساوی با صدای شکسته شدن قلبش بود.
قرچ قرچ قرچ. موهایش را از مادرش به ارث برده بود. ان موی سفید و بلند، تنها چیزی بود که یاد مادرش را زنده نگه میداشت. هیچوقت موهایش را کوتاه نکرد چون مادرش موی بلند دوست داشت، حتی وقتی مرد هم کوتاه نکرد اما الان...موهای سفیدش دورش پخش بود و روی زمین شکست خورده و تنها نشسته بود و میگریست. همه رفته بودند و حالا فقط دراکو کنارش ایستاده بود.
دراکو هیچوقت فکر نمیکرد که پدرش انقدر در کودکی تحقیر شده باشد. او همیشه فردی مغرور و سلطه گر بود و هیچوقت اورا انقدر ضعیف ندیده بود. شاید ماموریتش این بود. این که به پدرش کمک کند. یا شاید باید کاری میکرد که پدرش انقدر سلطه گر نشود.
روی زمین کنار پدرش نشست و دستش را با مهربانی جلو برد و اشک هایش را پاک کرد. نمیدانس باید چه بگوید پس فقط سکوت کرد و خود لوسیوس سکوت را شکست.
-من...انتقام...موهایم رو...از اونها میگیرم
درحالی که دندون هایش رو روی هم میسابید حرف میزد. دراکو دستی به موهای کوتاه شده او کشید که بسیار نا مرتب بود. قیچی را برداشت و شروع کرد به مرتب کوتاه کردن انها.
نمیدانست باید چه بگوید. درسکوت فقط موهای پدرش را که با چشم های به اشک نشسته و متعجب به او نگاه میکرد را درست کرد درحالی که پدر واقعیش در ان سوی دنیای خواب و خیال ماموریتش را با موفقیت تمام کرده و همه هاگوارتز نگران دو اسلیترین دیگر که درگیر طلسم ناشناخته، در دنیای ترس داشتند ماموریت خود را انجام میدادند
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه
جزئیات کاربر

سکوتِ مرگبار بر کوچهی بنبست سایه انداخته بود. دستان سرد آستریکس هنوز دور آستریا حلقه شده بود، و مردم، چون گلهای از سایههای گرسنه، به آهستگی نزدیک میشدند. چشمهایشان میسوخت از تبِ طاعون، از جنونی که مرز انسانیت را پشت سر گذاشته بود.
لوسیوس چند قدم جلوتر آمد. صدای چکمههایش بر سنگفرش یخزده پیچید، و هالهای از سکوت تازه، به جمع خشمگین پاشیده شد.
نفس عمیق کشید. بوی خون، عفونت، دود. حتی خیال هم نمیتوانست اینچنین سنگین باشد.
–فکر میکنید اگر دخترک را تکهتکه کنید، نجات پیدا میکنید؟
صدایش آرام اما کوبنده بود، چون تیغی سرد که از روی استخوان عبور میکند. مردم لحظهای مکث کردند. شاید برای اولینبار کسی بود که مقابل ترسشان، بر زمین ایستاده بود نه در گریز.
آستریکس سرش را بالا گرفت. چشمانش تیره و برافروخته بود. قطرهی درخشانی از گونهی آستریا لغزید و روی آستین برادرش فرو ریخت. لوسیوس به چهرهی آستریکس نگریست، و گویی در آن لحظه، چیزی میان آنها رد و بدل شد. نه کلمه، نه جادو—بلکه چیزی خاموش، ویرانگر... فهمی عمیق از رنج.
لوسیوس ناگهان به سوی مردم قدم برداشت. عصای چوبیاش را بالا آورد، اما نه برای حمله. نوک آن را به زمین کوبید، و جرقهای طلایی در تاریکی پاشید.
–این آزمون است. برای من، و شاید برای همهی شما.
صدایش اینبار لرز داشت، اما نه از ترس؛ از آگاهی. از انتخاب.
مردی از میان جمع فریاد زد:
–اگر راهی جز خون او بود، نمیخواستیم... اما مرگ فرزندانمان را چطور ببینیم؟!
لوسیوس ایستاد. نگاهی انداخت به آستریا. نحیف، کوچک، و هنوز زنده. نگاهی انداخت به آستریکس. مقاوم، ویرانشده، مصمم.
و بعد ، نگاه آخر، به خودش.
در آینهای که از نگاه آستریکس بازتاب میشد، لوسیوس مالفوی برای اولینبار خود را بدون نقاب دید. نه پدرِ مرگخوار، نه مردِ سیاستزدهی مازولیک، بلکه فقط انسانی، گمشده در تصمیمی که پایان را رقم میزند.
قدم آخر را برداشت. میان جمعیت و آن دو ایستاد. دست چپش مشت شد، عصایش در دست راستش فشرده.
–خون او نجاتتان نمیدهد. اگر او را بکشید، چیزی از انسانیتتان باقی نمیماند. و آنگاه طاعون... بیارزشترین چیز میانتان خواهد بود.
سکوت. سپس صدای زانو زدن کسی در میان جمع. پیرزنی خم شد. بعد از او، جوانی. یکییکی، مردم ایستادند، عقب کشیدند. آرام، بیکلام.
لوسیوس نفس راحتی کشید، اما قلبش هنوز سنگین بود. نگاه آخرش را به آستریکس انداخت که حالا، بدون حرفی، فقط با یک نگاه، همهچیز را گفت:
–ممنونم.
لحظهای لرزش در فضا افتاد. مثل شکسته شدن حبابی ساکت.
بعد... همهچیز محو شد. کوچه، مردم، درد، نالهها... و لوسیوس مالفوی، تنها بر جای مانده بود؛ اما اینبار، با نشانهای از پیروزی.
نه بر دشمن،
بلکه بر خودش.
لوسیوس چند قدم جلوتر آمد. صدای چکمههایش بر سنگفرش یخزده پیچید، و هالهای از سکوت تازه، به جمع خشمگین پاشیده شد.
نفس عمیق کشید. بوی خون، عفونت، دود. حتی خیال هم نمیتوانست اینچنین سنگین باشد.
–فکر میکنید اگر دخترک را تکهتکه کنید، نجات پیدا میکنید؟
صدایش آرام اما کوبنده بود، چون تیغی سرد که از روی استخوان عبور میکند. مردم لحظهای مکث کردند. شاید برای اولینبار کسی بود که مقابل ترسشان، بر زمین ایستاده بود نه در گریز.
آستریکس سرش را بالا گرفت. چشمانش تیره و برافروخته بود. قطرهی درخشانی از گونهی آستریا لغزید و روی آستین برادرش فرو ریخت. لوسیوس به چهرهی آستریکس نگریست، و گویی در آن لحظه، چیزی میان آنها رد و بدل شد. نه کلمه، نه جادو—بلکه چیزی خاموش، ویرانگر... فهمی عمیق از رنج.
لوسیوس ناگهان به سوی مردم قدم برداشت. عصای چوبیاش را بالا آورد، اما نه برای حمله. نوک آن را به زمین کوبید، و جرقهای طلایی در تاریکی پاشید.
–این آزمون است. برای من، و شاید برای همهی شما.
صدایش اینبار لرز داشت، اما نه از ترس؛ از آگاهی. از انتخاب.
مردی از میان جمع فریاد زد:
–اگر راهی جز خون او بود، نمیخواستیم... اما مرگ فرزندانمان را چطور ببینیم؟!
لوسیوس ایستاد. نگاهی انداخت به آستریا. نحیف، کوچک، و هنوز زنده. نگاهی انداخت به آستریکس. مقاوم، ویرانشده، مصمم.
و بعد ، نگاه آخر، به خودش.
در آینهای که از نگاه آستریکس بازتاب میشد، لوسیوس مالفوی برای اولینبار خود را بدون نقاب دید. نه پدرِ مرگخوار، نه مردِ سیاستزدهی مازولیک، بلکه فقط انسانی، گمشده در تصمیمی که پایان را رقم میزند.
قدم آخر را برداشت. میان جمعیت و آن دو ایستاد. دست چپش مشت شد، عصایش در دست راستش فشرده.
–خون او نجاتتان نمیدهد. اگر او را بکشید، چیزی از انسانیتتان باقی نمیماند. و آنگاه طاعون... بیارزشترین چیز میانتان خواهد بود.
سکوت. سپس صدای زانو زدن کسی در میان جمع. پیرزنی خم شد. بعد از او، جوانی. یکییکی، مردم ایستادند، عقب کشیدند. آرام، بیکلام.
لوسیوس نفس راحتی کشید، اما قلبش هنوز سنگین بود. نگاه آخرش را به آستریکس انداخت که حالا، بدون حرفی، فقط با یک نگاه، همهچیز را گفت:
–ممنونم.
لحظهای لرزش در فضا افتاد. مثل شکسته شدن حبابی ساکت.
بعد... همهچیز محو شد. کوچه، مردم، درد، نالهها... و لوسیوس مالفوی، تنها بر جای مانده بود؛ اما اینبار، با نشانهای از پیروزی.
نه بر دشمن،
بلکه بر خودش.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
«قدرت نه در فریاد، که در سکوتیست که دیگران را وادار به اطاعت میکند...»
[پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]
[پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/06/18
تولد نقش: 1396/08/13
آخرین ورود: امروز ساعت 01:44
از: شبانگاه توی سایه ها.
پستها:
715
شغل
ارشد گریفیندور، مدیر رسانهای جادوگران پلاس، نگهبان دروازههای هاگوارتز و داور دوئل

هر سه اسلیترینی درون دنیای سرد و تاریک ترس گیر افتاده و هر یک مشغول تجربه دنیایی متفاوت بودند. بقیه اعضا با جدیت دنبال راهی برای کمک کردن به آنها بودند. با اینکه ماهها و حتی سالهای قبل چیزی جز کدورت یا حتی دشمنی بین آنها وجود نداشت ولی حالا با هر زمان دیگری فرق میکرد. آنها برای گذر از این مرحله جام به یکدیگر نیاز داشتند.
هنگامی که لرد ولدمورت مشغول مواجهه با ترس دراکو بود، پدرِ دراکو، لوسیوس مالفوی نیز غرق در دنیای دیگری بود و باید از پسش بر میامد.
لوسیوس با قدمهای آرام ولی استوار رو به جلو حرکت میکرد. مه مسیرش را تیره و تار کرده بود، باد آرامی در هوا ناله میکرد. کم کم دیوارها و سپس در خانهها پدیدار شد. او وارد یک شهر شده بود. شهر با اینکه برایش کاملا غریبه بود ولی از نوع خانهها میتوانست حدس بزند که جایی در مرکز اروپا قرار دارد.
خیابان باریکی پیش رویش بود. هوای سنگین، بوی فلز و مرگ در هوا پیچیده و صدای ناله ها کمکم از خانهها شنیده میشد. لوسیوس با خودش فکر میکرد که هیچ یک از این صحنهها واقعی نیستند و او درون یک جادوء توهمی گرفتار شده. او میدانست این توهم ممکن است همان مرحله آزمون باشد که باید پشت سر بگذارد. پس به حرکت به رو به جلو ادامه داد.
شهر کوچکی بود که به یک مریضی لاعلاج گرفتار شده بود. صدای گریه و ناله از درون خانهها به گوش میرسید. اجساد مردم کنار دیوارها روی زمین افتاده بودند. چند کوچه جلوتر دو بچه کوچک کنار یک جسد نشسته بودند، درحالی که پسر کوچکی یکی از دست های جسد را در دستش محکم فشار میداد گریه کنان اسمی را به زبان میآورد. حدس زدن اینکه او اسم چه کسی را به زبان میآورد کار سختی برای لوسیوس نبود؛ او اسم پدرش بود.
- نگران نباش! آنان بهزودی پیش پدرشان میروند.
لوسیوس سریع چرخید. صدای یک پیرمرد بود که به سختی روی دوپایش ایستاده بود. مشخص بود او نیز گرفتار بیماری شده. چشمان زرد، پوست ترک خورده و سرفههای مداوم دلایل کافی بودند. لوسیوس حتی با تمام سردی که در وجود خود داشت نمیتوانست به دیدن بچه ها ادامه دهد. عصایش را محکمتر در دست گرفت و به سمت پیرمرد نزدیک شد و دلیل این اتفاق را پرسید. پیرمرد با حالتی که انگار خودِ مرگ گلویش را محکم گرفته و اجازه نفس کشیدن به او نمیدهد سعی کرد جواب دهد.
- طاعون... هفتههاست طاعون به شهر آمده... همهی مردم درحال مرگاند... اما... یکی هست... یکی که مریض نشده. یک دختر...خون اون... به طاعون مقاومه... شاید تنها راه نجاتمون او باشد... مردم دارند به سمت اون میروند... از این طرف...
ناگهان فکری به ذهن لوسیوس خطور کرد! شاید تست او همین بود. که مردم را نجات دهد. برخلاف کارهایی که قبلا کرده بود، اینبار باید برای مردم دست به عصا میشد.
لوسیوس به سمتی که پیرمرد اشاره میکرد نگاه کرد و با قدمهای استوار و بلند شروع به حرکت کرد. درحالی که پیرمرد به زور میتوانست استخوانهای شکنندهاش را حرکت دهد، لوسیوس مالفوی از دیدگاه او ناپدید شد.
لوسیوس با قدمهای آرام و محکم از میان کوچهها عبور میکرد، در حالی که هر گامی که به جلو میبرد، سایهای از ترس و اضطراب در دلش میافتاد. هوا سنگین بود و در هر گوشهای صدای ناله و شیون به گوش میرسید. او وارد منطقهای دیگر شد، جایی که مردم در حال حرکت به سوی خانهای بودند که دخترک در آن پنهان شده بود. برای لوسیوس، این صحنه هنوز مبهم بود؛ همه چیز شبیه یک توهم جادویی به نظر میرسید.
اما هنگامی که در گوشهای ایستاد و از دور به جمعیتی که به خانه نزدیک میشدند نگاه کرد، چشمانش به یک صحنه شگفتانگیز افتاد. یک پسر جوان، با چهرهای جدی و مصمم، در حالی که دست دخترک را گرفته بود، از میان جمعیت میدوید. به نظر میرسید که او سعی دارد دخترک را از دست مردم بگریزاند. لوسیوس، به آرامی در کنار دیوار ایستاد و تماشا کرد. در حالی که دخترک همچنان دست در دست پسر میدوید، مردم خشمگین به دنبال آنها حرکت میکردند.
صدای فریاد یکی از مردها به گوش رسید:
- آن دختر! خون او میتواند نجاتمان دهذ! نگذارید فرار کند!
لوسیوس نگاهش را تیز کرد. حالا متوجه شد که دخترک همان کسی است که مردم به دنبال او هستند. در دلش سوالی شکل گرفت: چرا او؟ چرا خون این دختر میتواند نجاتدهنده باشد؟
در همان لحظه، دخترک و پسر جوان به یک کوچه بنبست رسیدند، جایی که دیگر هیچ راه فراری وجود نداشت. مردم با خشم و فریاد به آنها نزدیک میشدند. لوسیوس، بیصدا در سایه ایستاده بود و تنها شاهد این درگیری بود. به ناگهان، پسر جوان با دستش به جلو قدم برداشت، در حالی که از هر طرف صدای فریاد مردم به گوش میرسید. او جلوی مردم ایستاد و با صدای بلند فریاد زد:
- نمیگذارم به خواهرم دست بزنید!
بلافاصله لوسیوس متوجه شد که این پسر، همان آستریکس است. چهرهاش آشنا بود، او یکی از نمایندگان هاگوارتز بود. اما این، چیزی متفاوت بود. او یک انسان بود، نه خونآشام. لوسیوس به جزئیات نگاه کرد و در دلش به این فکر کرد که چرا آستریکس اینطور به دفاع از خواهرش برخاسته است. در لحظهای که آستریکس با سرسختی جلوی مردم ایستاده بود، لوسیوس صدای مردم را شنید که در حال برشمردن جزئیاتی از این اتفاق بودند.
- این دختر، آستریا، خونش دارویی برای بیماری طاعون است، تنها راه نجات ماست... تنها راه نجات مردم شهر... ما به خون او نیاز داریم... به تمام خون او!
لوسیوس از این حرفها تکان خورد. حالا همه چیز برایش روشنتر شده بود. مردم به دنبال خون آستریا بودند تا شاید به طاعون پایان دهند. اما این یعنی چه؟ آیا این انتخاب آستریکس بود که خواهرش را فدای مردم کند؟
آستریکس با چهرهای پر از اندوه و تردید به مردم نگاه کرد و سپس به آرامی در حالی که قدمهایش را محکم میکرد دست آستریا را محکم تر میگرفت. تنها چیزی که آن لحظه مشخص بود. او قرار نبود به هیچ وجه خواهر خودش را تسلیم مردم کند. نگاه های پر از ترس آستریا روی او قفل شده بود. حتی آستریکس انسانی هم میتوانست صدای تند ضربان قلب خواهرش را بشنود.
لوسیوس به دقت به چهره آستریکس نگاه کرد. در چشمانش چیزی بیش از شجاعت بود. او چیزی را تجربه کرده بود که شاید لوسیوس هیچوقت قادر به درک آن نبود. در دلش چیزی پیچید و به یاد آورد که این پسر چطور در گذشته در چالشها و مشکلات همواره سختیها را تحمل کرده بود. اما اکنون، در اینجا، آستریکس در حال پرداخت بهایی بود که لوسیوس نمیتوانست تصور کند.
مردم با عصبانیت به آستریکس نزدیک شدند. اما آستریکس هیچگاه عقبنشینی نکرد. در حالی که مردم همچنان به او فشار میآوردند، لوسیوس از سایه بیرون آمد و قدمی به جلو برداشت و به شدت فریاد زد...
- بس کنید!
تمام نگاهها به سمت او چرخید. مردم متوقف شدند و در حالی که نفسها در سینه حبس شده بود، لوسیوس با چهرهای سرد و جدی گفت:
- این درست نیست! خون بیگناهی باید بریزد تا بقیه نجات پیدا کنند. این نمیتواند درست باشد.
آستریکس هنوز از جلو مردم کنار نرفته بود، اما نگاهش کمی نرمتر شد. در دلش تنشهای زیادی در جریان بود، اما او هیچگاه نمیخواست خواهرش قربانی شود.
مردم به شدت اعتراض کردند، ولی لوسیوس ایستاد. اینجا در دل این بحران، انتخابها سختتر از همیشه بودند. مردم از شدت درماندگی و به خاطر تنها راه نجاتی که فکر میکردند داشتند به آستریکس نزدیکتر میشدند. و آستریکسی که برای نجات خواهرش حاضر به انجام هرکاری بود حتی اگر نیاز به گرفتن تصمیمهای سخت و خونین میشد. او بدون تردید حاضر بود کاری که باید، انجام دهد.
درحالی که لوسیوس سعی میکرد استرس خود را پنهان کند باید از این تست، پیروزمندانه بیرون میآمد. همزمان با دو اسلیترینی دیگری که هر یک از آنها مشغول مقابله با ترس کسی دیگری بودند.
هنگامی که لرد ولدمورت مشغول مواجهه با ترس دراکو بود، پدرِ دراکو، لوسیوس مالفوی نیز غرق در دنیای دیگری بود و باید از پسش بر میامد.
لوسیوس با قدمهای آرام ولی استوار رو به جلو حرکت میکرد. مه مسیرش را تیره و تار کرده بود، باد آرامی در هوا ناله میکرد. کم کم دیوارها و سپس در خانهها پدیدار شد. او وارد یک شهر شده بود. شهر با اینکه برایش کاملا غریبه بود ولی از نوع خانهها میتوانست حدس بزند که جایی در مرکز اروپا قرار دارد.
خیابان باریکی پیش رویش بود. هوای سنگین، بوی فلز و مرگ در هوا پیچیده و صدای ناله ها کمکم از خانهها شنیده میشد. لوسیوس با خودش فکر میکرد که هیچ یک از این صحنهها واقعی نیستند و او درون یک جادوء توهمی گرفتار شده. او میدانست این توهم ممکن است همان مرحله آزمون باشد که باید پشت سر بگذارد. پس به حرکت به رو به جلو ادامه داد.
شهر کوچکی بود که به یک مریضی لاعلاج گرفتار شده بود. صدای گریه و ناله از درون خانهها به گوش میرسید. اجساد مردم کنار دیوارها روی زمین افتاده بودند. چند کوچه جلوتر دو بچه کوچک کنار یک جسد نشسته بودند، درحالی که پسر کوچکی یکی از دست های جسد را در دستش محکم فشار میداد گریه کنان اسمی را به زبان میآورد. حدس زدن اینکه او اسم چه کسی را به زبان میآورد کار سختی برای لوسیوس نبود؛ او اسم پدرش بود.
- نگران نباش! آنان بهزودی پیش پدرشان میروند.
لوسیوس سریع چرخید. صدای یک پیرمرد بود که به سختی روی دوپایش ایستاده بود. مشخص بود او نیز گرفتار بیماری شده. چشمان زرد، پوست ترک خورده و سرفههای مداوم دلایل کافی بودند. لوسیوس حتی با تمام سردی که در وجود خود داشت نمیتوانست به دیدن بچه ها ادامه دهد. عصایش را محکمتر در دست گرفت و به سمت پیرمرد نزدیک شد و دلیل این اتفاق را پرسید. پیرمرد با حالتی که انگار خودِ مرگ گلویش را محکم گرفته و اجازه نفس کشیدن به او نمیدهد سعی کرد جواب دهد.
- طاعون... هفتههاست طاعون به شهر آمده... همهی مردم درحال مرگاند... اما... یکی هست... یکی که مریض نشده. یک دختر...خون اون... به طاعون مقاومه... شاید تنها راه نجاتمون او باشد... مردم دارند به سمت اون میروند... از این طرف...
ناگهان فکری به ذهن لوسیوس خطور کرد! شاید تست او همین بود. که مردم را نجات دهد. برخلاف کارهایی که قبلا کرده بود، اینبار باید برای مردم دست به عصا میشد.
لوسیوس به سمتی که پیرمرد اشاره میکرد نگاه کرد و با قدمهای استوار و بلند شروع به حرکت کرد. درحالی که پیرمرد به زور میتوانست استخوانهای شکنندهاش را حرکت دهد، لوسیوس مالفوی از دیدگاه او ناپدید شد.
لوسیوس با قدمهای آرام و محکم از میان کوچهها عبور میکرد، در حالی که هر گامی که به جلو میبرد، سایهای از ترس و اضطراب در دلش میافتاد. هوا سنگین بود و در هر گوشهای صدای ناله و شیون به گوش میرسید. او وارد منطقهای دیگر شد، جایی که مردم در حال حرکت به سوی خانهای بودند که دخترک در آن پنهان شده بود. برای لوسیوس، این صحنه هنوز مبهم بود؛ همه چیز شبیه یک توهم جادویی به نظر میرسید.
اما هنگامی که در گوشهای ایستاد و از دور به جمعیتی که به خانه نزدیک میشدند نگاه کرد، چشمانش به یک صحنه شگفتانگیز افتاد. یک پسر جوان، با چهرهای جدی و مصمم، در حالی که دست دخترک را گرفته بود، از میان جمعیت میدوید. به نظر میرسید که او سعی دارد دخترک را از دست مردم بگریزاند. لوسیوس، به آرامی در کنار دیوار ایستاد و تماشا کرد. در حالی که دخترک همچنان دست در دست پسر میدوید، مردم خشمگین به دنبال آنها حرکت میکردند.
صدای فریاد یکی از مردها به گوش رسید:
- آن دختر! خون او میتواند نجاتمان دهذ! نگذارید فرار کند!
لوسیوس نگاهش را تیز کرد. حالا متوجه شد که دخترک همان کسی است که مردم به دنبال او هستند. در دلش سوالی شکل گرفت: چرا او؟ چرا خون این دختر میتواند نجاتدهنده باشد؟
در همان لحظه، دخترک و پسر جوان به یک کوچه بنبست رسیدند، جایی که دیگر هیچ راه فراری وجود نداشت. مردم با خشم و فریاد به آنها نزدیک میشدند. لوسیوس، بیصدا در سایه ایستاده بود و تنها شاهد این درگیری بود. به ناگهان، پسر جوان با دستش به جلو قدم برداشت، در حالی که از هر طرف صدای فریاد مردم به گوش میرسید. او جلوی مردم ایستاد و با صدای بلند فریاد زد:
- نمیگذارم به خواهرم دست بزنید!
بلافاصله لوسیوس متوجه شد که این پسر، همان آستریکس است. چهرهاش آشنا بود، او یکی از نمایندگان هاگوارتز بود. اما این، چیزی متفاوت بود. او یک انسان بود، نه خونآشام. لوسیوس به جزئیات نگاه کرد و در دلش به این فکر کرد که چرا آستریکس اینطور به دفاع از خواهرش برخاسته است. در لحظهای که آستریکس با سرسختی جلوی مردم ایستاده بود، لوسیوس صدای مردم را شنید که در حال برشمردن جزئیاتی از این اتفاق بودند.
- این دختر، آستریا، خونش دارویی برای بیماری طاعون است، تنها راه نجات ماست... تنها راه نجات مردم شهر... ما به خون او نیاز داریم... به تمام خون او!
لوسیوس از این حرفها تکان خورد. حالا همه چیز برایش روشنتر شده بود. مردم به دنبال خون آستریا بودند تا شاید به طاعون پایان دهند. اما این یعنی چه؟ آیا این انتخاب آستریکس بود که خواهرش را فدای مردم کند؟
آستریکس با چهرهای پر از اندوه و تردید به مردم نگاه کرد و سپس به آرامی در حالی که قدمهایش را محکم میکرد دست آستریا را محکم تر میگرفت. تنها چیزی که آن لحظه مشخص بود. او قرار نبود به هیچ وجه خواهر خودش را تسلیم مردم کند. نگاه های پر از ترس آستریا روی او قفل شده بود. حتی آستریکس انسانی هم میتوانست صدای تند ضربان قلب خواهرش را بشنود.
لوسیوس به دقت به چهره آستریکس نگاه کرد. در چشمانش چیزی بیش از شجاعت بود. او چیزی را تجربه کرده بود که شاید لوسیوس هیچوقت قادر به درک آن نبود. در دلش چیزی پیچید و به یاد آورد که این پسر چطور در گذشته در چالشها و مشکلات همواره سختیها را تحمل کرده بود. اما اکنون، در اینجا، آستریکس در حال پرداخت بهایی بود که لوسیوس نمیتوانست تصور کند.
مردم با عصبانیت به آستریکس نزدیک شدند. اما آستریکس هیچگاه عقبنشینی نکرد. در حالی که مردم همچنان به او فشار میآوردند، لوسیوس از سایه بیرون آمد و قدمی به جلو برداشت و به شدت فریاد زد...
- بس کنید!
تمام نگاهها به سمت او چرخید. مردم متوقف شدند و در حالی که نفسها در سینه حبس شده بود، لوسیوس با چهرهای سرد و جدی گفت:
- این درست نیست! خون بیگناهی باید بریزد تا بقیه نجات پیدا کنند. این نمیتواند درست باشد.
آستریکس هنوز از جلو مردم کنار نرفته بود، اما نگاهش کمی نرمتر شد. در دلش تنشهای زیادی در جریان بود، اما او هیچگاه نمیخواست خواهرش قربانی شود.
مردم به شدت اعتراض کردند، ولی لوسیوس ایستاد. اینجا در دل این بحران، انتخابها سختتر از همیشه بودند. مردم از شدت درماندگی و به خاطر تنها راه نجاتی که فکر میکردند داشتند به آستریکس نزدیکتر میشدند. و آستریکسی که برای نجات خواهرش حاضر به انجام هرکاری بود حتی اگر نیاز به گرفتن تصمیمهای سخت و خونین میشد. او بدون تردید حاضر بود کاری که باید، انجام دهد.
درحالی که لوسیوس سعی میکرد استرس خود را پنهان کند باید از این تست، پیروزمندانه بیرون میآمد. همزمان با دو اسلیترینی دیگری که هر یک از آنها مشغول مقابله با ترس کسی دیگری بودند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستریکس در 1404/2/24 22:54:49
دلیل: صل علی سترکه، چشما سالازار بترکه!
ویرایش شده توسط آستریکس در 1404/2/24 23:47:45
دلیل: صل علی سترکه، چشما سالازار بترکه!
ویرایش شده توسط آستریکس در 1404/2/24 23:47:45
Life flows in the veins.
از جرقهای کوچک تا شعلهای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/22
تولد نقش: 1403/05/22
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1404 20:57
از: گور برخاسته.
پستها:
339

لرد از همان لحظه که وارد مدرسه دورمشترانگ شده بود، حس خوبی نداشت. انگار آن فضای وهمآور و ترسناک او را به چالش میکشید. او نمیترسید. دیگر از هیچ چیز نمیترسید. اما چیزی در درونش به او هشدار میداد. انگار تاریکی که درون روحش جریان داشت، چیزی را حس میکرد که ورای حس انسانی بود. چیزی عمیق و باستانی در لابلای آن آجرهای سرد و مرطوب قلعه جریان داشت که لرد به هیچ وجه از آن خوشش نمیآمد و وقتی که مانند سایرین در راهروهای آزمون ترس تنها ماند، این حس چندین برابر تقویت شد.
او به تنهایی عادت داشت. نه کسی را صدا زد و نه کمک خواست. راهرو تنها چند قدم روشن بود و بعد ظلمت بود که او را به درونش میکشید. تعلل نکرد. سرش را بالا گرفت و چوبدستیاش را درآورد. با چند گام به تاریکی رسید و واردش شد.
بعد همه چیز تمام شد.
در جایی بود و در هیچ جایی نبود. پایش روی سطحی محکم بود و هوای سردی را نفس میکشید اما نه چیزی میدید و نه حضوری را حس میکرد. وردی خواند. فایدهای نداشت. این تاریکی را هیچ نوری نمیتوانست روشن کند.
بیصدا و صبور در جایش ماند و منتظر شد. کمکم نگاهی را بر خود حس کرد. انگار تاریکی درون روحش را نظاره میکرد و دنبال چیزی میگشت. شاید دنبال ضعفی انسانی بود که سالها پیش از وجودش رخت بسته بود. اکنون در عمق وجودش که روزی پسری به نام "تام مارولو ریدل" میزیست، تنها زخمی کهنه باقی مانده بود. در ذهنش گفت:
- نگرد... من خیلی وقته مردم...
انگار نگاه منتظر این جمله بود. فضا تنگ شد و او نفسش را حبس کرد و بعد به یک باره همه چیز شکل گرفت. دیگر در دورمشترانگ نبود. بر لبه برج قلعه هاگوارتز ایستاده بود. شب بود و باد میوزید. دریاچه و درخت بید کنار قلعه را میتوانست ببیند. چشمهایش به تاریکی عادت کرد و توانست دو نفری که در لبه برج در کنارش بودند را تشخیص دهد.
دراکو مالفوی بود. با صورتی خیس از اشک بر زمین زانو زده بود و هق هقکنان به فرد مقابلش نگاه میکرد. روبروی او آلبوس دامبلدور با صورتی خالی از حس ایستاده بود. بسیار نزدیک به لبه بود و با کوچکترین حرکتی سقوط میکرد. نگاه آلبوس مثل همیشه نبود؛ آن برق شیطنتآمیز همیشگی را نداشت. توخالی و سرد بود، تنها به دراکو خیره مانده بود و اصلاً متوجه حضور لرد نشد.
نیشخندی زد. چه بازی کودکانهای بود. به دراکو نزدیک شد و یقهاش را از پشت گرفت. او را محکم تکان داد و گفت:
- اینا واقعی نیستن! میخوان با ذهنت بازی کنن! فقط دارن چیزی رو نشونت میدن که بیشتر از همه چی ازش میترسی!... پاشو! پاشو بهت میگم!
اما دراکو تکانی نخورد. انگار چیزی در آن نگاه توخالی دامبلدور بود که او را مسخ میکرد. لرد چند بار دیگر تلاش کرد؛ تکانش داد و حتی کمی او را از روی زمین بلند کرد اما بیفایده بود. دراکو در ترسش غرق شده بود.
ناگهان فکری به ذهنش رسید. نکند این ترس خود او بود؟ دراکو که نمیتوانست اوامرش را اجرا کند و دامبلدوری که زنده میماند؟ دورمشترانگ او را آنقدر احمق فرض کرده بود؟
بلند قهقه زد. دوباره به سمت دراکو رفت و این بار چنان یقهاش را کشید که او را کاملاً از روی زمین بلند کرد. او را با خود به لبه دیوار کشاند؛ درست جایی که دامبلدور ایستاده بود. دراکو که تازه کمی هوشیار شده بود، من من کنان گفت:
- ارباب... الان چی...
لرد فرصت نداد جملهاش را تمام کند.
- میدونی... من همیشه فکر میکردم جرأت هیچ کاری رو نداری... الانم اجازه نمیدم تو با این ترس احمقانهات مانع بردن جام بشی!
بعد او را در آغوش دامبلدور هل داد و هر دوی آنها را از دیوار قلعه به پایین انداخت.
دراکو فریاد زد. فریادی دلخراش و پر از ترس. فریادی که نمیتوانست از یک تصویر باشد. فریادی واقعی. فریادی قبل از مرگ.
او به تنهایی عادت داشت. نه کسی را صدا زد و نه کمک خواست. راهرو تنها چند قدم روشن بود و بعد ظلمت بود که او را به درونش میکشید. تعلل نکرد. سرش را بالا گرفت و چوبدستیاش را درآورد. با چند گام به تاریکی رسید و واردش شد.
بعد همه چیز تمام شد.
در جایی بود و در هیچ جایی نبود. پایش روی سطحی محکم بود و هوای سردی را نفس میکشید اما نه چیزی میدید و نه حضوری را حس میکرد. وردی خواند. فایدهای نداشت. این تاریکی را هیچ نوری نمیتوانست روشن کند.
بیصدا و صبور در جایش ماند و منتظر شد. کمکم نگاهی را بر خود حس کرد. انگار تاریکی درون روحش را نظاره میکرد و دنبال چیزی میگشت. شاید دنبال ضعفی انسانی بود که سالها پیش از وجودش رخت بسته بود. اکنون در عمق وجودش که روزی پسری به نام "تام مارولو ریدل" میزیست، تنها زخمی کهنه باقی مانده بود. در ذهنش گفت:
- نگرد... من خیلی وقته مردم...
انگار نگاه منتظر این جمله بود. فضا تنگ شد و او نفسش را حبس کرد و بعد به یک باره همه چیز شکل گرفت. دیگر در دورمشترانگ نبود. بر لبه برج قلعه هاگوارتز ایستاده بود. شب بود و باد میوزید. دریاچه و درخت بید کنار قلعه را میتوانست ببیند. چشمهایش به تاریکی عادت کرد و توانست دو نفری که در لبه برج در کنارش بودند را تشخیص دهد.
دراکو مالفوی بود. با صورتی خیس از اشک بر زمین زانو زده بود و هق هقکنان به فرد مقابلش نگاه میکرد. روبروی او آلبوس دامبلدور با صورتی خالی از حس ایستاده بود. بسیار نزدیک به لبه بود و با کوچکترین حرکتی سقوط میکرد. نگاه آلبوس مثل همیشه نبود؛ آن برق شیطنتآمیز همیشگی را نداشت. توخالی و سرد بود، تنها به دراکو خیره مانده بود و اصلاً متوجه حضور لرد نشد.
نیشخندی زد. چه بازی کودکانهای بود. به دراکو نزدیک شد و یقهاش را از پشت گرفت. او را محکم تکان داد و گفت:
- اینا واقعی نیستن! میخوان با ذهنت بازی کنن! فقط دارن چیزی رو نشونت میدن که بیشتر از همه چی ازش میترسی!... پاشو! پاشو بهت میگم!
اما دراکو تکانی نخورد. انگار چیزی در آن نگاه توخالی دامبلدور بود که او را مسخ میکرد. لرد چند بار دیگر تلاش کرد؛ تکانش داد و حتی کمی او را از روی زمین بلند کرد اما بیفایده بود. دراکو در ترسش غرق شده بود.
ناگهان فکری به ذهنش رسید. نکند این ترس خود او بود؟ دراکو که نمیتوانست اوامرش را اجرا کند و دامبلدوری که زنده میماند؟ دورمشترانگ او را آنقدر احمق فرض کرده بود؟
بلند قهقه زد. دوباره به سمت دراکو رفت و این بار چنان یقهاش را کشید که او را کاملاً از روی زمین بلند کرد. او را با خود به لبه دیوار کشاند؛ درست جایی که دامبلدور ایستاده بود. دراکو که تازه کمی هوشیار شده بود، من من کنان گفت:
- ارباب... الان چی...
لرد فرصت نداد جملهاش را تمام کند.
- میدونی... من همیشه فکر میکردم جرأت هیچ کاری رو نداری... الانم اجازه نمیدم تو با این ترس احمقانهات مانع بردن جام بشی!
بعد او را در آغوش دامبلدور هل داد و هر دوی آنها را از دیوار قلعه به پایین انداخت.
دراکو فریاد زد. فریادی دلخراش و پر از ترس. فریادی که نمیتوانست از یک تصویر باشد. فریادی واقعی. فریادی قبل از مرگ.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1404/2/24 20:04:35
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/27
تولد نقش: 1403/11/30
آخرین ورود: یکشنبه 23 فروردین 1405 20:20
از: هر جا که بخوام!
پستها:
540

خلاصهی کمی تا قسمتی کامل و جامع:
دوازده نمایندهی هاگوارتز برای شرکت در جام آتش به مدرسه دورمشترانگ اومدن و به جز سخنرانی چند جملهایِ مدیر دورمشترانگ یعنی ایگور کارکاروف، استقبال خاصی از حضورشون نمیشه و به خوابگاههایی تکنفره هدایت میشن. صبح روز بعد بدون این که راهنمایی برای هدایتشون بیاد که کجا باید برن، خودشون برای پیدا کردن تالار اصلی دورمشترانگ به حرکت در میان، اما این در واقع نقشهای بود برای چالش اول تا هرکدوم به صورت تکنفره به جایی هدایت بشن که با ترس یکی دیگه از نمایندگان مواجه بشن. تنها راه عبور از این چالش، همدردی با ترس اون شخصه.
در حال حاضر تمام نمایندگان هاگوارتز به جز اسلیترینیها، موفق به انجام این چالش و رسیدن به سالنی که دوباره به هم ملحق بشن شدن. اما خبری از اسلیترینیها نیست و همه نگرانن که اسلیترینیهای مرگخوار، بویی از همدلی برای درک ترس بقیه و عبور از این مرحله نبرده باشن.
چند تا از نمایندهها میخوان بدون حضور اسلیترینیها ادامه بدن که هلگا با سخنرانیای همه رو متقاعد میکنه که بعنوان نمایندگان هاگوارتز باید تا آخرش با هم باشن و به هم کمک کنن.
~~~~~~~
برای دقایقی همه تنها به سویی که انتظار داشتند سه اسلیترینی دوباره به جمعشان ملحق شوند خیره میمانند. اما گذر زمان اصلا به نفع آنها کار نکرده بود و خبری از هیچ نشانهای که گویای آمدن آنها باشد نبود.
- تکلیف چیه؟ تا کی قراره فقط به یه دیوار زل بزنیم؟
تام برمیگردد تا با نگاه تندی از فلیسیتی پذیرایی کند. زیرا به خیالش آمده بود که فلیسیتی دوباره میخواهد بحث رها کردن آنها و ادامه دادن مسیر را پیش بکشد. بحثی که تصور میکرد با سخنان هلگا به طور کامل پایان یافته است. خوشبختانه جملهی بعدی فلیسیتی خیالش را راحت میکند.
- مدت زیادی گذشته و همهمون میدونیم مطمئنا مشکلی پیش اومده که تا الان نیومدن! بهتر نیست واقعا یه کاری کنیم تا این که فقط منتظر بمونیم؟
- ولی... چی کار میتونیم بکنیم؟
جوزفین با تردید میپرسد و دوباره نگاهش را به دیواری که با پایان یافتن چالش، از غیب ظاهر میشد و آنها را به سالن هدایت میکرد، میدوزد.
حقیقت این بود که این سوالی بود که از همان اولین لحظهای که هلگا گفته بود باید بمانیم و کمک کنیم، در ذهن یکایک آنها نقش بسته بود. اما چون هیچکدام پاسخی برای آن نیافته بودند، تنها با امید به دیوار خیره مانده بودند.
آستریکس که تمام مدت در سکوت روی سکو نشسته بود، از جایش برمیخیزد.
- نمیدونم چی کار میتونیم بکنیم، ولی مطمئنا با اینجا نشستن هم قرار نیست چیزی دستگیرمون بشه!
و به سمت دیوار حرکت میکند و دستش را بر روی نقاط مختلف آن حرکت میدهد. بقیه نیز به دنبال او از جا برمیخیزند. شاید نقش و نگارهای دیوار معمایی را در خود پنهان کرده بود؟
در حالی که همه به دنبال اثری برای ظاهر کردن در میگشتند، هلگا تنها سرگرم مشاهدهی طرح دیوار شده بود.
- بعید میدونم بتونیم فیزیکی خودمونو بهشون برسونیم. شاید باید با جادو باهاشون ارتباط برقرار کنیم.
دوازده نمایندهی هاگوارتز برای شرکت در جام آتش به مدرسه دورمشترانگ اومدن و به جز سخنرانی چند جملهایِ مدیر دورمشترانگ یعنی ایگور کارکاروف، استقبال خاصی از حضورشون نمیشه و به خوابگاههایی تکنفره هدایت میشن. صبح روز بعد بدون این که راهنمایی برای هدایتشون بیاد که کجا باید برن، خودشون برای پیدا کردن تالار اصلی دورمشترانگ به حرکت در میان، اما این در واقع نقشهای بود برای چالش اول تا هرکدوم به صورت تکنفره به جایی هدایت بشن که با ترس یکی دیگه از نمایندگان مواجه بشن. تنها راه عبور از این چالش، همدردی با ترس اون شخصه.
در حال حاضر تمام نمایندگان هاگوارتز به جز اسلیترینیها، موفق به انجام این چالش و رسیدن به سالنی که دوباره به هم ملحق بشن شدن. اما خبری از اسلیترینیها نیست و همه نگرانن که اسلیترینیهای مرگخوار، بویی از همدلی برای درک ترس بقیه و عبور از این مرحله نبرده باشن.
چند تا از نمایندهها میخوان بدون حضور اسلیترینیها ادامه بدن که هلگا با سخنرانیای همه رو متقاعد میکنه که بعنوان نمایندگان هاگوارتز باید تا آخرش با هم باشن و به هم کمک کنن.
~~~~~~~
برای دقایقی همه تنها به سویی که انتظار داشتند سه اسلیترینی دوباره به جمعشان ملحق شوند خیره میمانند. اما گذر زمان اصلا به نفع آنها کار نکرده بود و خبری از هیچ نشانهای که گویای آمدن آنها باشد نبود.
- تکلیف چیه؟ تا کی قراره فقط به یه دیوار زل بزنیم؟
تام برمیگردد تا با نگاه تندی از فلیسیتی پذیرایی کند. زیرا به خیالش آمده بود که فلیسیتی دوباره میخواهد بحث رها کردن آنها و ادامه دادن مسیر را پیش بکشد. بحثی که تصور میکرد با سخنان هلگا به طور کامل پایان یافته است. خوشبختانه جملهی بعدی فلیسیتی خیالش را راحت میکند.
- مدت زیادی گذشته و همهمون میدونیم مطمئنا مشکلی پیش اومده که تا الان نیومدن! بهتر نیست واقعا یه کاری کنیم تا این که فقط منتظر بمونیم؟
- ولی... چی کار میتونیم بکنیم؟
جوزفین با تردید میپرسد و دوباره نگاهش را به دیواری که با پایان یافتن چالش، از غیب ظاهر میشد و آنها را به سالن هدایت میکرد، میدوزد.
حقیقت این بود که این سوالی بود که از همان اولین لحظهای که هلگا گفته بود باید بمانیم و کمک کنیم، در ذهن یکایک آنها نقش بسته بود. اما چون هیچکدام پاسخی برای آن نیافته بودند، تنها با امید به دیوار خیره مانده بودند.
آستریکس که تمام مدت در سکوت روی سکو نشسته بود، از جایش برمیخیزد.
- نمیدونم چی کار میتونیم بکنیم، ولی مطمئنا با اینجا نشستن هم قرار نیست چیزی دستگیرمون بشه!
و به سمت دیوار حرکت میکند و دستش را بر روی نقاط مختلف آن حرکت میدهد. بقیه نیز به دنبال او از جا برمیخیزند. شاید نقش و نگارهای دیوار معمایی را در خود پنهان کرده بود؟
در حالی که همه به دنبال اثری برای ظاهر کردن در میگشتند، هلگا تنها سرگرم مشاهدهی طرح دیوار شده بود.
- بعید میدونم بتونیم فیزیکی خودمونو بهشون برسونیم. شاید باید با جادو باهاشون ارتباط برقرار کنیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
شغل
وزیر سحر و جادو، مدیر فنی جادوگران، استاد هاگوارتز

وقتی سیبل از اتاق خارج شد، هنوز بوی نان سوخته در بینیاش بود. بویی که انگار در عمق لباسهایش نشسته و نمیخواست رهایش کند. لحظهای ایستاد، چشمهایش را بست و سعی کرد از هوای تازهی راهرو نفس بکشد، اما حس سنگینی که در دلش نشسته بود، همچنان با او بود.
راهروی روبهرو باریک و نیمهروشن بود. نور مشعلهایی که معلوم نبود از کجا روشن بودند، به سنگهای دیوار طعمی از گرما میدادند. سیبل چند قدم آرام برداشت. صدای پاهایش مثل زمزمهای خفه در فضا پیچید. کمکم نور گرمتری از درگاهی در فاصله نمایان شد و او بیاختیار به سمتش کشیده شد.
وارد که شد، از چیزی که دید تعجب کرد.
سالن وسیعی پیش رویش بود. سقفی بلند، دیوارهایی که طرحهای محوی از افسونهای کهن رویشان نقش بسته بود، و هوایی که نه گرم بود و نه سرد، فقط آغشته به سکوتی معنادار. در مرکز سالن، سکویی دایرهایشکل قرار داشت که از بالا نوری نرم روی آن میتابید. بقیه آنجا بودند. نشسته یا ایستاده، بعضی در حال نجوا، بعضی در فکر فرو رفته.
سیبل لحظهای مکث کرد. نه فقط برای نگاه کردن، بلکه برای شناختن. آنها هممسیر بودند، ولی حالا چیزی فرق کرده بود. آنها با ترسهای یکدیگر آشنا شده بودند. از مرز درک گذشته بودند و با همدردی، مرحله را پشت سر گذاشته بودند.
نگاهش میان جمع چرخید تا به هلگا رسید. همان ردای زرد، همان آرامش همیشگی، همان لبخند نرم. اما حالا، چیزی در نگاه سیبل فرق کرده بود.
او میدانست که پشت آن صلابت و سکون، دختری نشسته که زمانی باور کرده بود باریست برای دیگران. دختری که از کافی نبودن میترسید. و حالا که سیبل این را میدانست، نمیتوانست مثل قبل نگاهش کند.
احترامی آرام و بیادعا در دلش شکل گرفته بود.
چند دقیقه در سکوت گذشت. فلیسیتی، که روی یکی از پلههای دایره نشسته بود، با صدایی آرام گفت:
– من مطمئن نیستم اون چیزی که دیدم، ترس خودم بود...
کسی پاسخ نداد، اما چند نفر نگاهشان را به زمین دوختند.
جوزفین زیر لب گفت:
– انگار اصلاً قرار نبود با ترس خودمون روبهرو بشیم.
تام سری به نشانهی تأیید تکان داد. چیزی نگفت، اما چهرهاش گویا بود؛ تجربهای که هنوز بهدرستی در ذهنش ننشسته بود.
هلگا لبخند محوی زد و گفت:
– شاید مرحله دربارهی همدردی بوده. اینکه بتونیم ترس کسی دیگه رو ببینیم و درکش کنیم. بفهمیم که حتی قویترینمون هم یهجایی ترسیده. حتی اگه اون ترس، از بیرون بیمعنی به نظر برسه... برای خودش واقعیه. و همین قابل احترامه.
فضا برای لحظهای از آن سکوتهای آرام پر شد.
سیبل نگاهی به اطراف انداخت، انگار چیزی کم باشد. با لحنی شمرده گفت:
– همه اومدن... بهجز اسلیترینیها.
زمزمهای میان جمع بلند شد. انگار تا همین حالا کسی واقعاً متوجه غیبت آن سه نفر نشده بود. نگاهها یکییکی چرخید و در سالن گشت، اما خبری از آنها نبود. نه از لوسیوس، نه دراکو، نه ولدمورت.
لیسا، با لحنی که معلوم بود هنوز امیدوار است، گفت:
– شاید هنوز مرحلهشون تموم نشده...
مورگانا، ایستاده کنار دیوار، آرامتر گفت:
– یا شاید... اصلاً نتونستن عبور کنن.
سیبل لحظهای مکث کرد. بعد، انگار جملهای را در ذهن سبکسنگین کرده باشد، گفت:
– همدردی، قطعاً چیزیه که برای اسلیترینیها... و البته برای مرگخوارها... سختتره.
چند نفر نگاهشان را به او دوختند. جوزفین کمی جلو آمد و با لحنی جدی گفت:
– درسته. اونا با هر کسی غیر از خودشون و اطرافیانشون مشکل دارن. چه برسه به اینکه بخوان ترس بقیه رو بفهمن. نه تمرینی برای همدلی داشتن، نه علاقهای بهش. شاید اصلاً به همین دلیل، هنوز اونجا گیر کردن.
فلیسیتی شانهای بالا انداخت و گفت:
– خب، شاید حقشونه. ما ادامه میدیم. اگه تونستن، خودشون میان!
زمزمهای موافق بین جمع پخش شد. دل خوشی زیادی از آن سه نفر وجود نداشت.
تام، که تاکنون ساکت مانده بود، نگاهی به سیبل انداخت و با صدایی بلند گفت:
– من بدون اونها جایی نمیرم. فکر میکنم سیبل هم با من همعقیدهست.
سیبل با حرکت سرش حرف تام را تأیید کرد.
جوزفین، کمی تندتر از همیشه، گفت:
– خب، شاید بهتر باشه شما هم همینجا منتظر بمونین و با هم بیاین!
همهمهای کوتاه به راه افتاد، اما پیش از آنکه به دعوا تبدیل شود، صدای محکم و آرامی فضا را برید:
– هیچکس هیچجا نمیره!
همه ساکت شدند. هلگا بود که ایستاده بود، میان آنها، محکم و آرام.
– ما قراره همه با هم باشیم. مرگخوار یا محفلی، اسلیترینی یا گریفیندوری، همهمون نمایندهی هاگوارتزیم. اگه قراره از این مرحله عبور کنیم، با هم عبور میکنیم.
مکثی کرد. نگاهی کوتاه به درهای بسته انداخت.
– پس میمونیم. و با هم تلاش میکنیم تا یه راهی برای کمک به اون سه نفر پیدا کنیم.
و بعد از این جمله، برای چند لحظه هیچکس چیزی نگفت. سکوتی افتاد. ولی از آن سکوتهایی که نشان از مخالفت نداشت.
راهروی روبهرو باریک و نیمهروشن بود. نور مشعلهایی که معلوم نبود از کجا روشن بودند، به سنگهای دیوار طعمی از گرما میدادند. سیبل چند قدم آرام برداشت. صدای پاهایش مثل زمزمهای خفه در فضا پیچید. کمکم نور گرمتری از درگاهی در فاصله نمایان شد و او بیاختیار به سمتش کشیده شد.
وارد که شد، از چیزی که دید تعجب کرد.
سالن وسیعی پیش رویش بود. سقفی بلند، دیوارهایی که طرحهای محوی از افسونهای کهن رویشان نقش بسته بود، و هوایی که نه گرم بود و نه سرد، فقط آغشته به سکوتی معنادار. در مرکز سالن، سکویی دایرهایشکل قرار داشت که از بالا نوری نرم روی آن میتابید. بقیه آنجا بودند. نشسته یا ایستاده، بعضی در حال نجوا، بعضی در فکر فرو رفته.
سیبل لحظهای مکث کرد. نه فقط برای نگاه کردن، بلکه برای شناختن. آنها هممسیر بودند، ولی حالا چیزی فرق کرده بود. آنها با ترسهای یکدیگر آشنا شده بودند. از مرز درک گذشته بودند و با همدردی، مرحله را پشت سر گذاشته بودند.
نگاهش میان جمع چرخید تا به هلگا رسید. همان ردای زرد، همان آرامش همیشگی، همان لبخند نرم. اما حالا، چیزی در نگاه سیبل فرق کرده بود.
او میدانست که پشت آن صلابت و سکون، دختری نشسته که زمانی باور کرده بود باریست برای دیگران. دختری که از کافی نبودن میترسید. و حالا که سیبل این را میدانست، نمیتوانست مثل قبل نگاهش کند.
احترامی آرام و بیادعا در دلش شکل گرفته بود.
چند دقیقه در سکوت گذشت. فلیسیتی، که روی یکی از پلههای دایره نشسته بود، با صدایی آرام گفت:
– من مطمئن نیستم اون چیزی که دیدم، ترس خودم بود...
کسی پاسخ نداد، اما چند نفر نگاهشان را به زمین دوختند.
جوزفین زیر لب گفت:
– انگار اصلاً قرار نبود با ترس خودمون روبهرو بشیم.
تام سری به نشانهی تأیید تکان داد. چیزی نگفت، اما چهرهاش گویا بود؛ تجربهای که هنوز بهدرستی در ذهنش ننشسته بود.
هلگا لبخند محوی زد و گفت:
– شاید مرحله دربارهی همدردی بوده. اینکه بتونیم ترس کسی دیگه رو ببینیم و درکش کنیم. بفهمیم که حتی قویترینمون هم یهجایی ترسیده. حتی اگه اون ترس، از بیرون بیمعنی به نظر برسه... برای خودش واقعیه. و همین قابل احترامه.
فضا برای لحظهای از آن سکوتهای آرام پر شد.
سیبل نگاهی به اطراف انداخت، انگار چیزی کم باشد. با لحنی شمرده گفت:
– همه اومدن... بهجز اسلیترینیها.
زمزمهای میان جمع بلند شد. انگار تا همین حالا کسی واقعاً متوجه غیبت آن سه نفر نشده بود. نگاهها یکییکی چرخید و در سالن گشت، اما خبری از آنها نبود. نه از لوسیوس، نه دراکو، نه ولدمورت.
لیسا، با لحنی که معلوم بود هنوز امیدوار است، گفت:
– شاید هنوز مرحلهشون تموم نشده...
مورگانا، ایستاده کنار دیوار، آرامتر گفت:
– یا شاید... اصلاً نتونستن عبور کنن.
سیبل لحظهای مکث کرد. بعد، انگار جملهای را در ذهن سبکسنگین کرده باشد، گفت:
– همدردی، قطعاً چیزیه که برای اسلیترینیها... و البته برای مرگخوارها... سختتره.
چند نفر نگاهشان را به او دوختند. جوزفین کمی جلو آمد و با لحنی جدی گفت:
– درسته. اونا با هر کسی غیر از خودشون و اطرافیانشون مشکل دارن. چه برسه به اینکه بخوان ترس بقیه رو بفهمن. نه تمرینی برای همدلی داشتن، نه علاقهای بهش. شاید اصلاً به همین دلیل، هنوز اونجا گیر کردن.
فلیسیتی شانهای بالا انداخت و گفت:
– خب، شاید حقشونه. ما ادامه میدیم. اگه تونستن، خودشون میان!
زمزمهای موافق بین جمع پخش شد. دل خوشی زیادی از آن سه نفر وجود نداشت.
تام، که تاکنون ساکت مانده بود، نگاهی به سیبل انداخت و با صدایی بلند گفت:
– من بدون اونها جایی نمیرم. فکر میکنم سیبل هم با من همعقیدهست.
سیبل با حرکت سرش حرف تام را تأیید کرد.
جوزفین، کمی تندتر از همیشه، گفت:
– خب، شاید بهتر باشه شما هم همینجا منتظر بمونین و با هم بیاین!
همهمهای کوتاه به راه افتاد، اما پیش از آنکه به دعوا تبدیل شود، صدای محکم و آرامی فضا را برید:
– هیچکس هیچجا نمیره!
همه ساکت شدند. هلگا بود که ایستاده بود، میان آنها، محکم و آرام.
– ما قراره همه با هم باشیم. مرگخوار یا محفلی، اسلیترینی یا گریفیندوری، همهمون نمایندهی هاگوارتزیم. اگه قراره از این مرحله عبور کنیم، با هم عبور میکنیم.
مکثی کرد. نگاهی کوتاه به درهای بسته انداخت.
– پس میمونیم. و با هم تلاش میکنیم تا یه راهی برای کمک به اون سه نفر پیدا کنیم.
و بعد از این جمله، برای چند لحظه هیچکس چیزی نگفت. سکوتی افتاد. ولی از آن سکوتهایی که نشان از مخالفت نداشت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/13
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: چهارشنبه 9 مهر 1404 01:14
از: عمارت بلک
پستها:
51

قطار پرندهای از مه بیرون آمد. صدایی غرشگونه به همراه جرقههایی سبز و آبی در هوا پیچید. بدنهی تیره و فلزیاش با نماد چهار گروه هاگوارتز حکاکی شده بود، و ردیفی از پنجرههای گرد، نور زردی را به بیرون میتاباندند. درون هر پنجره، صورتهایی پر از هیجان، نگرانی، یا خونسردی دیده میشد—دوازده نمایندهای که برای دفاع از افتخار هاگوارتز پا به دورمشترانگ گذاشته بودند.
قطار با جادویی پیچیده، بیصدا در آسمان شناور میشد و بر فراز سرزمینی پوشیده از برف و کوههای سیاه در دوردست، راه خود را میپیمود. باد سرد از شکافهای پنجرهها عبور میکرد و صدایی خفه از لابهلای فلزات عبور میداد. تام آهی کشید و به پایین نگاه کرد—جایی در میان مه و ابر، قلعهای تیره و عظیم، در قلب برف و سنگ، درخششی مبهم داشت.
دورمشترانگ.
قلعهای با دیوارهای بلند، برجهایی مخروطیشکل، و دروازهای که به نظر میرسید از استخوان اژدها ساخته شده باشد. ستونهایی سنگی، همچون نگهبانانی ساکت، در دو سوی ورودی ایستاده بودند. شعلههایی سبز و آبی روی فانوسهای جادویی در باد لرزیدند و نوری نامانوس به حیاط جلوی قلعه میدادند.
قطار به آرامی در آسمان چرخید، و با افول جادوییاش روی سکویی سنگی، تقریباً بیصدا متوقف شد. درها باز شدند. جادوی انتقالی فعال شد و یکییکی، نمایندگان هاگوارتز، با شنلهای ضخیم زمستانی و چمدانهایی که با افسون دنبالشان میآمد، از در خارج شدند.
در سکوتی سنگین، همه در برابر برج بزرگ مدرسه دورمشترانگ ایستاده بودند. آسمان خاکستری بود، زمین یخزده، و هوایی که نفس را به بخار تبدیل میکرد. اما چیزی عمیقتر در فضا جاری بود—آغاز یک تجربهی جدید. نه فقط برای مسابقه، بلکه برای کشف ابعاد دیگری از خود و دیگران.
نارسیسا، یکی از نمایندگان، با نگاهی کنجکاو به اطرافش نگریست. او همیشه به ماجراجوییهای جدید علاقهمند بود و حالا که در این مکان عجیب و غریب قرار داشت، احساس میکرد که قلبش به تپش افتاده است. "اینجا شگفتانگیز است!" او با هیجان گفت. "فکر میکنید چه چیزهایی در انتظار ماست؟"
تام با لبخند به او پاسخ داد: "هر چیزی ممکن است. اما ما باید آماده باشیم. اینجا نه فقط یک مسابقه، بلکه یک سفر است. بیایید با هم پیش برویم و از این تجربه بهرهمند شویم."
به تدریج، دیگر نمایندگان هم به جمع پیوستند و هر کدام از آنها داستانها و آرزوهای خود را به اشتراک گذاشتند. آنها فهمیدند که این سفر نه تنها فرصتی برای رقابت است، بلکه فرصتی برای یادگیری از یکدیگر و ایجاد دوستیهای جدید است.
در حیاط قلعه، آنها تصمیم گرفتند که با هم به کاوش بپردازند. در حالی که قدم میزدند، به دیوارهای سنگی و نقاشیهای قدیمی که داستانهای جادویی را روایت میکردند، نگاه میکردند. هر کدام از آنها به نوبهی خود، داستانهایی از شجاعت، دوستی و همدلی را بیان کردند که در تاریخ جادوگران ثبت شده بود.
نارسیسا به یاد آورد که چگونه در سالهای گذشته، دوستانش در هاگوارتز به او کمک کرده بودند تا بر ترسهایش غلبه کند. او گفت: "یادمه که وقتی اولین بار سوار بومرنگ شدم، چقدر ترسیده بودم. اما دوستانم کنارم بودند و به من گفتند که میتوانم این کار را انجام دهم. و در نهایت، نه تنها موفق شدم، بلکه از آن لذت بردم."
این داستان باعث شد تا دیگران هم به یاد بیاورند که چگونه در لحظات دشوار، همدلی و حمایت دوستانشان به آنها کمک کرده است. یکی از نمایندگان، به نام جک، گفت: "درست است! من هم وقتی در امتحان جادوگری شکست خوردم، دوستانم به من روحیه دادند و گفتند که هر شکست، فرصتی برای یادگیری است."
این گفتگوها به تدریج به یک تبادل عمیقتر تبدیل شد. آنها تصمیم گرفتند که در این سفر، نه تنها به دنبال پیروزی باشند، بلکه به یکدیگر کمک کنند و از تجربیات یکدیگر بیاموزند. این همدلی و همکاری به عنوان ارزشهای اصلی در این ماجراجویی جدید، در دلهایشان ریشه دواند و آنها را به یکدیگر نزدیکتر کرد.
با گذشت زمان، آنها متوجه شدند که این سفر به دورمشترانگ نه تنها به آنها مهارتهای جادویی میآموزد، بلکه به آنها یاد میدهد که چگونه به یکدیگر کمک کنند و در کنار هم رشد کنند. هر شب، آنها دور آتش جمع میشدند و داستانهای خود را به اشتراک میگذاشتند. این جلسات نه تنها به آنها کمک کرد تا مهارتهای جادویی خود را تقویت کنند، بلکه دوستیهای عمیقتری نیز شکل گرفت.
در یکی از شبها، وقتی که برف به آرامی در حال باریدن بود، نارسیسا پیشنهاد داد که یک بازی گروهی ترتیب دهند. او گفت: "بیایید یک بازی کنیم که در آن هر کس باید یک داستان تخیلی بسازد و بقیه باید آن را ادامه دهند. اینگونه میتوانیم خلاقیتمان را تقویت کنیم و در عین حال با یکدیگر بیشتر آشنا شویم."
این پیشنهاد با استقبال گرم دیگران مواجه شد. هر کس نوبت میگرفت و داستانی را آغاز میکرد. داستانها به سرعت به سمتهای غیرمنتظرهای پیش میرفتند و هر کس با خلاقیت و شوخطبعی خود، داستان را ادامه میداد. این بازی نه تنها باعث خنده و شادی شد، بلکه به آنها کمک کرد تا بیشتر با یکدیگر ارتباط برقرار کنند و همدلی بیشتری را تجربه کنند.
با نزدیک شدن به روز مسابقه، تنشها در میان نمایندگان افزایش یافت. هر کس به نوعی در تلاش بود تا بهترین عملکرد را از خود نشان دهد. اما نارسیسا با روحیهای مثبت به دیگران یادآوری کرد که هدف اصلی این سفر، یادگیری و رشد است. او گفت: "ما اینجا هستیم تا از یکدیگر بیاموزیم و نه فقط برای پیروزی. بیایید به یاد داشته باشیم که هر کدام از ما به نوعی خاص هستیم و باید از این تفاوتها استفاده کنیم."
این کلمات تأثیر عمیقی بر روی دیگران گذاشت و آنها تصمیم گرفتند که به جای تمرکز بر رقابت، بر روی همکاری و همدلی تمرکز کنند. آنها شروع به تمرینهای گروهی کردند و هر کس نقاط قوت و ضعف خود را به اشتراک گذاشت. این کار باعث شد تا آنها به یکدیگر نزدیکتر شوند و احساس کنند که یک خانوادهی بزرگتر هستند.
سرانجام، روز مسابقه فرارسید. در حیاط قلعه، نمایندگان با لباسهای جادویی و چهرههای پر از هیجان ایستاده بودند. تماشاچیان از سرتاسر دنیا جمع شده بودند تا شاهد این رقابت بزرگ باشند. نارسیسا و دوستانش با هم در کنار هم ایستاده بودند و هر کدام از آنها به دیگری نگاه میکردند و لبخند میزدند.
مسابقه آغاز شد و هر نماینده به نوبهی خود به صحنه رفت. آنها با جادوهای خود درخشیدند و هر کدام سعی کردند تا بهترین عملکرد را از خود نشان دهند. اما چیزی که بیشتر از همه جلب توجه کرد، همکاری و همدلی بود که در میان آنها وجود داشت. هر بار که یکی از آنها به چالش میخورد، دیگران به او کمک میکردند و او را تشویق میکردند.
در پایان مسابقه، وقتی که نتایج اعلام شد، هیچکس به نتیجهی نهایی اهمیت نداد. آنها فهمیدند که این سفر و تجربیات مشترک، ارزشمندتر از هر جایزهای است. نارسیسا با لبخند به دوستانش نگاه کرد و گفت: "ما به عنوان یک تیم برندهایم. اینجا نه تنها برای رقابت، بلکه برای دوستی و همدلی آمدهایم."
و اینگونه، سفر به دورمشترانگ به پایان رسید؛ سفری پر از چالشها، دوستیها و کشفهای جدید که هر یک از آنها را به بهترین نسخهی خود تبدیل میکرد. در پایان این سفر، آنها نه تنها به عنوان نمایندگان هاگوارتز، بلکه به عنوان دوستانی نزدیک و همدل به خانه بازگشتند.
قطار با جادویی پیچیده، بیصدا در آسمان شناور میشد و بر فراز سرزمینی پوشیده از برف و کوههای سیاه در دوردست، راه خود را میپیمود. باد سرد از شکافهای پنجرهها عبور میکرد و صدایی خفه از لابهلای فلزات عبور میداد. تام آهی کشید و به پایین نگاه کرد—جایی در میان مه و ابر، قلعهای تیره و عظیم، در قلب برف و سنگ، درخششی مبهم داشت.
دورمشترانگ.
قلعهای با دیوارهای بلند، برجهایی مخروطیشکل، و دروازهای که به نظر میرسید از استخوان اژدها ساخته شده باشد. ستونهایی سنگی، همچون نگهبانانی ساکت، در دو سوی ورودی ایستاده بودند. شعلههایی سبز و آبی روی فانوسهای جادویی در باد لرزیدند و نوری نامانوس به حیاط جلوی قلعه میدادند.
قطار به آرامی در آسمان چرخید، و با افول جادوییاش روی سکویی سنگی، تقریباً بیصدا متوقف شد. درها باز شدند. جادوی انتقالی فعال شد و یکییکی، نمایندگان هاگوارتز، با شنلهای ضخیم زمستانی و چمدانهایی که با افسون دنبالشان میآمد، از در خارج شدند.
در سکوتی سنگین، همه در برابر برج بزرگ مدرسه دورمشترانگ ایستاده بودند. آسمان خاکستری بود، زمین یخزده، و هوایی که نفس را به بخار تبدیل میکرد. اما چیزی عمیقتر در فضا جاری بود—آغاز یک تجربهی جدید. نه فقط برای مسابقه، بلکه برای کشف ابعاد دیگری از خود و دیگران.
نارسیسا، یکی از نمایندگان، با نگاهی کنجکاو به اطرافش نگریست. او همیشه به ماجراجوییهای جدید علاقهمند بود و حالا که در این مکان عجیب و غریب قرار داشت، احساس میکرد که قلبش به تپش افتاده است. "اینجا شگفتانگیز است!" او با هیجان گفت. "فکر میکنید چه چیزهایی در انتظار ماست؟"
تام با لبخند به او پاسخ داد: "هر چیزی ممکن است. اما ما باید آماده باشیم. اینجا نه فقط یک مسابقه، بلکه یک سفر است. بیایید با هم پیش برویم و از این تجربه بهرهمند شویم."
به تدریج، دیگر نمایندگان هم به جمع پیوستند و هر کدام از آنها داستانها و آرزوهای خود را به اشتراک گذاشتند. آنها فهمیدند که این سفر نه تنها فرصتی برای رقابت است، بلکه فرصتی برای یادگیری از یکدیگر و ایجاد دوستیهای جدید است.
در حیاط قلعه، آنها تصمیم گرفتند که با هم به کاوش بپردازند. در حالی که قدم میزدند، به دیوارهای سنگی و نقاشیهای قدیمی که داستانهای جادویی را روایت میکردند، نگاه میکردند. هر کدام از آنها به نوبهی خود، داستانهایی از شجاعت، دوستی و همدلی را بیان کردند که در تاریخ جادوگران ثبت شده بود.
نارسیسا به یاد آورد که چگونه در سالهای گذشته، دوستانش در هاگوارتز به او کمک کرده بودند تا بر ترسهایش غلبه کند. او گفت: "یادمه که وقتی اولین بار سوار بومرنگ شدم، چقدر ترسیده بودم. اما دوستانم کنارم بودند و به من گفتند که میتوانم این کار را انجام دهم. و در نهایت، نه تنها موفق شدم، بلکه از آن لذت بردم."
این داستان باعث شد تا دیگران هم به یاد بیاورند که چگونه در لحظات دشوار، همدلی و حمایت دوستانشان به آنها کمک کرده است. یکی از نمایندگان، به نام جک، گفت: "درست است! من هم وقتی در امتحان جادوگری شکست خوردم، دوستانم به من روحیه دادند و گفتند که هر شکست، فرصتی برای یادگیری است."
این گفتگوها به تدریج به یک تبادل عمیقتر تبدیل شد. آنها تصمیم گرفتند که در این سفر، نه تنها به دنبال پیروزی باشند، بلکه به یکدیگر کمک کنند و از تجربیات یکدیگر بیاموزند. این همدلی و همکاری به عنوان ارزشهای اصلی در این ماجراجویی جدید، در دلهایشان ریشه دواند و آنها را به یکدیگر نزدیکتر کرد.
با گذشت زمان، آنها متوجه شدند که این سفر به دورمشترانگ نه تنها به آنها مهارتهای جادویی میآموزد، بلکه به آنها یاد میدهد که چگونه به یکدیگر کمک کنند و در کنار هم رشد کنند. هر شب، آنها دور آتش جمع میشدند و داستانهای خود را به اشتراک میگذاشتند. این جلسات نه تنها به آنها کمک کرد تا مهارتهای جادویی خود را تقویت کنند، بلکه دوستیهای عمیقتری نیز شکل گرفت.
در یکی از شبها، وقتی که برف به آرامی در حال باریدن بود، نارسیسا پیشنهاد داد که یک بازی گروهی ترتیب دهند. او گفت: "بیایید یک بازی کنیم که در آن هر کس باید یک داستان تخیلی بسازد و بقیه باید آن را ادامه دهند. اینگونه میتوانیم خلاقیتمان را تقویت کنیم و در عین حال با یکدیگر بیشتر آشنا شویم."
این پیشنهاد با استقبال گرم دیگران مواجه شد. هر کس نوبت میگرفت و داستانی را آغاز میکرد. داستانها به سرعت به سمتهای غیرمنتظرهای پیش میرفتند و هر کس با خلاقیت و شوخطبعی خود، داستان را ادامه میداد. این بازی نه تنها باعث خنده و شادی شد، بلکه به آنها کمک کرد تا بیشتر با یکدیگر ارتباط برقرار کنند و همدلی بیشتری را تجربه کنند.
با نزدیک شدن به روز مسابقه، تنشها در میان نمایندگان افزایش یافت. هر کس به نوعی در تلاش بود تا بهترین عملکرد را از خود نشان دهد. اما نارسیسا با روحیهای مثبت به دیگران یادآوری کرد که هدف اصلی این سفر، یادگیری و رشد است. او گفت: "ما اینجا هستیم تا از یکدیگر بیاموزیم و نه فقط برای پیروزی. بیایید به یاد داشته باشیم که هر کدام از ما به نوعی خاص هستیم و باید از این تفاوتها استفاده کنیم."
این کلمات تأثیر عمیقی بر روی دیگران گذاشت و آنها تصمیم گرفتند که به جای تمرکز بر رقابت، بر روی همکاری و همدلی تمرکز کنند. آنها شروع به تمرینهای گروهی کردند و هر کس نقاط قوت و ضعف خود را به اشتراک گذاشت. این کار باعث شد تا آنها به یکدیگر نزدیکتر شوند و احساس کنند که یک خانوادهی بزرگتر هستند.
سرانجام، روز مسابقه فرارسید. در حیاط قلعه، نمایندگان با لباسهای جادویی و چهرههای پر از هیجان ایستاده بودند. تماشاچیان از سرتاسر دنیا جمع شده بودند تا شاهد این رقابت بزرگ باشند. نارسیسا و دوستانش با هم در کنار هم ایستاده بودند و هر کدام از آنها به دیگری نگاه میکردند و لبخند میزدند.
مسابقه آغاز شد و هر نماینده به نوبهی خود به صحنه رفت. آنها با جادوهای خود درخشیدند و هر کدام سعی کردند تا بهترین عملکرد را از خود نشان دهند. اما چیزی که بیشتر از همه جلب توجه کرد، همکاری و همدلی بود که در میان آنها وجود داشت. هر بار که یکی از آنها به چالش میخورد، دیگران به او کمک میکردند و او را تشویق میکردند.
در پایان مسابقه، وقتی که نتایج اعلام شد، هیچکس به نتیجهی نهایی اهمیت نداد. آنها فهمیدند که این سفر و تجربیات مشترک، ارزشمندتر از هر جایزهای است. نارسیسا با لبخند به دوستانش نگاه کرد و گفت: "ما به عنوان یک تیم برندهایم. اینجا نه تنها برای رقابت، بلکه برای دوستی و همدلی آمدهایم."
و اینگونه، سفر به دورمشترانگ به پایان رسید؛ سفری پر از چالشها، دوستیها و کشفهای جدید که هر یک از آنها را به بهترین نسخهی خود تبدیل میکرد. در پایان این سفر، آنها نه تنها به عنوان نمایندگان هاگوارتز، بلکه به عنوان دوستانی نزدیک و همدل به خانه بازگشتند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/10
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: دیروز ساعت 15:34
از: گوی پیشگویی!
پستها:
222
شغل
فرماندار جامعه جادوگری، استاد هاگوارتز

سیبل گامی به جلو برداشت، صدای فشرده شدن خاک مرطوب زیر پاشنهی کفشش در فضای ساکت طنین انداخت. سکوت، سنگینتر از هر طلسمی، روی اتاق چنبره زده بود. دخترک هنوز در گوشهی اتاق نشسته بود، بیصدا، بیچهره، اما آنقدر انسانی که دل را بفشارد. سیبل برای لحظهای تردید کرد. ذهنش به سرعت شروع به تحلیل کرد. باید رمز این فضا را پیدا میکرد. شاید با یک ورد.
- لِجیلیمنز...
هیچ چیز. نه خاطرهای، نه ذهنی، نه جریان جادوییای برای ورود. فقط خلأ.
دوباره زمزمه کرد:
- ریولیو.
جز سایهها، چیزی نمایان نشد.
اخم کرد. این کارها هیچوقت بینتیجه نمیماندند. اما اینجا، چیزی فرق داشت. اینجا، منطق جواب نمیداد.
قدم دیگری برداشت، و ناگهان دخترک تکان خورد. نه از وحشت، بلکه انگار چیزی را به خاطر آورده باشد. با حرکتی آرام، دستی در ردایش برد و شیئی را بیرون آورد. آن را بهسمت سیبل گرفت. نه با حرف، بلکه با حرکتی بیکلام. سیبل جلو رفت و آن را گرفت.
یک قاشق نقرهای بود. خمشده و زنگزده، اما هنوز میشد نشانی از نقش و نگار حکشدهی روی آن دید. قلبی کوچک، و زیرش دو حرف: H.H.
سیبل لحظهای نفس نکشید. این قاشق، متعلق به کسی بود. نه یک جسم بیجان، بلکه بازماندهای از خاطرهای فراموششده. خاطرهای که در خود زخم داشت. ناگهان بویی که از لحظهی ورود در فضا پیچیده بود – بوی نان و چیزی سوخته – در ذهنش جان گرفت. صحنهای بیربط، اما آشنا، در ذهنش ظاهر شد:
دختربچهای در آشپزخانهای بزرگ. دیگهای جوشان و بخار در فضا. او میخواست کمک کند، اما هر چه دست میزد، چیزی میسوخت، چیزی میشکست. زن مهربانی – شاید مادر، شاید معلم – به آرامی لبخند میزد، اما لبخندش پنهان میکرد که چقدر امیدش را از دست داده. دخترک در آن لحظه حس کرده بود باریست بر دوش دیگران. باری که حتی دوستداشتن نمیتواند پاکش کند.
سیبل چشمهایش را بست. دستانش میلرزید. این خاطره متعلق به خودش نبود، اما تأثیرش واقعی بود. خودش هم در گذشته بارها با این حس روبهرو شده بود. حس بیمصرف بودن، بیاثر بودن، حتی در میان کسانی که دوستشان داشت. حس اینکه بودنش فقط باریست که باید تحمل شود.
نگاهش را به دخترک دوخت. دیگر تفاوتی نداشت او کیست.
قدم برداشت. بدون طلسم، بدون تحلیل. آرام کنار دختر نشست. صدای چوب صندلیِ کهنه، با فشاری آرام، در اتاق پیچید. سیبل چیزی نگفت. فقط قاشق را بهآرامی روی زمین گذاشت، و دستش را آرام روی شانهی دختر قرار داد.
برای لحظهای، نفس دخترک نامنظم شد. شانههایش تکان خورد، اما اشکش بند آمد. اتاق نلرزید. جادو ظاهر نشد. اما هوا... هوا سبکتر شده بود. حس خفگی در فضا از بین رفت.
نور مشعلها، بیهیچ دلیل روشنی، گرمتر و پایدارتر شد. انگار سکوت، حالا دیگر دشمن نبود. همراه بود.
سیبل ایستاد. پشت سرش، دیواری که گمان میکرد همیشه آنجا بوده، حالا بهآرامی ناپدید شده بود. راهی نمایان شد. روشن، آرام، و درست به اندازهی عبور یک نفر.
او یک بار دیگر به دخترک نگاه کرد. دختر هیچ نگفت. فقط سرش را کمی بلند کرد. و اینبار، فقط همین، کافی بود.
سیبل، بیآنکه دیگر پشت سرش را نگاه کند، از اتاق عبور کرد.
- لِجیلیمنز...
هیچ چیز. نه خاطرهای، نه ذهنی، نه جریان جادوییای برای ورود. فقط خلأ.
دوباره زمزمه کرد:
- ریولیو.
جز سایهها، چیزی نمایان نشد.
اخم کرد. این کارها هیچوقت بینتیجه نمیماندند. اما اینجا، چیزی فرق داشت. اینجا، منطق جواب نمیداد.
قدم دیگری برداشت، و ناگهان دخترک تکان خورد. نه از وحشت، بلکه انگار چیزی را به خاطر آورده باشد. با حرکتی آرام، دستی در ردایش برد و شیئی را بیرون آورد. آن را بهسمت سیبل گرفت. نه با حرف، بلکه با حرکتی بیکلام. سیبل جلو رفت و آن را گرفت.
یک قاشق نقرهای بود. خمشده و زنگزده، اما هنوز میشد نشانی از نقش و نگار حکشدهی روی آن دید. قلبی کوچک، و زیرش دو حرف: H.H.
سیبل لحظهای نفس نکشید. این قاشق، متعلق به کسی بود. نه یک جسم بیجان، بلکه بازماندهای از خاطرهای فراموششده. خاطرهای که در خود زخم داشت. ناگهان بویی که از لحظهی ورود در فضا پیچیده بود – بوی نان و چیزی سوخته – در ذهنش جان گرفت. صحنهای بیربط، اما آشنا، در ذهنش ظاهر شد:
دختربچهای در آشپزخانهای بزرگ. دیگهای جوشان و بخار در فضا. او میخواست کمک کند، اما هر چه دست میزد، چیزی میسوخت، چیزی میشکست. زن مهربانی – شاید مادر، شاید معلم – به آرامی لبخند میزد، اما لبخندش پنهان میکرد که چقدر امیدش را از دست داده. دخترک در آن لحظه حس کرده بود باریست بر دوش دیگران. باری که حتی دوستداشتن نمیتواند پاکش کند.
سیبل چشمهایش را بست. دستانش میلرزید. این خاطره متعلق به خودش نبود، اما تأثیرش واقعی بود. خودش هم در گذشته بارها با این حس روبهرو شده بود. حس بیمصرف بودن، بیاثر بودن، حتی در میان کسانی که دوستشان داشت. حس اینکه بودنش فقط باریست که باید تحمل شود.
نگاهش را به دخترک دوخت. دیگر تفاوتی نداشت او کیست.
قدم برداشت. بدون طلسم، بدون تحلیل. آرام کنار دختر نشست. صدای چوب صندلیِ کهنه، با فشاری آرام، در اتاق پیچید. سیبل چیزی نگفت. فقط قاشق را بهآرامی روی زمین گذاشت، و دستش را آرام روی شانهی دختر قرار داد.
برای لحظهای، نفس دخترک نامنظم شد. شانههایش تکان خورد، اما اشکش بند آمد. اتاق نلرزید. جادو ظاهر نشد. اما هوا... هوا سبکتر شده بود. حس خفگی در فضا از بین رفت.
نور مشعلها، بیهیچ دلیل روشنی، گرمتر و پایدارتر شد. انگار سکوت، حالا دیگر دشمن نبود. همراه بود.
سیبل ایستاد. پشت سرش، دیواری که گمان میکرد همیشه آنجا بوده، حالا بهآرامی ناپدید شده بود. راهی نمایان شد. روشن، آرام، و درست به اندازهی عبور یک نفر.
او یک بار دیگر به دخترک نگاه کرد. دختر هیچ نگفت. فقط سرش را کمی بلند کرد. و اینبار، فقط همین، کافی بود.
سیبل، بیآنکه دیگر پشت سرش را نگاه کند، از اتاق عبور کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج
