پست اول.
گزارشگر ذغال پوستی جلوی دوربین می آید و با صدایی رسا شروع به گزارش می کند:
_ به ورزشگاه عرق جبین خوش اومدین. درحال حاضر اینجا ورزشگاهی رو داریم که به علت فاصله کمش با خورشید در دمای خیلی قابل توجهی به سر میبره. اگه از زاویه خورشید نگاه کنیم یک ورزشگاه معمولی در افریقا را مشاهده می کنیم که پر از تماشاگران و هواداران ذغال پوستی و افریقایی هست. هنوز مدتی برای شروع مسابقه باقی مونده و هواداران درحال جر دادن صدای خود برای شعار دادن هستن و هر دو تیم در رختکن هایشان درحال بحث بر سر تاکتیک یا همچین چرتو پرتایی اند.
اگر نزدیک رختکن تیم اراذل و اوباش گریفیندور شویم ، در ابتدا نماد آن ها که یک شیر قمه بدست و بدنی با زخم های عمیق هست رو مشاهده می کنیم.
وقتی داخل رختکن را مشاهده می کنیم اراذل و اوباش به معنای واقعی را میبنیم.
اول از همه چند دستگاه کولر های گازی مِید این جیبوتی رو مشاهده می کنیم که با وجود آنها دمای هوا تغییری نکرده و پاندایی که بخاطر گرما کوله ای پر از یخ رو به پشتش بسته و کلاهی با پنکه کوچک بر سر دارد. سراغ وی میرویم تا چند کلمه ای مصاحبه کرده باشیم.
_ اقای پاندا...
_پشتم سرده... جلوم گرمه... پشتم سرده... جلوم گرمهه.
دوستان مثل اینکه ایشون فعلا قابلیت مصاحبه رو ندارن.بعد آستریکس خون آشام به چشم میاد که به دلیل حساس بودن بدن وی به نور خورشید وی به یک چادری کاملا سیاه ، یک عینک برای چشم ها و دو عدد کرم ضد آفتاب برای پوشوندن دماغ وی از نور خورشید تجهیز شده است و به همراه کاپیتان ، ادوارد و آرتور تاکتیک مسابقه رو تایین می کنند.
_ آستریکس جان شما حرفی، سخنی، حدیثی، کلومی ...؟
_ فقط خون در بهشت! ، فقط خونمک، گرمهههههه
_نداریم از این چیزا... تو افریقا حرومه داداچ. خب از تاکتیکتون میگین؟
آستریکس به تخته سیاه نیمه شکسته اشاره می کند که نیمه سالم آن هم توسط قیچی های ادوار خط انداخته شدن می کند.
_ ما اینجا از ترکیب هفت.شش.دو + یک استفاده کردیم. که بنظرمان بسی موثر و ترفندی خواهد بود.
_ دلیل استفاده از همچین ترکیبی رو میتونین برامون بگین؟
_ بله. اگه ضرب شن به عدد مقدسی میرسن.
-خب از محاصبه بگذریم میرسیم به عمو قناد که با یک بلوز صورتی رنگ و شلوار پارچه ای همیشگی درحال امضا دادن به هوادارن است و جمله: حاالاا ییهههههههه امضای دیگه حاالاا ییییهههههههه امضای دیگه... را تکرار می کند.
خب ناپلئون هم که درحال تیز کردن شمشیر و برق انداختن چکمه هاش توسط یک ذغال پوست است و غر زنان به عمو قناد نگاه می کند. بهتره که نزدیکش نشیم.
حالا به دو مدافع میرسیم که درحال گفت و گو با کاپیتان هستند. ادوارد دست قیچی که بخاطر بالا بودن حرارت هوا قیچی هاش سرخ و آتشی شدند و همزمان با حرف های استرجس روی تخته سیاه تاکتیک را پیاده می کند. البته آرتور ویزلی رو نباید از یاد برد. پدر معروف و دلسوزی که با یک پیراهن آبی گل گلی ، یک شلوارک تابستانی و یک عینک خوشگل آفتابی با جوراب هایی تا زانو که در حال خاراندن سر خود است. مگه پیک نیکه؟!
استرجس هم که با گوی فلزی سیاهی که به پاش زنجیر شده و همراه لباس آزکابانش طوری که سیبیل های چند سالشو با انگشتاش مورد مالش قرار میده با پوزیشن هیتلر مانند دستورات و نحوه عملکرد رو به ملت می گفت.
خب این از تیم اراذل و اوباش که بسی برای بازی پیش رو خود را چرب و نرم می کنند. حالا به تیم زرپاف میرسیم.
وارد رختکن که میشیم سدریک رو شاهد هستیم که دل حوری های افریقایی رو برده و در حال امضا دادن و انداختن سلفی های بسیار است. در این طرف بقیه بازیکنان رو شاهد هستیم که درحال گوش دادن به عربده کشی و شعار دادن کاپیتان تیمشون هستند و بسی روحیه می گیریند.
و حالا سوت زده میشه و بازیکنان همگی به سمت لباس ها و جارو های کوییدیچ خود شیرجه می روند.
اراذل و اوباش گریف با لباس های قرمز رنگ و صد البته پاره پوره و با حرکات ناشایست و لات مانند خود را آماده وارد شدن به زمین مسابقه می کنند و تیم زرپاف نیز عطر ادکلن زنانه خود را حاضر و اماده اعلام کردند.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
آخرین گروهبندیها
پیام امروز
[[continious]] ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/28
تولد نقش: 1397/04/12
آخرین ورود: سهشنبه 11 آذر 1404 19:20
از: خواب بیدارم نکن!
پستها:
735

زرپاف vs اراذل و اوباش گریف
پست آخر
دقیقه ها می گذشت و بازیکنان و داوران به دنبال اسنیچ می گشتند. پس از گذشت بیست دقیقه، درست زمانی که داوران از پیدا کردن اسنیچ ناامید شده و میخواستند اعلام کنند که بازی روز دیگری دوباره برگزار خواهد شد، صدای زیری از داخل سر بلاتریکس شنیده شد:
- ها ها؛ کله پوکای احمق! تمام این مدت من لای موهای داورتون نشسته بودم و استراحت می کردم؛
ولی داورتون از بس تمرکزش رو مدل فریادزدنش بود که یه وقت به هم نخوره و از ریتم خارج نشه، متوجه ورود من نشد!
سطحِ بالایی و نوک بالهای اسنیچ از لا به لای موهای بلاتریکس نمایان بود. همه مات و متحیر به بالای سر بلاتریکس خیره شده بودند.
بلاتریکس با خشم دستش را بالا برد تا اسنیچ را از لای موهایش بیرون بکشد، اما اشلی مانعش شد و با اشاره ای به او فهماند که بهتر است این کار را با آرامش انجام دهد.
بلاتریکس در حالی که چانه اش از شدت خشم می لرزید، نفس عمیقی کشید و سعی کرد خود را آرام کند:
- اسنیچ عزیز! میشه لطف کنی و همین الان از لای موهای من بیای بیرون؟ اینجا همه منتظر حضور گرم توئن!
و هنگامی که در جواب، نهِ قاطعانه ای شنید، با عصبانیت فریاد زد:
- مگه دست توئه؟
اسنیچِ پررو! الان نشونت می دم دربرابر یه دستور باید چطور رفتار کنی!
و وحشیانه دستش را لای موهایش برد و باعث شد اسنیچ وسط تارهای درهم پیچیده ی موهایش گیر کند.
اشلی و ماتیلدا به کمک رفتند و اندکی بعد، اسنیچ کف دست اشلی وول می خورد.
اشلی درحالی که تلاش می کرد لحن آرامی داشته باشد، سرش را رو به اسنیچ خم کرد و گفت:
- می شه لطفا به بازی برگردی؟ تماشاچیا خسته شدن!
- شدن که شدن! به من چه؟
منم خسته شدم؛ مظلوم تر از من گیر نیاوردین؟ خیرِ سرم رفتم تو موهای مسخره ی اون داورتون استراح...
اشلی به صورت بلاتریکس که از خشم قرمز شده بود، نگاهی کرد و متوجه اوضاع وخیم شد؛ سریع حرف اسنیچ را قطع کرد و گفت:
- حالا می شه این دفعه رو کوتاه بیای؟
- نه!
- حقوقتو دوبرابر می کنیم!
- نسبت به زحمتی که من میکشم بازم کمه!
- سه برابر خوبه؟
- نچ.
بلاتریکس در مرز منفجر شدن بود و چیزی نمانده بود که اسنیچ را زیر کفش هایش له کند. اشلی که خطر را احساس کرده بود، فوری حرفش را ادامه داد:
- اصلا حقوق منم مال تو!
اسنیچ که گویی این حرف نظرش را جلب کرده بود، کل هیکل گردش را به نشانه ی تایید تکانی داد:
- این شد یه چیزی! حالا من میام و اون بازی مسخرتونو ادامه می دم و سه برابر حقوق خودم به اضافه ی حقوق تو رو می گیرم!
در این بین، پوست تخمه به آرامی از نیمفادورا پرسید:
- ببینم، مگه توپاعم حقوق میگیرن؟
- سخنگوعاشون آره!
اسنیچ از کف دست اشلی به نرمی پرواز کرد و بالا رفت. هنگامی که همه سرجاهایشان قرار گرفتند، اشلی سوت ادامه ی بازی را به صدا درآورد.
بازیکنان با مشاهده ی رفتار چند دقیقه قبل بلا، اشلی و اسنیچ، دریافته بودند که در این بازی نمی شود هرطور که می خواهند توپ ها را در دست گرفته و هدایت کنند؛ بلکه باید نازشان را بکشند و آنها را راضی کنند تا به حرف آنان گوش دهند.
در همین هنگام، آگاتا موفق شد سرخگونی را راضی کند تا مستقیم به طرف حلقه ی سمت چپِ دروازه ی حریف حرکت کند و از مقابل دستان عموقناد که مدام آن را برای اجرای حرکتِ "بریم ییییه برنامه ببینیم" از چپ به راست می بُرد، بگذرد و ده امتیاز نصیب تیم زرپاف کند.
بلاتریکس در میکروفون فریاد زد:
- ده امتیاز برای زرپاف! آگاتا تراسینگتون موفق می شه یه سرخگونو راضی کنه که گل بشه!
درهمین لحظه، ادوارد که از دست توپ ها که هیچ یک به حرفش گوش نمی دادند، به ستوه آمده بود، در نزدیکی آرتور پرواز کرد و پرسید:
- من نمیفهمم چرا به جای این که نازِ این توپای مسخره رو بکشیم، نمی گیم توپای جدیدی که واقعا توپن و حرف نمی زنن، برامون بیارن؟
آرتور که از دست ادوارد به دلیل پاره کردن رشته ی کلامش با یک بازدارنده، عصبانی بود، نگاه ناجوری به او انداخت و گفت:
- برای این که هر مسابقه سهمیه داره! همینجوری الکی که نیست زنگ بزنیم چهارتا توپ سفارش بدیم! وزارت کوییدیچ بهمون توپ نمی ده و هیچ مسئولیتیم در قبال حرف زدن توپا به عهده نمی گیره؛ چون معتقده ما سهم توپامونو گرفتیم و حق اعتراض نداریم.
و سپس از ادوارد دور شد.
در گوشه ای دیگر از زمین نیمفادورا به نرمی به بازدارنده ای می گفت:
- ببین، اگه همین الان بری و اون استرجسو نقش زمین کنی، قول می دم وقتی مسابقه تموم شد، کمپین حمایت از توپ های سخنگوی بینوا راه بندازم.
مسئولا رو مجبور می کنم شمارو یه بار بیشتر دستمال بکشن و برق بندازن. من از حقوقتون دفاع می کنم!
بازدارنده که با علاقه به حرف های دورا گوش میداد، سری تکان داد و سپس به سمت استرجس شیرجه رفت. اما درست در همین لحظه، بازدارنده ی دیگری که توسط ادوارد شیر شده بود، مستقیم به شکم نیمفادورا خورد.
بلاتریکس همچنان در میکروفون گزارش می کرد:
- و حالا یه سرخگون به دستور آستریکس به طرف دروازه ی زرپاف حرکت می کنه و... گل!
سدریک که بخاطر این گلِ خورده از دست سرخگون عصبانی بود، رو به توپ گفت:
- ببینم، این بود قول و قرارمون؟
مگه قرار نبود به طرف دروازه ی من نیای؟
سرخگون چشمانش را به بالا چرخاند و سپس با عشوه ی زیادی گفت:
- چرا، ولی اون یارو، آستریکس قولای بهتری داد.
قول داد برای من و زن و بچه هام، یه خونه بگیره!
سدریک که از این حجم از عشوه برای یک توپِ مَرد متعجب شده بود، سعی کرد حواسش را جمع کند تا دیگر گل نخورد.
اما درست چند دقیقه ی بعد، سرخگون دوم وارد دروازه اش شد.
- گل دوم برای گریفیندور! بازی بیست به ده به نفع گریف جلوئه! حالا ارنی رباتی یه سرخگونو به طرف دروازه ی حریف هدایت میکنه و گل میشه! بازی برابر بیست ادامه پیدا میکنه.
زمان زیادی سپری شده و بازیکنان به شدت خسته شده بودند. پای به پای پیش رفتن امتیازات مسابقه نیز به خستگیشان می افزود.
در همین هنگام، بلاتریکس صدایی از بالای سرش شنید. سرش را بالا گرفت تا متوجه منشا صداها شود؛ و در کمال تعجب با ماتیلدا و استرجس مواجه شد که همزمان که سعی در فرود داشتند، موهای یکدیگر را می کشیدند و به صورت هم چنگ می انداختند.
سایر بازیکنان و سپس تماشاچیان نیز متوجه موضوع شدند. اندکی بعد، ماتیلدا و استرجس و سپس بقیه به زمینِ داغ فرود آمدند. دست هردو، جسم طلایی رنگی را گرفته بود؛ ماتیلدا نیمه ای از اسنیچ و استرجس نیمه ی دیگر آن را.
بلاتریکس و اشلی درحالی که بقیه را با دستانشان کنار می راندند، به ماتیلدا و استرجس رسیدند. اشلی پرسید:
- موضوع چیه؟
استرجس با خشم گفت:
- موضوع اینه که من اسنیچو گرفتم ولی ماتیلدا حاضر نیست اینو قبول کنه!
- اسنیچو من اول گرفتم! این تو بودی که بعد از من دستتو دراز کردی و حالا حاضر نیستی ولش کنی.
اشلی به آرامی گفت:
- دعوا لازم نیست! از خودتون خجالت نمی کشین؟ مگه نمی دونین اسنیچ به دست اولین کسی که اونو لمس کرده باشه، واکنش نشون می ده؟
سپس اسنیچ را از دست آن دو گرفت و اول به دست استرجس داد. اسنیچ اندکی لرزید و سپس باز شد. لبخند پیروزمندانه ی بر لبان استرجس نقش بست.
اشلی اسنیچ را از استرجس گرفت. اسنیچ دوباره بسته شد. این بار ماتیلدا توپ را در دست گرفت و با همان نتیجه ی قبلی مواجه شد. لبخند بر لبان استر جس خشک شد.
اشلی ناباورانه گفت:
- به هر دوشون واکنش نشون داد! یعنی ممکنه...
اما حرفش با صدای زیر اسنیچ ناتمام ماند:
- اره ممکنه؛ هر دوشون با هم، بدون حتی یک صدم ثانیه اختلاف منو گرفتن. چون من تصمیم گرفتم که با هم منو لمس کنن!
بلاتریکس از خشم منفجر شد:
- تصمیم گرفتی؟ بیخود تصمیم گرفتی!
یعنی چی که تصمیم گرفتم با هم منو لمس کنن؟
اسنیچ با بیخیالی جواب داد:
- حوصلم از مسابقه ی مسخرتون سر رفته بود؛ خسته شده بودم. پس تصمیم گرفتم بازیو تموم کنم!
- میشه بگی چرا تصمیم گرفتی بازیو اینجوری تموم کنی؟
- چون از هر دوتاشون خوشم اومده بود؛ جفتشون قولای خوبی بهم داده بودن. و در ضمن، من اسنیچِ عادلیم و وجدانم راضی نمیشد بخاطر خستگی من یه تیم ببازه!
بلاتریکس که حالا صورتش به رنگ سرخگون درآمده بود، با فریاد گوشخراشی گفت:
- مگه ما مسخره ی توئیم؟
نمیشد یه جوری اون وجدان کوفتیتو راضی کنی؟ تسترال بازیِ اولت بس نبود؟
و سپس درحالی که پشت سر هم فحش نثار اسنیچ و تمام توپ های سخنگو می کرد، به طرف سکوی گزارشگری به راه افتاد. با خشم میکروفون را برداشت و اعلام کرد:
- بازی با نتیجه ی مساوی بخاطر تصمیمات مزخرف یه اسنیچِ بدرد نخور، تموم شد و قراره یه بار دیگه برگزار بشه. همه ی شما هم موظفین تو بازی بعدی شرکت کنین، چون وقت شما هم باید مثل ما هدر بره! در غیر این صورت با کروشیوی ارباب طرفین!
سپس میکروفون را به زمین کوبید و آن را به هزاران قسمت نامساوی تقسیم نمود و درحالی که زمین و زمان را به باد لعنت گرفته بود، از ورزشگاه خارج شد.
پست آخر
دقیقه ها می گذشت و بازیکنان و داوران به دنبال اسنیچ می گشتند. پس از گذشت بیست دقیقه، درست زمانی که داوران از پیدا کردن اسنیچ ناامید شده و میخواستند اعلام کنند که بازی روز دیگری دوباره برگزار خواهد شد، صدای زیری از داخل سر بلاتریکس شنیده شد:
- ها ها؛ کله پوکای احمق! تمام این مدت من لای موهای داورتون نشسته بودم و استراحت می کردم؛
ولی داورتون از بس تمرکزش رو مدل فریادزدنش بود که یه وقت به هم نخوره و از ریتم خارج نشه، متوجه ورود من نشد!سطحِ بالایی و نوک بالهای اسنیچ از لا به لای موهای بلاتریکس نمایان بود. همه مات و متحیر به بالای سر بلاتریکس خیره شده بودند.
بلاتریکس با خشم دستش را بالا برد تا اسنیچ را از لای موهایش بیرون بکشد، اما اشلی مانعش شد و با اشاره ای به او فهماند که بهتر است این کار را با آرامش انجام دهد.
بلاتریکس در حالی که چانه اش از شدت خشم می لرزید، نفس عمیقی کشید و سعی کرد خود را آرام کند:
- اسنیچ عزیز! میشه لطف کنی و همین الان از لای موهای من بیای بیرون؟ اینجا همه منتظر حضور گرم توئن!
و هنگامی که در جواب، نهِ قاطعانه ای شنید، با عصبانیت فریاد زد:
- مگه دست توئه؟
اسنیچِ پررو! الان نشونت می دم دربرابر یه دستور باید چطور رفتار کنی!و وحشیانه دستش را لای موهایش برد و باعث شد اسنیچ وسط تارهای درهم پیچیده ی موهایش گیر کند.
اشلی و ماتیلدا به کمک رفتند و اندکی بعد، اسنیچ کف دست اشلی وول می خورد.
اشلی درحالی که تلاش می کرد لحن آرامی داشته باشد، سرش را رو به اسنیچ خم کرد و گفت:
- می شه لطفا به بازی برگردی؟ تماشاچیا خسته شدن!
- شدن که شدن! به من چه؟
منم خسته شدم؛ مظلوم تر از من گیر نیاوردین؟ خیرِ سرم رفتم تو موهای مسخره ی اون داورتون استراح...اشلی به صورت بلاتریکس که از خشم قرمز شده بود، نگاهی کرد و متوجه اوضاع وخیم شد؛ سریع حرف اسنیچ را قطع کرد و گفت:
- حالا می شه این دفعه رو کوتاه بیای؟
- نه!
- حقوقتو دوبرابر می کنیم!
- نسبت به زحمتی که من میکشم بازم کمه!
- سه برابر خوبه؟
- نچ.
بلاتریکس در مرز منفجر شدن بود و چیزی نمانده بود که اسنیچ را زیر کفش هایش له کند. اشلی که خطر را احساس کرده بود، فوری حرفش را ادامه داد:
- اصلا حقوق منم مال تو!
اسنیچ که گویی این حرف نظرش را جلب کرده بود، کل هیکل گردش را به نشانه ی تایید تکانی داد:
- این شد یه چیزی! حالا من میام و اون بازی مسخرتونو ادامه می دم و سه برابر حقوق خودم به اضافه ی حقوق تو رو می گیرم!
در این بین، پوست تخمه به آرامی از نیمفادورا پرسید:
- ببینم، مگه توپاعم حقوق میگیرن؟
- سخنگوعاشون آره!
اسنیچ از کف دست اشلی به نرمی پرواز کرد و بالا رفت. هنگامی که همه سرجاهایشان قرار گرفتند، اشلی سوت ادامه ی بازی را به صدا درآورد.
بازیکنان با مشاهده ی رفتار چند دقیقه قبل بلا، اشلی و اسنیچ، دریافته بودند که در این بازی نمی شود هرطور که می خواهند توپ ها را در دست گرفته و هدایت کنند؛ بلکه باید نازشان را بکشند و آنها را راضی کنند تا به حرف آنان گوش دهند.
در همین هنگام، آگاتا موفق شد سرخگونی را راضی کند تا مستقیم به طرف حلقه ی سمت چپِ دروازه ی حریف حرکت کند و از مقابل دستان عموقناد که مدام آن را برای اجرای حرکتِ "بریم ییییه برنامه ببینیم" از چپ به راست می بُرد، بگذرد و ده امتیاز نصیب تیم زرپاف کند.
بلاتریکس در میکروفون فریاد زد:
- ده امتیاز برای زرپاف! آگاتا تراسینگتون موفق می شه یه سرخگونو راضی کنه که گل بشه!
درهمین لحظه، ادوارد که از دست توپ ها که هیچ یک به حرفش گوش نمی دادند، به ستوه آمده بود، در نزدیکی آرتور پرواز کرد و پرسید:
- من نمیفهمم چرا به جای این که نازِ این توپای مسخره رو بکشیم، نمی گیم توپای جدیدی که واقعا توپن و حرف نمی زنن، برامون بیارن؟
آرتور که از دست ادوارد به دلیل پاره کردن رشته ی کلامش با یک بازدارنده، عصبانی بود، نگاه ناجوری به او انداخت و گفت:
- برای این که هر مسابقه سهمیه داره! همینجوری الکی که نیست زنگ بزنیم چهارتا توپ سفارش بدیم! وزارت کوییدیچ بهمون توپ نمی ده و هیچ مسئولیتیم در قبال حرف زدن توپا به عهده نمی گیره؛ چون معتقده ما سهم توپامونو گرفتیم و حق اعتراض نداریم.
و سپس از ادوارد دور شد.
در گوشه ای دیگر از زمین نیمفادورا به نرمی به بازدارنده ای می گفت:
- ببین، اگه همین الان بری و اون استرجسو نقش زمین کنی، قول می دم وقتی مسابقه تموم شد، کمپین حمایت از توپ های سخنگوی بینوا راه بندازم.
مسئولا رو مجبور می کنم شمارو یه بار بیشتر دستمال بکشن و برق بندازن. من از حقوقتون دفاع می کنم!بازدارنده که با علاقه به حرف های دورا گوش میداد، سری تکان داد و سپس به سمت استرجس شیرجه رفت. اما درست در همین لحظه، بازدارنده ی دیگری که توسط ادوارد شیر شده بود، مستقیم به شکم نیمفادورا خورد.
بلاتریکس همچنان در میکروفون گزارش می کرد:
- و حالا یه سرخگون به دستور آستریکس به طرف دروازه ی زرپاف حرکت می کنه و... گل!
سدریک که بخاطر این گلِ خورده از دست سرخگون عصبانی بود، رو به توپ گفت:
- ببینم، این بود قول و قرارمون؟
مگه قرار نبود به طرف دروازه ی من نیای؟سرخگون چشمانش را به بالا چرخاند و سپس با عشوه ی زیادی گفت:
- چرا، ولی اون یارو، آستریکس قولای بهتری داد.
قول داد برای من و زن و بچه هام، یه خونه بگیره!سدریک که از این حجم از عشوه برای یک توپِ مَرد متعجب شده بود، سعی کرد حواسش را جمع کند تا دیگر گل نخورد.
اما درست چند دقیقه ی بعد، سرخگون دوم وارد دروازه اش شد.
- گل دوم برای گریفیندور! بازی بیست به ده به نفع گریف جلوئه! حالا ارنی رباتی یه سرخگونو به طرف دروازه ی حریف هدایت میکنه و گل میشه! بازی برابر بیست ادامه پیدا میکنه.
زمان زیادی سپری شده و بازیکنان به شدت خسته شده بودند. پای به پای پیش رفتن امتیازات مسابقه نیز به خستگیشان می افزود.
در همین هنگام، بلاتریکس صدایی از بالای سرش شنید. سرش را بالا گرفت تا متوجه منشا صداها شود؛ و در کمال تعجب با ماتیلدا و استرجس مواجه شد که همزمان که سعی در فرود داشتند، موهای یکدیگر را می کشیدند و به صورت هم چنگ می انداختند.
سایر بازیکنان و سپس تماشاچیان نیز متوجه موضوع شدند. اندکی بعد، ماتیلدا و استرجس و سپس بقیه به زمینِ داغ فرود آمدند. دست هردو، جسم طلایی رنگی را گرفته بود؛ ماتیلدا نیمه ای از اسنیچ و استرجس نیمه ی دیگر آن را.
بلاتریکس و اشلی درحالی که بقیه را با دستانشان کنار می راندند، به ماتیلدا و استرجس رسیدند. اشلی پرسید:
- موضوع چیه؟
استرجس با خشم گفت:
- موضوع اینه که من اسنیچو گرفتم ولی ماتیلدا حاضر نیست اینو قبول کنه!
- اسنیچو من اول گرفتم! این تو بودی که بعد از من دستتو دراز کردی و حالا حاضر نیستی ولش کنی.

اشلی به آرامی گفت:
- دعوا لازم نیست! از خودتون خجالت نمی کشین؟ مگه نمی دونین اسنیچ به دست اولین کسی که اونو لمس کرده باشه، واکنش نشون می ده؟
سپس اسنیچ را از دست آن دو گرفت و اول به دست استرجس داد. اسنیچ اندکی لرزید و سپس باز شد. لبخند پیروزمندانه ی بر لبان استرجس نقش بست.
اشلی اسنیچ را از استرجس گرفت. اسنیچ دوباره بسته شد. این بار ماتیلدا توپ را در دست گرفت و با همان نتیجه ی قبلی مواجه شد. لبخند بر لبان استر جس خشک شد.
اشلی ناباورانه گفت:
- به هر دوشون واکنش نشون داد! یعنی ممکنه...
اما حرفش با صدای زیر اسنیچ ناتمام ماند:
- اره ممکنه؛ هر دوشون با هم، بدون حتی یک صدم ثانیه اختلاف منو گرفتن. چون من تصمیم گرفتم که با هم منو لمس کنن!
بلاتریکس از خشم منفجر شد:
- تصمیم گرفتی؟ بیخود تصمیم گرفتی!
یعنی چی که تصمیم گرفتم با هم منو لمس کنن؟اسنیچ با بیخیالی جواب داد:
- حوصلم از مسابقه ی مسخرتون سر رفته بود؛ خسته شده بودم. پس تصمیم گرفتم بازیو تموم کنم!
- میشه بگی چرا تصمیم گرفتی بازیو اینجوری تموم کنی؟
- چون از هر دوتاشون خوشم اومده بود؛ جفتشون قولای خوبی بهم داده بودن. و در ضمن، من اسنیچِ عادلیم و وجدانم راضی نمیشد بخاطر خستگی من یه تیم ببازه!
بلاتریکس که حالا صورتش به رنگ سرخگون درآمده بود، با فریاد گوشخراشی گفت:
- مگه ما مسخره ی توئیم؟
نمیشد یه جوری اون وجدان کوفتیتو راضی کنی؟ تسترال بازیِ اولت بس نبود؟و سپس درحالی که پشت سر هم فحش نثار اسنیچ و تمام توپ های سخنگو می کرد، به طرف سکوی گزارشگری به راه افتاد. با خشم میکروفون را برداشت و اعلام کرد:
- بازی با نتیجه ی مساوی بخاطر تصمیمات مزخرف یه اسنیچِ بدرد نخور، تموم شد و قراره یه بار دیگه برگزار بشه. همه ی شما هم موظفین تو بازی بعدی شرکت کنین، چون وقت شما هم باید مثل ما هدر بره! در غیر این صورت با کروشیوی ارباب طرفین!
سپس میکروفون را به زمین کوبید و آن را به هزاران قسمت نامساوی تقسیم نمود و درحالی که زمین و زمان را به باد لعنت گرفته بود، از ورزشگاه خارج شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1398/4/26 23:39:46
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1398/4/26 23:55:58
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1398/4/26 23:55:58
جزئیات کاربر

زرپاف VS اراذل و اوباش گریف
پست دوم*
اسنیچ فریاد زنان کلماتی را به زبان می آورد که نه مودبانه بودند و نه قابل شنیدن.
سرخگون از دست آگاتا بیرون پرید و روبه سدریک زبان درازی کرد:
_اگه گفتی من کیم؟
سدریک با تعجب به سرخگون دیوانه خیره شده بود و فکر می کرد شاید گرما زدگی باعث شده بود روانی شود.
بلاتریکس لسترنج که حالا خودش هم تپق می زد، سعی می کرد بازی را درست گزارش دهد:
_حالا اون دوست ماتیلدا که نمیشناسیدش، با چماقش به طرف استرس نشونه میره...چی؟ بازدارهنده به طرف آرتور...نه...ادوارد رفت. همم...
بازیکنان عرق ریزان سعی می کردند بفهمند مشکل از کجاست و ورزشگاه که از گرمای بیش از حد کلافه شده بود و خودش را تکان می داد، هیچ کمکی به آرام کردن اوضاع نمی کرد.
بلاتریکس در میکروفن فریاد می کشید:
_اسنیچ کو؟ کسی اون رو...
سرخگون خودش را محکم به پنجره های ورزشگاه می کوباند و سعی می کرد به فضای بیرون و هوای آزاد راه پیدا کند، دریغ از اینکه فقط به خورشید نزدیک تر می شد:
_بزارید من برم بیروون...با یه چیز دیگه مسابقه ی مسخرتونو ادامه بدید...بزارید من...
استرجس به دنبال گوی زرین، کل زمین را از نظر گزراند، اما گوی اسنیچ مخفی شده بود.
با جارو به طرف ماتیلدا رفت تا بازی را نگه دارند و در مورد گوی زرین گمشده، صحبت کنند.
بلاتریکس همچنان در میکروفن فریاد می کشید:
_حالا استرس میره تا با کاپیتان تیم زرپاف صحبت کنه. من که نمی فهمم مشکل چیه.
بازدارنده ها به صندلی تماشاگران حمله می کردند و با بدجنسی تمام رو به تماشاگرانی که جیغ کشان می دویدند، قهقه می زدند؛ انگار مست کرده بودند:
_هاهاها...پفیلا هارو...هاهاها.
ناپلئون سعی می کرد با زیگزاگی کردن حرکت جارویش از دست بازدارنده ها فرار کند:
_اه...ولم کنید؛ توپای لعنتی.
_ههه...هی ناپلئون تو الان باید تو ویترین شیرینی فروشی بودی.
نیمفادورا از شیشه های ورزشگاه به خورشید نارنجی رنگ بزرگ، خیره شده بود و آرزو می کرد که از آسمان یخ ببارد تا شاید فقط کمی خنک شود.
عمو قناد که کاملا دروازه ها را رها کرده بود به طرف داور حرکت می کرد تا بازی را متوقف کنند؛ اما او هم گرفتار بازدارنده ها شد:
_عمو قناد...پاشو دست شیرینی ناپلئونی رو بگیر و برو تو شیرینی فروشیت کار کن.
یکی از بازدارنده ها به عمو قناد برخورد و او را نقش زمین کرد.
بالاخره ماتیلدا و استرجس توافق کردند و داور در سوتش دمید.
پست دوم*
اسنیچ فریاد زنان کلماتی را به زبان می آورد که نه مودبانه بودند و نه قابل شنیدن.
سرخگون از دست آگاتا بیرون پرید و روبه سدریک زبان درازی کرد:
_اگه گفتی من کیم؟
سدریک با تعجب به سرخگون دیوانه خیره شده بود و فکر می کرد شاید گرما زدگی باعث شده بود روانی شود.
بلاتریکس لسترنج که حالا خودش هم تپق می زد، سعی می کرد بازی را درست گزارش دهد:
_حالا اون دوست ماتیلدا که نمیشناسیدش، با چماقش به طرف استرس نشونه میره...چی؟ بازدارهنده به طرف آرتور...نه...ادوارد رفت. همم...
بازیکنان عرق ریزان سعی می کردند بفهمند مشکل از کجاست و ورزشگاه که از گرمای بیش از حد کلافه شده بود و خودش را تکان می داد، هیچ کمکی به آرام کردن اوضاع نمی کرد.
بلاتریکس در میکروفن فریاد می کشید:
_اسنیچ کو؟ کسی اون رو...
سرخگون خودش را محکم به پنجره های ورزشگاه می کوباند و سعی می کرد به فضای بیرون و هوای آزاد راه پیدا کند، دریغ از اینکه فقط به خورشید نزدیک تر می شد:
_بزارید من برم بیروون...با یه چیز دیگه مسابقه ی مسخرتونو ادامه بدید...بزارید من...
استرجس به دنبال گوی زرین، کل زمین را از نظر گزراند، اما گوی اسنیچ مخفی شده بود.
با جارو به طرف ماتیلدا رفت تا بازی را نگه دارند و در مورد گوی زرین گمشده، صحبت کنند.
بلاتریکس همچنان در میکروفن فریاد می کشید:
_حالا استرس میره تا با کاپیتان تیم زرپاف صحبت کنه. من که نمی فهمم مشکل چیه.
بازدارنده ها به صندلی تماشاگران حمله می کردند و با بدجنسی تمام رو به تماشاگرانی که جیغ کشان می دویدند، قهقه می زدند؛ انگار مست کرده بودند:
_هاهاها...پفیلا هارو...هاهاها.
ناپلئون سعی می کرد با زیگزاگی کردن حرکت جارویش از دست بازدارنده ها فرار کند:
_اه...ولم کنید؛ توپای لعنتی.
_ههه...هی ناپلئون تو الان باید تو ویترین شیرینی فروشی بودی.
نیمفادورا از شیشه های ورزشگاه به خورشید نارنجی رنگ بزرگ، خیره شده بود و آرزو می کرد که از آسمان یخ ببارد تا شاید فقط کمی خنک شود.
عمو قناد که کاملا دروازه ها را رها کرده بود به طرف داور حرکت می کرد تا بازی را متوقف کنند؛ اما او هم گرفتار بازدارنده ها شد:
_عمو قناد...پاشو دست شیرینی ناپلئونی رو بگیر و برو تو شیرینی فروشیت کار کن.
یکی از بازدارنده ها به عمو قناد برخورد و او را نقش زمین کرد.
بالاخره ماتیلدا و استرجس توافق کردند و داور در سوتش دمید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1398/4/26 23:36:20

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/10
تولد نقش: 1397/03/14
آخرین ورود: چهارشنبه 19 شهریور 1399 19:51
از: کالیفرنیا
پستها:
359

پست اول
فلش بک
- خب... اینجا جاش خوبه!
خدمتکار جعبه ی توپ های کوییدیچ را به سختی بر روی زمین گذاشت. او برای مطمئن شدن از سالم بودن توپ ها، در جعبه را باز کرد و به درونش نگاهی انداخت.
- اینکه سالمه. بازدارنده هم که مثل همیشه تکون می خوره. سرخگونم که سر جاشه. اسنیچم که بال می زنه. پس همه چی مرتبه...
او نگاهی به ساعتش کرد و ناگهان یادش افتاد که از وقت دارویش گذاشته. با عجله محلولی که هکتور داده بود را از جیبش در آورد. در همین موقع، صدای فریاد بلاتریکس شنیده شد!
- گذاشته اون لامصبو؟ بیا دیگه!
خدمتکار بدبخت، اول قهوه ای شد و بعد از ترس سکته زد و همانجا غش کرد و معجون هکتور درون صندوق توپ ها افتاد. ولی در معجون محکم بود و توپ ها از معجون هکتور در امان بودند. اما اشکالی که آن ورزشگاه داشت، این بود که در فاصله ی سه کیلومتری خورشید بود. پس هیچ چیزی در آنجا در امان نمی ماند! ظرف معجون آب شد و در نتیجه، مایع سفید رنگ روی توپ ها سرازیر شد!
روز مسابقه
همه ی بازیکنان و جادوگران موجود در ورزشگاه، لباسی با آپشن(امکانات؟!) قطب جنوب کردن و قطب شمال کردن به میدان بازی آمده بودند. اما باز هم داغ بود! همه صد عینک آفتابی بر روی چشمانشان زده بودند که بتوانند کمی از زمین بازی را ببینند و البته موفق شده بودند.
یوآن سر جایش نشست. و در حالی که آب برتی بات می خورد، شروع به گزارش بازی کرد.
- سلام به همه ی تماشاگران هورت بازی کم کم داره شروع هورت میشه و بازیکنان دارن به زمین میان هورت!
ناگهان کفش پاشنه بلندی از طرف بلاتریکس به طرف یوآن پرتاب شد و صاف به پیشانیش خورد.
- دِ مثل آدم گزارش کن دیگه!
گزارشگر نتوانست ضربه ی محکم بلاتریکس را تحمل کند و در همانجا روحش به طرف مرلین پرواز کرد. بلاتریکس خودش میکروفن را در دست گرفت.
- خب بازیکنا بیان تو زمین! حوصله ندارم اسماتونو بگم!
بازیکنان با ترس و لرز وارد زمین شدند. اشلی نگاهی به بلاتریکس کرد اما بعد جاروی خودش را چک کرد و به بقیه هم گفت که همین کار را کنند. وقتی از سلامت جارو ها مطمئن شدند، سوار آن شدند. ماتیلدا و استرجس با هم دست دادند. اشلی سوت را زد و بازی شروع شد. بازیکنان پرواز کردند و در جای خود ایستادند. ماتیلدا زیر لبی به اون دوست ماتیلدا که نمی شناسیدش گفت:
- بذار اسمت پنهان بمونه. اون دوست ماتیلدا که نمی شناسیدش صدات بزنن، قشنگ تره!
بازی را ستارگان گریفیندور شروع کردند. پاندا توپ را محکم به طرف آستریکس پرتاب کرد. تماشاگران و بازیکنان در عجب بودند که چطور پاندا با آن وزن سنگین بر روی جارو نشسته و جارو نشکسته بود! آستریکس توپ را گرفت. توپ را به طرف دروازه پرتاب کرد اما سدریک با یک حرکت آکروباتیک وار، آن را دفع کرد.
پوست تخمه سریع بازی را شروع کرد. توپ را بین دو پوستشگذاشت و زیگ زاگی جلو رفت. نیمفادورا توپ بازدارنده را به طرف آرتور انداخت که داشت به پوست تخمه نزدیک میشد اما توپ بازدارنده به طرف آستریکس رفت و به صورت او خورد! آستریکس برای چند لحظه ستاره دور سرش می چرخید اما بعد مدتی، دوباره به حالت اول برگشت. در همان حین پوست تخمه آرتور را با چند حقه ی کوچک فریب داد و توپ را گل کرد و هافلپاف را ده صفر جلو انداخت. نیمفادورا از عقب زمین گفت:
- متاسفم پوست تخمه!
بعد به طرف ماتیلدا رفت. ماتیلدا که چهار چشمی همه جا را با دقت نگاه می کرد، متوجه حضور او نشد! نیمفادورا گفت:
- ماتیلدا. یه چیزی می خوام بگم!
- نیمفا الان وقت خوبی نیست!
- ولی من بازدارنده رو به طرف آرتور زاویه دادم اما به طور عجیبی به آستریکس خورد!
ماتیلدا ناگهان به او خیره شد و گفت:
- یعنی چی؟
- یعنی بازدارنده مشکل داره و من...
ناگهان صدایی از طرف توپ بازدارنده شنیده شد!
- من هر کسیو که دلم می خواد می زنم.
همه چهار چشمی و با دهان باز به توپ خیره شدند. اما آن تنها چیز عجیب نبود. توپ های دیگر هم کم کم شروع به حرف زدن کردند.
فلش بک
- خب... اینجا جاش خوبه!
خدمتکار جعبه ی توپ های کوییدیچ را به سختی بر روی زمین گذاشت. او برای مطمئن شدن از سالم بودن توپ ها، در جعبه را باز کرد و به درونش نگاهی انداخت.
- اینکه سالمه. بازدارنده هم که مثل همیشه تکون می خوره. سرخگونم که سر جاشه. اسنیچم که بال می زنه. پس همه چی مرتبه...
او نگاهی به ساعتش کرد و ناگهان یادش افتاد که از وقت دارویش گذاشته. با عجله محلولی که هکتور داده بود را از جیبش در آورد. در همین موقع، صدای فریاد بلاتریکس شنیده شد!
- گذاشته اون لامصبو؟ بیا دیگه!
خدمتکار بدبخت، اول قهوه ای شد و بعد از ترس سکته زد و همانجا غش کرد و معجون هکتور درون صندوق توپ ها افتاد. ولی در معجون محکم بود و توپ ها از معجون هکتور در امان بودند. اما اشکالی که آن ورزشگاه داشت، این بود که در فاصله ی سه کیلومتری خورشید بود. پس هیچ چیزی در آنجا در امان نمی ماند! ظرف معجون آب شد و در نتیجه، مایع سفید رنگ روی توپ ها سرازیر شد!
روز مسابقه
همه ی بازیکنان و جادوگران موجود در ورزشگاه، لباسی با آپشن(امکانات؟!) قطب جنوب کردن و قطب شمال کردن به میدان بازی آمده بودند. اما باز هم داغ بود! همه صد عینک آفتابی بر روی چشمانشان زده بودند که بتوانند کمی از زمین بازی را ببینند و البته موفق شده بودند.
یوآن سر جایش نشست. و در حالی که آب برتی بات می خورد، شروع به گزارش بازی کرد.
- سلام به همه ی تماشاگران هورت بازی کم کم داره شروع هورت میشه و بازیکنان دارن به زمین میان هورت!
ناگهان کفش پاشنه بلندی از طرف بلاتریکس به طرف یوآن پرتاب شد و صاف به پیشانیش خورد.
- دِ مثل آدم گزارش کن دیگه!
گزارشگر نتوانست ضربه ی محکم بلاتریکس را تحمل کند و در همانجا روحش به طرف مرلین پرواز کرد. بلاتریکس خودش میکروفن را در دست گرفت.
- خب بازیکنا بیان تو زمین! حوصله ندارم اسماتونو بگم!
بازیکنان با ترس و لرز وارد زمین شدند. اشلی نگاهی به بلاتریکس کرد اما بعد جاروی خودش را چک کرد و به بقیه هم گفت که همین کار را کنند. وقتی از سلامت جارو ها مطمئن شدند، سوار آن شدند. ماتیلدا و استرجس با هم دست دادند. اشلی سوت را زد و بازی شروع شد. بازیکنان پرواز کردند و در جای خود ایستادند. ماتیلدا زیر لبی به اون دوست ماتیلدا که نمی شناسیدش گفت:
- بذار اسمت پنهان بمونه. اون دوست ماتیلدا که نمی شناسیدش صدات بزنن، قشنگ تره!
بازی را ستارگان گریفیندور شروع کردند. پاندا توپ را محکم به طرف آستریکس پرتاب کرد. تماشاگران و بازیکنان در عجب بودند که چطور پاندا با آن وزن سنگین بر روی جارو نشسته و جارو نشکسته بود! آستریکس توپ را گرفت. توپ را به طرف دروازه پرتاب کرد اما سدریک با یک حرکت آکروباتیک وار، آن را دفع کرد.
پوست تخمه سریع بازی را شروع کرد. توپ را بین دو پوستشگذاشت و زیگ زاگی جلو رفت. نیمفادورا توپ بازدارنده را به طرف آرتور انداخت که داشت به پوست تخمه نزدیک میشد اما توپ بازدارنده به طرف آستریکس رفت و به صورت او خورد! آستریکس برای چند لحظه ستاره دور سرش می چرخید اما بعد مدتی، دوباره به حالت اول برگشت. در همان حین پوست تخمه آرتور را با چند حقه ی کوچک فریب داد و توپ را گل کرد و هافلپاف را ده صفر جلو انداخت. نیمفادورا از عقب زمین گفت:
- متاسفم پوست تخمه!
بعد به طرف ماتیلدا رفت. ماتیلدا که چهار چشمی همه جا را با دقت نگاه می کرد، متوجه حضور او نشد! نیمفادورا گفت:
- ماتیلدا. یه چیزی می خوام بگم!
- نیمفا الان وقت خوبی نیست!
- ولی من بازدارنده رو به طرف آرتور زاویه دادم اما به طور عجیبی به آستریکس خورد!
ماتیلدا ناگهان به او خیره شد و گفت:
- یعنی چی؟
- یعنی بازدارنده مشکل داره و من...
ناگهان صدایی از طرف توپ بازدارنده شنیده شد!
- من هر کسیو که دلم می خواد می زنم.
همه چهار چشمی و با دهان باز به توپ خیره شدند. اما آن تنها چیز عجیب نبود. توپ های دیگر هم کم کم شروع به حرف زدن کردند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of
me
I'm looking right at the other half of
me
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/04/01
تولد نقش: 1397/04/01
آخرین ورود: سهشنبه 18 مهر 1402 23:01
از: زیر سایه ارباب
پستها:
552

زرپاف
VS
ستارگان گریفیندور
زمان: ساعت 00:00 روز 20 تیر تا ساعت 23:59:59 روز 26 تیر
داوران:
بلاتریکس لسترنج
اشلی ساندرز
لطفا توضیحات ورزشگاه را مطالعه کنید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/10
تولد نقش: 1386/07/11
آخرین ورود: پنجشنبه 22 تیر 1396 23:55
از: دور شبیه مهتابیام.
پستها:
1495

- میدونی دستام خالیه و .. 
-
- بنگاه ورشکست شد و ته حساب کیو.سی. رو خرج درس و مشق تو کردم و ..
- بابام بوقه پس؟
- بابات بوقه و لازم نیست پز بابات و پولشو بدی و وسط حرفم نپر و همون شکلک بزن!
-
- من یه گرگ لوپین زاد یتیمم و...
-
- با کمبود امکانات دست و پنجه نرم میکنم!
- تموم شد؟
- ها! تولدت مبارک بوقی!
- میتونی ولش کنی تدی!
تدی جعبهی کادو رو سمت جیمز گرفته بود اما ولش نمیکرد. دو دستی محکم چسبیده بودش و جیمز بکش, تدی بکش!
- مادر سیریوس کادومو بده میخوام بازش کنم, دل بکن ازش!
- نه... یه لحظه گوش.. ببین.. دلیل دارم.. بابا آخه کادو رو...
- میگم بدش من!
جیمز با قدرت جعبه رو از دست تدی کشید, و همینطور که میدوید سمت گوشهی اتاق تا از برادرش دور باشه به سرعت مشغول باز کردن کاغذ دورش شد. آخرین چیزی که قبل از ناپدید شدن شنید, فریاد " محکم نگهش دار" تدی بود.
زمین و زمان دور سر جیمز چرخید و چرخید و چرخید و آخر سر محکم با زمین برخورد کرد. به کادوش که قاب عکس بود نگاه کرد اما از پشت ستاره ها و پرندههایی که دور سرش میچرخیدند یک مشت رنگ آبی و زرد و قرمز میدید که دور همدیگه میرقصند.
با دست پرندهها رو کیش کرد و نگاهی به دور و برش انداخت.
روبروی یک ساختمون خیلی بزرگ پرت شده بود که یه جورایی آشنا به نظر میرسید.
پاق!
- شکر به تنبون خالخالی مرلین! خوبی؟ سالم رسیدی؟
جیمز هاج و واج به تدی و به قاب نگاه کرد و بعد دو ناتیاش افتاد.
- کادوی منو رمزتاز میکنی توله گرگ زشت؟ خب میتونستی یه کلوم بگی! این چیزا خطرناکه لوپین!!
- خو من هی سعی کردم بهت بگم, تو مهلت ندادی.
- خب .. خب.. حالا چرا انقد چش و ابرو میای؟... هااااا اینو میگی!
دوباره به قاب عکس نگاه کرد و وقتی رنگا سرجاشون بودن و فهمید عکس نیست, از خوشحالی جیغ کشید!
- تدی این محشره...وای وای... نهنگو ببین.. گرگو ببین...عالیه.. وااای! خیلی خوبه این! چرا موهات سبزه حالا؟
- به همون دلیلی که تو بچه چو چانگ شدی! از مهارتامه دیگه! :خودشیفتهلوپین:
- بذارش آواتار.. بذارش آواتااااار!
تدی که خیلی دو نقطه دی شده بود و قند تو دلش آب میشد با دست جیمزو به طرف ساختمون هل داد.
- باشه ولی اول باید یه سر برم اینجا یه کار کوچیک دارم.
- اینجا کجاست؟ هممم... استادیوم شیرودی؟ شهید امجدیه سابق؟ منو آوردی کوییدیچ مشن... عهههههههههه!
به محض رد شدن از در ورزشگاه, فضا تغییر کرد و تبدیل به استادیوم کوییدیچ شد که صندلیهای سه رنگ آبی, سفید و قرمزش تنها یک معنی میداد:پرچم فرانسه استادیوم کیو.سی.ارزشی.
- بالاخره شادوماد افتخار داد. تولدت مبارک جیمز! تدی.. بیا اینجا یه دیقه امر خصوصی دارم.
رودولف که چشم پیکه رو دور دیده بود و دست خانم شکیرا رو که به نظر میومد یا زیادی خورده یا طلسم شده, گرفته بود در گوش تدی گفت:
- من دنبال پریزاد و ساحره باکمالات بودم اما اینو دیگه تو خوابم نمیدیدم. اصلا یه جوریه احساس میکنم تولد منه!
راستی آرسینوس سِندز هیز ریگارد!
و یک کراوات سوخته و عینک ریبن شکسته رو کف دست تدی گذاشت, خندهای پیروزمندانه سرداد و با خانوم آقای پیکه رفت.
- سرتو بدزد لردک!
ووووووش
گوپس
- دیگه ندزد!
جیمز به هر طرف نگاه میکرد یکی از آدمایی رو میدید که ریگولوس ازشون متنفر بود!
ولدک به چشم کبود و سر باندپیچی شده و با شلوار گرمکن, مرگخواراش رو به صف کرده بود و به نوبت بهشون "کروشیو.. اینجا کجاست ما رو آوردین.. کروشیو" میزد و وقتی چشمش به جیمز افتاد فقط یک چیز ازشون میشد خوند: از جفتتون متنفریم.
جیمز خندید و سرشو برگردوند و با همون سر رفت تو ریش دامبلدور.
- آااااه.. فرزندم! تولدت مبارک!
چه روز مبارکی واقعا! فوکس بعد صد سال بالاخره زبون باز کرد. ببین اینجا رو.. فوکس! بگو بابا؟ 
-قار؟
- دیدی؟ دیدی؟ باباشو میشناسه!
جیمز با ملایمت دو بار به شونه ی دامبلدور به حالت there ..there زد که البته قدش به شونه اش نرسید و به همون ساعد اکتفا کرد.
محفلیا با تاسف به پروفسورشون نگاه میکردن و با شرمندگی سر تکون میدادن و تولدت مبارک میخوندند.
اون وسط هم یه منطقه ی بی طرف شامل کوین و یوآن بود که به دلیلی نامعلوم آریانا هم پیششون نشسته بود که البته عادی بود.
درست وسط زمین کیک بزرگی به شکل قلعهی هاگوارتز بود که موزیک فیلم بابای جیمز از برجهای شکل بلندگوش پخش میشد و فضا رو نوستالژیک میکرد.
- آخ جون کیک!
با اعلام رز ویزلی, ملت آب دستشون بود گذاشتن زمین و دویدن سمت کیک.
ووووش (بلاجرا هم خب کیک دوست دارن!)
جیمز به موقع سرشو دزدید و نیشخند پیروزیشو آماده ی تحویل به ویولت کرد که ..
بووووووم! (گفته بودم بلاجرا هم کیک دوست دارن!)
در اون لحظه کاپیتان کیو.سی میتونست کارهای زیادی بکنه, مثلا کیک رو با یه ریپارو تعمیر کنه, یا ویولت و ریگولوسو بفرسته یه کیک دیگه بخرن و یا حتی ملتو گول بزنه که بقیه ی کیک روی زمین کاملا بهداشتیه و نوش جون!
اما عوضش تدی دو تا چماق از ناکجا ظاهر کرد و دست مهمونهای پر دردسرش داد.
- برین یه گوشه با بلاجر بازی کنین تا مهمونی تموم بشه.
و تماشای واکنش ویولت برای ریگولوس کافی بود تا همراهش یه گوشه برن بازی کنن تا مهمونی تموم بشه!
تو تولدهای مشنگی رسمه که مهمونی رو با کیک و کادو تموم میشه اما جادوگرها موجودات باهوشی هستند.
جادوگرها اول میرن سراغ کیک تا شکم و دهن مردم رو ببندند.
جادوگرها بعد کادوها رو باز میکنند و بعد به صحبت و تولد بازی مشغول میشن.
اینطوری جادوگرها وقت کافی برای اینکه با "این چی چی بود آوردی, گندشو درآوردی" از خجالت هم در بیان رو دارن.
مشنگ نباشید.
مثل یک جادوگر باشید!
ولدک همون اول کار با ما خودمون کادوییم خودشو راحت کرد.
دامبلدور هم با اعلام هزار بارهی حرف زدن ققنوسش اون رو بهتر از هر کادوی دیگه ای اعلام کرد.
کل کل کوین و آریانا سر اینکه نقاشی کدوم قشنگتره با رو شدن هدیهی دوم کوین تموم شد.
شلغمی که به یاد دوران قدیم از طرف یوآن کادوپیچ شده بود به محض باز شدن, توسط همون یوآن بلعیده شد.
و کارت قرمز دودکنندهای که به محض باز شدن فریاد کشید:" پس فصل بعدی گردش سوم چی شد؟
" نیازی به اسم نداشت.
فقط یک بسته روی میز مونده بود. بسته ای که به دراز و باریک بود و این یکی واقعا اسم نداشت که باعث شد خوشمزه بازی مهمونا گل کنه و هر کی ادعا کنه از طرف اونه و قابل نداره!
بستهای که داخلش یک آذرخش قدیمی بود.
- این که... جاروی خودمه!
تدی خندید و از زیر میز کادوها, نیمبوس کهنهی باباشو در آورد.
- ورزشگاه که داریم, توپ و جارو و آدم کافی هم که داریم. یه بازی دیگه؟
چشمای جیمز برق زدن و بدون اینکه جواب بده, درست مثل اینکه آذرخش رمزتاز باشه, به فاصله ی یک پلک زدن از روی زمین غیب شد و وسط آسمون ظاهر شد.
مهمونها که انگار منتظر بودند, از توی ساک و کنار دیوار و زیر میز جاروهاشون رو برداشتند و خیلی زود دو تیم تشنه ی بازی آسمون ورزشگاه کیو.سی. ارزشی رو پر کرد.
تدی برادرش رو تماشا کرد که موهاش رو باد بیشتر از قبل بهم میریخت, زیر لب گفت: دم همتون گرم که اومدین.
و بعد بقیه توپها را رها کرد (یه بلاجر از قبل تو زمین بود!).
مهمونی تازه شروع شده بود.

-
- بنگاه ورشکست شد و ته حساب کیو.سی. رو خرج درس و مشق تو کردم و ..
- بابام بوقه پس؟

- بابات بوقه و لازم نیست پز بابات و پولشو بدی و وسط حرفم نپر و همون شکلک بزن!
-
- من یه گرگ لوپین زاد یتیمم و...
-
- با کمبود امکانات دست و پنجه نرم میکنم!
- تموم شد؟
- ها! تولدت مبارک بوقی!

- میتونی ولش کنی تدی!
تدی جعبهی کادو رو سمت جیمز گرفته بود اما ولش نمیکرد. دو دستی محکم چسبیده بودش و جیمز بکش, تدی بکش!
- مادر سیریوس کادومو بده میخوام بازش کنم, دل بکن ازش!
- نه... یه لحظه گوش.. ببین.. دلیل دارم.. بابا آخه کادو رو...
- میگم بدش من!

جیمز با قدرت جعبه رو از دست تدی کشید, و همینطور که میدوید سمت گوشهی اتاق تا از برادرش دور باشه به سرعت مشغول باز کردن کاغذ دورش شد. آخرین چیزی که قبل از ناپدید شدن شنید, فریاد " محکم نگهش دار" تدی بود.
زمین و زمان دور سر جیمز چرخید و چرخید و چرخید و آخر سر محکم با زمین برخورد کرد. به کادوش که قاب عکس بود نگاه کرد اما از پشت ستاره ها و پرندههایی که دور سرش میچرخیدند یک مشت رنگ آبی و زرد و قرمز میدید که دور همدیگه میرقصند.
با دست پرندهها رو کیش کرد و نگاهی به دور و برش انداخت.
روبروی یک ساختمون خیلی بزرگ پرت شده بود که یه جورایی آشنا به نظر میرسید.
پاق!
- شکر به تنبون خالخالی مرلین! خوبی؟ سالم رسیدی؟
جیمز هاج و واج به تدی و به قاب نگاه کرد و بعد دو ناتیاش افتاد.
- کادوی منو رمزتاز میکنی توله گرگ زشت؟ خب میتونستی یه کلوم بگی! این چیزا خطرناکه لوپین!!
- خو من هی سعی کردم بهت بگم, تو مهلت ندادی.
- خب .. خب.. حالا چرا انقد چش و ابرو میای؟... هااااا اینو میگی!
دوباره به قاب عکس نگاه کرد و وقتی رنگا سرجاشون بودن و فهمید عکس نیست, از خوشحالی جیغ کشید!
- تدی این محشره...وای وای... نهنگو ببین.. گرگو ببین...عالیه.. وااای! خیلی خوبه این! چرا موهات سبزه حالا؟

- به همون دلیلی که تو بچه چو چانگ شدی! از مهارتامه دیگه! :خودشیفتهلوپین:
- بذارش آواتار.. بذارش آواتااااار!
تدی که خیلی دو نقطه دی شده بود و قند تو دلش آب میشد با دست جیمزو به طرف ساختمون هل داد.
- باشه ولی اول باید یه سر برم اینجا یه کار کوچیک دارم.
- اینجا کجاست؟ هممم... استادیوم شیرودی؟ شهید امجدیه سابق؟ منو آوردی کوییدیچ مشن... عهههههههههه!
به محض رد شدن از در ورزشگاه, فضا تغییر کرد و تبدیل به استادیوم کوییدیچ شد که صندلیهای سه رنگ آبی, سفید و قرمزش تنها یک معنی میداد:
- بالاخره شادوماد افتخار داد. تولدت مبارک جیمز! تدی.. بیا اینجا یه دیقه امر خصوصی دارم.
رودولف که چشم پیکه رو دور دیده بود و دست خانم شکیرا رو که به نظر میومد یا زیادی خورده یا طلسم شده, گرفته بود در گوش تدی گفت:
- من دنبال پریزاد و ساحره باکمالات بودم اما اینو دیگه تو خوابم نمیدیدم. اصلا یه جوریه احساس میکنم تولد منه!
راستی آرسینوس سِندز هیز ریگارد! و یک کراوات سوخته و عینک ریبن شکسته رو کف دست تدی گذاشت, خندهای پیروزمندانه سرداد و با خانوم آقای پیکه رفت.
- سرتو بدزد لردک!
ووووووش
گوپس
- دیگه ندزد!
جیمز به هر طرف نگاه میکرد یکی از آدمایی رو میدید که ریگولوس ازشون متنفر بود!
ولدک به چشم کبود و سر باندپیچی شده و با شلوار گرمکن, مرگخواراش رو به صف کرده بود و به نوبت بهشون "کروشیو.. اینجا کجاست ما رو آوردین.. کروشیو" میزد و وقتی چشمش به جیمز افتاد فقط یک چیز ازشون میشد خوند: از جفتتون متنفریم.
جیمز خندید و سرشو برگردوند و با همون سر رفت تو ریش دامبلدور.
- آااااه.. فرزندم! تولدت مبارک!
چه روز مبارکی واقعا! فوکس بعد صد سال بالاخره زبون باز کرد. ببین اینجا رو.. فوکس! بگو بابا؟ 
-قار؟
- دیدی؟ دیدی؟ باباشو میشناسه!

جیمز با ملایمت دو بار به شونه ی دامبلدور به حالت there ..there زد که البته قدش به شونه اش نرسید و به همون ساعد اکتفا کرد.
محفلیا با تاسف به پروفسورشون نگاه میکردن و با شرمندگی سر تکون میدادن و تولدت مبارک میخوندند.
اون وسط هم یه منطقه ی بی طرف شامل کوین و یوآن بود که به دلیلی نامعلوم آریانا هم پیششون نشسته بود که البته عادی بود.
درست وسط زمین کیک بزرگی به شکل قلعهی هاگوارتز بود که موزیک فیلم بابای جیمز از برجهای شکل بلندگوش پخش میشد و فضا رو نوستالژیک میکرد.
- آخ جون کیک!

با اعلام رز ویزلی, ملت آب دستشون بود گذاشتن زمین و دویدن سمت کیک.
ووووش (بلاجرا هم خب کیک دوست دارن!)
جیمز به موقع سرشو دزدید و نیشخند پیروزیشو آماده ی تحویل به ویولت کرد که ..
بووووووم! (گفته بودم بلاجرا هم کیک دوست دارن!)
در اون لحظه کاپیتان کیو.سی میتونست کارهای زیادی بکنه, مثلا کیک رو با یه ریپارو تعمیر کنه, یا ویولت و ریگولوسو بفرسته یه کیک دیگه بخرن و یا حتی ملتو گول بزنه که بقیه ی کیک روی زمین کاملا بهداشتیه و نوش جون!
اما عوضش تدی دو تا چماق از ناکجا ظاهر کرد و دست مهمونهای پر دردسرش داد.
- برین یه گوشه با بلاجر بازی کنین تا مهمونی تموم بشه.

و تماشای واکنش ویولت برای ریگولوس کافی بود تا همراهش یه گوشه برن بازی کنن تا مهمونی تموم بشه!

تو تولدهای مشنگی رسمه که مهمونی رو با کیک و کادو تموم میشه اما جادوگرها موجودات باهوشی هستند.
جادوگرها اول میرن سراغ کیک تا شکم و دهن مردم رو ببندند.
جادوگرها بعد کادوها رو باز میکنند و بعد به صحبت و تولد بازی مشغول میشن.
اینطوری جادوگرها وقت کافی برای اینکه با "این چی چی بود آوردی, گندشو درآوردی" از خجالت هم در بیان رو دارن.
مشنگ نباشید.
مثل یک جادوگر باشید!
ولدک همون اول کار با ما خودمون کادوییم خودشو راحت کرد.
دامبلدور هم با اعلام هزار بارهی حرف زدن ققنوسش اون رو بهتر از هر کادوی دیگه ای اعلام کرد.
کل کل کوین و آریانا سر اینکه نقاشی کدوم قشنگتره با رو شدن هدیهی دوم کوین تموم شد.
شلغمی که به یاد دوران قدیم از طرف یوآن کادوپیچ شده بود به محض باز شدن, توسط همون یوآن بلعیده شد.
و کارت قرمز دودکنندهای که به محض باز شدن فریاد کشید:" پس فصل بعدی گردش سوم چی شد؟
" نیازی به اسم نداشت. فقط یک بسته روی میز مونده بود. بسته ای که به دراز و باریک بود و این یکی واقعا اسم نداشت که باعث شد خوشمزه بازی مهمونا گل کنه و هر کی ادعا کنه از طرف اونه و قابل نداره!
بستهای که داخلش یک آذرخش قدیمی بود.
- این که... جاروی خودمه!
تدی خندید و از زیر میز کادوها, نیمبوس کهنهی باباشو در آورد.
- ورزشگاه که داریم, توپ و جارو و آدم کافی هم که داریم. یه بازی دیگه؟
چشمای جیمز برق زدن و بدون اینکه جواب بده, درست مثل اینکه آذرخش رمزتاز باشه, به فاصله ی یک پلک زدن از روی زمین غیب شد و وسط آسمون ظاهر شد.
مهمونها که انگار منتظر بودند, از توی ساک و کنار دیوار و زیر میز جاروهاشون رو برداشتند و خیلی زود دو تیم تشنه ی بازی آسمون ورزشگاه کیو.سی. ارزشی رو پر کرد.
تدی برادرش رو تماشا کرد که موهاش رو باد بیشتر از قبل بهم میریخت, زیر لب گفت: دم همتون گرم که اومدین.
و بعد بقیه توپها را رها کرد (یه بلاجر از قبل تو زمین بود!).
مهمونی تازه شروع شده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1395/10/13 23:48:59

كوين مي دونست كه يه بار كادو داده! كوين مي دونست كه بوق بازيه كه دو تا رول بزنه! ولي...
نميشه كه آريانا قبل از كوين اومده باشه، نقاشي هم آورده باشه، ولي كوين فقط يه نقاشي خياليِ داخل رولي آورده باشه!
واسه همين كوين بدو بدو رفت و هرچي نات و سيكل ته جيب يوآن يافت مي شد (گاليون نداشت بنده خدا!) جمع كرد و رفت از همون مغازه هه كه اول ديده بود يه «لپ تاپ نفاق انگيز» خريد و آورد!
زيرشم هيچي ننوشت، نوشتني هاشو قبلاً نوشته بود!
نميشه كه آريانا قبل از كوين اومده باشه، نقاشي هم آورده باشه، ولي كوين فقط يه نقاشي خياليِ داخل رولي آورده باشه!
واسه همين كوين بدو بدو رفت و هرچي نات و سيكل ته جيب يوآن يافت مي شد (گاليون نداشت بنده خدا!) جمع كرد و رفت از همون مغازه هه كه اول ديده بود يه «لپ تاپ نفاق انگيز» خريد و آورد!
زيرشم هيچي ننوشت، نوشتني هاشو قبلاً نوشته بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
~ Le Petit Kevin ~
زنگ انشا يعني نوشتن بي قيدو بند! جايي كه تنها قانونش، اينه كه رول نوشتن ممنوعه، يعني حتي در بند قواعد دست و پاگير پاراگراف بندي و ديالوگ نوشتن و علائم نگارشي هم نباشيد. ذهنتون رو آزاد كنيد و فقط بنويسيد!
زنگ انشا يعني نوشتن بدون ترس! انشاها همشون خونده ميشن، ولي هيچكدوم نقد نميشن. حتي كارتا هم فقط براي تفريحن. بدون هيچگونه نگراني، فقط بنويسيد!
زنگ انشا يعني پيدا كردن طنز دروني! فارغ از هر بندي، تا هرجايي كه دلتون مي خواد ديوونه بازي كنيد و قابليت هاي روماتيسميتون رو كشف كنيد. طنزنويسي به موجي از ديوانگي نياز داره آخه! پس بذاريد طنز درونتون بجوشه و فقط بنويسيد!
زنگ انشا يعني منبع اعتماد به نفس براي تازه واردها! توي زنگ انشا همه ي نوشته ها يه جور خاصي برامون قشنگن و همشون رو با علاقه مي خونيم. تقسيم بنديِ انشاي خوب و بد نداريم. پس با جرئت و انرژي تمام، فقط بنويسيد!
زنگ انشا يعني پيدا كردن و حفظ سبك خاص خودتون! جايي كه باعث ميشه كم كم توي نوشته هاتون سبك سبز بشه. تقليدي در كار نيست، خودِ خودتون باشيد و فقط بنويسيد!
... زنگ انشا يعني طنز، تفريح، ديوونه بازي، خاطرات خوش، رهايي از قيد و بندهاي فكريِ نوشتن و پرورش دادن قشرِ نارنجي مغز در شارش بي وقفه ي جرياني از روماتيسم مغزي!

تقديم به استاد لارتن كرپسلي،
به خاطر اعتماد به نفس، حس خوب و نگرش خاصي كه توي مغزم جاساز كردي!
از طرف مودك تحقيق زاده؛ مبصر سابق و استاد فعلي زنگ انشا!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/01/06
تولد نقش: 1394/01/07
آخرین ورود: پنجشنبه 13 تیر 1398 18:54
از: یو ویش.
پستها:
279

_اول از همه-
_باس بگم_
مکث کردند و در انتظار ادامه ی جمله هاشان، به یکدیگر خیره شدند.
سپس هر دو همزمان دنباله اش را گرفتند.
_چی-
_تو-
به یکدیگر خیره شدند؛ از اول.
-من اصلا-
_ای-
سپس درحالیکه هر دو به درکی عمیق از این حقیقت دست یافته بودند که نمی توانستند مثل کودکِ انسان تنها و تنها یک جمله با یکدیگر صحبت کنند، بولدوزر و دست کج هر یک از سمتی راهشان را گرفتند و دور شدند.
و باور کنید، عنتونین بر سر کل این ماجرا بگیرند که این پربار ترین قسمتش است.
_در واقع اگر لیست رو نگاه کنی، می بینی که تقریبا از تک تک کسانی که قراره اونجا حضور داشته باشن متنفرم.
_تو از نود و نه درصد آدمایی که تو زندگیت دیدی متنفری، و اون یه درصدم خودتی. تازه، شک دارم.
_میدونی، بعضی وقتا واقعا ازت بدم میاد میمونِ-آم... خب.
زمانی که توجهش به این حقیقت جلب شد که ده دقیقه است دارد با یک شامپانزه درختی اختلاط می کند، ده دقیقه ی بعدی را به دیوار روبرویش خیره شد چرا که این حقیقت حتی از آن داستانِ عنتونین بر سر مالیدن هم دردناک تر بود.
_دلم واسش میسوزه، تولدشه.
ویولت درحالیکه تلاش میکرد کادوی تولدی/آشی که خودش پخته بود را یک ثانیه ثابت نگاه دارد تا بتواند در جعبه را ببندد، حتی به خودش زحمت نداد سرش را بلند کند.
_دلت واس خودت بسوزه بچه خوشگل، به محض اینکه چشش به تو بیفته ذره ای حس نمیکنه تولدش باشه.
_چشمش به من نمیفته، چون احتمالا کادوی تو یا صورت منو قبل از اومدن اون غیر قابل شناسایی میکنه یا صورت اونو قبل از دیدن من.
_ولی هنو میتونه ببینه.
_بسیارخب، من نمیام.
_تو میای.
_این کارت آدم رباییه.
_هرچی.
شاید می شد پسر برگزیده و پدر پسر برگزیده را یک جا با هم تحمل کرد، اما همین که چشمش به آقای روباه شگفت انگیز افتاد، برگشت و به سمت در خروجی به راه افتاد.
تنها چیزی که می توانست متوقفش کند-حجم لرزان و سنگینی که به سختی می توانست قطره باران باشد از جایی در آسمان روی سرش افتاد-آه... هکتور. هکتور را جا انداختیم.
_کجا میری؟
و می دانید در آن لحظه چه اتفاقی افتاد؟
ریگولوس یک لحظه ی کوتاه به چشمان پسرِ زیاد ازحد خوشحالِ روبرویش خیره شد.
سپس برگشت و به سمت درون ورزشگاه دوید. و باور کنید، دوید.
_خو، دیعه چطوری؟
_متنفر، ممنون که میپرسی.
یوآن به گونه ای شادان بنظر می رسید که انگار تنها هدف زندگی اش متنفر کردن ریگولوس بوده است. و آه که چه هدف ساده ای را انتخاب کرده بود؛ ریگولوس کلا بطور دیفالت متنفر بود.
_هاه، میدونسم.
_این پسره کجاست؟
_کدوم پسره عزیزم؟
یوآن پلک هایش را تند و تند به هم زد.
_بهرحال همیشه میتونی از مصاحبت با پسرایی که فعلا اینجان لذت ببری.
_نمیدونم چرا دلم نمیخواد بهت مشت بزنم ابرکرومبی.
_حالا خودتونو ناراحت نکنین اربوب، اینا همه دعوا های کوچیک اول زندگی-
لرد اصولا وقتی بیش از دو نفر همزمان حرف می زدند، به هیچ یک گوش نمیداد. اما همان وسط ها، توانست یک نفر را تشخیص دهد که زیادی مزخرف میگفت.
_اول زندگی، بلک؟
برگشت و به او خیره شد. جدای از صورتش که نشان می داد ریگولوس بلک نه تنها دنبال دردسر نمیگردد بلکه تمام تلاشش جهت دلداری دادن قدرتمند ترین جادوگر سیاه جهان را بکار گرفته و از شدت بازخورد بدست آمده در عجب است، کمی پایین تر از سرش ماجراهای جالب تری درحال وقوع بود.
_واقعا؟!
_خب اربوب... واقعا که والا نه، همینجوری رو هوا یه چیزی گف-
_واقعا تلاش کردی گرمکن بپوشی؟
لرد حتی یک ثانیه هم تلاش نکرد وانمود کند.
_ازت متنفریم. اول جانپیچ مون رو می دزدی و بعد جلوه ورزشگاه رو فرسوده میکنی.
_آم... میخواین درش-
_بدون اون وحشتناک تری.
_آم... چیک-
_دور شو.
ریگولوس با احتیاط یک قدم عقب رفت و پرسشگرانه به لرد خیره شد.
_دور تر.
ریگولوس شروع به عقب رفتن کرد تا زمانی که لرد رضایت بدهد. کم کم لرد از میدان دید او خارج شد و همچنان رضایت نداده بود.
_موندم چجوری هیکل خلال دندونتو رسوندی این بالا جوجه.
_هاه... ممنون ویولت، منم دلم برات تنگ شده بود. لرد گفت دور شم و-
_میدونم، اون پایین هنو دارن به همین داسان میخندن، چجوری منظورمه.
به پایین خیره شد. پایین، پنجاه متر یا بیشتر زیر پایش. درون حلقه ی دروازه ی وسطی نشسته بودند.
کوتاه جواب داد.
_جستجوگر بودم.
_ها، چار واحدم دروازه نوردی بتون دادن پاس کنین.
_نه این کارو در واقع نکردیم، ولی یه چند دقیقه ای جارو سوار میشدیم و پرواز میکردیم و نمیدونم متعجب میشی یا نه ولی هدفمون رسیدن به این دروازه ها بود.
_قشنگه.
_چی، درواز-
_ببند یدقه.
سکوت کرد و تنها گوش داد.
هیچ صدایی.
_آره. قشنگه.
"_تو از نود و نه درصد آدمایی که تو زندگیت دیدی متنفری، و اون یه درصدم خودتی. تازه، شک دارم.
_شک داری که از خودمم متنفر نباشم؟! خب این دیگه ظالمانه-
_نه، شک دارم که واقعا راست بگی. دوسشون داری، نعاری؟"
"احتمالا وقتی این نامه رو میخونی من مدتهاست که مرد-آم... بسیارخب.
احتمالا وقتی این نامه رو میخونی زمان زیادی برای فرار کردن برات باقی نمونده باشه، چون هدیه تولدت هر دقیقه ممکنه منفجر بشه. صرفا میخواستم تو آخرین دقایقی که هنوز چیزی به صورتت برخورد نکرده و دماغت بجز نفس کشیدن کاربرد ظاهری هم داره بهت بگم که من هیچی از نامه های تولد نمیدونم. و نمیدونم این چیزیه که یه نفر دلش بخواد تو آخرین دقایق زندگی ش با یه بینی واقعی بدونه ولی کاریه که از دستم بر میاد.
میدونی؟ دنیا جای مزخرفیه. "
مکث کرد و به چشمان درشت میمون کنار دستش خیره شد. قلم روی کاغذ ثابت ماند.
به ابرهای روبرویش خیره شد و خندید. ویولت رفته بود.
_بدبخ. دهنش سرویسه، پیر که شد دیعه هیچوخ دلش واس بلاجر خوردن تنگ نمیشه.
مکث کرد و جواب خودش را داد.
_بعضی وقتا لازمه یکی بیاد دنبال آدم. ولی گندش که در بیاد، جذابیتشو از دست میده.
از آن بالا به خنده ها خیره شد. به همه ی همه ی همه شان خیره شد که دور کادو ها جمع میشدند. به ویولت خیره شد که بدلیل نامعلومی داشت بسرعت می دوید و به لرد خیره شد که جعبه کوچک آشنایی را- تقریبا نزدیک بود پنجاه متر به پایین سقوط کند.
_خدایا.
ویولت را دید که با تمام سرعتش به سمت لرد می دوید و دست هایش را توی هوا تکان می داد. دهانش را باز کرد تا فریاد بکشد، اما چیزی برای گفتن نبود. زمزمه کرد بجایش.
_اینجا ام جای زیاد بدی نیست برا زندگی.
به ویولت خیره شد.
که به موقع نرسید.
و به بلاجر طلسم شده شان؛ که کاملا به موقع رسید.
"...میدونی؟ دنیا جای مزخرفیه.
ولی ارزششو داره. چون هنوز یه سری آدم، یه گوشه ای از دنیا، چشاشون برق میزنه؛ چون هنوز بزرگ نشدن.
چون نمیخوان بذارن از دست بره.
تولدت مبارک. "
_باس بگم_
مکث کردند و در انتظار ادامه ی جمله هاشان، به یکدیگر خیره شدند.
سپس هر دو همزمان دنباله اش را گرفتند.
_چی-
_تو-
به یکدیگر خیره شدند؛ از اول.
-من اصلا-
_ای-
سپس درحالیکه هر دو به درکی عمیق از این حقیقت دست یافته بودند که نمی توانستند مثل کودکِ انسان تنها و تنها یک جمله با یکدیگر صحبت کنند، بولدوزر و دست کج هر یک از سمتی راهشان را گرفتند و دور شدند.
و باور کنید، عنتونین بر سر کل این ماجرا بگیرند که این پربار ترین قسمتش است.
***
_در واقع اگر لیست رو نگاه کنی، می بینی که تقریبا از تک تک کسانی که قراره اونجا حضور داشته باشن متنفرم.
_تو از نود و نه درصد آدمایی که تو زندگیت دیدی متنفری، و اون یه درصدم خودتی. تازه، شک دارم.
_میدونی، بعضی وقتا واقعا ازت بدم میاد میمونِ-آم... خب.
زمانی که توجهش به این حقیقت جلب شد که ده دقیقه است دارد با یک شامپانزه درختی اختلاط می کند، ده دقیقه ی بعدی را به دیوار روبرویش خیره شد چرا که این حقیقت حتی از آن داستانِ عنتونین بر سر مالیدن هم دردناک تر بود.
***
_دلم واسش میسوزه، تولدشه.
ویولت درحالیکه تلاش میکرد کادوی تولدی/آشی که خودش پخته بود را یک ثانیه ثابت نگاه دارد تا بتواند در جعبه را ببندد، حتی به خودش زحمت نداد سرش را بلند کند.
_دلت واس خودت بسوزه بچه خوشگل، به محض اینکه چشش به تو بیفته ذره ای حس نمیکنه تولدش باشه.
_چشمش به من نمیفته، چون احتمالا کادوی تو یا صورت منو قبل از اومدن اون غیر قابل شناسایی میکنه یا صورت اونو قبل از دیدن من.
_ولی هنو میتونه ببینه.
_بسیارخب، من نمیام.
_تو میای.
_این کارت آدم رباییه.
_هرچی.
***
شاید می شد پسر برگزیده و پدر پسر برگزیده را یک جا با هم تحمل کرد، اما همین که چشمش به آقای روباه شگفت انگیز افتاد، برگشت و به سمت در خروجی به راه افتاد.
تنها چیزی که می توانست متوقفش کند-حجم لرزان و سنگینی که به سختی می توانست قطره باران باشد از جایی در آسمان روی سرش افتاد-آه... هکتور. هکتور را جا انداختیم.
_کجا میری؟
و می دانید در آن لحظه چه اتفاقی افتاد؟
ریگولوس یک لحظه ی کوتاه به چشمان پسرِ زیاد ازحد خوشحالِ روبرویش خیره شد.
سپس برگشت و به سمت درون ورزشگاه دوید. و باور کنید، دوید.
***
_خو، دیعه چطوری؟
_متنفر، ممنون که میپرسی.
یوآن به گونه ای شادان بنظر می رسید که انگار تنها هدف زندگی اش متنفر کردن ریگولوس بوده است. و آه که چه هدف ساده ای را انتخاب کرده بود؛ ریگولوس کلا بطور دیفالت متنفر بود.
_هاه، میدونسم.
_این پسره کجاست؟
_کدوم پسره عزیزم؟
یوآن پلک هایش را تند و تند به هم زد.
_بهرحال همیشه میتونی از مصاحبت با پسرایی که فعلا اینجان لذت ببری.
_نمیدونم چرا دلم نمیخواد بهت مشت بزنم ابرکرومبی.
***
_حالا خودتونو ناراحت نکنین اربوب، اینا همه دعوا های کوچیک اول زندگی-
لرد اصولا وقتی بیش از دو نفر همزمان حرف می زدند، به هیچ یک گوش نمیداد. اما همان وسط ها، توانست یک نفر را تشخیص دهد که زیادی مزخرف میگفت.
_اول زندگی، بلک؟
برگشت و به او خیره شد. جدای از صورتش که نشان می داد ریگولوس بلک نه تنها دنبال دردسر نمیگردد بلکه تمام تلاشش جهت دلداری دادن قدرتمند ترین جادوگر سیاه جهان را بکار گرفته و از شدت بازخورد بدست آمده در عجب است، کمی پایین تر از سرش ماجراهای جالب تری درحال وقوع بود.
_واقعا؟!
_خب اربوب... واقعا که والا نه، همینجوری رو هوا یه چیزی گف-
_واقعا تلاش کردی گرمکن بپوشی؟
لرد حتی یک ثانیه هم تلاش نکرد وانمود کند.
_ازت متنفریم. اول جانپیچ مون رو می دزدی و بعد جلوه ورزشگاه رو فرسوده میکنی.
_آم... میخواین درش-
_بدون اون وحشتناک تری.
_آم... چیک-
_دور شو.
ریگولوس با احتیاط یک قدم عقب رفت و پرسشگرانه به لرد خیره شد.
_دور تر.
ریگولوس شروع به عقب رفتن کرد تا زمانی که لرد رضایت بدهد. کم کم لرد از میدان دید او خارج شد و همچنان رضایت نداده بود.
***
_موندم چجوری هیکل خلال دندونتو رسوندی این بالا جوجه.
_هاه... ممنون ویولت، منم دلم برات تنگ شده بود. لرد گفت دور شم و-
_میدونم، اون پایین هنو دارن به همین داسان میخندن، چجوری منظورمه.
به پایین خیره شد. پایین، پنجاه متر یا بیشتر زیر پایش. درون حلقه ی دروازه ی وسطی نشسته بودند.
کوتاه جواب داد.
_جستجوگر بودم.
_ها، چار واحدم دروازه نوردی بتون دادن پاس کنین.
_نه این کارو در واقع نکردیم، ولی یه چند دقیقه ای جارو سوار میشدیم و پرواز میکردیم و نمیدونم متعجب میشی یا نه ولی هدفمون رسیدن به این دروازه ها بود.
_قشنگه.
_چی، درواز-
_ببند یدقه.
سکوت کرد و تنها گوش داد.
هیچ صدایی.
_آره. قشنگه.
***
"_تو از نود و نه درصد آدمایی که تو زندگیت دیدی متنفری، و اون یه درصدم خودتی. تازه، شک دارم.
_شک داری که از خودمم متنفر نباشم؟! خب این دیگه ظالمانه-
_نه، شک دارم که واقعا راست بگی. دوسشون داری، نعاری؟"
***
"احتمالا وقتی این نامه رو میخونی من مدتهاست که مرد-آم... بسیارخب.
احتمالا وقتی این نامه رو میخونی زمان زیادی برای فرار کردن برات باقی نمونده باشه، چون هدیه تولدت هر دقیقه ممکنه منفجر بشه. صرفا میخواستم تو آخرین دقایقی که هنوز چیزی به صورتت برخورد نکرده و دماغت بجز نفس کشیدن کاربرد ظاهری هم داره بهت بگم که من هیچی از نامه های تولد نمیدونم. و نمیدونم این چیزیه که یه نفر دلش بخواد تو آخرین دقایق زندگی ش با یه بینی واقعی بدونه ولی کاریه که از دستم بر میاد.
میدونی؟ دنیا جای مزخرفیه. "
مکث کرد و به چشمان درشت میمون کنار دستش خیره شد. قلم روی کاغذ ثابت ماند.
***
به ابرهای روبرویش خیره شد و خندید. ویولت رفته بود.
_بدبخ. دهنش سرویسه، پیر که شد دیعه هیچوخ دلش واس بلاجر خوردن تنگ نمیشه.
مکث کرد و جواب خودش را داد.
_بعضی وقتا لازمه یکی بیاد دنبال آدم. ولی گندش که در بیاد، جذابیتشو از دست میده.
از آن بالا به خنده ها خیره شد. به همه ی همه ی همه شان خیره شد که دور کادو ها جمع میشدند. به ویولت خیره شد که بدلیل نامعلومی داشت بسرعت می دوید و به لرد خیره شد که جعبه کوچک آشنایی را- تقریبا نزدیک بود پنجاه متر به پایین سقوط کند.
_خدایا.
ویولت را دید که با تمام سرعتش به سمت لرد می دوید و دست هایش را توی هوا تکان می داد. دهانش را باز کرد تا فریاد بکشد، اما چیزی برای گفتن نبود. زمزمه کرد بجایش.
_اینجا ام جای زیاد بدی نیست برا زندگی.
به ویولت خیره شد.
که به موقع نرسید.
و به بلاجر طلسم شده شان؛ که کاملا به موقع رسید.
***
"...میدونی؟ دنیا جای مزخرفیه.
ولی ارزششو داره. چون هنوز یه سری آدم، یه گوشه ای از دنیا، چشاشون برق میزنه؛ چون هنوز بزرگ نشدن.
چون نمیخوان بذارن از دست بره.
تولدت مبارک. "
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1395/10/13 8:44:21

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

ساسکه گفت: «تو نمیفهمی درد از دست دادن خونواده چیه! تو هیچوقت خونوادهای نداشتی که بخوای از دستش بدی!»
ناروتو میگفت: «شاید هیچوقت خونوادهای نداشتم، ولی درد نبودنشون رو کشیدم.»
من همیشه فک میکردم ساسکه داره زر میزنه.
ولی واقعاً.
ساسکه داشت زر میزد..؟
****
لبهی پنجره نشستن یه فعل نیست. لبهی پنجره نشستن یه کار نیست. لبهی پنجره نشستن حتی یه نماد، استعاره، مجاز یا هرچیزی شبیه اونم نیست. لبهی پنجره نشستن، راستشو بخواید، برای ویولت بودلر حداقل، یه سبک زندگیه.
هرچیزی جلوتر از لبهی پنجره خطرناکه. هرچیزی جلوتر از لبهی پنجره آسیب میبینه. لبهی پنجره، مرزیترین حاشیهی امنیتیه که تو میتونی ببینی.. میتونی لبخند بزنی.. میتونی فیلم بگیری.. میتونی خوشحال کنی آدما رو حتی..
ولی آسیب نبینی.
و راستشو بخواید، ویولت بودلر داستان ِ ما، همیشه خیلی از آسیب دیدن میترسید. منظورم اینه که.. یه چیزی هس که یه آدم بزنبهادر خیلی بهتر از آدمای باهوش و متفکر ِ اهل گفتگوی تمدنها میدونه:
یه دماغ شکسته..
خوب میشه.
یه دست ِ شکسته..
خوب میشه.
یه صورت ِ سوخته..
خوب میشه.
یه زخم مورب ِ ناسور..
خوب میشه.
ولی..
یه دلی که دردش میاد هیچوقت خوب نمیشه.
تو میتونی برای دستت گریه نکنی. میتونی برای صورتت گریه نکنی. میتونی با خودت بگی دو روز دیگه دماغت میشه مث روز اول و حتی اگه نشه هم، خو به درک ینی!
ولی وقتی یه تیکه از قلبت کنده میشه، دیگه هیچوقت مث اولش نمیشه.
****
به پشت روی چمنها دراز کشیده بودن و مدل کوچیک بلاجر آبیرنگ مدافع تیمشون رو واسه هم پرت میکردن. جیمز که اولش نمیخواست. ینی خب.. بیاید صادق باشیم.. یه جستجوگر هیچوقت نمیتونه مث یه مدافع، توپ سنگین و پر شتاب ِ بازدارنده رو بگیره و پرت کنه. ولی اصولاً وقتی ویولت بودلر شروع میکنه به مسخره کردن کسی، اونم جیمز، در مورد چیزی، اونم در مورد انگشتای ظریف ِ بیمصرفش با ذکر ِ "مث دخترا توپو میگیری و پرت میکنی جیمز!" ، جیمز سیریوس پاتر کبیـــــــــــــــر که هیچی، حتی خودت ویولت بودلرم اگه بود خونش به جوش میومد و بلاجرو پرت میکرد تو صورت ِ.. ام.. خودش.
به هر حال..
تدی با مهارت سالها مهاجم بودن، توپو سمت ویولت پرت کرد:
- سپر مدافع!
ویولت با تسلط و قدرت سالها مدافع بودن، توپو گرفت، تاب داد و قوسدار، برای جیمز پرتش کرد:
- نهنگ!
جیمز خندید.
نه.
برگرد عقب.
نخندید. یه نیشخند کج ِ مطلقاً پاترواری گوشهی لبش رو با یه حالت طعنهآمیز کشید بالا. دندوناش معلوم شدن، ولی خنده نبود.
- تو!
و توپ رو با چلفتیگری مطلق جستجوگری که هرگز تو عمرش توپی رو برای کسی پرت نکرده، انداخت برای برادرش.
برادرش هم خندید.
خندید؟
نه دقیقاً. شما تدی رو ندیدین. اگه میدیدین میدونستین چی میگم. اول چشمای روشنش پر میشن از خنده و بعد، دو طرف لبهاش کشیده میشن بالا. ردیف دندونهای سفید و مرتب دیده میشن و خندهش، خندهترین آرامش دنیاست. صدای خندهش چیزیو نمیشکنه. صدای خندهش حتی هوا رو نمیلرزونه. مثل یه جور جادوی ملایم و آروم آبیرنگه.
که آروم خودشو حلقه میکنه دور قلبت و یهو حس میکنی دیگه داری نفس نمیکشی.
و دور جدید کلمهها با تدی شروع شد.
****
ولی فرق هست.
میدونی؟
نمیدونی تو. تو که هیچوقت آدم پشت پنجره نبودی. تائوریل میگفت: «این عشقه؟ اگر این عشقه، از من بگیرش.. چرا انقدر درد داره..؟»
و جواب شنید: «چون واقعیه.»
من همونجا به خنده گفتم: «اگه این انسان بودنه، من نمیخوام انسان باشم.»
من از تنهایی ارباب حلقهها دیدن متنفرم.
****
- این داره به چی نگاه میکنه؟!
"این"، کنار دوتای دیگه، پاهاشو زده بود به دیوار و نگاهش یه جای دور، محو شده بود.
اون یکی سرش چرخید سمتش، یه نیمنگاهی بهش انداخت و خندید.
- دوباره رفته رو شاخهی درختش که ما نمیبینیم.
"این" شنید.
"این" تو دلش خندید.
"این" خیلی وقت بود که رو شاخهی درخت نبود.
****
شاید به نظر احترام گذاشتن بیاد. از این خفن روشنفکربازیای احترام به حریم خصوصی و این مزخرفات. حریم خصوصی کجا بود داداش من. حریم اگه خصوصی بود، پنجرههاش چفت و بست داشت. پشتشون پردهی کت و کلفت داش. پشت دالون دالون و پستو پستو قایمش میکردن.
ولی به لبهی پنجره میرسی، وقتی لبهی پنجره میشینی..
جات امنه.
****
- هاه! مسلح شدم!
خیلی دیر شده بود. برای هر واکنشی خیلی دیر شده بود. حتی یه گریفندوری هم میفهمید خیلی دیر شده و حتی یه "جیمز" هم میفهمید باید سرنوشت محتومش رو با وقار و متانت بپذیره.
-

خب.. یه جورایی.
ویولت تفنگ به دست جلوی جیمز ایستاد و با لذت، به آبی که از سر تا پاش میچکید خیره شد. راستش نه دقیقاً به سر تا پاش. به چشماش خیره شد. یه حالت ِ نزدیک به "ازت متنفرم" توی چشماش بود که باعث میشد خنده از ته دل ویولت بجوشه و بیاد بیرون.
جیمز نگاهشو از بلوز و شلوار خیسش برداشت و زل زد به ویولت.
و دقیقاً همون لحظه بود که ویولت فهمید نگاهش دیگه فقط یه نگاه ِ "ازت متنفرم" ِ خشک و خالی نبود. حتی یه نگاه ِ "ازت متنفرم" ِ بعد از دیدن کبودیهای درگیری سنگین هم نبود. یه نگاه ِ "ازت متنفرم" وقتی حق با ویولته یا وقتی ویولت بیهوا یه توپ سمتش پرت کرد و داد زد "مارمولک!" و جیغ جیمزو درآورد یا وقتی با تدی همهی کارتاشو حدس میزدن یا وقتی دو دست پشت سر هم از جفتشون بازیو برد یا حتی وقتی به بردن ِ مادرسیریوس کمک کرد تا جزّ جیمزو در بیاره نبود.
- شت.
آره.
نگاهش از اون نگاهای "دهنت خونه!"ی جیمزی بود!
-

ویولت یه گریفندوری نبود.
سرنوشت محتومشم قرار نبود بپذیره.
ولی از یه جایی به بعد دیگه بیشتر از این خیس نمیشید! میدونین؟!!!
****
گفته بودی اگه بشناسمت و ببینم اونی نبودی که فک میکردم، چی؟ بهت گفتم من همین الانش هم میشناسمت. گفتی اگه تصوراتم خراب شه چی؟ گور بابای تصورات رفیق. تصورات چه کوفتیه. من با تو بزرگ شدم لعنتی خر.
حدیث من هیشکدوم از اینا نبود مرد.
من نمیترسیدم بشناسمت و اشتباه باشی. ببینمت و تصوراتمو خراب کنی. بیای و ازت بخوام بری. من اشتباه نمیکنم. من تو رو میشناختم. مث همون کارتای استوژیتت که از حفظ میتونستم بخونمشون. مث همون "نترس" ِ آخر شبی که بت گفتم. مث همون "انقد از پنجره بیرونو نگاه نکن". من میشناختمت.
ولی صادق باشم. آره. منم میترسیدم.
اونی که پشت پنجره نشسته، هیچوقت به صدای تیکتاک ِ هیچ ساعتی اهلی نمیشه.
****
- اگه همینطوری اینجا دراز بکشم و خوابم ببره، ممکنه شما دو تا هیچوقت نرید؟
سرش روی زانوی تدی بود و شونهی چپش روی شکم جیمز. یه جوری کج و کوله ولو شده بودن روی زمین که توصیف وضعیتش حتی از خود تدی لوپین کبیر، خفنترین جدینویس جادوگران هم بر نمیومد.
جفتشون ساکت شدن.
آدمای پشت پنجره هیچوقت به کسی نمیگن نره. واسه همین اجازه دارن پشت پنجره بشینن. آدمای پشت پنجره با خنده شونهشونو میندازن بالا و میشنون که تدی میگه: «چقدر خوبه. هیچوقت اصرار نمیکنه..» و پررنگتر لبخند میزنن. آدمای پشت پنجره فاصله میگیرن.
فاصله امنه.
فاصله هیچوقت کسی رو اهلی نکرده.
****
روباه دور وایساده بود. شازده کوچولو بهش گفت میشه بیای نزدیکتر و روباه گفت نمیتونم. گفت من هنوز اهلی نشدم.
من فک میکنم هیشکدوممون هیچوخ نفهمیدیم.
روباه از اهلی شدن میترسید.
روباه، مال ِ پشت ِ پنجره و از دور نگاه کردن بود.
باس میذاشتی از همون فاصله فیلممو بگیرم رفیق.
حالا صدای اون: «بیا اینجا ببینم!» و اون خنده و بغل و گریه و بغضی که با شوخی قورت دادم، همیشه یادم میمونه.
باس میذاشتی پشت پنجره بمونم.
****
گروه کلمههای جدید از جیمز شروع شد. باید بلاجر تمرینی رو پرت میکرد برای تدی.
- میشه نری؟
ویولت هیچوقت نفهمید تدی چی جواب داد.
****
میشه نری؟
****
- افتضاح پرت میکنی!
- توپت سنگینه چون!
- ینی نباس بتونی بگیری؟!
- من میتونم اسنیچو بگیرم!
- دستت مث دست جوجههاس!
- خفه شو!
محکم بلاجرو پرت کرد و البته که ویولت مثل یه مدافع بلاجرو قاپید. یه خاطرهی دیگه ته ذهن ویولت جرقه زد:
نقل قول:
نشسته بودن کنار هم رو زمین. توپو عمداً یه جوری پرت میکرد که وقتی میخوره به مانع و برمیگرده، بیاد تو صورت جیمز. بعد تو فاصلهی دو سانتیمتری دماغش، میگرفتش. هر دفعه جیمز یه لحظه خودشو آمادهی ضربه میکرد و ویولت میخندید.
- از چی میترسی؟! من مدافع این تیمم!
- دقیقاً از همینش میترسم!
چشماشو تنگ کرد.
- حالا دیگه منو از تیم اخراج میکنین؟!
وووش!
-

****
اون پایین شلوغ پلوغ بود. ینی به نظر که شلوغ پلوغ میومد. مث این نقاشیایی که هرگوشهشون یه نکتهای داره. ولی اون بالا.. سکوت. باد خنک. آرامش. از اون سکوتی که از هر دو نفری که نشسته بودن روی حلقهی دروازهها، بعید بود. انگار فقط کنار هم میتونستن ساکت باشن.
- من بلد نیسّم برم پایین.
برای یه لحظه، همه اون رنگی که تو صورت ریگولوس بلک به عنوان یک مُردهی از زیر دریاچه بیرون اومده باقی مونده بود، پرید.
- آم.. ام.. خب.. باید بگم این یک مقدار شرایطمون رو پیچیده...
- نگرفتی بچهخوشگل. من بلد نیسّم از این لبهآ برم اونورتر.
- من بسیار خوشحالم و حتی اصرار دارم که از این لبه اونورتر نری عزیزم.
ماگت و میمون اگر اونجا بودن و یه جا روی زمین گم و گور نشده بودن، یه نگاهی به هم مینداختن و برای اولین بار بر اثر حجم والای بلاهت ریگولوس، به تفاهم بینظیری دست مییافتن.
ویولت ولی خندید.
- تو چرا این بالایی اصن!؟
ریگولوس با اون یکی دست آزادش که محکم میلهی دروازه رو نچسبیده بود، شروع کرد به شمردن:
- اون پایین یوعن داره، عرسینوس داره، اربوب داره که اصلاً کوییدیچ دوست ندارن و..
به خودش لرزید. یادش اومد جیمز نه فقط یه دلیل، که با احتساب ویولت دو تا دلیل لازم و کافی برای زنده زنده خوردن ریگولوس در اختیار داره. البته اگر آنزیمهای معدهش پاسخگو بودن.
- متشکرم. من این بالا بیشتر از جشن لذت میبرم.
دختر کنارش که برعکس اون بیخیال داشت خودشو به جلو و عقب تاب میداد، دوباره خندید.
- ولی جدی!
و جدی شد.
- چیطو میتونی دور بمونی بچهخوشگل؟
ریگولوس هم جدی شد. سالهایی خیلی بیشتر از اون که سن ویولت قد بده تو ذهنش مرور شدن. سالهایی که چارهای جز صبر کردن و منتظر موندن نداشت. چشمای سیاهش سیاهتر شدن و نگاهش به یه جایی وسط زمین و هوا خیره موند.
- با تمرین زیاد عزیزم.
- کی با تمرین به دور موندن عادت میکنه!؟
- کسی که چارهای جز دور موندن نداره.
خیره موند بهش. خیره موندن به هم. و ریگولوس تیرهتر شدن چشمای ویولت رو دید. اون موجی که قبل از یه دیوونهبازی اساسی تو چشماش روشن میشد.
- ولی من دارم.
- چـ..
- و دور نمیمونم.
پاشد، دستشو حلقه کرد دور پایهی حلقهی دروازه.
- بولدوزر تو که نمیخوای منو این بالا..
- منو نیگا، همیجو بیا پایین، تو از پسش برمیای!
فیــــــــــــــــــــــــشت..!
- شت.

باور کنین یا نه، لحظات زیادی تو زندگی این دو نفر به چنین چیزی ختم میشد.
پوکر فیس شدن ریگولوس.
و دیوونهبازیهای یهویی ویولت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
جزئیات کاربر

نه!
کوين زودتر از همه نرسيده بود! يعنى فکر مى کرد رسيده اما اون گوشه ى ورزشگاه سمت چپ، روى نيمکت هاى انتهايى، يکى از شب قبل خوابيده بود. اون آريانا بود.
آريانا عاشق جشن تولده. اما بيشتر از تولد، کارت دعوتش رو دوست داره. به همين علت کارت دعوت رو که گرفت اصلا به زمان و اينا نگاه نکرد. شال و کلاه کرد و راه افتاد. خيلى شوق و ذوق داشت. اگه کسى خبر نداشت فکر مى کرد تولد آريانائه.
وسط راه، روى جارو بود که يادش افتاد کادو نخريده. آريانا اتفاقا عاشق کادو هم بود. اين کلا چون بين محفلى ها بزرگ شده، خيلى عاشق بود. بعد راهش رو کج مى کنه سمت بازار تا کادوش رو بخره. اينجا چون مى خوايم کادو به صورت سورپرايز بمونه تصميم بر اينه که کادو رو نگيم. اما آريانا بازم توى دردسر افتاده بود.
شب قبل رفته بود خونه ى خان داداشش يا همون محفل ققنوس. توى جمع درحالى که محفلى ها از حضور آرياناى مرگخوار ناراحت بودن، آريانا با حالت
سعى مى کرد به خاطر حاضر کردن کادوش بيخيال بشه. رفته رفته محفلى ها غرق عشق مى شن و با آريانا هم گرم مى گيرن. آريانا مبايلش رو بيرون مياره.
تدى روى يه طرف تنها مبل سالن نشسته بود. دامبلدور روى سمت ديگه ش و شخص معلوم الحال صاحب مجلس وسط مبل نشسته بود و قلدرى مى کرد و نمى ذاشت فرد ديگه اى روى مبل بشينه. امان از دست اين بچه. بقيه ى اهالى روى زمين نشسته بودن و با حسرت به مبل نگاه مى کردن. آريانا سعى مى کنه بدون اينکه خان داداشش توى کادر بيافته از شخص معلوم الحال و تدى عکس بگيره.
درست از وقتى آريانا خواست از اون دو نفر عکس بگيره، يه سرى بچه ويزلى سعى کردن برن و بشينن روى مبل. آريانا جلو رفت.
- هى بوقيا برين کنار! مى بينيد که شخص معلون الحال اجازه نميده بشينين!
و در كمال تعجب شخص معلوم الحال به پدر مهربونى تبديل شد و اجازه داد کل ويزلى ها بشينن روى مبل. آريانا سعى کرد بدون اينکه خان داداشش و ويزلى ها توى تصوير بيافتن از اون دو نفر عکس بگيره که شخص معلوم الحال شور مهربونى رو درآورده و يکى از ويزلى ها رو بغل مى گيره!
آريانا در آخر ناچار از همه ى افراد روى مبل با هم يه عکس قايمکى مى گيره و از خونه ى عشق و محبت مى زنه بيرون.
حالا توي آخرين دقايق، آريانا از بازار يه قاب عکس خريد و اين عکس رو گذاشت داخلش.

بعد بلافاصله رفت سمت ورزشگاه.
اما ورزشگاه خالى بود. انگار نه انگار تولدى در راهه. يه لحظه فکر کرد شايد يه نفر سرکارى واسش کارت دعوت فرستاده.
آريانا:

بعدش كارت دعوت رو باز كرد تا براي بار آخر يه نگاه بهش بندازه. که متوجه زمان تولد شد. يه روز زودتر اومده بود! بعدش رفت يه گوشه نشست تا زمان تولد فرا برسه.
يك روز بعد- روز تولد
مرگخوارا يه سمت جمع بودن و محفلى ها توى سمت مقابل. مثل طرفداراى دو تيم توى بازى دربى.
يه آهنگ نرمى توى ورزشگاه پخش بود. چندتا از محفلى ها در حال دادن کلاه تولد به مهمونا بودن. اين وسط مرگخوارا با ترس يه نگاه به اربابشون مى کردن و بعد کلاه رو مى گرفتن. ولدمورت داشت سعى مى کرد از گرفتن کلاه سرباز بزنه که نتونست يوآن رو قانع کنه!
همينطورى هى مهمونا اضافه مى شدن و همه منتظر اصل کارى ها بودن.
کوين زودتر از همه نرسيده بود! يعنى فکر مى کرد رسيده اما اون گوشه ى ورزشگاه سمت چپ، روى نيمکت هاى انتهايى، يکى از شب قبل خوابيده بود. اون آريانا بود.
آريانا عاشق جشن تولده. اما بيشتر از تولد، کارت دعوتش رو دوست داره. به همين علت کارت دعوت رو که گرفت اصلا به زمان و اينا نگاه نکرد. شال و کلاه کرد و راه افتاد. خيلى شوق و ذوق داشت. اگه کسى خبر نداشت فکر مى کرد تولد آريانائه.
وسط راه، روى جارو بود که يادش افتاد کادو نخريده. آريانا اتفاقا عاشق کادو هم بود. اين کلا چون بين محفلى ها بزرگ شده، خيلى عاشق بود. بعد راهش رو کج مى کنه سمت بازار تا کادوش رو بخره. اينجا چون مى خوايم کادو به صورت سورپرايز بمونه تصميم بر اينه که کادو رو نگيم. اما آريانا بازم توى دردسر افتاده بود.
شب قبل رفته بود خونه ى خان داداشش يا همون محفل ققنوس. توى جمع درحالى که محفلى ها از حضور آرياناى مرگخوار ناراحت بودن، آريانا با حالت
سعى مى کرد به خاطر حاضر کردن کادوش بيخيال بشه. رفته رفته محفلى ها غرق عشق مى شن و با آريانا هم گرم مى گيرن. آريانا مبايلش رو بيرون مياره. تدى روى يه طرف تنها مبل سالن نشسته بود. دامبلدور روى سمت ديگه ش و شخص معلوم الحال صاحب مجلس وسط مبل نشسته بود و قلدرى مى کرد و نمى ذاشت فرد ديگه اى روى مبل بشينه. امان از دست اين بچه. بقيه ى اهالى روى زمين نشسته بودن و با حسرت به مبل نگاه مى کردن. آريانا سعى مى کنه بدون اينکه خان داداشش توى کادر بيافته از شخص معلوم الحال و تدى عکس بگيره.
درست از وقتى آريانا خواست از اون دو نفر عکس بگيره، يه سرى بچه ويزلى سعى کردن برن و بشينن روى مبل. آريانا جلو رفت.
- هى بوقيا برين کنار! مى بينيد که شخص معلون الحال اجازه نميده بشينين!
و در كمال تعجب شخص معلوم الحال به پدر مهربونى تبديل شد و اجازه داد کل ويزلى ها بشينن روى مبل. آريانا سعى کرد بدون اينکه خان داداشش و ويزلى ها توى تصوير بيافتن از اون دو نفر عکس بگيره که شخص معلوم الحال شور مهربونى رو درآورده و يکى از ويزلى ها رو بغل مى گيره!
آريانا در آخر ناچار از همه ى افراد روى مبل با هم يه عکس قايمکى مى گيره و از خونه ى عشق و محبت مى زنه بيرون.
حالا توي آخرين دقايق، آريانا از بازار يه قاب عکس خريد و اين عکس رو گذاشت داخلش.

بعد بلافاصله رفت سمت ورزشگاه.
اما ورزشگاه خالى بود. انگار نه انگار تولدى در راهه. يه لحظه فکر کرد شايد يه نفر سرکارى واسش کارت دعوت فرستاده.
آريانا:

بعدش كارت دعوت رو باز كرد تا براي بار آخر يه نگاه بهش بندازه. که متوجه زمان تولد شد. يه روز زودتر اومده بود! بعدش رفت يه گوشه نشست تا زمان تولد فرا برسه.
يك روز بعد- روز تولد
مرگخوارا يه سمت جمع بودن و محفلى ها توى سمت مقابل. مثل طرفداراى دو تيم توى بازى دربى.
يه آهنگ نرمى توى ورزشگاه پخش بود. چندتا از محفلى ها در حال دادن کلاه تولد به مهمونا بودن. اين وسط مرگخوارا با ترس يه نگاه به اربابشون مى کردن و بعد کلاه رو مى گرفتن. ولدمورت داشت سعى مى کرد از گرفتن کلاه سرباز بزنه که نتونست يوآن رو قانع کنه!
همينطورى هى مهمونا اضافه مى شدن و همه منتظر اصل کارى ها بودن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around
I don't hate them...I just feel better when they're not around
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

