ساختمان سفید شدند.
بلا که از دیدن ان حجم زیاد ماگل چهرش در هم رفت، گفت :خوب نقشه رو ی بار دیگه تکرار میکنیم.
سریع ویزا میگیریم میریم بیرون. متوجه شدید.
ملت محترم اسلی با سر تایید کردن و بدون توجه به ماگل های پشت سر هم ردیف شده به سوی مدیریت رفتن.
هکتور سریع پیشت دستی کرد و گفت:ویزا میخوایم.
و دنگ... ی کف کینگانس ناقابل مهمان سر فرفری هکتور کرد.
_به چه حقی پیش دستی میکنی؟
خودم باید پیش دستی کنم...نه اصلا کیگانوس عزیز پیش دستی میکند.
بلا با لبخند یه سوی کیگانوس برگشت که با دیدن صحنه روبه روش به سرعت برگشت و زیر لبی به هکتور گفت:
_بگو بال های محترمش را پنهان کند تا بدبخت نشدیم.
_
و در دل گفت:حتمااااااااان
_خوب خودم پیش دستی میکنم...و رو به ماگل با جسارت ادامه داد:ویزا میخوایم.
هکتور دوباره پیش دستی کرد و گفت:52تا!
و دنگ...
بلا با عصبانیت رو به هکتور گفت:باز پیش دستی کردی
و برگشت سمت مرد پشت میز که با تعجب به انها نگاه میکردو ادامه داد:بله 52تا
مرد ی نگاه به صف دمباله دار ماگلیشان انداخت و گفت: توی صف باید باستید و تا10 دقیقه دیگر اداره تعطیل میشود، باید فردا بیایید.
بلا با عصبانیت دستش را روی میز زد و گفت: تو کتمان نرفت چی گفتی؟
سلینا در حالی که چیپسش را میخورد و روی صندلی لم داده بود با دهان پر به اخر صف اشاره کرد و گفت: میگه باید پشت اینا وایسی تا نوبتمان شود، همم...تازه فکر کنم محترمانه گفت واینستیم چون نوبتمان نمیشود.
و به خوردن چیپسش ادامه داد.
بلا که بمب عصبانیتش داشت منفجر میشد رو به هکتور گفت: نقشه باید عوض کنیم...
_کجاشو عوض کنیم؟
_ساعت باید جادو شه تا وایسه، ماگل های خنگ بی عرضه هم باید فرار کنن، 52 تا ویزا تا 10 دقیقه دیگه باید اماده باشه، و تا 15 دقیقه دیگه باید از ساختمان بزنیم بیرون.
فهمیدی؟هکتور که میدانست اگر مخالفت کند یک کف کیگانس دیگر نوش جان میکند با ناامیدی سر تکان داد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج








... یادتونه گفتم معجون سفر به ايران براتون بار بذارم؟ بعد شما گفتین نمیخواد؟! من زیاد جدی نگرفتم! مطمئن بودم یه روزی به معجون های من ایمان میارید و گفتم شاید امروز اونروز باشه! برای همین همه پودر پروازو برای ساخت معجونم استفاده کردم!
نمیدونین چه معجونی شده!آدم کیف میکنه... ایناهاش... بیاین ببینین! 





به صحنه و انفجار احتمالی بلاتریکس چشم دوخته بودند، با مشاهده لبخند سرد بلا انگشت حیرت به دندان گزیدند. بلاتریکس با خونسردی گفت:





