- سدریک مامان؟ حالا که شفتالو ها دنبالت افتادن، میخوای بیای بیرون؟
صدای جیغ سدریک کمتر شد.
- نه! محاله اینجارو ول کنم.
- اما سدریک مامان! گلبولا تیکه تیکت میکنن که.
و بغض الکی کرد.
- اونوقت، من دیگه سدریک مامان ندارم.
فریاد سدریک بلند تر شد.
- نه! نمیام!
سدریک، تا حدودی توانست فرار کند. اما، میان بن بستی در روده کوچک گیر افتاد و راه فراری نداشت. سعی کرد، گره ی کور روده را باز کند. اما فایده ای نداشت. گره، بسیار کور بود. در اوج نا امیدی و چند ثانیه قبل از له شدن سدریک توسط گلبول ها، ایده ای به ذهنش زد. قسمتی از روده کوچک را با فشار دستش کند و مانند شلاق، در هوا تکان داد. فریادی سر داد و به گلبول ها، حمله کرد.
- بیاین جلو ببینم، گلبولای نفرت انگیز!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




رایگانه بابا.


