جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  29 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  154 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  161 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  272 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  187 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: دوشنبه 1 مرداد 1397 21:26
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت اسلیترین کلشان را پایین انداختن و همگی پشت سر بلا همچون ارک و بچه هاش وارد
ساختمان سفید شدند.

بلا که از دیدن ان حجم زیاد ماگل چهرش در هم رفت، گفت :خوب نقشه رو ی بار دیگه تکرار میکنیم.
سریع ویزا میگیریم میریم بیرون. متوجه شدید.

ملت محترم اسلی با سر تایید کردن و بدون توجه به ماگل های پشت سر هم ردیف شده به سوی مدیریت رفتن.

هکتور سریع پیشت دستی کرد و گفت:ویزا میخوایم.
و دنگ... ی کف کینگانس ناقابل مهمان سر فرفری هکتور کرد.

_به چه حقی پیش دستی میکنی؟
خودم باید پیش دستی کنم...نه اصلا کیگانوس عزیز پیش دستی میکند.

بلا با لبخند یه سوی کیگانوس برگشت که با دیدن صحنه روبه روش به سرعت برگشت و زیر لبی به هکتور گفت:
_بگو بال های محترمش را پنهان کند تا بدبخت نشدیم.
_ و در دل گفت:حتمااااااااان
_خوب خودم پیش دستی میکنم...و رو به ماگل با جسارت ادامه داد:ویزا میخوایم.

هکتور دوباره پیش دستی کرد و گفت:52تا!
و دنگ...

بلا با عصبانیت رو به هکتور گفت:باز پیش دستی کردی و برگشت سمت مرد پشت میز که با تعجب به انها نگاه میکردو ادامه داد:بله 52تا

مرد ی نگاه به صف دمباله دار ماگلیشان انداخت و گفت: توی صف باید باستید و تا10 دقیقه دیگر اداره تعطیل میشود، باید فردا بیایید.

بلا با عصبانیت دستش را روی میز زد و گفت: تو کتمان نرفت چی گفتی؟

سلینا در حالی که چیپسش را میخورد و روی صندلی لم داده بود با دهان پر به اخر صف اشاره کرد و گفت: میگه باید پشت اینا وایسی تا نوبتمان شود، همم...تازه فکر کنم محترمانه گفت واینستیم چون نوبتمان نمیشود.
و به خوردن چیپسش ادامه داد.

بلا که بمب عصبانیتش داشت منفجر میشد رو به هکتور گفت: نقشه باید عوض کنیم...
_کجاشو عوض کنیم؟
_ساعت باید جادو شه تا وایسه، ماگل های خنگ بی عرضه هم باید فرار کنن، 52 تا ویزا تا 10 دقیقه دیگه باید اماده باشه، و تا 15 دقیقه دیگه باید از ساختمان بزنیم بیرون. فهمیدی؟
هکتور که میدانست اگر مخالفت کند یک کف کیگانس دیگر نوش جان میکند با ناامیدی سر تکان داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: شنبه 30 تیر 1397 01:50
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

كتابى وجود داره كه گفته مي شه تنها كتابيه كه با همكارى شخص سالازار اسليترين نوشته شده. لرد سياه بعد از شنيدن اين موضوع، كل تالار اسليترين رو بسيج مي کنه تا اين كتاب رو پيدا كنن و بيارن. طى تحقيقاتى، گويل متوجه مي شه كه اين كتاب، تو ايران پنهان شده.
مرگخوارا تصمیم می گیرن به ایران برن و برای گرفتن ویزای ایران با پورت کی به لندن سفر می کنن.

..................

-هی...ملت...بیدار بشین...چتون شده شما؟ همش چند تا پیچ و تاب بود. اژدها چیه...فرودگاه کدومه؟ ما داشتیم با پورت کی می رفتیم لندن.

با تکان ها و فریاد های سلینا، هکتور کمی چشمش را باز کرد.
-و الان چه اتفاقی افتاده؟

سلینا با افسوس سری تکان داد.
-هیچی...هنوزم داریم می ریم! ولی شماها همگی یهو دچار پورت کی گرفتگی شدین و شروع کردین به هذیون گفتن...بیهوش هم شدین! خجالت بکشین خب از خودتون.

اسلیترینی ها بعد از کمی خجالت کشیدن، خودشان را جمع و جور کردند. در این میان اسلیترینی های غیر مرگخوار به نکته مهمی اشاره کردند.
-ما دقیقا برای چی داریم میاییم؟ دستور لرد سیاه به ما چه ربطی داره؟

هکتور کمی سرش را خاراند.
-خب...نمی دونم. سوژه قدیمیه! بیایین حالا. لرد سیاه تنها نواده سالازار اسلیترینه. کتاب رو باید به دستش برسونیم. سوژه منطقی شد الان؟

بلاتریکس با حرکت سر تایید کرد!

و چرخ خوردن اسلیترینی ها بالاخره متوقف شد و همگی در لندن فرود آمدند.
هکتور به ساختمان سفید رنگی اشاره کرد.
-همین جاست...خودشه. می ریم تو و سریع ویزا رو می گیریم و میاییم بیرون. نقشه اینه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: چهارشنبه 8 فروردین 1397 00:14
نمایش جزئیات
آفلاین
هكتور گفت:اي واي.يادم رفت چمدونارو بيارم.
كيگانوس خيلي وحشيانه گفت:من اوردمشون.
و خيلي بد به هكتور نگاه كرد.
هكتور در دلش گفت:خود شيرين.
و ضربه اي دردناك را در سر خودش حس كرد.بلاتريكس دوباره در سرش زده بود.
كيگانوس ادامه داد:تازه سر صبي رفتم پاس هارو گرفتم.
و سيلي از تشويق ها به سوي كيگانوس و سيلي از فوش ها و از اين ياد بگير ها به سوي هكتور روانه شد.زماني كه كيگانوس در حال پخش چمدون ها و پاس ها بود.هكتور با خودش گفت:اون حتي انسانم نيست.در حالي كه من بزرگترين معجون ساز جهانم.پسره ي اژدهاي خودشيرينه نيمه انسان.
هكتور از اون ور داد زد:ببخشيد ما كلا دو دقيقس اومديم.شما چجوري سر صبح رفتي پاس ها رو گرفتي؟
ملت اسليتريني نگاهايشان به هكتور و بعد به كيگانوس دوخت.لبخند سرد كيگانوس هكتور را بيشتر به خشم اورد.
با صدايي بلند گفت:از قلعه خارج شدم.يه كمي هم از بالام استفاده كردم و بعد بزور بالامو تو لباسم جا دادم و رفتم پاس ها رو گرفتم.
و دوباره صداي جيغ هكتور بلند شد.بلا روش كروشيو كرده بود.بلا گفت:خوب ديگه بريم پرنده سواري!
گويل گفت:هواپيما!
بار ديگر صداي جيغ بلند شد.
-حالا همون.
.........
بلاتريكس و ملت اسلي تا نگاهشان به هواپيما افتاد.گفتند:كسي بليت گرفته؟
صداي نه بلند شد.
بلا گفت:من با اين هيچ جا نميرم.
صداي تاييد بلند شد.
بيايد همه با كيگانوس ميريم.
هكتور پرسيد:ببخشيد چرا با معجون من نريم؟
-چون معجونتو جا گذاشتي!
و به سوي بيرون فرودگاه رهسپار شدند.
يك لحظه كيگانوس و يك لحظه اژدها.ملت اسلي به نوبت درجه نشستند و هكتور بيچاره را ته روي دم نشاندند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اتش در پس شعله های سیاهی معنا پیدا میکند.
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: پنجشنبه 11 آبان 1396 12:32
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت اسليتريني كه تنها يك ساعت براى جمع كردن چمدان هايشان فرصت داشتند، بدون فوت وقت، به سمت خوابگاهايشان دويدند كه...

-هكتور... پاتيلت رو بده.
-معجون ميخواى؟! چرا اينقدر دير... الان كه وقت...
-نه هك...نه! واسه پورت كى به يه شى نياز داريم... ميدونى كه!

لرزش هكتور لحظه اى متوقف شد. پاتيلش... پاتيل خفن ترين معجون ساز قرن... پاتيل او...
ترجيح ميداد بميرد... ولى پاتيلش را ندهد!
به سرعت به سمت آشپزخانه دويد و يكى از ملاقه هاى آنى مونى كه بعدا به وينكي رسيده و حالا بدون صاحب شده بود را برداشت و به بلاتريكس داد.
-بيا بلا!

بلاتريكس ملاقه را گرفت و به آن نگاهى انداخت و سپس...

دنگ!

با ملاقه فرق سر هكتور كوبيد.

يك ساعت بعد، اسليترينى ها در جنگل ممنوعه انگشت هايشان را به پاتيل هكتور چسبانده و پيچ خوران راهى لندن شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: چهارشنبه 10 آبان 1396 21:54
نمایش جزئیات
آفلاین
اسلیترینی ها درحال بررسی دو گزینه موجود باقیمانده ی نحوه سفر خود به لندن بودند.
_ میشه با پورت کی نریم؟ خیلی آدمو می چرخونه... من حالم بد میشه!

اکثریت افراد با حرف کراب موافق بودند.

_ خب پس باید با پودر پرواز بریم! هکتور برو اون ظرف پودر پروازو بیار...

هکتور بدون توجه به حرف بلاتریکس در حال براندازی جدیدترین معجون خودش بود. بلاتریکس که اصلا از بی توجهی هکتور به حرفش خودشش نیامده بود با تحکم بیشتری حرفش را تکرار کرد.
_ مگه با تو نیستم هک؟ گفتم پودر پرواز!

هکتور از جایش تکان نخورد. بلاتریکس چوب دستی خود را در آورده بود که هکتور به حرف آمد.
_ پودر پرواز نداریم!
_ امکان نداره... همین چندوقت پیش ظرف پرشو کنار شومینه دیدم!

هکتور نیشخندزنان به نارسیسا نگاه کرد.
_ چند وقت پیش داشتیم. ولی الان نداریم!

هکتور که نگاه های مشکوکانه ملت اسلی را روی خودش احساس میکرد ادامه داد:
_ خب راستش ... یادتونه گفتم معجون سفر به ايران براتون بار بذارم؟ بعد شما گفتین نمیخواد؟! من زیاد جدی نگرفتم! مطمئن بودم یه روزی به معجون های من ایمان میارید و گفتم شاید امروز اونروز باشه! برای همین همه پودر پروازو برای ساخت معجونم استفاده کردم! نمیدونین چه معجونی شده!آدم کیف میکنه... ایناهاش... بیاین ببینین!

_ آخه چجوری؟! کی رسیدی اصن؟ هنوز یک ساعت نشده که این حرفو زدیم!
_ نخیرم! از اون پست تا حالا بیشتره یک ماه شده! اتفاقا کلی هم وقت داشتم! معجونمم حسابی جا افتاده!

ملت اسلی که دیگر طاقتشان طاق شده بود به سمت هکتور حمله بردند.
هکتور: نـــه! من ناظرتونم! به چه حقی... آخ! نزن! آخخخ...

پس از اینکه اسلیترینی ها حسابی از خجالت هکتور در آمدند، ناچاراً به آخرین گزینه موجود که پورت کی بود راضی شدند.

_ همه آماده باشن! تا یک ساعت دیگه راه می افتیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
?Why so serious
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: چهارشنبه 5 مهر 1396 22:54
نمایش جزئیات
آفلاین
-ایول... می گفتن گرفتن ویزای ایران خیلی سخته! کاری نداشت که.

گویل به چوب دستی اش اشاره کرد.
-جادو بلاتریکس...جادو! به اضافه امکانات مشنگی. تازه دعوتمون کردن برای مصاحبه. می ریم دو سه تا سوال می پرسن و ویزا رو می ذارن کف دستمون. ما که مشکلی نداریم که ردمون کنن. تازه اگه یکیمون ویزا بگیره کافیه. همگی از همون استفاده می کنیم. الان فقط باید خودمونو به لندن برسونیم.

-که برای این هم به معجون...

چهره های خشمگین اسلیترینی ها، جمله هکتور را کامل کرد.
-احتیاج ندارین...با معجون که نمی شه رفت. مگه مغز هری پاتر خوردیم؟ به جارو یا تسترال یا پودر پرواز یا پورت کی احتیاج دارین.

اسلیترینی ها، به گزینه های موجود فکر کردند...

-هوووم...جارو سخته. تا اونجا دستامون خسته می شه.
- باد هم می زنه سرو صورتمون سرما می خوریم.
-تسترالم که فکر نمی کنم گیر بیاریم. برای این همه آدم یه گله تسترال لازمه.
-این گویل خودش تستراله!

دراکو شروع به قهقهه زدن کرده بود که برق شیء تیزی روی هوا دیده شد. خنده دراکو محو شد و رد باریکی از خون روی گونه چپش جای آن را گرفت.

-دراکو...عزیزم...هم گروهیامونو مسخره نمی کنیم. باشه؟

دراکو بهت زده تایید کرد. آستوریا ناخن های بسیار تیزی داشت.

-خب...داشتیم درباره رفتن به لندن صحبت می کردیم. چطوری بریم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: دوشنبه 3 مهر 1396 20:00
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
كتابى وجود داره كه گفته ميشه تنها كتابيه كه با همكارى شخص سالازار اسليترين نوشته شده. لرد سياه بعد از شنيدن اين موضوع، كل تالار اسليترين رو بسيج ميكنن تا اين كتاب رو پيدا كنن و بيارن. طى تحقيقاتى، گويل متوجه ميشه كه اين كتاب، تو ايران پنهان شده و حالا، اسليترينى ها ميخوان كه براى سفر به ايران، آماده بشن.
...........................

بلاتريكس چهره ى همه ى اعضاى حاضر را از نظر گذراند. به نظر كسى براى اظهار نظر وجود نداشت.
-خوبه. حالا ميتونيم برگرديم به تالار و براى سفر، برنامه بچينيم.

ملت اسليترينى كه زير سنگينى چشم غره ى بلاتريكس، كمر هايشان رگ به رگ شده بود، دوان دوان، از يكديگر سبقت گرفتند و به سمت تالارشان روانه شدند.

دقايقى بعد، تالار اسليترين

-هواپيما؟!
-چجورى كار ميكنه؟ يعنى بدون جادو ميره تو هوا؟ بيخياال! مگه ميشه؟!

گويل كه از اين همه توجه از خود بى خود شده بود، روى مبل جا به جا شد و لبخندى زد.
-بله. بدون جادو بلند ميشه. از يه مايعى به نام بنزين مصرف ميكنه. دو تا بال داره و مثل پرنده، بال ميزنه و پرواز ميكنه!

كراب سرش را خاراند و به گفته هاى گويل فكر كرد.
-خب...اومديم و اون بنزينش تموم شد. بعد چى ميشه؟!

گويل نميدانست. اما مگر مهم بود؟
-معلومه ديگه. تو آسمون پمپ بنزين وجود داره. اونجا سوختگيرى ميكنه.
-اين مسخره بازيا چيه؟ بياين من يه معجون سفر به ايران براتون بار بذارم. يه هفته اى هم حاضر ميشه!

بلاتريكس مداخله كرد.
-نه هك! لازم نيست...ما بايد زودتر به ايران سفر كنيم. چجورى بايد بليط و ويزا بگيريم؟
-اگه گوشيم رو بدى، ميتونيم اينترنتى حلش كنيم!

گويل، گوشى مشنگى اش را گرفت و از تالار خارج شد. حدود نيم ساعت بعد، خوشحال و خندان، به تالار بازگشت.
-حل شد! فردا ميتونيم بريم لندن و ويزا و بليطمون رو بگيريم. پرواز، پس فرداس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1396/7/3 23:12:31
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: یکشنبه 2 مهر 1396 20:41
نمایش جزئیات
آفلاین
گویل نگاهی به همگروهی هایش انداخت و چون آثاری از شفقت در آن صورت های سنگی ندید لبخند ملیحی زد و سعی کرد سوت زنان وانمود کند که آنها را نمیشناسد.

اما مشاهده حرکات تهدید آمیز چوبدستی هایی که یکی بعد از دیگری از جیب ردا و بعضیا آستین ملت خارج میشد او را واداشت تا در سیاستش تجدیدنظر کند.
- عه باشه چرا عصبانی میشین؟ این فقط یه... شوخی بود!

گویل درحالیکه سعی میکرد از زیر بار نگاه های سنگین ملت فرار کند به سمت خوابگاه پسران فرار کرد.
با خارج شدن گویل از کادر، بلاتریکس نفس عمیقی کشد.
- هوف... حالا این ایران کدوم گوری هست؟

بلاتریکس دست انداخت و گوشی آیفون گویل را از دست آنتونین قاپ زد. آنتونین با عصبانیت چوبدستیش را در هوا تکان داد.
- هوی! داشتم آسفالت باش میزدم زن! پسش بده بینم!

ملت اسلی با صدا آب دهانشان را قورت دادند. هنوز از مادر زاده نشده بود کسی که بتواند بلاتریکس را "هوی" خطاب کند. درحالیکه همگی با فرمت به صحنه و انفجار احتمالی بلاتریکس چشم دوخته بودند، با مشاهده لبخند سرد بلا انگشت حیرت به دندان گزیدند. بلاتریکس با خونسردی گفت:
- شما در حال حاضر جزو گروه کابران عضوی و نمیتونی توی یه تالار خصوصی باشی. در نتیجه سکوت کن آنتونین!

به محض اینکه این حرف از دهان بلاتریکس خارج شد، آنتونین به شکل دود سیاهی درآمد و بر باد رفت. بلاتریکس پوزخندی زد و نگاهش را به گوشی گویل دوخت.
- خب شر این یکی که کم شد. راستی کی اجازه ورود چنین وسیله های بی اصالتی رو تو گروه داده؟ یادم باشه از ناظر بخوام قانون کروشیو به اختیار رو در مورد چنین اشخاصی صادر کنه. هوم...ولی حالا که اینجاست بذار یه نگاه بهش بندازیم.

اسلیترینی ها مثل ندید بدید ها به سمت بلاتریکس هجوم آوردند تا از ساز و کار گوشی مشنگی سر دربیاورند.
- این چی چیه؟

- این سیبه چیه پشتش چسبوندن؟

- بلا! بلا!میشه این دکمه رو فشار بدم؟

فلورانسو با جیغ جیغ کنان گفت:
- سرو ته گرفتیش بلاتریکس!

بلاتریکس با خونسردی برگشت تا با فلورانسو چشم در چشم شود.
- شما هم شناسه تو در حال حاضر بستی پس در نتیجه نمیتونی اینجا باشی.

بلافاصله فلورانسو ترکید و اجزایش به اطراف پراکنده شدند. درجاییکه ثانیه ای قبل فلورانسو ایستاده بود، حالا آریانا به چشم میخورد که مات و متحیر به اطراف نگاه میکرد. اما هنوز ملت از شوک این حادثه خارج نشده بودند که بلاتریکس با ملایمت رو به رودولف کرد.
- عزیزم... به نظرم میاد تو هم شناستو بسته باشی مگه نه؟

رودولف در دم دود شد و به هوا رفت. بلاتریکس با خونسردی به طرف ملت اسلیترینی برگشت.
- خب کس دیگه ای هم هست که بخواد اظهار نظر کنه؟

ملت اسلیترینی:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: پنجشنبه 26 مرداد 1396 21:02
نمایش جزئیات
آفلاین
گویل با حالت پوکر فیس به هم تالاری ها نگاه میکرد.

ساحره:
-نمیخوای جلوشونو بگیری؟الان بخاطر لوح میرن جزیره برمودا!

گویل به خودش آمد و با بلند ترین ولم موجود گفت:
-همتون خفه شین!

همه صداها خوابید و چندین نگاه خشمگین و چوبدستی سمت گویل نشانه رفت.

گویل با صدایی لرزان گفت:
-یعنی چیزه...هه!خب...من غلط کردم!

چوبدستی ها غلاف شدند اما نگاه ها همچنان به گویل بود.
گویل که بخاطر نبود چوبدستی نشانه گرفته شده جلویش اعتماد بنفس گرفته بود گوشی مشنگی اش را دراورد.
تمام چوبدستی ها دوباره سمت گویل نشانه رفتند!

گویل درحال جاخالی دادن از نور های سبز سعی کرد علت وجود گوشی مشنگی اش را توضیح دهد:
-با این،نزن خب!باین گوشی میتونیم...میگیم نزن!میتونیم تو گوگل مشنگی...آقا نزن خیلی از نزدیک رد شد!میتونیم سرچ کنیم و جای لوح رو بفه...میگم نزن!

گویل کلافه ریسکی کرد و در تیرباران آداکداورا ها از حالت ماتریکسی اش خارج شد و سر جایش ایستاد و با سریع ترین حالتی که کلمات را بی معنی نمیکردند گفت:
-با این گوشی مشنگی میتونیم تو گوگل مشنگی سرچ کنیم و جای لوح رو بفهمیم!

بلاخره صداها قطع شد.

ایوان گفت:
-خب زود باش سرچ کن دیگه!

گویل گفت:
-واقعا از کار نکردن وسایل مشنگی توی هاگوارتز اطلاع ندارین یا دارین ادا در میارین؟

بقیه تالار هم سکوت کردند.

بلاخره بلاتریکس گفت:
-خب چرا وایسادیم؟از محوطه بریم بیرون سرچ کنیم دیگه!

و همه دنبال بلاتریکس راه افتادند.

____

بلاتریکس:
-خب؟

گویل از روی نوشته خواند:
-ایران!

همه به سوی آنتونین چرخیدند.

آیلین:
-فکر کنم باید برای ما هم ویزا بگیری!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گرگوری گویل در 1396/5/26 21:36:58

"تنها ارباب است که میماند"
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: یکشنبه 27 مهر 1393 01:33
نمایش جزئیات
آفلاین
چکیده:
لوح یا در واقع کتابی وجود دارد که گفته شده تنها کتابی است که با همکاری خود سالازار اسلایترین نوشته شده است. لرد ولدمورت بعد از اینکه از دهان ایوان روزیه این حرف را میشنود کل تالار اسلایترین را بسیج میکند تا آن کتاب را برای او بیاورند. البته در این گیر و دار ایوان روزیه چندین بار به اجزای سازنده اش تجزیه شده و دوباره سر هم شده...



ایوان دوباره سر هم شده بود و روی پای خود ایستاده بود...
ایوان رو به اعضای تالار:
_ دوستان... من برگشتم!
اعضای تالار:

ایوان آب دهانش را قورت داد و گفت:
_ اممممم....داشتم میگفتم خب میدونید، حقیقتش کتاب یه جایی بین...یه جایی بین....به جون مادرم نمیدونم کتاب کجاست

اعضای تالار:
سوروس: دوستان افتخار ترکوندن این جانور رو به من بدید!
بلاتریکس: بیخود! خودم میخوام شکنجه ش کنم!
آنتونین: بابا شکنجه گر که منم!
بلاتریکس: حرف نباشه آنتونین!
آنتونین: چشم!
رودولف: الان این چرا به زن من گفت چشم؟
فلورانسو: الان شما چرا اینجوری میکنید؟!
سوروس: چون ایوان دهن لق حیف نون نمیدونه کتاب کجاست و بنا بر قضیه دو ضلع و زاویه بین، لرد ولدمورت شاکی میشه و وقتی شاکی بشه تا یه هفته باید شب تو کوچه هاگزمید بخوابیم!
فلورانسو: یعنی الان مشکل، پیدا کردن کتاب سالازاره؟
سوروس: په نه په!
فلورانسو: خب منم یادمه بچه بودم مادربزرگم یه چیزایی تعریف میکرد شبیه همین کتابه!
اعضای تالار: بوگو بوگو

فلورانسو دستی لای موهای بلندش کشید و ادامه داد:
_ مادر بزرگم میگفت یه جادوگر خیلی قوی و سیاه بوده، که همیشه سیاهپوش بوده!

ایوان: مع! این که شبیه آواتار سابق منه! این بتمنه!
بلاتریکس: ایوان عزیزم؟
ایوان: جانم؟
بلاتریکس: خفه! ببند!
ایوان: چشم!
رودولف: الان چرا این به زن من گفت چشم؟
سوروس: فلورانسو ادامه بده!

فلورانسو: آره خلاصه این آقائه خیلی کارش درست بوده و وقتی میخواسته به قول خودش غیب بشه و برای یه مدت خیلی طولانی در بین جادوگران نباشه فقط از خودش یه کتاب به جا میذاره!

بلاتریکس: ایول، یه سرنخ! باید بریم توی کتاب فروشی های سیاه کوچه دیاگون دنبال این بگردیم!
سوروس: شایدم گاو صندوق های گرینگوتز!
آنتونین: شایدم سیاهچاله های آزکابان!
فلورانسو: شایدم جزیره برمودا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1393/7/27 1:40:31
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1393/7/27 15:09:01