جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: حــــمــــلــــه!
ارسال شده در: شنبه 10 خرداد 1404 00:08
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
در خانه ریدل ها، مرگخوار ها به دلیل سابقه سیبل با دامبلدور بهش اعتماد ندارن و ازش خوششون نمیاد. سیبل از این وضعیت خسته شده و به دنبال راهی برای برقراری ارتباطه. وسط همین داستان ها به طور اتفاقی یه اتاق رو پیدا میکنه که توش یه جعبه بازی وجود داره. سیبل همه رو راضی به شروع به بازی میکنه ولی به محض شروع بازی، همگی به درون بتل رویالی کشیده میشن و بهشون گفته میشه برای خروج از اونجا باید شومینه هایی رو پیدا کنن.





- ار چه بابی؟ تو باز جو گرفتت مالفوی؟

- دوریا؟... تو کی اومدی اصلاً؟

- من هستم؛ ولی خسته‌ام.

- خسته نباشی خوشگلم!

- مرسی عسلم! این آدرس کراتین کارتو برام بفرست! اصلاً معجزه کرده رو موهات! پیش شهین رفتی؟

در همین حال که این مکالمه سیسی طور بین مالفوی و دوریا در جریان بود و مالفوی با حرکات شیک گونه لختی موهایش را به نمایش می‌گذاشت، دعوای بین مروپ و تام همچنان در جریان بود.

مروپ درحالی‌که یک دسته مو را دور انگشتش حلقه میکرد، با ناز گفت:
- بهت میگم امیر مامان ماگله! اصلاً مگه من دوستش داشته باشمم میفهمه؟

تام، سیلوی را که داشت تخمه می‌خورد و مانند بازی فوتبال دعوا را تماشا میکرد، کنار زد و با صدای خشنی گفت:
- امیر مامان؟ کی شد امیر مامان؟... زن تو فقط مامان یه نفری!... بعدم منم ماگل بودم!

مروپ ناگهان سرش را باحالت رؤیایی کج کرد و گفت:
- یادته تام؟ اون موقع ها جلوی دبیرستانمون تک‌چرخ می‌زدی!

نگاه تام رنگ صورتی و قلب قرمز گرفت و جواب داد:
- یادمه! اون موقع سبیل داشتی! ولی من عاشقت شدم!

- یعنی الان عاشقم نیستی تام؟

- من عاشق توام زبون نفهم!

در همین حال که بانو سلندیون برای بزرگداشت عشق تام و مروپ به صحنه می‌رفت که آهنگ تایتانیک را اجرا کند، دو جسم سبز و سیاه از آسمان بر زمین‌بازی افتاده و درست روی آگلانتین و بلیز زابینی فرود آمدند. آنان که از سال پیش به اکانتهایشان لاگین نکرده بودند در همان لحظه جان به جان‌آفرین تقدیم کردند و به سوژه نیامده از سوژه حذف شدند.

جسم سبزرنگ در واقع زاخاریاس اسمیت بود که پلیور سبزرنگش را به تن کرده بود و جسم سیاه نیز سالازار اسلیترین بود که لباس غواصی پوشیده بود.

چند ثانیه برای فوت آن دو نوگل نشکفته سکوت برقرار شد و بعد سیبل با لپ‌های گل‌انداخته گفت:
- سالازار کبیر چه سیکس پکی هم دارن!

البته سالازار خیلی در مود تعریف نبود و کابل برق سیبل را نگرفت. به جایش با قیافه‌ای عصبانی و حق‌به‌جانب گفت:
- من داشتم می‌رفتم که جکوزی جهنمو امتحان کنم! این چه وضعشه؟ اینجا کجاست؟

سرها در همان لحظه به سمت سیبل چرخید. سیبل که خودش را مستعد له‌شدن توسط آن توده عضلانی می‌دید، من‌من‌کنان گفت:
- ام... 45 ثانیه وقت داشتیم! چی شد؟ نگذشت؟

صدایی که تا آن لحظه با لحنی بی‌احساس و یکنواخت قوانین را اعلام میکرد، ناگهان با لحنی ذوق‌زده و عشوه‌گر اعلام کرد:
-چشمام به لباس سالازار اتصالی کرده... جوووون!
بعد سوت ممتدی کشید.

سالازار که برای خود در جهنم یلی بیه و جنگی بیه، در اینجا مضحکه دست چشمان ناپاک شده بود. اما ازآنجاکه عفت و پاک‌دامنی و عقاب بودن و سینگل به زندگی بودن سرلوحه رفتاری سالازار بود، سریعاً تیشرت رابستن را از تنش در آورد و به کمرش بست. در واقع رابستن اصلاً گناهی در این قضیه نداشت و یک‌گوشه نشسته و موزش را می‌خورد؛ ولی رحم به رابستن سرلوحه رفتاری سالازار نبود.

صدا مجدد اعلام کرد:
- بابا گوهرها رو نپوشون! هیییی... ولی خوشم اومد! بیایین برین بابا! به‌خاطر سالازار دریایی از این مرحله رد میشین!

بعدازاین اعلام، چندین شومینه روبروی آنها ظاهر شد که آتش آبی‌رنگی در آنها می‌درخشید. مروپ به نزدیک یکی از شومینه ها رفت و کمی هوا را بو کشید.
- صدای بازی مامان!... آتیشه چرا بوی نمک میده؟ کجا قراره بریم؟

صدا با سرخوشی کودکانه جواب داد:
- جایی که مناسب سالازار دریایی باشه!... آنتالیا! هتل یو آل!

حرف دیگری نیاز نبود. همگی با کله درون شومینه ها پریدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1404/3/10 1:03:13
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1404/3/10 1:06:23
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: حــــمــــلــــه!
ارسال شده در: جمعه 9 خرداد 1404 20:49
نمایش جزئیات
آفلاین
بتل رویال. سبکی از بازی که در اون یک‌سری بازیکن وارد یک زمین بزرگ می‌شن و به صورت رندوم توی اون پخش می‌شن. اول بازی چیزی ندارن ولی در زمین بازی صندوقچه‌هایی هست که توش آیتم‌هایی برای بقا وجود داره. درست شنیدین. بقا! چون پایان این بازی وقتی اتفاق میفته که فقط یک نفر توی اون زمین زنده بمونه...

- شما هم این صدا رو شنیدن می‌شین؟ از اون موقعی که توسط کف اتاق خوردن شدیم و وارد اینجا شدن شدیم این صدا مدام پخش شدن می‌شه. اصلا این بتل ریال چی بودن می‌شه؟ از کی تا حالا ما در مورد اقتصاد نوشتن می‌شیم؟

شما برگزیده شدید تا اولین دوره مسابقات بتل رویال جادویی رو انجام بدید. مکانی که در اون قرار دارین، لابیه. روبه‌روی شما به اندازه‌ی نصف شما شومینه برای انتقال به زمین اصلی بازی وجود داره. هر شومینه ظرفیت دو نفر از شما رو داره. وارد اون بشید و بعد به طور اتوماتیک به زمین اصلی بازی منتقل می‌شین.

- شما هم حس می‌کنین که این صدا شبیه یکی از خواستگارامه؟ حس می‌کنم فکر می‌کنه شما هم جزو صف طولانی خواستگارای منین واسه همین می‌خواد شمارو بکشه تا فقط من بمونم اون. چه رمانتیک!

همگی 1 دقیقه فرصت دارین تا وارد شومینه بشین وگرنه عواقب بدی در انتظارتون خواهد بود. زمان از همین الان شروع شد.

- به عنوان کسی که اول از همه به اینجا وارد شده. خودم رو ارباب بتل رویال می‌نامم... و از اونجایی که لرد ولدمورت بینمون نیست و مرگخوارها همیشه یک ارباب داشتن. پس باید قبول کنین که من اربابتونم.

45 ثانیه از زمانتون باقی مونده. افراد حاضر در شومینه صفر نفر شمارش شده است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: حــــمــــلــــه!
ارسال شده در: جمعه 9 خرداد 1404 00:39
نمایش جزئیات
آفلاین
- هــــــــــوراااااا! ایــــــــــــنـــــــــــــه! دقیقا منتظر همین بودم!

گابریلا با ذوق و شوق اینو می‌گه، از جا می‌پره و این پا و اون پا کنان از بقیه می‌پرسه:
- لوسیوسو کدوم تیکه از زمین خورد؟ کجا کجا؟

اما منتظر جواب نمی‌مونه و هم‌چون کسایی که باله کار می‌کنن، شروع می‌کنه با اشتیاق دور خودش چرخیدن تا وقتش برسه و زمین تصمیم بگیره اونو هم بخوره.

ملت لبخندی که از شدت هیجان رو لبای گابریلا نقش بسته بود رو در حین چرخشش به وضوح تشخیص می‌دن و حقیقتا نمی‌دونستن که دقیقا چرا اینقد برای بلعیده شدن توسط زمین هیجان‌زده‌س. بنابراین در حالی که فک‌هاشون از شدت تعجب رو زمین افتاده بود، فقط پلک‌زنان به گابریلا زل می‌زنن.

گابریلا که پارتیش کلفت بود و روابط دور و نزدیکی با نویسنده داشت، از طریق نویسنده متوجه افکار باقی مرگخوارا می‌شه و تصمیم می‌گیره با سخاوت تمام به سوالشون جواب بده تا بیش از این تو خماری نمونن.
- یعنی می‌گین شما هیجان‌زده نیستین که زمین بعد از خوردنتون کجا تُفِتون می‌کنه؟ واقعا جالب به نظر میاد!

گابریلا اینو می‌گه و انگار که بهش الهام شده باشه که قراره همون لحظه زمین زیر پاش دهن باز کنه، تعظیمی به همه می‌کنه و به همون شکل توسط زمین خورده می‌شه.

قبل از این که مرگخوارا بخوان به خودشون بیان و بفهمن دقیقا چی داره می‌شه، این‌بار نه تک‌تک، بلکه به صورت ناگهانی کل کف سالنی که مرگخوارا توش حضور داشتن یکهو ناپدید می‌شه. در آخرین لحظه قبل از این که همگی به داخل زمین کشیده بشن، صدای سیبل که بعنوان آخرین نفر خورده می‌شد شنیده می‌شه که می‌گه:
- اوپس.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: حــــمــــلــــه!
ارسال شده در: پنجشنبه 8 خرداد 1404 23:06
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه:
در خانه ریدل ها، مرگخوار ها به دلیل سابقه سیبل با دامبلدور بهش اعتماد ندارن و ازش خوششون نمیاد. سیبل از این وضعیت خسته شده و به دنبال راهی برای برقراری ارتباطه. وسط همین داستان ها به طور اتفاقی یه اتاق رو پیدا میکنه که توش یه جعبه بازی وجود داره. سیبل اول گابریلا و بعد بقیه رو به سختی راضی میکنه تا باهاش بازی کنن. به محض اینکه بقیه اعلام رضایت میکنن بازی خودکار شروع میشه و با نشون دادن کارتی که روش نوشته لوسیوس رو به عنوان بازیکن اول انتخاب کرده اونو به داخل بازی میکشه.


***

اوضاع سیبل حتی قبل از این اتفاق هم بین مرگخوارها تعریف چندانی نداشت. حالا و با وجود اتفاقی که برای لوسیوس افتاده بود اوضاعش حتی از قبل هم خراب تر شد. همه داشتن با چشم هاشون سیبل رو میخوردن و پس از جویدن، قورتش میدادن. اصلا شرایط خوبی حاکم نبود. سیبل هم بعد از دیدن این صحنه اون لبخند موذیانه اش رو جمع میکنه و تلاش میکنه نامرئی به نظر برسه. که البته با وجود اون همه موی فر و سیبیل های پرپشت تقریبا غیر ممکن بود.
- اممم... خب میدونید چیه... این بازیه دیگه... حتما لوسیوس هم یه جایی همین جاهاست.

سیبل بعد از گفتن این جمله مشغول گشتن زیر میز شد. حتی برای لحظه ای پای گابریلا رو بالا اورد و مشغول گشتن زیر اون هم شد.

- الان دقیقا داری چی کار کردن میشی؟
- دنبال لوسیوس میگردم. مطمئنم یه جایی همین جاهاست!

همه داشتن با تعجب به سیبل نگاه میکردن مرز بین انفجار از خشم و تعجبشون خیلی باریک بود و سیبل داشت روی این مرز قدم میزد. هر لحظه ممکن بود به یه سمت متمایل بشه. همینجوری که سیبل حتی بین انگشت های پای رابستن رو جست و جو میکرد، صدای تق دیگه ای هم اومد.
- سیبل!

سیبل انگار منتظر یه جرقه بود تا منفجر بشه.
- من فقط میخواستم بهم توجه کنید و باهام بازی کنید. نمیدونستم ممکنه باعث همچین چیزی بشه!
- سیبل!
- من هیچ کاری نکردم!

سیلی محکمی که توی گوش سیبل فرود میاد اون رو به خودش میاره. گابریلا با خونسردی اشاره ای به بازی میکنه.
- بازی یه کارت جدید داده!

سیبل با دست لرزون کارت رو بر میداره و شروع به خوندن نوشته روش میکنه:
- همگی شما برای شرکت در بازی انتخاب شدید! بازی در حال شروع شدنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: حــــمــــلــــه!
ارسال شده در: پنجشنبه 8 خرداد 1404 17:45
نمایش جزئیات
آفلاین
سیبل و گابریلا مثل دو قاچ خیار (یکی چسبنده، یکی بلغزنده) وارد سالن اصلی خانه‌ی ریدل‌ها شدند. جایی که جمعی از مرگخوارها طبق معمول دور میز نشسته بودند و بحث جدی‌شان درباره‌ی اینکه آیا مروپ واقعاً از "امیر" خوشش می‌آید یا فقط برای "کلافی کردن تام" نقش بازی می‌کند، به بن‌بست رسیده بود.

اولین کسی که متوجه ورود سیبل شد، لوسیوس بود.
–باز این اومد.

صدایش را آهسته گفت ولی نه آن‌قدر که سیبل نشنود. سیبل مثل همیشه، بی‌تفاوت به قضاوت دیگران، با اعتمادبه‌نفس وسط جمع پرید، جعبه را وسط پرتاب کرد و گفت:
–قراره یه بازی خفن بکنیم! بهتون قول می‌دم از عشق ابدی هم جذاب‌تره. هیجان! ترس! توهم! مرگ! زندگی! تفریح!

در این میان، بلا ترای از زیر پتو بیرون خزید و گفت:
–مرگ؟!
–تفریح! تفریح گفتم! اون مرگ برای این بود که مرگخواریم دیگه خب، باید یه کم تم تیره داشته باشه، نمی‌شه که... حالا بیاید بازی کنیم ببینیم چیه اصلاً.

نگاه‌ها از روی جعبه به سیبل، از سیبل به گابریلا، و دوباره به جعبه می‌چرخید. جعبه همچنان بی‌حرکت وسط سالن نشسته بود، بی‌زبان، اما سنگین... شبیه موجودی که منتظره صداش کنن.

در نهایت، نارسیسا که بیشتر از همه حوصله نداشت، پوفی کرد و گفت:
–بازی مسخره‌ایه، ولی اگه قراره سیبل تا موقع انجام ندادنش ولمون نکنه، پس زودتر شروع کنیم تموم شه.

سیبل با شور و شوق، در جعبه را باز کرد.

اما هیچ‌کس برای آنچه بیرون آمد آماده نبود.

نه آتشی زبانه کشید، نه سوسک پرنده پرید بیرون، نه فریادهای جادویی، نه نورهای جادویی... هیچ.

فقط صدای یک ضربه آمد. تق.

سپس یک کارت چوبی کوچک از درون جعبه به بیرون پرتاب شد و مستقیم روی پای لوسیوس افتاد.

لوسیوس با اخم خم شد و کارت را برداشت. کارت، نقره‌ای و براق بود و رویش فقط یک جمله حک شده بود:
نقل قول:
"بازیکن اول، انتخاب شد."

و پشتش:
نقل قول:
"لوسیوس. نوبتت شروع شد. وارد شو."


سکوت عجیبی فضا را پر کرد. لوسیوس نفس عمیقی کشید، و همان لحظه، کف زمین زیر پایش شروع به لرزیدن کرد.
–سیبل... این شوخیه دیگه؟ نگو که...

اما جمله‌اش نیمه‌کاره ماند. چون زمین درست زیر پاهایش دهان باز کرد و لوسیوس با صدای گرومپ به درون تاریکی کشیده شد.

هیچ‌کس حتی فرصت جیغ زدن نداشت.

سکوت سنگینی در سالن ریدل‌ها حاکم شد. همه به سیبل نگاه کردند.

و سیبل، با لبخند موذیانه‌ای گفت:
–خب... بازی شروع شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«قدرت نه در فریاد، که در سکوتی‌ست که دیگران را وادار به اطاعت می‌کند...»
[پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]
پاسخ: حــــمــــلــــه!
ارسال شده در: چهارشنبه 7 خرداد 1404 22:46
نمایش جزئیات
آفلاین
در یک چشم به هم زدن سیبل جلوی جعبه‌ی بازی بود، ولی گابریلا دیگه نبود!

یعنی بود، ولی دیگه در حالت نشسته نبود. بلکه وایساده بود و متفکرانه در حال نگاه کردن به اطراف بود. سیبل مثل جت از جاش می‌پره و در حالی که ابرو بالا انداخته، نگاهش همراه گابریلا از این سو به اون سو می‌ره. ولی اینقد چرخش نگاه‌های گابریلا بی‌هدف به نظر می‌رسید که بالاخره سیبل جلو می‌ره و دستاشو جلوی چشمای گابریلا حرکت می‌ده.
- آهای؟! قرار بود بازی کنیما.
- خوبه. بازی کنیم.

سیبل که انتظار مخالفت داشت، با شنیدن این حرف ابروش به قدری بالا می‌ره که رسما از محوطه‌ی صورتش میفته بیرون و معلق در هوا می‌مونه.
- پس چرا نمی‌شینی بازی کنیم؟

گابریلا اشاره‌ای به جعبه‌ی باریک اما بزرگ می‌کنه.
- به نظر بازی وسیعی میاد. دو نفره که حال نمی‌ده، باید جمعیت بیشتری رو جمع کنیم.

سیبل خیلی موافق بود. زیادی هم موافق بود. اما نمی‌دونست گابریلا هم واقعا موافقه یا دنبال بهونه‌ای برای دور شدن از سیبل و پیچوندنشه!

پس سیبل چون می‌ترسید گابریلا هم از قفس بپره، با یه دستش محکم بازوی گابریلا رو می‌گیره و یه پاشم دراز می‌کنه بلکه به جعبه برسه و بدون رها کردن گابریلا هر دو رو به چنگ بیاره. جعبه با نوک انگشت پای سیبل شروع به حرکت به سمتشون می‌کنه و وقتی بهشون می‌رسه، سیبل با یه دست گابریلا و با یه دست بازی رو می‌چسبه و دوباره در خانه ریدل‌ها به حرکت در میاد تا قربانی‌های بعدی رو برای بازی جور کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: حــــمــــلــــه!
ارسال شده در: چهارشنبه 7 خرداد 1404 22:24
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
گابریلا بعد از گفتن این جمله روی پاشنه پا چرخید و پشتش رو به صحنه کرد تا از محل مورد نظر دور بشه، اما سیبل اجازه نمیداد این فرصت بی نظیر به این سادگی ها از دستش بره. چون اصولا فرصتی به دستش نمیرسید که بخواد از دستش بره. حالا که این یکی رو صاحب شده بود قرار بود سفت و محکم بچسبتش. درست مثل کاری که الان کرده بود.

- داری چی کار میکنی سیبیلو؟

صحنه عجیبی بود، سیبل جعبه بازی و گابریلا رو با هم بغل کرده بود و دو دستی جوری چسبیده بودشون که هیچکدوم نتونن تکون بخورن. البته نیست که جعبه میتونست تکون بخوره! ولی خب گابریلا که میتونست.

- سیبیلو داری خفه ام میکنی!

سیبل برای دقایقی اصلا تو حال خودش نبود ولی با این جمله ظاهرا به خودش میاد و بلاخره رضایت میده گابریلا رو که تقریبا تمام اعضای داخلیش الان تو چشمش قرار داشتن، رها کنه!
- امم... چیزه خب... ببین نکنه فکر میکنی ممکنه یهو مثل اون فیلم مشنگیه بازی زنده بشه و هممونو درسته قورت بده؟
- من... نـ...

همونطوری که قبلا هم گفتم سیبل این فرصت رو از دست بده نبود. در نتیجه از نفس نفس زدن های گابریلا نهایت استفاده رو میکنه و به جای اون تصمیم هم میگیره.
- ببین بیا امتحانش کنیم. اگه خوشت نیومد خب بعدش برو!

سیبل همیشه موزی و آب زیر کاه بود. همیشه هم دروغگوی خوبی بود. این بار هم از همین ویژگی هاش به خوبی استفاده میکنه و اون بخشی از قوانین که به نفعش نبودن رو به طور کامل نادیده میگیره. اینجاست که میپرسید کدوم قوانین. باید جواب بدم که این:
نقل قول:
"وقتی بازی را شروع کردید، نمی‌توانید رهایش کنید."


البته اینکه خود سیبل هم هنوز نمیدونست این قانون چقدر جدیه هم بی تاثیر نبود. سیبل بیشتر روی جذابیت های ذاتیش حساب کرده بود که بتونه گابریلا رو سر بازی نگه داره و شاید حتی بتونه بقیه رو هم بیاره تو بازی.

گابریلا کمتر موجودی به این سیریشی دیده بود. در نتیجه فقط برای اینکه بتونه سیبل رو از سرش باز کنه باهاش موافقت میکنه.
- باشه قبوله بازی میکنم ولی...

سیبل بهش مهلت نمیده تا جمله اش رو کامل کنه و براش شرط و شروط بذاری. در کمتر از 10 ثانیه گابر خودش رو وسط همون جایی میبینه که مرگخوارهای دیگه در حال تحلیل هشت ضلعی های عشقی شکل گرفته بین جماعت بودن.

سیبل جعبه رو با بیشترین صدایی که میتونه روی زمین میکوبه و گابر رو سمت مقابلش روی زمین میذاره. بعد هم با بلندترین صدایی که براش ممکن بود جیغ میزنه.
- بزن بریم بازی کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: حــــمــــلــــه!
ارسال شده در: چهارشنبه 7 خرداد 1404 18:24
نمایش جزئیات
آفلاین
- از این بازیاست که پازله و چندین مرحله داره و هر مرحله‌شو که پیش می‌بری، یه سوزن ازش می‌زنه بیرون و می‌ره تو دستت و خونت میاد و روحت به بازی گره می‌خوره و یهو می‌بینی دنیا داره عجیب می‌شه و تغییر می‌کنه و یهو چهارتا بُعد جدید توی ابعادش جوونه می‌زنن و یه سری موجودات ازشون ظاهر می‌شن که خدای درد رو می‌پرستن و یکیشون همه صورتش دهن و دندونه و مدام دندوناشو به هم می‌سابونه و یکیشون کل صورتش پر از سوزنه و رییس بقیه‌ست و یکیشون کل بدنش یه شکمه و یکی دیگه یه فریم استخونی داره که از کمرش زده بیرون و پوستشو باز کردن و انداختن روش و کلی دردش اومده و ناراحت شده و تصمیم گرفته یواشکی که دوست بقیشون نباشه اینقدر که ناراحته و اصلا تصمیم گرفته کلا که دوست هیچکس نباشه و همه رو قراره بکشه و نقشه‌های پلید پلید داره. پلید در پلید می‌شه ضد پلید البته. قراره دوست مردم باشه پس. بخاطر همین با همه دوسته و دشمنیاشو گذاشته کنار دیگه. آره. و اینا با هم قراره ظاهر بشن و سوزنشونو بکنن تو دست من ولی من بهشون بگم بقیه رو قربانیتون می‌کنم، ولم کنین لطفا. و آره. قراره همتونو قربانی کنم.

گابریلا یک مقدار به این موضوع فکر کرد. گابریلا بازی دوست داشت. گابریلا در بچگی‌اش بازی ندیده بود. گابریلا در بچگی‌اش همیشه کودک کار بود و بدبخت بود و حتی ترافیک انسانی شده بود یک بار و برده بودندش یواشکی آن‌ور مرزها و اشتباهی به جای اینکه از منطقه جنگی بیارندش بیرون، انداخته بودندش وسط جنگ و قحطی و زلزله و بمب. بخاطر همین تراماهای دوران کودکی‌اش بود که الان که آدم‌بزرگ بود هم هنوز مغز یک نونهال تویش مانده بود و شما نمی‌دانید ولی هر روز این بچه‌ را بزرگ‌ترهایش می‌برند مهد کودک و حتی بعضی وقت‌ها می‌گذارد روزها بماند همان جا تا نفس راحتی بکشند از شرش و موهای آبی‌اش و تمایل دائمش به بازی‌های خطرناک کردن.

گابریلا کمی بیشتر فکر کرد.

- نه. خوشم نیومد. بازی خوبی نیست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ: حــــمــــلــــه!
ارسال شده در: چهارشنبه 7 خرداد 1404 03:35
نمایش جزئیات
آفلاین
سیبل به سرعت در راهروها در حرکت بود تا هرچه سریع‌تر به مرگخوارا برسه و باهاشون بازی کنه که با صدای فریاد شخصی از پشت سرش متوقف می‌شه.

- به علت سرعت بیش از حد مجاز، بایست ای سیبیلو!

سیبل ایستاد. نه به این دلیل که حس می‌کرد دستوری بهش داده شده که باید انجام بده، بلکه چون مشتاق بود بدونه کی قوانین راهنمایی و رانندگی ماگلا رو داره وسط خانه ریدل‌ها پیاده می‌کنه و واسه خودش پلیس‌بازی در آورده. البته قاعدتا از صدا تشخیص داده بود منبعش به گابریلا برمی‌گرده، ولی واقعا دوست داشت چهره گابریلا حین بیان این حرف رو ببینه.

که خب، چندان دیدنی نبود. نیشش تا بناگوش باز شده بود و حالا ریز ریز داشت می‌خندید بهش.

- می‌شه بدونم به چی می‌خندی؟

گابریلا به سختی جلوی خنده‌ش رو می‌گیره و جواب می‌ده:
- سر تا پات گرد و خاکیه. حالا شدی سیبیل خاکی.

سیبل نگاهی به سر تا پای خودش می‌ندازه و با طلسمی، در یک چشم به هم زدن آراستگی و پاکیزگی رو به وجودش برمی‌گردونه. بعدش جعبه بازی رو با حالت وسوسه‌کننده شروع به تکون دادن جلوی چشمای مشتاق گابریلا می‌کنه.
- رفتم یه بازی خفن پیدا کردم همگی سرگرم بشیم، جای تشکرته؟

گابریلا با کنجکاوی ورجه وورجه‌کنان جلو میاد و از بالای شونه‌ی سیبل نگاهی به جعبه می‌ندازه.
- بازی؟ چه بازی‌ای؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: حــــمــــلــــه!
ارسال شده در: چهارشنبه 7 خرداد 1404 01:42
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید



سیبل از زمانی که وارد خانه ریدل‌ها شده بود، دشواری‌های فراوانی داشت. از آنجا که او قبلاً در هاگوارتز درس می‌داد و یار دور دور کردن‌های دامبلدور بود، افراد خانه خیلی استقبال گرمی از او به عمل نیاوردند. هیچ‌کدام اعتماد کاملی به او نداشتند و حتی مروپ، که خدای مادر بودن بود، برای او غذا کنار نمی‌گذاشت و برای او گریپ‌فروت قاچ‌قاچی می‌کرد که سیبل را دچار دل پیچه می‌کرد. در واقع، سیبل کاملاً به لرد وفادار بود، ولی لرد کلاً به کسی وفادار نبود و آهنگ "وفادارم، وفاداری" بامشاد در موردش مصداق نداشت. به همین دلیل هم لرد به رفتار بقیه با سیبل اعتراضی نمی‌کرد و کلیپ‌های ضایع شدن سیبل را به عنوان شورت کانال یوتیوبش پخش می‌کرد.

بدترین روز برای سیبل، سه‌شنبه بود. از آنجا که همه به جز لرد در خانه ریدل‌ها "عشق ابدی" نگاه می‌کردند، توجهات به سیبل به حداقل می‌رسید و از آنجا که سه‌شنبه‌ها روز باشگاه رفتن لرد هم بود، سیبل بیش از پیش تنها می‌شد.

اما آن سه شنبه وضع سیبل بدتر از همیشه بود. خیلی حوصله‌اش سر رفته بود و از شرکت در بحث درباره "نگار پیک می" که معمولاً در آشپزخانه جریان داشت هم به ستوه آمده بود. حتی غیرتی شدن تام به خاطر ابراز علاقه مروپ به "امیر" هم او را به وجد نیاورده بود و باعث شده بود در حینی که تام در حال شکستن ظرف‌های مورد علاقه مروپ و مروپ در حال جیغ کشیدن بود، آشپزخانه را ترک کند و به گوشه‌ای پناه ببرد.

این حق او نبود. هرگز فکرش را نمی‌کرد که مرگخوار بودن اینقدر سخت و کسل‌کننده باشد. با قلبی مالامال درد و معده‌ای مالامال گریپ‌فروت بر زمین نشست و تکیه‌اش را به دیوار داد. اما قبل از اینکه بتواند سیس نوجوان عاشق و خسته را به خوبی اجرا کند، دیواری که به آن تکیه داده بود عقب رفت و سیبل طاق باز در فضای تاریکی رها شد.

به سرعت خودش را جمع کرد و ایستاد. مشتی خاک به گلویش رفت و باعث شد به سرفه بیفتد. چوبدستی‌اش را بیرون کشید و با گفتن "لوموس" روشنش کرد. متوجه شد که در اتاق کوچکی قرار دارد که درش با تکیه دادنش به دیوار باز شده بود. اتاق کاملاً خالی بود و تنها یک میز چوبی وسط اتاق قرار داشت. روی میز را لایه ضخیمی از خاک گرفته بود و پایه‌هایش تار عنکبوت بسته بود. سیبل نگاهی به اطرافش انداخت و با کنجکاوی به میز نزدیک شد.

انگار چیزی زیر آن لایه‌های خاک بود. سیبل آستینش را جلوی بینی‌اش گرفت و با دست دیگرش خاک را کنار زد. زیر لایه‌های خاک یک جعبه باریک بود. جعبه نمای چوبی داشت و روی جلدش پنج مار کنده‌کاری شده بودند که با حالت دایره‌ای در یکدیگر قفل شده بودند. وسط دایره تنها یک جمله دیده می‌شد:

"وقتی بازی را شروع کردید، نمی‌توانید رهایش کنید."


سیبل لبخند زد. حالا می‌توانست با این بازی خودش را سرگرم کند. نوشته روی بازی جالب به نظر می‌رسید و سیبل فکر می‌کرد می‌تواند حالش را جا بیاورد. بازی را از روی میز برداشت و از اتاق بیرون رفت. اتاق تاریک بود و سیبل جمله‌ای که روی دیوار با رنگ قرمز نوشته شده بود را ندید:

"هرگز بازی رو شروع نکن!"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1404/3/7 2:27:55
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT