جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

هافلپاف هافلپاف
گریفیندور گریفیندور
اسلیترین اسلیترین
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: چهارشنبه 27 بهمن 1395 20:00
نمایش جزئیات
آفلاین
-نمـــ ـ ـ معجونم چطوره؟
-منظورت این...مایعات فاضلابه؟قراره معجون باشه؟بگذریم بحث رو عوض نکن.اگه تا یک دقیقه دیگه اینجا باشی بقیه رو خبر می کنم
-ژااااان؟یعنی بده؟؟؟؟؟
-پــ نــ پ یعنی عالیه!
مگه نمی گم برو؟
-ولی...
-ولی نداریم
با فریادگفت:بیــــــــآیــد
-غلط کردم!!
وفرار کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زنده باد لردولدمورت

σŋℓყЯムvεŋ
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 بهمن 1395 19:37
نمایش جزئیات
آفلاین
خیلی آن طرف تر هکتور به دنبال مواد اولیه:
-معجون میپزم همچین و همچون! معجون سانتور جذب کن!

هکتور داشت با شوق و علاقه به معجونی که 1 ساعت بود که داشت هم میزد نگاه میکرد. معجونش سبز و غلیظ بود و بوی گندی میداد. بیشتر شبیه لجن بود.

-بوش که محشره هر چی سانتور هست رو جذب میکنه و وادارشون میکنه دمشون رو به من بدن.

هکتور پاتیلش را برداشت و به سمت جنگل ممنوعه رهسپار شد و در راه شعر "معجون قشنگ من به رنگ سبزه" را میخواند.

- عالیه پاتیلم رو همین جا میذارم و خودمم میرم پشت درخت!

30 دقیقه بعد:

1 ساعت بعد:

5 ساعت بعد:

- خوابی؟
-ها؟کی من؟ نه بابا دارم سانتو... تو یه سانتوری بالاخره معجونم کار کرد!
-بله من یه سانتورم و تو یه سانتور نیستی! توی محدوده ما چیکار میکنی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 بهمن 1395 17:56
نمایش جزئیات
آفلاین
_اممممم هرمیون بزار بعدا بهت توضیح میدم الان خیلی عجله دارم
_ چی کجا میرییی با توام؟!
؛
؛
؛
؛
_ سلام هاگرید !
_ اوه سلام هری مشکلی پیش اومده نفس میزنی؟!
_ نه همچی مرتبه امممم هاگرید میدونی کجا میتونم یه تسترال پیدا کنم؟!
_چی تسترال میخوای چیکار؟!
_اممم راستش... هاگری بعدا بهت میگم الان خیلی عجله دارم میشه کمکم کنی
_خوب... اونارو بردم اون ور دریاچه میدونی استرال ها از صدای اب خوششون میاد درزم اینم میدونسی که...
_ هاگرییییییییییید
_ هان اوه خوب اونارو بردم اونجا فقط یادت نره رفتی براشون غذا هم ببری احتمالا گرسنه باشن؛
_ باشه فهمیدم من رفتم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کریستین الکساندر در 1395/11/26 18:35:46
°♤Piss♡çoçuk♤°
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: یکشنبه 24 بهمن 1395 23:20
نمایش جزئیات
آفلاین
هری گربه رو به هرمیون برگردوند و ازش تشکر کرد ولی هرمیون هنوز به هری شک داشت.
هری به سرعت به سمت دستشویی دخترا رفت.

- خیل خب. حالا باید مهره باسیلیسک رو پیدا کنم. تو دستشویی دخترا یه باسیلیسک رو کشتم. پس دیگه مشکلی ندارم.

هری به زبان مارها جمله ای گفت: ها سه که سیلی که سا سو شه!

راه مخفی باز شد و هری به سرعت به سمت استخوان های باسیلیسک دویید.
یکی از مهره های باسیلیسک رو گرفت و سعی کرد اون رو جدا کنه. اما خیلی سفت بود. هری تمام سعیش رو کرد تا اینکه بالاخره مهره باسیلیسک کنده شد.

- اینم از مهره باسیلیسک. خب فکر کنم دیگه می تونم معجونم رو آماده کنم.
- تو اینجا چیکار می کنی هری؟

هرمیون که به هری شک کرده بود اون رو دنبال کرد و توی دستشویی دخترا مچشو گرفت.

- امم. هیچی. راستش...
- تو گربه منو نمی خواستی به کسی نشون بدی. درسته.
- امم. خب...
- تو به من کلک زدی. می خواستی موی سیبیل گربه ی منو بکنی و حالا اینجا به دنبال مهره ی باسیلیسک می گردی. درست میگم.

هری که دستش رو شده بود نمی دونست چی بگه و فقط به هرمیون نگاه می کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: یکشنبه 24 بهمن 1395 21:58
نمایش جزئیات
آفلاین
هری که تونسته بود بالاخره یکی از مواد رو پیدا کنه؛به سراغ هرمیون رفت.هرمیون جلوی شومینه نشسته بود ومشغول نوشتن یه مقاله ی طولانی از یکی از گیاهان عجیب غریب بود:|
گربه ی کپلشم بغل دستش چرت میزد.
-امم هرمیون سلام.میخواستم بگم که؛می تونم یه مدت یعنی فقط پنج دقیقه گربتو به من بدی؟زود میارمشا
هرمیون همچین یه جوری نگاهش کرد وگفت:واسه ی چی؟
-راستشـ.. به یکی گفتم یه گربه ی نارنجی خوشگل دارم ولی من ندارم😃
هرمیونچ هنوزم مشکوک بود:باشه ولی...زود میاریشا!
سریع گربه رو داد بغل هری هری ام همچین یه کمی با اکراه بردشو یه گوشه ای از سیبیلشو کند.اونم نامردی نکرد:میوووووووووووو
بعدشم برگشت پیش هرمیون

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زنده باد لردولدمورت

σŋℓყЯムvεŋ
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: جمعه 22 بهمن 1395 17:58
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب تصمیمت چیه؟

- تصمیمم اینه کهموی دمم رو بهت میدم.

- واقعا؟ خدایا شکرت!

- ولی بعد از یه خواب کوتاه!

- بابا بیخیال دیگه!

- باشه بیا بگیر.

فایرنز یکی از موهای دم خود را کند و به هری داد.

هری تا موی دم فایرنز به دستش رسید با تمام سرعت به طرف هاگوارتز دوید. از پشت سرش صدای فایرنز را شنید که میگفت:

- صبر کن...نگفتی اون اتفاق بد چیه!

- بعدا بهت میگم!

و به راهش ادامه داد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا در 1395/11/22 19:55:21
ویرایش شده توسط آماندا در 1395/11/22 19:55:57
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: دوشنبه 11 بهمن 1395 21:04
نمایش جزئیات
آفلاین
- اممم چیزه میدونی، خب گفتم برات. یه پیشگویی بزرگ شده که میگه تو باید از موی دمت به من بدی تا از یه اتفاق شوم جلوگیری کنی. اونم قبل از ساعت دو چهل و سه دقیقه.
- مگه نگفتی رأس ساعت دو چهل و سه دقیقه؟
- خب میدونی، من اشتباه گفتم. منظورم قبل از دو چهل و سه دقیقه بود.
- آهان. خب از اون بگذریم. حالا این اتفاق شوم چیه؟
- خب یه اتفاق خیلی بده. بدتر از اون که فکرشو بکنی. پس بیا دربارش حرف نزنیم.
-
- خب حالا بیا برای اینکه این اتفاق شوم نیفته زودتر دست به کار بشیم.
- مگه نگفتی تا ساعت دو چهل و سه دقیقه وقت داریم؟
- غلط کردم. فایرنز تو رو خدا!
- یعنی چی؟ یعنی پیشگویی در کار نیست؟
- هیچی! چرا اون که هست. خواهش می کنم از موی دمت بده بهم!
- وایسا باید فکر کنم.
- باشه فقط سریع لطفاً فایرنز.

هری در این فاصله چون نمی تونست کاری بکنه داشت سرش رو میکوبید تو یه درخت.

بعد از مدتی طولانی
.
.
.
.
- خب فکر هامو کردم.

هری از کوبیدن سرش تو درخت دست کشید و گفت:

- خب چی شد؟
- تصمیمم رو گرفتم.
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرماینی گرنجر در 1395/11/11 21:13:58
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: دوشنبه 11 بهمن 1395 12:11
نمایش جزئیات
آفلاین
- فایرنز بهتره تو خلوت در مورد این پیشگویی بزرگی که انجام شده صحبت کنیم.

بقیه‌ی سانتورا که علاقه‌ای به هم‌صحبتی بیشتر با هری نداشتن، پیتیکو پیتیکو کنان صحنه رو ترک می‌کنن و هریو با فایرنز تنها می‌ذارن. هری بعد از اطمینان از دور شدن خطر، به سمت تنها سانتور باقی‌مونده برمی‌گرده.
- موی دمت فایرنز.

فایرنز دمشو بالا میاره و موهاشو تو دست باد رها می‌کنه و بعد از صحنه‌ای که خیال داشت همچون رها کردن گیسوان ساحرگان در دست باد باشه، ولی نبود، دمشو سرجاش برمی‌گردونه.
- آه هری منظورت ریش بود نه؟ شاید این پیشگویی در مورد همین موضوع بوده. بالاخره فرا رسید روزی که باید ریشمو بزنم.
- نه فایرنز. من با جفت گوشای خودم شنیدم. موی دم سانتـ... فایرنز یعنی. فقط با موی دم تو این پیشگویی به حقیقت می‌پیونده.

فایرنز با حسرت دستی به ریش‌های بلندش می‌کشه.

- زودباش فایرنز. پیشگویی شده که اگه دقیقا راس ساعت...

هری زیرچشمی نگاهی به ساعتش می‌ندازه و ادامه می‌ده:
- دو و چهل و سه دقیقه موی دمتو به من ندی اتفاق شومی میفته که مجبورم نکن بگم اون اتفاق شوم چیه.

فایرنز در سکوت سرشو به سمت آسمون بلند می‌کنه و برای دقایقی تو افق محو می‌شه.
- هری پاتر، الان ساعت یازده و سی دقیقه‌س. پس طبق محاسبات من ما هنوز باید سه ساعت و سیزده دقیقه‌ی دیگه صبر کنیم. تو این مدت می‌تونی در مورد پیشگویی بیشتر بهم توضیح بدی.
- چی؟ یازده و نیم؟

هری با تعجب دستشو بالا میاره و به ساعتش خیره می‌شه. هنوز ساعت دو و چهل دقیقه رو نشون می‌داد. به نظر میومد که تو یکی از همین روزا ساعتش خواب رفته بوده و هری متوجه نشده بوده. فایرنز جلو میاد، دستشو رو شونه‌ش می‌ذاره و اونو همراه خودش به حرکت در میاره.
- تو این مدت می‌تونی برای من بیشتر از این پیشگویی بزرگ بگی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: دوشنبه 22 آذر 1395 19:34
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
مسابقه معجون سازی ای در هاگوارتز در حال برگزاریه. مرحله آخر اون به این صورته که معجون سازا باید مواد اولیه ای که روی کاغذ ها نوشته شده رو از جنگل ممنوع پیدا کنن و به معجون شون اضافه کنن.

داوران: آلبوس دامبلدور و لرد ولدمورت.
شرکت کننده ها: هکتور دگورث گرنجر، آرسینوس جیگر، ادی کارمایکل، هری پاتر، ویولت بودلر.
مواد اولیه: نوک بال راست پیکسی، اب دهن تسترال، موی دم سانتور،سبیل گربه، مهره باسیلک.

هکتور توسط تعداد زیادی زنبور گزیده شده. ادی کارمایکل، سعی می کنه ادای سانتور رو دربیاره تا یک سانتور واقعی پیدا کنه. هری پاتر وسط صدها سانتور استاده و اونها شنیدن که دنبال موی دمشون ـه.
هیچکدوم از شرکت کننده ها تا حالا مواد اولیه رو پیدا نکردن.



اون ور جنگل، میان صدها سانتور
- آی زخمم!

هری پاتر سعی کرد با استفاده از دیالوگ معروف خود، ترحم سانتورها را برانگیزد. سانتورها فقط پوکرفیس به یکدیگر نگاه کردند. و بعد از آن به هری پاتر.
- گفتی موی دم ما؟
- من؟ نه! من گفتم زخمم! آخ زخمم!
- هری پاتر؟

صدایی از پشت سانتورها شنیده شد. صدایی آشنا، و به دنبال مردی با ریش های بلند جلو آمد.

- پروفسور شمایین؟ من همیشه می دونستم نیروی عشق شمارو وادار می کنه برای کمک به من بیاین!
- اوه نه هری پاتر! من فایرنزم. بعد از اومدن به هاگوارتز الگوی من دامبلدور شد! فقط یه سوال، کی بالاخره ریشمون رو کوتاه می کنیم؟ پاهام دیده نمی شن!

هری ابتدا کمی پوکرفیس شد. سپس سعی کرد سریع تر به دنبال مواد اولیه باشد!
- فایرنز یادته پیشگویی کرده بودن ما دوباره همدیگه رو می بینیم؟ الان هم پیشگویی کردن باید یکم از موی دمت رو به من بدی!
- چی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: شنبه 20 آذر 1395 17:19
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور در فکر تقلب بود. در فکر تقلبی بس انکار ناپزیر. تقلبی ناجوانمردانه. البته اگر یک مرگخوار تقلب نکند پس چه کسی تقلب کند؟
- خب اصلا همه معجون ها مال شما فقط هر کی رو خواستم نیش می زنین؟
- معلومه !آره.
- پس بزنید قدش.
دستان زنبور ها آنقدر کوچک بود که هکتور مجبوزر شد با انگشت کوچکش بزند قدش.
- فقط یه چیزی!
- چه چیزی؟!
- ملکه ما اول باید معجون رو تست کنه بعد ما واست نیش بزنیم.
- قبول!
هکتور به همراه زنبوران مودب و معجونش به طرف کندوی زنبورها رفتند. تمام زنبور ها به ملکه تعظیم کردند.
- درود فراوان به ملکه عزیز!
- درود فراوان بر تو ای زنبور!
- ملکه عزیز! ما این هکتور رو دیدیم داشت معجون درست می کرد. معجونش به مزاقمون خوش اومد گفتیم جرعه ای هم واسه شما بیاریم.
- زود باشید معجون رو بدید ببینم!
هکتور با خودش فکر کرد این ملکه زنبور ها شباهت خاصی با لرد ولدمورت دارد!
- اوهوی انسان! ما شنیدیم تو چی فکر کردی. تو یه انسان خیانت کاری! من چه طور می تونم با لرد سیاه برابری کنم؟!
- ملکه عزیز خودتون رو اذیت نکنید بیایید یه کمی از این معجون بخورید. :king1:
ملکه جرعه ای از معجون هکتور را نوشید و بیهوش شد.
- ای انسان خیانت کار! تو ملکه ما رو کشتی. تو مستحق نیش رگباری هستی!
- گردان به پیش! آماده! نشانه گیری! هدف!
زنبور ها به یک جای غیر قابل توضیح هکتور حمله کردند و تا توانستند او را نیش زدند.
- ببخشید! نیشم نزنید! بس کنید! غلط کردم!
ولی زنبور ها ول کن نبودند و تا وانستند او را نیش زدند. هکتور بیچاره دب و داغان شده بود. پشت درخت تنومندی ایستاد و زنبور ها او را گم کردند. بر حسب تصادف دوباره ادی کارمایکل را دید که تلاشش مبنی بر دیدن سانتور بی نتیجه مانده بود.
- اه هکتور! خودتی؟ چه شکل بادکنک شدی؟
هکتور با بغض جواب داد:
- یه نصیحتی برات دارم: هیچ وقت به زنبور جماعت اعتماد نکن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
shine bright like a diamond!

تصویر تغییر اندازه داده شده