گویل نگاهی به همگروهی هایش انداخت و چون آثاری از شفقت در آن صورت های سنگی ندید لبخند ملیحی زد و سعی کرد سوت زنان وانمود کند که آنها را نمیشناسد.
اما مشاهده حرکات تهدید آمیز چوبدستی هایی که یکی بعد از دیگری از جیب ردا و بعضیا آستین ملت خارج میشد او را واداشت تا در سیاستش تجدیدنظر کند.
- عه باشه چرا عصبانی میشین؟ این فقط یه... شوخی بود!
گویل درحالیکه سعی میکرد از زیر بار نگاه های سنگین ملت فرار کند به سمت خوابگاه پسران فرار کرد.
با خارج شدن گویل از کادر، بلاتریکس نفس عمیقی کشد.
- هوف... حالا این ایران کدوم گوری هست؟
بلاتریکس دست انداخت و گوشی آیفون گویل را از دست آنتونین قاپ زد. آنتونین با عصبانیت چوبدستیش را در هوا تکان داد.
- هوی! داشتم آسفالت باش میزدم زن! پسش بده بینم!
ملت اسلی با صدا آب دهانشان را قورت دادند. هنوز از مادر زاده نشده بود کسی که بتواند بلاتریکس را "هوی" خطاب کند. درحالیکه همگی با فرمت

به صحنه و انفجار احتمالی بلاتریکس چشم دوخته بودند، با مشاهده لبخند سرد بلا انگشت حیرت به دندان گزیدند. بلاتریکس با خونسردی گفت:
- شما در حال حاضر جزو گروه کابران عضوی و نمیتونی توی یه تالار خصوصی باشی. در نتیجه سکوت کن آنتونین!
به محض اینکه این حرف از دهان بلاتریکس خارج شد، آنتونین به شکل دود سیاهی درآمد و بر باد رفت. بلاتریکس پوزخندی زد و نگاهش را به گوشی گویل دوخت.
- خب شر این یکی که کم شد. راستی کی اجازه ورود چنین وسیله های بی اصالتی رو تو گروه داده؟ یادم باشه از ناظر بخوام قانون کروشیو به اختیار رو در مورد چنین اشخاصی صادر کنه. هوم...ولی حالا که اینجاست بذار یه نگاه بهش بندازیم.
اسلیترینی ها مثل ندید بدید ها به سمت بلاتریکس هجوم آوردند تا از ساز و کار گوشی مشنگی سر دربیاورند.
- این چی چیه؟
- این سیبه چیه پشتش چسبوندن؟
- بلا! بلا!میشه این دکمه رو فشار بدم؟
فلورانسو با جیغ جیغ کنان گفت:
- سرو ته گرفتیش بلاتریکس!
بلاتریکس با خونسردی برگشت تا با فلورانسو چشم در چشم شود.
- شما هم شناسه تو در حال حاضر بستی پس در نتیجه نمیتونی اینجا باشی.
بلافاصله فلورانسو ترکید و اجزایش به اطراف پراکنده شدند. درجاییکه ثانیه ای قبل فلورانسو ایستاده بود، حالا آریانا به چشم میخورد که مات و متحیر به اطراف نگاه میکرد. اما هنوز ملت از شوک این حادثه خارج نشده بودند که بلاتریکس با ملایمت رو به رودولف کرد.
- عزیزم... به نظرم میاد تو هم شناستو بسته باشی مگه نه؟
رودولف در دم دود شد و به هوا رفت. بلاتریکس با خونسردی به طرف ملت اسلیترینی برگشت.
- خب کس دیگه ای هم هست که بخواد اظهار نظر کنه؟
ملت اسلیترینی: