مرگخوارها به هم زل زدند، بعد به شومینهای که لوسیوس با شکوه فراوان و قهرمانانه و شمشیر بهدست تویش پریده بود، و بعد دوباره به هم.
- نظرتون چیه لوسیوس رو به سرنوشت بسپاریم تا تنهایی با این شومینه مواجه بشه؟

همه موافق بودند و با الهام گرفتن از سخنرانی لوسیوس در مورد اتحاد، متحد شدند و از شومینهی مذکور فاصله گرفتند.
- حالا باید چیکار کنیم؟ دوباره وارد یه شومینهی دیگه بشیم؟
- شاید باید صبر کردن بشیم که شومینه وارد ما شدن بشه.

با اینکه اصلا ایدهی جالبی به نظر نمیرسید، اما مرگخوارها آنقدر در شومینههای مختلف اذیت شده بودند که داشتند واقعا آماده شدن برای این کار را در نظر میگرفتند.
- شاید هم باید کاری انجام بدیم که شومینهها راضی بشن ما رو به مقصد مورد نظرمون ببرن.
مرگخوارها وازلین را کنار گذاشتند و به حرفهای تام دقت کردند که در حال چسب زدن مغزش بود تا محتوایش بیرون نریزند.
- مثلا چه کاری؟
- نمیدونم. از اینجا به بعدش مربوط به اون قسمتی از مغزم بود که کف دریاچه خورد و خاکشیر شد.

- من یه بار داشتم تلویزیون ماگلها رو تماشا میکردم که یه یارویی که خیلی درگیرم بود چون همش داشت از اون تو بهم نگاه میکرد گفت بعضیا وقتی میخوان به یه چیزی برسن، یه چیزی رو به درگاهش قربونی میکنن. شاید ما هم باید یه چیزی برای شومینه قربونی کنیم که هیزماش نرم بشن و بذاره برگردیم پیش خواستگ... یعنی اربابمون.

- ولی ما از توی این ساحل چه چیز بهدرد بخوری میتونیم پیدا بکنیم که شایستهی قربونی کردن باشه؟
- فهمیدم! من باید واسه شومینهی مامان غذای مقوی درست کنم! هیچی به اندازهی یه غذای خوشمزه و شکم سیر نمیتونه آدمو خوش اخلاق کنه!

- نه!

همهی یکصدا فریاد زدند. به هر حال، از آن جایی که مرگخوارها از شدت بیاعصاب بودن آدم میکشتند، میشد وضعیت خوشمزه بودن غذای مروپ و شکم سیرشان را حدس زد.
- اونوقت چرا نه؟
حالا آنها یا باید مروپ را از آشپزی منصرف میکردند، و یا خطر رفتن به شومینهای که غذای او را خورده بود به جان میخریدند.
انتخاب سختی بود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج







