- داری چی کار میکنی سیبیلو؟
صحنه عجیبی بود، سیبل جعبه بازی و گابریلا رو با هم بغل کرده بود و دو دستی جوری چسبیده بودشون که هیچکدوم نتونن تکون بخورن. البته نیست که جعبه میتونست تکون بخوره! ولی خب گابریلا که میتونست.
- سیبیلو داری خفه ام میکنی!
سیبل برای دقایقی اصلا تو حال خودش نبود ولی با این جمله ظاهرا به خودش میاد و بلاخره رضایت میده گابریلا رو که تقریبا تمام اعضای داخلیش الان تو چشمش قرار داشتن، رها کنه!
- امم... چیزه خب... ببین نکنه فکر میکنی ممکنه یهو مثل اون فیلم مشنگیه بازی زنده بشه و هممونو درسته قورت بده؟
- من... نـ...
همونطوری که قبلا هم گفتم سیبل این فرصت رو از دست بده نبود. در نتیجه از نفس نفس زدن های گابریلا نهایت استفاده رو میکنه و به جای اون تصمیم هم میگیره.
- ببین بیا امتحانش کنیم. اگه خوشت نیومد خب بعدش برو!
سیبل همیشه موزی و آب زیر کاه بود. همیشه هم دروغگوی خوبی بود. این بار هم از همین ویژگی هاش به خوبی استفاده میکنه و اون بخشی از قوانین که به نفعش نبودن رو به طور کامل نادیده میگیره. اینجاست که میپرسید کدوم قوانین. باید جواب بدم که این:
"وقتی بازی را شروع کردید، نمیتوانید رهایش کنید."
البته اینکه خود سیبل هم هنوز نمیدونست این قانون چقدر جدیه هم بی تاثیر نبود. سیبل بیشتر روی جذابیت های ذاتیش حساب کرده بود که بتونه گابریلا رو سر بازی نگه داره و شاید حتی بتونه بقیه رو هم بیاره تو بازی.
گابریلا کمتر موجودی به این سیریشی دیده بود. در نتیجه فقط برای اینکه بتونه سیبل رو از سرش باز کنه باهاش موافقت میکنه.
- باشه قبوله بازی میکنم ولی...
سیبل بهش مهلت نمیده تا جمله اش رو کامل کنه و براش شرط و شروط بذاری. در کمتر از 10 ثانیه گابر خودش رو وسط همون جایی میبینه که مرگخوارهای دیگه در حال تحلیل هشت ضلعی های عشقی شکل گرفته بین جماعت بودن.
سیبل جعبه رو با بیشترین صدایی که میتونه روی زمین میکوبه و گابر رو سمت مقابلش روی زمین میذاره. بعد هم با بلندترین صدایی که براش ممکن بود جیغ میزنه.
- بزن بریم بازی کنیم!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



















