خلاصه:
در خانه ریدل ها، مرگخوار ها به دلیل سابقه سیبل با دامبلدور بهش اعتماد ندارن و ازش خوششون نمیاد. سیبل از این وضعیت خسته شده و به دنبال راهی برای برقراری ارتباطه. وسط همین داستان ها به طور اتفاقی یه اتاق رو پیدا میکنه که توش یه جعبه بازی وجود داره. سیبل همه رو راضی به شروع به بازی میکنه ولی به محض شروع بازی، همگی به درون بتل رویالی کشیده میشن و بهشون گفته میشه برای خروج از اونجا باید شومینه هایی رو پیدا کنن.- ار چه بابی؟ تو باز جو گرفتت مالفوی؟
- دوریا؟... تو کی اومدی اصلاً؟
- من هستم؛ ولی خستهام.
- خسته نباشی خوشگلم!
- مرسی عسلم! این آدرس کراتین کارتو برام بفرست! اصلاً معجزه کرده رو موهات! پیش شهین رفتی؟
در همین حال که این مکالمه سیسی طور بین مالفوی و دوریا در جریان بود و مالفوی با حرکات شیک گونه لختی موهایش را به نمایش میگذاشت، دعوای بین مروپ و تام همچنان در جریان بود.
مروپ درحالیکه یک دسته مو را دور انگشتش حلقه میکرد، با ناز گفت:
- بهت میگم امیر مامان ماگله! اصلاً مگه من دوستش داشته باشمم میفهمه؟
تام، سیلوی را که داشت تخمه میخورد و مانند بازی فوتبال دعوا را تماشا میکرد، کنار زد و با صدای خشنی گفت:
- امیر مامان؟ کی شد امیر مامان؟... زن تو فقط مامان یه نفری!... بعدم منم ماگل بودم!
مروپ ناگهان سرش را باحالت رؤیایی کج کرد و گفت:
- یادته تام؟ اون موقع ها جلوی دبیرستانمون تکچرخ میزدی!
نگاه تام رنگ صورتی و قلب قرمز گرفت و جواب داد:
- یادمه! اون موقع سبیل داشتی! ولی من عاشقت شدم!
- یعنی الان عاشقم نیستی تام؟
- من عاشق توام زبون نفهم!
در همین حال که بانو سلندیون برای بزرگداشت عشق تام و مروپ به صحنه میرفت که آهنگ تایتانیک را اجرا کند، دو جسم سبز و سیاه از آسمان بر زمینبازی افتاده و درست روی آگلانتین و بلیز زابینی فرود آمدند. آنان که از سال پیش به اکانتهایشان لاگین نکرده بودند در همان لحظه جان به جانآفرین تقدیم کردند و به سوژه نیامده از سوژه حذف شدند.
جسم سبزرنگ در واقع زاخاریاس اسمیت بود که پلیور سبزرنگش را به تن کرده بود و جسم سیاه نیز سالازار اسلیترین بود که لباس غواصی پوشیده بود.
چند ثانیه برای فوت آن دو نوگل نشکفته سکوت برقرار شد و بعد سیبل با لپهای گلانداخته گفت:
- سالازار کبیر چه سیکس پکی هم دارن!
البته سالازار خیلی در مود تعریف نبود و کابل برق سیبل را نگرفت. به جایش با قیافهای عصبانی و حقبهجانب گفت:
- من داشتم میرفتم که جکوزی جهنمو امتحان کنم! این چه وضعشه؟ اینجا کجاست؟
سرها در همان لحظه به سمت سیبل چرخید. سیبل که خودش را مستعد لهشدن توسط آن توده عضلانی میدید، منمنکنان گفت:
- ام... 45 ثانیه وقت داشتیم! چی شد؟ نگذشت؟
صدایی که تا آن لحظه با لحنی بیاحساس و یکنواخت قوانین را اعلام میکرد، ناگهان با لحنی ذوقزده و عشوهگر اعلام کرد:
-چشمام به لباس سالازار اتصالی کرده... جوووون!
بعد سوت ممتدی کشید.
سالازار که برای خود در جهنم یلی بیه و جنگی بیه، در اینجا مضحکه دست چشمان ناپاک شده بود. اما ازآنجاکه عفت و پاکدامنی و عقاب بودن و سینگل به زندگی بودن سرلوحه رفتاری سالازار بود، سریعاً تیشرت رابستن را از تنش در آورد و به کمرش بست. در واقع رابستن اصلاً گناهی در این قضیه نداشت و یکگوشه نشسته و موزش را میخورد؛ ولی رحم به رابستن سرلوحه رفتاری سالازار نبود.
صدا مجدد اعلام کرد:
- بابا گوهرها رو نپوشون! هیییی... ولی خوشم اومد! بیایین برین بابا! بهخاطر سالازار دریایی از این مرحله رد میشین!
بعدازاین اعلام، چندین شومینه روبروی آنها ظاهر شد که آتش آبیرنگی در آنها میدرخشید. مروپ به نزدیک یکی از شومینه ها رفت و کمی هوا را بو کشید.
- صدای بازی مامان!... آتیشه چرا بوی نمک میده؟ کجا قراره بریم؟
صدا با سرخوشی کودکانه جواب داد:
- جایی که مناسب سالازار دریایی باشه!... آنتالیا! هتل یو آل!
حرف دیگری نیاز نبود. همگی با کله درون شومینه ها پریدند.