شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
کمبود شکلات خون لرد دیگه دشت وارد مرحله ی خطرناکی می شد. بنابراین لرد دستی به گوش های خرگوشیش می کشه و تلاش می کنه راه حل کوتاه تری از شیرجه زدن وسط یه گله گاو و گوسفند گرسنه پیدا کنه. و بلاخره هم اون راه رو پیدا میکنه و اون راه چیزی نبود جز... - ویزو! بیا با فامیلات صحبت کن از سر راه ما برن کنار بریم شکلاتمونو بگیریم. - ارباب کدوم فامیلام؟ - همین گله ی جلوی ما که دارن سبزیجات میخورن. - ارباب اینا که فامیلای من نیستن. - رو حرف ما حرف نزن. فامیلای دورت حساب میشن. برو حرف بزن.
لینی که چاره ای جز رفتن و حرف زدن نداره میره و پیش روی گله ی مذکور قرار می گیره. - اهم اهم...
هــــــــــورت!
از بین گله یک مورچه خوار سرش رو بیرون آورد و چون نتونسته بود در بین گیاه ها حشره ای برای خوردن پیدا کنه به محض دیدن لینی اون رو هورت می کشه.
در همين لحظه گاو گوسفنداى خونه 10 به گياهاى خونه 11 حمله کردند،مرگخوار هاهم شاهد خوده شدن زيتون و کاهو ها و گل کلما و کرفس ها شدن،خب قسمت اوناهم اين بود ديگه کارى نميشد کرد!
لرد که انگار با اين موضوع اصلا مشکلى نداشت ،لگدى به شانه کراب زد. -زود باش بايد ديوار خوانه ى 12را بريزيم حرکت کن!
کراب که باز هم بهش يادآورى شد نقش چيرو اين وسط داره به سمت ديوار خانه ى12حرکت کرد اما چگونه بايد از بين اين همه گاو وگوسفند گشنه در ميشدن و نميوفتادن؟؟ -ارباب با وجود اين گاوا نميشه از اينجا رد شد!
لرد دوروبرش رو نگاه کرد ،مثل اينکه هيچ راه رسيدن به ديوار خونه ى 12نبود بجز رد شدن از روى گياه خواران که منجرب ريختن کوه مرگخواران ميشد...
لرد که حس میکرد مدتیه کراب نقش وسیله نقلیه بودنش رو فراموش کرده، دوباره با پرشی رو کمرش سوار میشه. - دیوار خونه بغلی رو پیدا کنین!
همون موقع مرگخوارا به سمت دیواری که حدس میزدن متعلق به خونه شماره 12 گریمولده هجوم میبرن.
- ارباب من یه جا خوندم که یه دست زور نداره، ولی هزارتاش داره! بیاین همگی بهش دست بزنیم تا فرو بریزه!
مرگخوارا با هیجان و شمارهی سه، دستهارو به سمت دیوار دراز کرده و با کف دست ضربهای بهش وارد میکنن. همون موقع دیوارا فرو میریزه و مهمونای خونه بغلی که از بز و گوسفند گرفته تا گاو بودن، با گیاهای جنبندهی خونه اینوری رو به رو میشن.
نجینی شکلات میخواست و امروز فردا نمیشناخت! اون شب، شبِ هالووین بود و نباید به این زودیها تموم میشد. بنابراین نگاهی به آسمون که نشون از فرا رسیدن کلهی سحر میداد میندازه و به سمت ساعت بزرگی که وسط شهر قدعلم کرده بود خیز برمیداره.
- الان ساعتو میکشم عقب تا دوباره شب هالووین فس!
ناگهان دختری کلهشو از آسمون میندازه بیرون و انگشت اتهامشو به سمت نجینی میگیره. - هی تو! نبینم زمانو دستکاری کنیا! - تو دیگه کی فس؟ - من؟ کلهی سحرم دیگه! ... الانم زمان مال منه! حق منه!
نجینی بدون توجه به اعتراضهای کلهی سحر، منگولههای کلاهی که به سر داشتو دور عقربهی ساعت میندازه و شروع به عقب و جلو کردنش میکنه. با هر تغییری که میداد، رنگ آسمون متناسب با اون تغییر میکرد!