
در نهایت پیش از این که کاترینا-سونامی ِ ارباب، قصر مالفوی ها و مایتعلق به رو با خاک ِ گور ِ سالازار یکسان کنه، ایشون به صدا در میان:
- فهمیدیم. برای ما یک بادکنک بیارید!
مرگخوارها به محض شنیدن این دستور هرکدوم چهار نعل به سویی میدون به دنبال ِ بادکنک که ارباب متوجه سکون ِ الادورا میشه:
- شما چرا به دنبال اجرای دستورات ارباب نرفتید؟!
- ارباب بنده گوشیم دستورات ِ شما رو دیر لود میکنه، هنوز در جریان قرار نگرفتم!
قبل از این ارباب با صد و سی و پنج کروشیو به نیت ِ صد و سی و پنج تن ِ آل ِ سالازار به استقبال ِ الادورا بره، گیلی، یورتمهکنان به سمت ِ ارباب میدوئه:
- ارباب! ارباب! بادکنک!
ارباب با نگاهی اجمالی، از شدت هوش و فراست بالافاصله متوجه میشن بادکنک ِ کذایی، چیزی جز شُش های به جا مانده از جسد ِ منهدم شدهی لودو نیست، ولی از اونجا که لودو در طول زندگی بیبرکتش به هیچ درد نخورده، برای آمرزش و استغفار اموات و ارواحشم که شده، بادکنک - شُش رو میپذیره!
بعد ابتدای شُش رو به انتهای مری ِ اسکلت وصل میکنه و مشعوفانگیزناکمخوفانه اعلام میدارد:
- خوبه! حالا ایوان هم محدودیت داره. هوم... شما چرا انقدر کم شدید یهو؟!
رز ویزلی:
- ارباب! من بگم ارباب!
چند نفرمون تو اون دویدن چهار نعل که چند خط بالاتر ذکر شد، زیر دست و پا خشتک به خشتک آفرین تسلیم کردن ارباب!
ارباب:
- یعنی الان فقط همین پنج نفر زنده موندید!؟
بعد آهی از سوز ِ سینه برمیکشد که دل ِ مادر در آن دنیا کباب میگردد:
- شما 5 تا! به مسابقه ادامه بدید!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج









بلا این کارا چیه؟؟ چیه خب یه درخواست کردم که به اتاق من بیای یه چیزی بهت نشون بدم
ارررررررررباب!؟!؟
. . . من بردم ! 
با این که بوی چای میدی ازت خوشم می اومد ولی الآن بیشتر ازت خوشم اومد. . . . کروشیو هوگو! . . . هیچی فقط چون ازت خوشم اومد. . . کروشیو!