جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 تیر 1392 23:48
نمایش جزئیات
آفلاین
سلسیتنا گفت:
- اصن تو چرا رییس بازی در می آری؟ تو چرا دسترو می دی؟ تو کی هستی مگه؟

بلاتریکس اخمی کرد و گفت:
- تو کی تا حالا مرگخوار شدی؟ برو آوازتو بخون و به این چیزا کار نداشته باش!

بعد از این حرف بلا به بقیه اشاره کرد که شر او را کم کنند و گفت:
- خب، حالا دو دسته بشن. زود!

ناگهان صدای لرد در ذهن بلا پدیدار شد و بلاتریکس تا چند ثانیه در حالت خمسه فرو رفت. لرد به او می گفت:
- بلا! هر مرگخواری شدت تاکید ارباب بر دو تکه نشدن سوژه رو می دونه!

(تهیه کننده داد زد: بابا، کات! کات! این چه وضعشه. ایفا ـست این جا یا نقد کده؟

بازیگر نقش بلا در حالی که به بازیگر سلسیتنا تنه می زد؛ نالید: لرد سیاه خیلی تاکید داشت رو این مسئله!

تهیه کننده گفت: اوکی! برو ادامه. یک، دو، سه....)

بلا توهم ـش را به بقیه اعلام کرد و دستور داد که هر دو گروه با هم یکی شوند و هر دو کار را انجام دهند. ایوان رو به بلا گفت:
- مسئله ما زمانه، بلا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دافنه گرینگراس در 1392/4/26 0:31:47
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 تیر 1392 18:56
نمایش جزئیات
آفلاین
- میگم که ارباب... فکر نمیکنین بهتر باشه اول بفهمیم که واسه چی تسترالا مردن؟

لرد از روی صندلیش بلند شد.

- کروشیو! به چه جرئتی اعلام میکنی که ایده ی من ایده ی کاملی نیس؟

ایوان که بعد از کروشیو خوردن داشت به حالت ویبره به سمت چپ راه میرفت و استخون هاش میخوردن روی هم و صدا میدادن رسید به پنجره و افتاد بیرون.
لرد با خونسردی یه نگاه به انگشت های ایوان که لب پنجره آویزون مونده بود انداخت و ادامه داد:

- من یه ایده ی بهتر دارم. باید بفهمیم که واسه چی تسترالا مردن. بلا! همه کارا رو راست و ریس کن یه برنامه بریزین تا این ماجرا حل بشه. تا آخر هفته هم من 5 تا تسترال میخوام حالا دیگه با خودتون. مرخصین.

10 دقیقه بعد - سالن اصلی

همه ی مرگخوارا به صف و مرتب وایساده بودن جلوی بلا که روی مبل وایساده بود. ایوان هنوز ویبره می رفت و رز هم نیم متر بیرون از صف وایساده بود و آنتونین داشت با پی اس پی که از یه مشنگ کش رفته بود بازی میکرد.

- اهم اهم اهم! کسی ایده ای برای حل هر دو مشکل با هم داره؟

- من

- خب؟

رز نیم متر دیگه از صف اومد بیرون.

- من میگم ما دو گروه شیم. یه گروه تحقیق کنیم روی عاملی که تسترالا رو کشته، یه گروه بریم از یه جای جادویی تسترال بدزدیم.

بلا یه کم فکر کرد و بعد مرگخوارا رو به دو دسته تقسیم کرد. خودش هم به گروه "دزد تسترال" پیوست و گفت:

- تا ده میشمارم شروع کرده باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 تیر 1392 12:28
نمایش جزئیات
آفلاین
سوزه ی جدید


هوا تازه تاریک شده بود. صدایی به جز صدای وزش باد به گوش می رسید. بلاتریکس لسترنج که روز سختی را پشت سر گذاشته بود از خستگی زیاد خوابش نمی برد و تصمیم گرفت کمی قدم بزند.
از خانه خارج شد و بی هدف شروع به قدم زدن کرد. همینطور که داشت حرکت می کرد در مقابل اتاق تسترال ها که درٍ آن کاملاَ باز بود ایستاد و سر جایش خشک شد.

بلا:
به سرعت به سمت خانه رفت تا اما دابز را از آنچه رخ داده مطلع سازد.
-اما...اما پاشو بدبخت شدیم!
اما(که داشت خواب میدید) فریاد زد:
-تو بچه ی منو کشتی!
بلا:
-ولم کن بذار برم!

بلا که دیگر عصبانی شده بود فریاد زد:
-چرا چرند میگی؟ تو بچه ت کجا بود؟
و چوبدستی خود را در فرق سر اما فرود آورد.
-ها...چی شده...من کیم؟ این جا کجاست؟
بلا:
سپس اما را به زور بلند کرد و با سرعت به سمت اتاق تسترال ها حرکت کردند.

-اونجا رو نگاه کن
اما که حالش جا آمده بود این طوری شد:
-حالا چکار کنیم؟
-میگم بذار فردا یه خاکی به سرمون میریزیم.
و هر دو برای خواب به خانه برگشتند.

صبح فردا، در محضر ارباب

-چی گفتی؟ مگه میشه آخه؟ همه شون مردن؟
-بله ارباب
-زود برید از یه جا چند تا بیارید. سریع!
اما، بلا و مابقی مرگخواران:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گیلدروی لاکهارت در 1392/4/25 14:25:09
ما سزاواران قدرتیم نه شیفتگان خدمت


ملقب به مرگخوار الشعرا ، از جانب جناب لرد




تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 تیر 1392 05:29
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)

بلاتریکس به همراه دو سه نفر دیگر که هویتشان هرگز فاش نشد به میدان گریمولد رفت.
-خب حالا چیکار کنیم؟

مرگخوار1:به نظر من بکشونیمش همینجا.یه گونی بکشیم رو سرش و ببریم برای ارباب.
مرگخوار 2:من با مرگخوار یک موافقم و اگه تو هم موافقی برم زنگ درشونو بزنم و بگم با هری کار دارم.چطوره؟

بلا از هوش و ذکاوت دو مرگخواری که همراه خودش اورده بود شگفت زده شد.
-آخه عقل کلا!مگه به همین سادگیاس؟اونجا محفله.توش پر از کاراگاهه.ما باید همینجا کمین کنیم تا پاتر خودش بیاد بیرون.بعد میتونیم از روش شرم آور و مشنگانه شماها استفاده کنیم.

ده دقیقه بعد:

-داره نزدیک میشه...یه قدم...دو قدم...بلا!بکش!

با اشاره مرگخوار 1 بلاتریکس گونی را روی سر پاتر کشید و هر چهار نفر با هم غیب شدند.

خانه ریدل:

-ولم کنین!آخه شماها با من چیکار دارین؟من پدر ندارم.مادر ندارم.معلمم عاشق مادرم بوده.پدرخوندم زندانیه.این وضع کله منه.روش صاعقه کشیدن.الانم داره درد میکنه.مطمئنم ولدمورت همین نزدیکیاس.

ضربه چوب دستی بلاتریکس درست روی زخم هری فرود آمد.
-دهنتو ببند و اسم ایشون رو نبر.هر چی باشه ایشون جادوگر بزرگی هستن...نه؟

هری زخمش را کمی مالید.
-نه خب...من یکی دوبار دیدمش.لاغر بود.

بلاتریکس مجددا زخم هری را هدف گرفت.
-ببین پاتر.حتما متوجه شدی که در این سوژه هدف کشتن تو نیست.منظورم بزرگ از نظر قدرت بود.ایشون جادوگر قدرتمندی هستن...نه؟البته هیچ تهدیدی در کار نیست.حرف دلتو بزن.

هری:خب راستش...چی بگم...دو سه بار منو گیر انداخت ولی موفق شدم با هوش و ذکاوت ذاتیم از دستش فرار کنم.دوئلم که بلد نیست.ولی خب...دامبلدور میگفت یه چیزایی سرش میشه.دامبلدورم هرگز دروغ نمیگه...پس...فکر میکنم جادوگر بزرگی باشه.ما که هنوز چیزی ازش ندیدیم!

با شنیدن جمله هری بلا و دو مرگخوار دیگر فریاد شادی سردادند...ولی طولی نکشید که فریاد شادیشان با شنیدن صدای گرومپ گرومپ بلندی که به تدریج نزدیک میشد قطع شد.

-صدای چیه؟
-پتکه؟
-داره نزدیک میشه؟
-رسید پشت در!

در به آرامی باز شد.
-ار...ار...ارباب...شما...چرا...

لرد سیاه در حالیکه خم شده بود و به سختی قدم برمیداشت وارد اتاق شد.
-از من میپرسی؟ما باید از یه جادوگر اعتراف میگرفتیم.ایده کدوم ابلهی بود که از سه نفر بگیریم؟همونطور که میبینین طلسم برعکس عمل کرد و ارباب سه برابر شدن!این خونه لعنتی چرا اینقدر کوچیکه!ارباب کمردرد گرفت.یکی سقفو منفجر کنه حداقل بتونم صاف وایسم!:vay:


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: دوشنبه 17 تیر 1392 16:38
نمایش جزئیات
آفلاین
در محضر لرد

-خب جناب دامبلدور. از دیدنتون مشعوف شدیم. مگه نه بچه ها؟
همه ی مرگخوارا سرشون رو به نشونه ی تأیید تکون دادن.
-منم همینطور. راستی چرا اینقدر کوچیک شدی؟
-چیزه...حالا اونو بی خیال. دیگه چه خبر؟

همین طور که لرد و دامبلدور داشتن تعارف تیکه پاره میکردن ایوان فرصتو غنیمت شمرد و یهو پرید وسط حرفشون:
-راستی جناب دامبلدور. همین الآن ذکر خیر شما بود. ارباب داشتن از شجاعتا و فداکاریاتون تعریف میکردن
دامبلدور که حالا توسط لرد پخته شده بود ناخودآگاه خواسته ی ولدمورت رو محقق کرد:
-بله بله...ایشون جادوگر خیلی بزرگی هستن...

لرد که به هدفش رسیده بود تصمیم گرفت که دامبلدور رو دست به سر کنه که وقتی پرسی رو آوردن کار خراب نشه:
-راستی جناب دامبلدور، شما چی شد اومدین اینجا؟
-ها؟؟؟؟ آها راستش اومدم گریندلوالد رو توجیه کنم.
-اِ...چه جالب. آخه اونم همین الآن گفت میره پیش شما تا باهاتون مشورت کنه!
-واقعا؟ پس من رفتم.
وبا صدای شترقی نا پدید شد.

شترق...

-به به سلام ارباب گلم...خدا بد نده چرا این شکلی شدین؟
-مگه چه طوری شدم؟
-هیچی...چیزه...همین الآن داشتم به بلا میگفتم که هیچ جادوگری از شما بزرگتر پیدا نمیشه...

لرد که در عرض چند دقیقه اقرار دو نفر از گنده های محفلو شنیده بود و حالا دیگه نیازی به پرسی هم نداشت سر از پا نمیشناخت و تصمیم گرفت اونم دست به سر کنه:
-اِ...میگم حالا که دیدمت حالم خوب شده...حالا برو که دامبلدور شک نکنه.
-چشم ارباب...بازم بهتون سر میزنم...

و پرسی هم با صدای شترقی ناپدید شد.

لرد با خوشحالی گفت:
-حالا فقط پاتر مونده. بلا!
-بله ارباب
-دو سه نفرو وردار برو که دیر نشه
-چشم ارباب...
-راستی ایوان یه بار دیگه بپری وسط حرفم یه کروشیو بهت میزنم حالت جا بیاد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما سزاواران قدرتیم نه شیفتگان خدمت


ملقب به مرگخوار الشعرا ، از جانب جناب لرد




تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: دوشنبه 17 تیر 1392 15:31
نمایش جزئیات
آفلاین
- بذارین من یدونه کروشیو به این بزنم!
- آروم باش بلا، یادت رفته ارباب شی گفته؟ شطوری پرشی؟

پرسی یک بار دیگه با دقت تمام هر سه مرگخوار رو نگاه کرده و به مرگخواری که حالش رو پرسیده بود، اشاره می کنه و میگه:

- صبر کنین ببینم، این قیافه ی داغون و این لحن حرف زدن، من تو رو میشناسم. تو همون موتاد گانت هستی که با تقلب وزیر شد! همونی که من میخوام کودتا کنم و برکنارش کنم! و تو یکی، تو هم بلاتریکس هستی با اون موهای وز وزیت. چرا من شما رو نشناختم؟ تو هم باید ...
- لودو بگمن هستم! :pretty:
- شما اینجا چیکار میکنید؟ نکنه اومدین محفل رو نابود کنید؟ شاید هم میخوایین منو بکشین! زود آماده ی نبرد بشین.

هر سه مرگخوار با قیافه های بهت زده به پرسی نگاه میکردند که چوبدستی خودش رو کشیده بود و با حالت تهدید آمیزی به آنها اشاره میکرد. اما هر سه مرگخوار با شناختی که از پرسی و قدرت جادوی او داشتند، از شدت ترس سر جای خود میخکوب شده بودند و نمیتوانستند حرکتی بکنند!

- زود باشین چوبدستی هاتونو بکشید، من با یه مرگخوار بدون چوبدستی دوئل نمیکنم!

بلاتریکس زودتر از بقیه ی همراهانش به خودش اومد و در حالیکه تمام توان خودش رو برای نشان دادن یک چهره ی مظلوم به کار گرفته بود، با بهترین لحن مهربانانه ای که سراغ داشت شروع به صحبت کرد:

-آروم باش موقرمز عزیزم! تو اصلا میدونی ما واسه چی اومدیم اینجا؟ چرا اینطوری حرف میزنی آخه؟ یه کروشیو بزنم ... چیز، چرا صبر نمیکنی حرفای ما رو بشنوی؟ :zogh:
- خب، زود باشین حرف بزنید ببینم!

بلاتریکس که با حفظ ظاهر خود، به شدت تلاش میکرد تا دو مرگخوار دیگر را از بی حسی در بیاورد، لبخند پهنی تحویل پرسی داد و گفت:

- ارباب رو یادته پرسی؟ یادته چقدر دوستت دا...
- صبر کن! اگه اومدین منو بازم ببرین که مرگخوار بشم، کور خوندین! من نمیام!
- اوه نه صبر کن پرسی؛ یادته چقدر دوستت داشت؟ یادته همیشه پیشش بودی؟ هیچوقت نمیتونستی دوری ارباب رو تحمل کنی. الان از وضعیت ارباب خبر داری؟ بعد از رفتنت ارباب پیر شده، موهای نداشته ش مثل ریش دامبلدور سفید شده! از وقتی تو رفتی کمرش شکسته...

لودو زیر گوش بلاتریکس نجوا کنان میگه: اگه به ارباب نگفتم این حرفا رو، اگه بفهمه ... . بقیه ی حرف های لودو با برخورد مشت بلاتریکس به فک پایینی اش، نا تموم میمونه!

- داشتم میگفتم، اگه بدونی چه بلاهایی سر ارباب اومده از وقتی که تو ترکش کردی!
- ادامه نده بلا، ادامه نده! منم دلم برای ارباب تنگ شده! منم دلم ارباب میخواد! من مجبور بودم بیام اینجا، نمیدوستم اینطوری شده.

بلاتریکس با قیافه ی و تکون دادن سرش، حرفای پرسی رو تایید میکنه.

- صبر کنید، من برم حاضر بشم، با هم بریم پیش ارباب، حتی این پاتر رو هم با خودمون میبریم که به ارباب تقدیمش کنیم! ارباااااااااااب!
- نه نه نه پرسی! نمیخواد، اونو بعدا میبریم، ممکنه یه حرفایی بگه که بد باشه و ناراحت کنه ارباب رو!:worry:

پرسی نگاه مشکوکی به بلاتریکس میندازه که درحال در گوشی حرف زدن با دو مرگخوار دیگه بود.

- نذارید پاتر رو بیاره، اگه اون شروع به حرف زدن کنه همه ی نقشه هامونو خراب میکنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده

فقط جادوگران است و کسانی که از درکش عاجز هستند!
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: دوشنبه 17 تیر 1392 12:21
نمایش جزئیات
آفلاین
در اتاق لرد به دیوار پشت سرش میخوره و اسکلتی در آستانه ی در نمایان میشه.

- ارباااااب! دامبلدورو آوردن.

لرد دستی به سر نجینی میکشه و میپرسه: بلا تو صدایی شنیدی؟

بلا با حرکت سرش "نه" رو نشون میده و با شیطنت به ایوان خیره میشه. ایوان دست از پا درازتر برمیگرده و درو میبنده.

- تق تق تق ... ارباب اجازه ورود میدین؟

بلا با حرکت دست ارباب موافقتو میگیره و بلند میگه: ارباب اجازه میدن.

ایوان درو به آرومی باز میکنه و وارد میشه.

- ارباااااب! دامبلدورو آوردن.

دامبلدور که نفس نفس زنان آخرین پله های راهرویی که اتاق لرد توش وجود داره رو طی کرده با شنیدن حرف ایوان فریاد میزنه:

- خیر! من با پای خودم اومدم. اربابتون یادتون نداده دروغ گفتن چیز بدیه؟

روفوس که دامبلدورو همراهی میکرد میگه: تو فعلا بپا از خستگی نمیری.

لرد آروم رو به بلا میگه: دو تا از خفن ترین مرگخوارارو بردار و برو پرسیو بیار. نبینم توجیه شده برگردین!

بلا اطاعت میکنه و خارج میشه و در هنگام عبور از دامبلدور خسته پوزخندی میزنه و به دنبال دو مرگخوار خفن میگرده.

دفتر توجیهات محفلیه:

عینک بزرگی رو چشای پرسی خودنمایی میکنه و خودشم تو تپه ای از برگه ها فرو رفته. در یک چشم به هم زدن سه مبل جلوی میز دفتر پرسی، با سه مرگخوار پر میشه.

پرسی سرشو از تو حساب کتابش بیرون میاره و با دیدن اونا میگه: اوه شما اومدین اینجا که توجیهتون کنم؟

و با دیدن بلا ادامه میده: تو فک نکنم توجیه شدنت به این سادگیا باشه. میتونیم کلاسای توجیه بیشتری برات بذاریم. فقط یکم برات خرج داره، میدونی که بالاخره باید خرج محفلو از یه جا در بیاریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: شنبه 1 تیر 1392 21:44
نمایش جزئیات
آفلاین
- ارباب بهشون حمله کنیم؟
- نمیشه بیخیال بزرگ شدنتون بشین؟
- ویکتوریا دختر قوی ایه... لازم نیست نگرانش باشیم. دختری که من مادرش باشم، شب نشده برمیگرده خونه ریدل. :worry:
- به هر حال، شهادت دادن اون کله زخمی که درک و شعورش نصف درک و فهم ایوان خودمونم نیست تاثیر چندانی نداشت.

بالاخره لرد آروم شد و شروع به صحبت کرد:
- دادن تلفات، اونم در راه ارباب و برای رسیدن به آرمان های سالازار امری بدیهیه. حالا هم اگه زودتر بجنبید، می تونین اون ویزلی و دامبلدور رو اینجا بیارین.

مرگخوارا:



دقایقی یعد، میوه فروشی اکبر میوه، 10 متر پایین تر از خونه شماره 12 گریمولد


- آره پسرم. همون گوجه پلاسیده ها رو بذار. تو که وضع مردم رو میدونی...

مرد میوه فروش، سری از روی همدردی تکون داد و بعد از جمع آوری خراب ترین گوجه هاش، اونا رو جلوی دست آلبوس دامبلدور انداخت. دامبلدور دستش رو داخل جیبش کرد و ده گالیونی نازنینی رو روی پیشخون انداخت. مرد میوه فروش با تعجب به پول نگاه کرد و گفت:

- مرد حسابی! اینکه تو و دار و دستت سالی یه بار از من خرید می کنین دلیل نمیشه که باهات مثل قیمت پارسال حساب کنم!
- خب پسرم، تو که می دونی وسع مردم نمیرسه... ای بابا...حالا بگو پول اینا چقدر اضافه تر میشه؟ فکر کنم تو یکی از جیبام سه چهار گالیونی داشته باشم...
- سی گالیون!

طلسم سبزی به مرد میوه فروش برخورد کرد و دامبلدورو از جا پروند. زننده ی طلسم، یه زن با ردای دخترونه بنفش تنگ و کوتاه و دامن چین چینی و پر زرق و برق بود. زن یه قدم جلو اومد و با صدای بلند گفت:
- مردک گرون فروش طرفدار بگمن! جمع کن کاسه کوزتو، الان زمان اصلاح جامعس. در ضمن، من مَردم! نمیشناسی منو؟ آنتونین دالاهوف...یکی از مرگخوارانی که...

آنتونین حرفش رو قطع کرد و در مقابل نگاه های معنی دار دامبلدور گفت:
- تو عمارت ریدل هیچ لباسِ بنفش دیگه ای پیدا نکردم مجبور شدم اینو بپوشم. حالا تو هم درویش کن چشماتو.

دامبلدور بعد لحظه ای مکث گفت:
- این چه وقت اومدن بود؟ داشتم آذوقه ی یک سالمونو از این میوه فروش می خریدم. قبل از اینکه پولشو بدم و یکم تهدیدش کنم کشتیش.

آنتونین نقشه ای رو که در کله ـش چپونده بودن مرور کرد و گفت:

- الان که وقت میوه خریدن نیست! باید بیای پیش ارباب!
- هان؟ مگه چی شده؟ چه چیزی می تونه مهم تر از امرار معاش فرزندانم باشه؟
- گلرت گریندلوالد اومده مرگخوار شه. ارباب هم گفته تا آخر امشب بهش جواب می ده. فکر کنم بتونی منصرفش کنی؛اگه...

دامبلدور که کم مونده بود اشک از چشماش جاری بشه، ردای بلندش رو تا زانو بالا گرفت و با سرعتِ دویدنِ دخترِ دو ساله ی مالی و آرتور شروع به دویدن به مقصد خونه ریدل کرد. طولی نکشید که فریاد "آی کمرم، آی پام" دامبلدور به گوش رسید. مورفین با دیدن وضعیت رییس محفل، یه مقدار مواد روی کفشش ریخت و لگد محکمی به پشت دامبلدور زد. با اینکار دامبلدور به اندازه ی یه فِراری سرعت گرفت و رفت و پشت سرش چیزی بجز گرد و غبار پخش در هوا بجا نذاشت. مورفین نیشخندی زد و گفت:
- و این است آزاد سازی ظرفیت ها!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا بروکل هرست در 1392/4/1 21:58:42
ویرایش شده توسط آماندا بروکل هرست در 1392/4/1 22:21:18
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: جمعه 31 خرداد 1392 21:18
نمایش جزئیات
آفلاین
هری:
مرگخوارا:

عاقبت هری گفت:
-من باید با دامبلدور مشورت کنم. بالأخره هر چی نباشه دامبلدور مثل پدر منه. پدر...پدر...بلاااااا، می کشمت!
بلاتریکس که تازه فهمیده بود قضیه چیست، و به خاطر آورد که او بوده که سیریوس را از هری گرفته، با سرعت جستجوگری که اسنیچ را دیده باشد، پا به فرار گذاشت. اما ویکتوریا هنوز هم همان جا نشسته بود و هم چنان خیره در چشمان هری می نگریست.

-ببخشید میتونم یه سوال بپرسم؟؟
هری:
-نمیتونم؟؟
این بار هری از کوره در رفت:
-چرا بلاتریکس فرار کرد؟
اما قبل از این که ویکتوریا موضوع را بفهمد، هری چوبدستی خود را بیرون کشید و او را بیهوش کرد.
ویکتوریا هم که بدستور لرد سیاه نمی خواست او را عصبانی کند، بی هیچ واکنشی طلسم را پذیرفت.
-قربان، جناب دامبلدور، بیاید ببینید چی براتون صید کردم!

در محضر لرد سیاه

-بلا، پس ویکتوریا کجاست؟ اون سه نفر چی شدن؟
-قربان هری یه دفه عصبی شد، منم ترسیدم دیگه کاری که شما خواستید رو انجام نده، در رفتم.
-برا چی عصبی شد؟
-ارباب، گند زدیم.
سپس همه ی آنچه را که اتفاق افتاده بود برای ولدمورت تعریف کرد.
پس از آن ولدمورت که خشونت در چشمانش موج میزد گفت:
-خوبه، مثلاً می خواستیم اونا بیان پیش ما، نیومدن که هیچ، تازه یکیمون هم گروگان گرفتن.
-ارباب حالا باید چیکار کنیم؟؟؟
لرد این بار از دست مرگخواران گریه اش گرفته بود:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گیلدروی لاکهارت در 1392/3/31 21:24:28
ما سزاواران قدرتیم نه شیفتگان خدمت


ملقب به مرگخوار الشعرا ، از جانب جناب لرد




تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: یکشنبه 26 خرداد 1392 15:40
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه و نجینی در اثر گاز تسترال کوچیک شدن!مرگخوارا با استفاده از کتاب آنی مونی میفهمن که راه حل مشکل اینه که یکی از دشمنای لرد بدون شکنجه و تهدید و اجبار اعتراف کنه که لرد سیاه جادوگر بزرگیه.
لرد کوچک و مرگخواران بطرف محفل حرکت میکنن.
لرد به مرگخوارا دستور میده پرسی، دامبلدور و هری رو براش بیارن.مرگخوارا در حال راضی کردن هری هستن.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بجز ویکتوریا که سعی میکرد نگاهش را از هری بدزدد.ویکتوریا عادت به دروغ گفتن نداشت!

بلاتریکس که در این زمینه مهارت بیشتری داشت ویکتوریا را کنار زد و جلو رفت.
-ببین هری، تو باید با ما بیایی.اصلا تا حالا دقت کردی که چقدر شبیه لرد سیاهی؟همون چشما، همون موها، همون رنگ پوست...

ویکتوریا از فرصت استفاده کرد و عکسی از لرد سیاه از جیبش درآورد و جلوی چشمان هری گرفت.چهره هری در هم رفت.بلاتریکس با دیدن چهره منزجر شده و چشمان پر از اشک هری عکس را توی هوا قاپید!
-ویکتوریا، در مورد این موضوع که عکس ارباب تو جیب تو چیکار میکنه بعدا صحبت میکنیم.ولی آخه این چه کاریه میکنی؟این عکس جدیدشونه.تو این مرحله باید عکس قدیمیشونو نشون میدادی.چیزی رو که دیدی فراموش کن هری.

ویکتوریا با خونسردی دستش را داخل جیب دیگرش کرد و عکسی از دوران جوانی لرد در آورد.هری به عکس خیره شد.
-خب...این واقعا جذابه.من...نمیدونم...

بلاتریکس که تردید هری را دید شروع به صحبت کرد.
-ببین، به این چشما توجه کن.به این نگاه.اینا میتونن هر ساحره ای رو تحت تاثیر قرار بدن.فکرشو بکن.وقتی تو تا این حد شبیه لرد سیاهی، شاید لازم باشه رودر رو باهاش حرف بزنی و با طرز فکرش بیشتر آشنا بشی.باید اون عظمت و شکوه رو از نزدیک ببینی.نه؟

هری چشم از عکس برنمیداشت.
-درسته.نمیتونم انکار کنم که در مورد ساحره ها زیاد موفق نبودم.اول رابطه وحشتناکی که با چو داشتم و دومی جینی موقرمز کک مکی...هی...صبر کنین ببینم.شماها چطوری وارد محفل شدین؟

بلاتریکس و ویکتوریا ملیح ترین و معصومانه ترین لبخندهایشان را زدند.
-این اصلا موضوع مهمی نیست هری.الان موضوع مهم اینه که تو با ما میای یا نه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1392/3/26 15:46:18