جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 خرداد 1391 13:08
نمایش جزئیات
آفلاین
- روووووووفووووووس ولش کن ! :vay:

روفوس نگاهی به مرگخواران کرد و عاجزانه گفت : من قول میدم این مالی ویزلیه . این خودشو مرد جا زده . اجازه بدید من اینو ثابت کنم . :d:

مرگخواران :

لینی که تا آن موقع سکوت کرده بود ، گفت : من یه فکری دارم . فقط خیلی خطرناکه و ممکنه به قیمت از دست دادن زندانی تموم بشه .

- این زنه ، مرد نیست . فقط بزارید من به شیوه ی خودم اینو اثبات میکنم شمام میبینید :d:

لودو پس از آنکه نگاهی عاقل اندرصفیه به روفوس انداخت ، با کنجکاوی از لینی در مورد نقشه اش توضیح خواست . لینی شروع کرد به توضیح دادن ...


عصرهمان روز ...

دم در خانه شماره دوازده گریمولد

ماری و لونا به آرامی و بدون جلب توجه ، زندانی را که دست ، پا و دهانش بسته بود را به سمت خانه شماره دوازده هدایت کردند .

ماری به آرامی در گوش او زندانی شروع کرد به حرف زدن ...

- کافیه دست از پا خطا کنی یا حرکتی ازت سر بزنه ، بلافاصله این 20000 کیلو تی ان تی ماگولی رو که بت وصل کردم ، منفجر میکنم . یادت باشه . اینو فراموش نکن !

سپس زندانی را به جلوی خانه هل دادند . در همین لحظه ناگهان در خانه باز شد و دختری که لباس ها و موهایش خیس بودند ، با عجله از خانه خارج شد و بلافاصله بعد از او هم فرد ویزلی از خانه خارج شد ولی او برخلاف دختر ، زندانی را دید .

مرگخواران منتظر بودند تا بلافاصله بعد از شناسایی زندانی توسط محفلی ها ، اورا از آنجا غیب کنند ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 خرداد 1391 12:07
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از رفتن لرد، مرگخوارا دور هم جمع میشن تا ببین از چه راهایی میتونن هویت زندانی رو بفهمن.

ماری دهنشو باز میکنه تا راهکاری ارائه بده که با هزاران فریاد " تو یکی ساکت شو " رو به رو میشه. بلا با عصبانیت میگه:

- با پیشنهادت تو اتاق جلسات به اندازه ی کافی مارو تو دردسر انداختی، دیگه نمیخواد نظر بدی!

ماری با بدخلقی چشم غره ای به بلا میره و دست به سینه وایمیسه تا ببینه بقیه چه نظری میدن.

آماندا به زندانی خیره میشه و میگه: چون میگه از نقشه ی حمله ی محفلیا خبر داره پس حتما یکی از خودشونه که باخبره.

روفوس ابروشو بالا میندازه و میپرسه: خب که چی؟

آماندا ادامه میده: خو میتونیم اول از محفلیا شروع کنیم. چهره ی تک تک محفلیارو باهاش چک میکنیم ببینیم کدومشونه!

لودو با دیدن به حرکت در اومدن مرگخوارا برای آوردن لیست محفلیا سریع میگه: اگه بینشون نبود چی؟

آگوستوس شونه هاشو بالا میندازه و میگه: امتحانش که ضرر نداره! حداقل ارباب میبینه که به جنبش افتادیم و داریم یه حرکتی میکنیم.

مدتی بعد:

آماندا، بانز، آگوستوس، هوگو و آستوریا هرکدوم لیست بلند بالایی رو که ادامه ش رو زمین افتاده بودو تو دستاشون گرفتن و یکی یکی عکسارو با چهره ی زندانی چک میکنن.

هوگو یکم صورت زندانی رو اینور اونور میکنه و بعد از آگوستوس میپرسه: به نظرت اگه یکم واسش ریش بذاریم شبیه این نمیشه؟

آگوستوس اول یه نگاه به عکس و بعد یه نگاه به زندانی میندازه و میگه: هووم به نظر که شبیه میان. ولی این یکی گوشاش درازتره و ... دماغشونم خیلی فرق داره! نه یکی نیستن!

هوگو با ناامیدی میره سراغ نفر بعدی. آماندا یه نگاه به لیست آستوریا میندازه و میگه: هی اصلا حواست هست داری چی کار میکنی؟

آستوریا با تعجب میپرسه: وا منظورت چیه؟ خب دارم همون کاریو که تو گفتی میکنم دیگه.

آماندا لیستو از آستوریا میگیره، اونو جلو صورت آماندا تکون میده و میگه: یه نگاه به تاریخ تولدشون بکن! همه شون مال قبل از 50 سال پیشن. این قیافه ش به پیرا میخوره؟

آستوریا سرخ میشه و برای توجیه کارش آروم میگه: تو چمیدونی شاید سنگ جادو خورده و جوون مونده! اتفاقا این خیلی شبیهشه ها!

آماندا آهی میکشه و لیستو یه گوشه میذاره و با اینکه تصویری که آستوریا نشون داده رو ندیده میگه: نخیرم شبیه نیستن.

و یه لیست دیگه رو به آستوریا میده. بقیه مرگخوارا هم تو یه اتاق دور هم جمع شدن و دنبال راهکار دیگه ای برای کشف هویت زندانی، در صورت نبودنش تو لیست میگردن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
ارسال شده در: جمعه 26 خرداد 1391 12:59
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


مرگخواران در اتاق بزرگی که مخصوص جلسات فوق سری بود دور هم جمع شده بودند.هر از چند گاهی صدای شکستن تخمه سکوت اتاق را در هم میشکست.

-اهم اهم..
-اهم و کوفت...نگفتم در حضور ارباب از این صداهای ناهنجار در نیارین؟بزنم با فرش یکی بشی؟تخمه ها رو هم بی صدا بشکن.بی شخصیت!

روفوس آهی کشید.
-ارباب شما همیشه با اعتماد به نفس من بازی میکنین.

ماری که از جو کسل کننده اتاق خسته شده بود تصمیم گرفت موضوع هیجان انگیزی را مطرح کند.
-میگم ارباب حالا که نقشه ای چیزی برای حمله نداریم و کار دیگه ای هم نداریم که انجام بدیم، چطوره از تک تک مرگخوارا بپرسیم که اگه صد هزار گالیون داشتن باهاش چیکار میکردن؟

مرگخواران بدون اینکه منتظر اجازه لرد شوند شروع به نظر دادن کردند.

-من باهاش یه قصر میخرم.سه برابر خانه ریدل!
-من باهاش سپر ضد کروشیو میخرم.
-من از لج این دوتا یه قصر بزرگتر از اولی و دو تا سپر ضد کروشیو میخرم.
-من سه کیلو تخمه اضافی میخرم.


-بی لیاقتا!

صدای فریاد لرد مرگخواران را ساکت کرد.
-انگار شماها لیاقت صدهزار گالیونو ندارین.بدین ارباب براتون خرجش میکنه.سریعتر!

ماری که از پیشنهادش پشیمان شده بود گفت:
-ارباب ما که صدهزار گالیون نداریم.فقط فرض کردیم...حقوق سه ماهمونو هنوز ندادین.

لرد با عصبانیت اکسپلیارموسی روانه ماری کرد.
-حقته به روش محفلیا کشته بشی...بیخود فرض کردین!کی به شما اجازه داد جلوی ارباب قدرت تخیلتونو به کار بندازین؟شماها ثابت کردین لیاقت پول خرج کردن ندارین.همین الان پولا رو رد کنین بیاد.

درست در همین لحظه در اتاق باز شد و آماندا مرگخواران را از مخمصه نجات داد.
-ارباب اگه ممکنه تشریف بیارین پایین.به وجودتون احتیاج داریم.

لرد از جا بلند شد.پوست تخمه ها را از ردایش تکاند.
-این قضیه تموم نشد.صد هزار گالیونو از حقوقتون کم میکنم!


چند دقیقه بعد، شکنجه گاه:

-یعنی چی؟کروشیو رو امتحان کردین؟
-بله ارباب!همه وسایل اینجا به اضافه طلسمهای مختلف شکنجه رو امتحان کردیم.هیچکدوم روش اثر نمیکنه.همش میخنده.رفته رو اعصابمون!بچه پررو ادعا میکنه اطلاعات مهمی از نقشه حمله محفل داره ولی قصد نداره چیزی بگه!همشم نیشش بازه!

لرد سیاه با تعجب به زندانی جدیدی که با جدیت شکنجه نمیشد خیره شد.
-باید یه راهی داشته باشه.همه شکنجه میشن.اول هویتشو پیدا کنین.با توجه به شخصیتش میتونیم یه روش شکنجه مناسب براش پیدا کنیم.اجازه نمیدم هیچ زندانی ای شکنجه نشده از اینجا بره بیرون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 خرداد 1391 15:32
نمایش جزئیات
آفلاین
«پست پایانی»

آنتونین به اصطلاح پارچه شده، بر اثر ضربه چند ثانیه ای را در هوا سپری کرده بود بر روی زمین افتاد. چشمانش تار میدیدند...

بلند شدو نشست. احتمالا الان باید با بدنی گچ گرفته روی تخت بیمارستانی مشنگی می بود اما... کاملا سالم بر روی صندلی ای در فضایی تاریک نشسته بود؛ روبروی لرد!

لرد ایستاده بود؛ با ابهت. دیگر خبری از بدن خردو خمیرش نبود.

- من دیگه نمی تونم بمونم...آنتونین!

- ارباب؟

آنتونین با حیرت دور شدن لرد و فرو رفتنش در تاریکی را نظاره کرد. یک جای کار می لنگید؛ ولدمورت هیچ وقت با آرامش اینگونه جملات را بکار نمیبرد. صدای بنگی در سرش شنیده شد...

انگار سقوط کرده بود. صدای فریاد و جیغ اطرافیان را میشنید.

- زنگ زدم آمبولانس، چرا تو پارچه پیچیدینش؟ اون زندس که!

- نه نه اون...اوه! مرده زنده شد!

آنتونین بی توجه به آنها پارچه را با دست سالمش از صورتش کنار کشید. اکثر مردم دورش با ترس و تعجب او را مینگریستند. پس واقعا چند لحظه ای دنیا را ترک گفته بود. و لرد را دیده بود که...؟!

با وحشت به پارچه نگاه کرد.لرد بود. نخ هایی که لرد را در هم پیچانده بودند باز شده بود. آنتونین به زحمت نبض لرد را گرفت...نمیزد!

دستش را بر روی قلب لرد گذاشت.ساکن بود!

سرگیجه ای اورا در برگرفت...دوباره به زمین بر خورد کرد...

×××

آنتونین ایستاده بود و داشت پارچه بی جان، لرد ولدمورت، را با احترام در جای مخصوص قرار می داد.

- خوبه. بعد بزارش تو تالار افتخارات!

آنتونین یخ کرد. صدای سرد و بی روح متعلق به لرد جدید بود. چقدر دلش میخواست این صدا مال او می بود...

برگشت و به او نگاه کرد. لرد جدید دست به کمر ــ باید این خصوصیت را کنار می گذاشت ــ ایستاده بود.بر روی ردایش پیکسلی خود نمایی می کرد که آنتونین آن را خواند:

- لرد ولدمورت جدید ــ با شناسه سابق ...

چشمانش نمی دید. خس خس کنان بر سینه اش چنگ کشید و روی زمین افتاد.

آری...آنتونین آرزوی لرد شدن را با خود به گور برده بود و دار فانی را وداع گفته بود.

او همیشه معتقد بود که شاید بتواند لرد ولدمورت آن دنیا باشد! و شکی نیست که لرد ولدمورتِ مرحوم، در آن دنیا، هنوز هم از دست آنتونین عذاب می کشد.

سوژه، فرط !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا بروکل هرست در 1391/3/23 15:43:19
پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
ارسال شده در: یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 11:18
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان آنتونین که در کوچه ایستاده بود پارچه ای را دید که از دور به طرف او میاید و ناگهان خورد توی صورتش و پخش زمین شد
در همون لحظه یک تریلی به طرف آنتونین و لرد اومد و ... (ادامه به دلیل نامناسب و وحشتناک بودن برای کودکان و بزرگسالان،سانسور شد)
راننده ی تریلی که دید یکدفعه تریلیش تکون سختی خورد پیاده شد ببینه چی شده که دید دوتیکه پارچه روی زمینن
به کمک راننده گفت:چیز خاصی نبود
و دوباره سوار تریلی شد...
چند دقیقه بعد باد دوباره اون دو تیکه پارچه رو برد...یکی به شمال یکی هم به جنوب
تنها کسی هم که میدونست لرد کجاست هم از لرد جدا شد و هم ازبقیه ی مرگخوارا...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
_________________

از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏
ارزشی تیز هوش
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
ارسال شده در: شنبه 30 اردیبهشت 1391 18:32
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونین سراسیمه تو کوچه و خیابون دنبال اربابش میگرده.
آنتونین:ارباااااب؟شما کجا هستین؟خواهش میکنم یه راهنمایی کنین.یه صدایی، فریادی، کروشیویی چیزی .
درست در همین لحظه علامت شوم روی دست آنتونین شروع به سوختن میکنه.آنتونین میفهمه که ارباش جایی در اون نزدیکی هاست.ولی کجا؟

خانه پیرزن:

پیرزن:ماریا،این تیکه پارچه دو تا لکه سرخ رنگ روشه که هر کاری میکنم پاک نمیشه.اون چاقو رو بده ببینم.
با شنیدن این جمله پارچه به طرز نامحسوسی میلرزه.پیرزن با تعجب به پارچه نگاه میکنه و میگه:دستام دارن میلرزن.دیگه پیر شدما.

نیم ساعت بعد:

پیرزن:کنده نمیشن این لعنتیا. این عجب پارچه بی کیفیتیه.از دو سه جا در رفت.من چطوری اینو به پسرم بدم؟با گونی لباس میدوختم از این بهتر بود.ماریا؟بیا اینو پرتش کن بیرون.به هیچ دردی نخورد.اون گونی سیب زمینی رو بیار.لباس دامادی پسرمو با همون میدوزم.خیلیم خوشرنگتره ..
دختر کوچک پارچه را از مادرش میگیره و با بیحوصلگی از پنجره به بیرون پرت میکنه.پارچه توی باد چرخ میخوره و از خونه دور میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
ارسال شده در: جمعه 22 اردیبهشت 1391 10:54
نمایش جزئیات
آفلاین
رگ های پیکر پاره پاره و تکه تکه لرد هم اکنون همچو ریشه های درخت سکویا بیرون زد، اما لرد در آن وضع کشسان به خاطر آورد که باید خود را مخفی نماید، لذا یا سالازاری گفت و رگ های بیرون زده اش را داخل فرم پارچه ای کشید و هی زور زد. امیدی در مغز پارچه ای روشن شده بود که این دیگر آخری ست و آنتونین در همین نزدیکی هاست و همه چی تموم میشه الان !

ممد از انتهای چاه: «آقا آلفردووو هوووووی ! این پارچه کوتاهه یک متری ها ها ها ! من چطور بگیرمش خب؟! خب ؟! خب؟! (افکت ته چاهی) »

آلفرد: «برو روی یه چیزی وایسا دیگه ! بیشتر از این درازش کنم پاره میشه کامل ! »

لرد که قسمت مغز و سرش در قسمتی از پارچه داخل چاه بود، دیگر به ستوه آمد، در حرکتی آکروباتیک به یک چشم به هم زدن خودش را بیشتر کشید، (در روایات آمده به موجب این حرکت دو چشم لرد در کف پایش مستقر گشتند) سپس خودش را دور کمر ممد ماگل گره زد.

اما ای دل غافل که بر اساس رفتارهای پر استرس و عملکرد فیزیولوژیکی پیکر ماگل ها در شرایط فشار مثل همین موقعیت در ته چاه گیر افتادن، ممد نتوانست خودش را کنترل کند و دلش را از هر چه داغ و غصه و تغذیه بود، خالی نمود و تنگ تر شد، لذا گره لرد به دور کمرش بزرگ تر و بازتر شد و در حین بالا کشیدن ممد توسط آلفرد، این گره گشاد به نقطه گردن و گلوی ممد رسید و در حین بالا آوردنش، جنازه ممدی که اعدام شد، ناکام شد و در عمرش دختر بازی هم نکرد، بالا آمد !

آلفرد: «ای خاک تو سرت مرد ! من الان چیکار کنم؟ جنازه ماگل، اونم توی اداره من ؟! شما ماگل ها اینقدر احمقید که فرق کمر و گردن رو نمی دونید ؟! وااااای ! »

در این حین چون صدای پا در راهروی منتهی به دفتر کار آلفرد شنیده می شد، آلفرد سریعا چوبدستی اش را تکان داد، پارچه پاره پوره و سیاه و کثیف شده (لرد) را از دور گردن جنازه ممد جدا کرد، چوبدستی را در هوا تکانی دیگری داد و درب سطل آشغال جلوی در دفتر را باز کرد و پارچه را به درون سطل آشغال بست. سپس سریعا جنازه را زیر میزش قایم کرد، پیپش را روشن کرد و با حالتی کاملا خونسرد، مشغول ورق زدن پرونده های روی میزش شد که درب دفترش باز شد...

«زباله ؟! زباله داری ؟! »

این را پیر زنی لرزان و گوژپشت گفت که با چرخ دستی شیشه ای پر از آشغال دم در ایستاده بود. آلفرد به سطل آشغال کنار در اشاره ای کرد و پیر زن با حرکت چوبدستی اش به یک ثانیه محتویان رنگارنگ سطل آشغالی که حاوی انواع خوراکی های کپک زده، انواع لباس زیر مردانه و زنانه، انواع پول های ماگل و ... به همراه پارچه مذکور بود را درون چرخ دستی اش خالی کرد، درب دفتر آلفرد را بست و آنجا را به مقصد زباله خانه وزارت سحر و جادو ترک کرد...

زباله ها زیر و رو می شدند، چپ به راست، بالا به پایین، له و لورده می شدند، آب کثیف از آنها می چکید ! :evilsmile:

سپس به شکل زیرکانه ای با افسون های کوچک شونده قاطی ماشین حمل زباله ماگل ها می شدند اما شانس این بار پیشانی ارباب را به فرم آبداری بوسید و پارچه تیره و تکه تکه به همراه نسیم خنک شب از مقابل ماشین نارنجی رنگ حمل زباله به پرواز در آمد، در میان ساختمان های قدیمی و آجری به این طرف و آن طرف اصابت می کرد تا به شیشه یک خانه کلنگی و قدیمی در یکی از کوچه های بن بست چسبید، می رفت تا دوباره پرواز کند که پنجره باز شد و دستی چروکیده و پیر آنرا گرفت و پنجره را بست...

«پسرم ! رافائل ! رافی جان؟ کجایی مادر ! بیا که پارچه لباس دومادیتو جور کردم ! »

پیر زنی چروکیده(مانند پتوی مچاله همه ما که صبح ازخواب بیدار میشیم ) پارچه سیاه و کثیف را با دقت در کف دستش ور انداز می نمود. پشت میزی نشسته بود که با نور چراغ مطالعه ای که اتصالی داشت، کمی روشن شده بود و چرخ خیاطی آهنی نیز در کنار چراغ مطالعه به چشم می آمد. اما از آنجا که پارچه(لرد) با این وسیله ماگلی شکنجه دیگر آشنایی نداشت، با خیال راحت از اینکه دست خاله ای پیر و مهربان افتاده، نفس راحتی کشید و تصمیم گرفت پس از یه روز پر استرس و تحمل 75 مورد شکستگی در تنش، کمی به مغز ابریشمی اش استراحت دهد...

پسر جوان و رعنا به اتاق مادرش آمد، فقط سری به نشانه تایید تکان داد. اتاق را ترک کرد و سپس مادر پیر با لبخند ملیحی پا روی پدال گذاشت...

ووم ووم وووم وووم ووووم ووووم ووووم ووووم وووووم خرخرخرخرخرخرخرخرخرخرخرخرخرخرخرخرخرخرخرخخررررر

سوزن چرخ خیاطی با سرعت زیادی بالا و پایین می رفت و پارچه هایی رنگارنگ را مثلا در نقش لباس دامادی آقا پسر به هم می دوخت تا نوبت به پارچه ای رسید که بزرگترین و سیاه ترین جادوگر تمام عالم بود !

پیر زن پارچه را به زیر چرخ خیاطی می برد و این پارچه بود که در زیر سقوط سوزن تیز حسی بی نظیر همانند حس آبکش شدن را در خود احساس می نمود. فقط نمی دانست چه حس غریبی ست که حتی عیسی مسیح، یک بیستم آنرا هم نچشیده بود...


فرسخ ها دورتر – لیتل هنگتون – خانه ریدل

تمام مگخواران، هر کدام در گوشه ای از خانه ریدل، به سبک ناشیانه ای خوابشان برده بود. آنی مونی کله اش در دیگ آب جوشی بود که هم چنان روشن بود و به طور متعادل و آرمانگرایانه ای می جوشید و آنی خر و پف می کرد داخلش. ایوان در تابوتش افتاده بود، لینی رز و کلیه مرگخواران خردسال و کودک و نوجوان هم روی میز غذاخوری روی هم تلمبار شده بودند.

نجینی با بی تابی و چشمانی اشک آلود در وسط پذیرایی می خزید و اربابش را جستجو می کرد. کمی پایین تر در زیر زمین و شکنجه گاه، مورفین در حالیکه به پنجاه نقطه بدنش سوزن تزریقات چسبیده بود، به دیوار میخکوب شده بود ! و به نظر هم می رسید هر چند ثانیه یک سوزن دیگر به سمت بدنش پرتاب می شود ! آره ! اصن یه وضعی !

و این صدای دالاهوف بود که درون کمد شکنجه گاه به هوش آمده بود و با صدایی آرام تقاضای کمک می کرد تا کسی درب آنجا را باز کند که ناگهان از ناکجا دوباره ریگولوس پیداش شد. درب کمد را گشود و با تعجب به آنتونین نگاه کرد...

آنتونین: «ریگول ! ایوان کجاست ؟ این اطراف که نیست ؟ هست ؟! »

ریگول: «اول بگو چرا خبرای سیاسی منو تایید نکردی توی دوران مدیریتت ؟! هان؟ خوبه توی خماری بذارمت ؟! »

آنتونین: «جووونی کردم ! خام بودم ! بگو کجاست ایوان ؟! »

ریگول: «ایوان بالا توی تابوتش خوابیده؟! برم صداش کنم؟ کارش داری؟ راستی چرا توی کمد حبس کردی خودتو؟! »

آنتونین: «نه باو! شتری دیدی ندیدی ! من با اجازه ت ارباب هم که نیست، میرم مرخصی ! زود برمیگردم »

و در یک حرکت سریع از کنار ریگولوس گذشت و از دیوار راست بالا رفت و از پنجره کوچک شکنجه گاه خارج می شد که برگشت و از ریگولوس پرسید:

«ریگول، اون زندانیه رو یادته ؟ همون که توی همون دستگاهی انداختینش که پودر لباس شویی می ریختین داخلش؟! اون کجاست؟! »

ریگولوس: «نیدونم ! تا جایی که یادمه مثل یه تیکه پارچه یا پیش بند شد که بچه ها بردنش روی طناب آویزون کردن ! یادم نیست. »

آنتونین: «»

و از پنجره کوچک زیر زمین که در نزدیک سقف آن بود، خارج شد و ریگولوس بی تفاوت چند سوزن پر شده با مورفین را از درون جعبه کنارش برداشت و به سمت پیکر مورفین گانت که به دیوار میخ شده بود، پرتاب کرد و بازی دارت مورفینی اش را ادامه داد...

ریگول: «ای به خشکی شانس ! شانس آوردی مورفین ! داشت می خورد وسط پیشونیت، اشتباهی خورد به شیکمت ! خیلی خوش شانسی پسر ! خیلی ! :d: »
...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1391/2/22 11:57:05
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1391/2/22 12:00:31
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1391/2/22 12:03:45
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1391/2/22 12:05:19
پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
ارسال شده در: پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 20:37
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه(تا آخر این پست):

سوژه اصلی اینه که لرد برای سنجش توانایی شکنجه کردن مرگخوارا، به شکل یه زندانی وارد شکنجه گاه میشه.
مرگخوارا شروع به شکنجه لرد میکنن.ولی کم کم سر رشته کار از دست همه در میره.لرد به شکلهای مختلف شکنجه میشه.میشورنش و پهنش میکنن که خشک بشه.بعد به عنوان دستمال و پیشبند آشپزخونه ازش استفاده میکنن.مونتگومری تیکه های اجساد محفلیا رو باهاش جمع و دفن میکنه.دهنشو به عنوان جیب میگردن...
در آخر لرد(که هنوز به شکل پیشبنده و شدیدا کثیف شده) سر از وزارتخونه در میاره.یکی از کارکناری وزارت از لرد به عنوان طناب استفاده میکنه که لوله کشی رو که ته گودالی گیر کرده بالا بکشه.

(به قول ماری سوژه فقط اینه که لرد رو تا میخوره بزنین!!شکنجه کنین!دلیل اینکه همه ریختن اینجا هم همینه.
سوژه کلی رو گفتم ولی ماجرا جزئیات جالبی داره که نمیشه خلاصه کرد و حیفه که خونده نشن.از ما گفتن!)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لرد ولدمورت توقیف شده، بین ماموران وزارتخانه دست بدست میشد.

-اه..این دیگه چیه؟ چقدر کثیفه!
-چیکارش کنم؟بسوزونمش که میکروباشم ازبین بره؟

مودی با عصبانیت پیشبند را از پلیس گرفت.
-نه...چشممو چپوندم تو جیبش...ایناها.اینجاس.حالا پیداش نمیکنم.هر طور شده درش بیارین.همایش ساحره های جوان ده دقیقه دیگه شروع میشه.اونجا لازمش دارم.چیزایی هست که با چشم غیر مسلح نمیشه دید!:evilsmile:

پلیس جوان پیشبند را گرفت و دستش را در جیب(دهان) لرد فرو کرد.
-اوه اوه...عجب چیزایی اینجا پیدا میشه.دستمال، عینک پاتر، ناخنگیر، معجون رشد مو، انگشت اشاره؟!!...پس کجاس این چشم لعنتی...شاید تو اون یکی جیبشه...اهه...پیداش کردم.همینجا بود.

پلیس چشم مودی را تحویل داد و درحالیکه با نفرت به پیشبند خیره شده بود پرسید:
-حالا با این چیکار کنم؟بندازمش دور؟

مودی درحالیکه چشمش را در حدقه نصب میکرد با اشاره سر جواب منفی داد.
-نه.ما اینجا باید یاد بگیریم از هر چیزی حداکثر استفاده رو بکنیم.هی همه میگن کثیفه کثیفه!خب بشورینش!الان برو طبقه پایین.سراغ آلفرد رو بگیر.فکر میکنم این تیکه پارچه به دردش بخوره.

پلیس جوان دستور را اجرا کرد.
-آلفرد؟مودی گفت این پیشبند به دردت میخوره.

آلفرد که روی گودالی خم شده بود لبخندی زد و پیش بند را گرفت.
-ایول...امیدوارم به اندازه کافی محکم باشه.این مشنگ لوله کش رفته لوله ها رو تعمیر کنه.مونده ته گودال.

آلفرد یک طرف پیشبند را محکم گرفت و طرف دیگر را داخل گودال انداخت.
-بگیرش ممد...ببند به کمرت.ما میکشیمت بالا.یک...دو...سه...بکشششششششششششش...



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لردولدمورت در 1391/2/21 23:27:00
پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
ارسال شده در: پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 18:37
نمایش جزئیات
آفلاین
- پیری! با این یکی پیری چه نسبتی داری؟

- جناب سروان مامانمه! نگا چقد شبیه همیم؟ مامان مامان بگو من پسرتم، اوه مامان بگو من پسرتم، مامان مامان روزت مبارک مامان!

- زهرمار! تو سن ِ جد ِ بزرگوار ِ منو داری و در عین حال اصلا بزرگوار نیستی! من دختر 14 ساله رو بگو که گول فریب های تو رو خوردم، جناب سروان دروغ میگه به ریش مرلین، من ترانه 15 ساله دارم. :aros:

اما از بخت ِ بد، مینروا نمی دانست که جناب سروان مودی چشم باباقوری است و ذات خبیث او را که () بود از اسمایلی aros (کی این کد ها رو نام گذاری کرده؟ شما میگین عرُس؟ نمیشه که برادر من، درست کن اینو!) تشخیص داد و سرش را به تاسف برایشان تکان داد و رو به دوربین گفت:
- مصرف بی رویه، کار خیلی بدیه.

و بی توجه به سوال فیلمبردار که می پرسید "چه ربطی داره؟" به دست های دامبلدور و مینروا دستبند زد و رو به دوربین دو نقطه دی زد.

مودی دامبلدور و مینروا را با همکارانش فرستاد پاسگاه و خودش به بررسی اموال دامبلدور مشغول شد.

- اه چقد مو ریخته رو جاروش، فصل ریزش ریششه پیری. میگن موی دامبلدور خیلی خطرناکه اگه بره تو حلقت. اوه، این دیگه چیه؟

مودی این را گفت و با دو انگشت به انزجار تکه پارچه ی سوراخ خونین و مالین و پرس شده را {که روزی لرد ولدمورت نام داشت} برداشت.
اگر تصور میکتید که مودی با چشم های باباقوری اش ولدمورت را شناخت و آن را به گوشه ای پرتاب کرد و دست هایش را در هوا تکان داد و جیغ زنان از آن مکان دور شد کاملا در اشتباهید.

چرا که پلیس جوان ِ ما، آنقدر زور زد که چشم باباقوری اش از حدقه بیرون پرید و افتاد درون جیب ردا (دهن لرد!) و دیگر برنگشت.

پس، پلیس کور ِ جوان قصه ی ما جارو و همه ی اموال دامبلدور ( از جمله لرد ولدمورت) را توقیف کرد و با خود به وزارتخانه برد تا شاید بتواند چشمش را از جیب جادویی شنل که انتهایش پیدا نبود بیرون بکشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
ارسال شده در: پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 15:51
نمایش جزئیات
آفلاین
دم در خانه ی گریمالد محفلی ها از جاروهایشان پیاده شدند و هنوز هوگوی طناب پیچ شده را پیاده نکرده بودند که دامبلدور بدوبدو آمد و اردنگی ای نثار هوگو کرد: ببرید شکنجه اش کنید پدرسوخته ی خائن رو! انقدر اکسپلیارموسش کنید تا بالاخره بگه مخفیگاه تام کجاست!

دامبلدور دوباره پایش را دراز کرد که اردنگی دیگری بزند ولی ریموس هوگو را از محدوده ی خطر دور کرد: مخفیگاه تام چه صیغه ایه آلبوس؟ اسمشونبر تو خونه ی ریدل بود دیگه.
- ای بابا! پس چرا نگفتی همونجا بریم شکستش بدیم و دنیای جادویی رو نجات بدیم؟... خب. مهم نیست. ریموس! من دارم میرم یه جایی. یه جلسه ی خیلی مهم دارم. محفل رو میسپارم دست تو. با بچه ها اکسپلیارموس تمرین کن و در غیاب من بهشون یاد بده که این عشقه که بر جهان حکمرانی می کنه. به بچه ها بگو که پرفسور دامبلدور به خاطر عشق و اکسپلیارموس رفت به یک جلسه ی مهم و خطیر! اونقدر خطیر که ممکنه دیگه هرگز برنگرده!

لوپین آهی کشید و گفت: دوباره با مینروا قرار فرار گذاشتین؟

- نه! اینطور نیست! واقعیت اینه که هرچند کورنلیوس باور نمی کنه ولی تام برگشته و من سعی دارم دنیای جادویی رو بر ضد اون متحد کنم و الانم دارم میرم شکار هورکراکس!... اوه! خدای من! تو از کجا فهمیدی؟

- آخه تو پونزدهمین دامبلدوری هستی که داره با مینرواش فرار می کنه و ظاهرا ما باز هم بی دامبلدور می مونیم. ظاهرا نقش دامبلدور هم مثل تدریس دفاع در برابر جادوی سیاه نفرین شده. نکنه یه روزی تام ریدل نقش دامبلدور رو خواسته و بعد که بهش ندادن این نقش رو نفرین کرده؟... شاید باید اسمشونبر رو بکشیم تا این نفرین باطل بشه؟... شایدم باید به اسمشونبر بگیم غلط کردیم. بیا دامبلدور شو؟...

و اینچنین ریموس در عالم خیال فرو رفت و دامبلدور هم با شنل زیبا و جذابش (ببین ارباب! ازت تعریف کردما!) راهی ملاقات با مینروا شد.

دم در خانه ی مینروا

دامبلدور زیر پنجره ی طبقه ی پنجم ایستاده بود و داد میزد: مک گون! موهاتو بنداز پایین، بیام بالا!
- اوه، آلبوس! مگه قرار نیست فرار کنیم؟ من باید بیام پایین!
- راس میگی؟ پس زود باش بیا. من پایین منتظرم.
- حواست کجاست، آلبوس؟ بابام منو اینجا زندانی کرده. تنها راه فرار من همین پنجره است.
- راس میگیا! پس زود بپر پایین، بریم.
- اوه آلبوس، چقد تو خنگی! من اگه از این ارتفاع بپرم دست و پای بلوریم میشکنه خب.:pretty:
- راس گفتی! اونوقت اگه دست و پات بشکنه کی ببرت بیمارستان با این هزینه های سنگین؟ بیمه هم که نداری، همشو باید از جیبم بدم. منم که سر گنج ننشستم برای دختر غریبه ی مردم اورت پول خرج کنم. تازه اگه بیفتی قطع نخاع بشی چی؟ تا آخر عمر وبال گردنم میشی. کارای خونه و بیرون کمه، تر و خشک کردن تو هم میفته گردن من. ولش کن اصلا. من از همون اولم می دونستم عشق نافرجام ما به سرانجام نمیرسه. ما برای هم ساخته نشدیم! خداحافظ گلم. من میرم با سیبل قرار بذارم. اونا خونشون طبقه ی همکفه!
- کجا داری میری آلبوس احمق! کمکم کن! کمکم کن! نذار اینجا بترشم بیشتر از این! اون شنل کثیف زشتتو (اینو مک گون گفت ارباب! من بی تقصیرم!) بگیر پای پنجره، من بپرم پایین!

و به این ترتیب دامبلدور شنل را زیر پنجره نگه داشت و مک گونگال هم جفت پا پرید روی شنل و...

- خاک تو سرت، مک گون! شنل قشنگمو سوراخ کردی!
- وقتو تلف نکن آلبوس! زود جاروت رو آتیش کن تا بابام نفهمیده.

آلبوس و مک گونگال در حال فرار به سمت غروب آفتاب و خوشبختی بودند که ناگهان...

- پاک جارو جوانان گوجه ای! بزن کنار آقا!
- خاک به سرم آلبوس. آبرومون رفت. الان می برنم قاطی دختر فراریا.
- خاک به سرم مک گون! من گواهینامه و کارت جارو ندارم. الان می برنم قاطی باقالیا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1391/2/21 16:21:58
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1391/2/21 16:34:48

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!