جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

212 کاربر(ها) آنلاین هستند (85 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
212 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

کافه تفريحات سياه!

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 آبان 1387 05:04
نمایش جزئیات
آفلاین
ظاهرا یه اشتباه کوچیک وجود داره.یویوی جیمز بهش پس داده شده بود.
------------------------------------
جیمز با چشمان اشک آلود به کوییرل نگاه کرد.
-نه عمو کویی...یویومو گذاشتم تو گاوصندوق محرمانه محفل که پست تابلوی آماندو دیپته.همونی که رمزشم سه سه دو.....

ملت مدیر به کیک نیم خورده بلاتریکس حمله ور شدند.کوییرل که متوجه ازدحام شده بود بحث با جیمی را قطع کرد و بطرف جمع برگشت.
-آهای...حساب مدیرارو دارین که؟من اینجام.سهم من؟

از بین جمعیت حمله ور شده تکه ای کیک بطرف کوییرل پرتاب شد که پس از برخورد با عمامه اش در دستان کوییرل افتاد.
-اه...اینم که بوی سیر گرفت وع...بیا جیمی.اینو بخور آروم شو.

کوییرل تکه کیک را به جیمز داد.جیمز با نفرت کیک را روانه سطل آشغال کرد.

استرجس ترتیب آخرین ذرات باقیمانده کیک را داد.
-خوب.این تموم شد.پودینگ بیارین.پودینگ توت فرنگیمونو بیارین.

دامبل چشم غره ای به استر رفت.
-ای بوقی.تو محفلی هستی.خجالت بکش.

استر با غرور منوی مدیریتش را به دامبل نشان داد.
-نخیر.درحال حاضر مدیرم و پودینگ توت فرنگی میخوام.

راجر دیویس با شنیدن کلمه توت فرنگی از جا پرید.
-هوم؟توت فرنگی؟مگه پودینگ شکلات نبود؟اومدین توت فرنگی بخوریم؟کو؟کجاست؟نیارین ها.

دامبل با مهربانی به میز راجر نزدیک شد.
-ایول.به تو میگن محفلی واقعی.هیچی رو رو نکن.

راجر با وحشت از پای میز بلند شد.
-چی چیو رو نکنم بابا؟من به توت فرنگی آلرژی شدید دارم.همین جا اعلام میکنم که اگه چیزی که توت فرنگی داشته باشه بیاد سر میز من اینجا رو ترک میکنم.

هری پاتر دست راجر را گرفت و کنار خودش نشاند.
-بشین راجی جون.خب از دامبل خواهش میکنیم به خاطر شما امروز پودینگ نیارن.بعدا میایین میخوریم.

دامبل چهره فوق العاده ناراحتی به خود گرفت.
-ای بابا...اینجوری که نمیشه. .من واقعا ناراحت میشم. ..ماکلی زحمت کشیدیم پودینگ درست کردیم ..ما به عنوان محفل ققنوس این اقدام شما رو محکوم میکنیم ولی خب...اشکالی نداره.تدی چایی بیار.

تدی با خوشحالی مشغول ریختن چای شد.
-جیمز برو اونطرف یویو بازی کن.میخوره به فنجونا.

پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 13 آبان 1387 18:17
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز ناگهان با برخورد سقلمه ی تد از جا پرید و بلند فریاد زد:

خفه شو، بهت میگم خفه شو کیک چی ؟ کشک چی؟ من یویومو از دست دادم میفهمی؟

لبخند پرفسور کوییرل محو شد و برای اینکه بهتر بشنود عمامه اش را برداشت و سرش را کمی به سمت تدو جیمز که پشت سر او در حال دعوا بودند برگرداند.

تد جیمز را به کناری کشید و لبخندی بس مصنوعی تحویل جمع داد.

-اون یویو ت بخوره تو سر من ، ول کن این حرفارو سریع برو کیکو بیار.

جیمز دوباره جمله ی مسخره ی "من یویومو از دست دادم میفهمی؟" رو تکرار کرد و لی با این تفاوت که صدایش در هم همه ی صحبتهای استر گم شد .

استر بلند بلند درباره ی بلاکهای در دست اجرا ی خود صحبت می کرد و ذرات آب دهان او روی صورت آلبوس پرت میشد . آلبوس هم در دلش فحشهای بیناموسی بار استر میکرد ولی بر روی لبش لبخند همیشگی اش جاری بود.

سپس برای اینکه آب دهان استر در چشمانش نپرد عینک نیم دایره ای اش را زد وسرش را به نشانه ی رضایت تکان داد ولی همچنان در دل فحش بار استر می کرد.

-دینگ دینگ دینگ...

وقت عصرونه اس ، وای پسر این مری چه کرده ؟ مری که همچنان به دلایل نا مشخصی گیج و رنگ پریده می نما یاند . سرش را بلند کرد و به تد ریموس لوپین که کیک نیم دایره ای شکلاتی ای در دستش بود نگاهی کرد وسرش را دوباره پایین انداخت.

-این چرا نصفه اس بوقی؟

-اوهوم... این مدلشه متناقض نما و ایناست....

هری گیج شده بود ولی چون بد جوری به خلاقیت اهمیت می داد . سرش را تکان داد و لبخندی به مری زد.

همگی دور کیک حلقه زده بودند جز پرفسور کوییرل که آنطرفتر جلوی جیمز را گرفته بود و و با او صحبت می کرد.

- جیمز ...خوبی؟ شنیدم این روزا بد جور ناراحتی ؟ میتونی اون یویوتو بیاری ببینم...؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست ، هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ، صحن
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 12 آبان 1387 23:25
نمایش جزئیات
آفلاین
همه چیز در کافه محفل ققنوس آماده بود و میزبانان در حال خوشامد گویی به مهمانان بودند!آلبوس دستی به ریش خفنش کشید و بعد از در آغوش کشیدن هری گفت:اه هری من...چه عجب از این طرفا.بعد از آخرین تدریس خصوصی هاگوارتزم دیگه ندیدمت.چقدر بزرگ شدی.ماشالا بزنم به تخته!!

هری خودش را با زور از لای بازوان دامبل بیرون کشید و بعد از صاف و صوف کردن چین های بارانی اش پکی به سیگار برگ هاوانایش زد و گفت:هی پیری حالا درسته که ما تو جوونی یه کاری کردیم،ولی دیگه زمونه عوض شده،بخوای بازم دست از ریشت دراز تر کنی سریع حذف شناسه ات میکنم!

دامبلدور که اصلا انتظار برخورد سرد هری را نداشت با ناراحتی خودش را جمع و جور کرد و گفت:ای بابا...قدرت چقدر آدما رو عوض میکنه.انگار نه انگار این همون هریه که تا دیروز...
دامبل با دیدن نگاه خشانت بار هری حرفش را قورت داد و سریعا مشغول دست دادن با استر شد!

هری که به جای فرو رفتن در جو مدیریتی حال ÷درخوانده ای ÷یدا کرده بود یه وری روی نزدیک ترین میز کافه نشست و گفت:خیلی خب بابا...تا فردا میخواین سلام و احوال پرسی کنین؟زودتر بشینین سر میز که میخوام پودینگ توت فرنگیم رو بخورم!

همه سریع به حرف هری گوش کردن و هر کدام روی اولین میزی که دم دست بود نشستن.هری دست هایش را بهم زد و گفت:خیلی خب مری باود.زود باش اون پودینگ توت فرنگی رو بیار.
دامبل که شدیدا تحت تاثیر جذبه هری قرار گرفته بود به سمت اش÷زخانه دوید و بعد از نواختن پس گردنی ای محکم بر پس گله مری با عصبانیت گفت:مگه نمیشنوی هری میگه پودینگ رو بیار؟میخوای همه مون رو تو ایکی ثانیه بلاک کنن؟حواست جمع باشه اینا همه مدیرن.جلوشون سوتی بدی خودم خفه ات میکنم!

مری آب دهانش را به سختی قورت داد و بعد از کشیدن نفسی عمیق سینی گرد پودینگ را برداشت و به همراه دامبل راهی سالن کافه شد.وقتی از آشپزخانه بیرون امد همه نگاه ها به سمت دستانش خیره شده بود و میتوانست اشتیاق را در چشمان گرسنه مدیران ببیند!
مری خودش را به میز هری رساند و سینی را روی میز گذاشت.بعد در حالی که لبخند بلند بالایی ضمیمه صورتش کرده بود رو به هری گفت:این شما و این پودینگ توت فرنگی مری باود...

مری درپوش نیم دایره ای سینی را برداشت و منتظر بود تا لبخند حاکی از رضایت هری را ببیند.ولی برعکس متوجه شد هری در حالی که به شدت سیاه و کبود شده دستش را به سمت جیبش میبرد تا منوی مدیریتش را در بیاورد!
مری با تعجب به سینی نگاه کرد و دید به جای پودینگ که قرار بود درون ظرف باشد هیچ چیز قرار ندارد و میتواند در کف ظرف تصویر صورت رنگ پریده خودش را ببیند!

هری با عصبانیت فریاد زد:حالا منو مسخره میکنین؟زود تند سریع به من جواب بدین پودینگ کجاست.آلبوس من از تو جواب میخوام.وای به حال ریشت اگه جواب قانع کننده ای نداشته باشی!
آلبوس با ترس نگاهی به مری کرد و دلش میخواست کله وی را بکند اما میدانست که این هیچ تاثیری در آینده شومش نخواهد داشت!
در همین حال تد سقلمه ای به جیز که مشغول نوازش یویوی صورتی اش بود زد و به اهستگی گفت:هی جیمز،حالا وقتشه.برو باقی مونده کیک شکلاتی بلا رو بیار!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 8 آبان 1387 13:17
نمایش جزئیات
آفلاین
همان شب؛ خوابگاه مديران

- بقلي بگير!
- چيو بگيرم؟
- منوي كويي!

-بقلي بگير!
- چيو بگيرم؟
- منوي هري!

- بقلي بگير!
- چيو بگيرم؟
- منوي تدي!

- تدي كه منو نداره! باباش خبر نداره!

جماعت خز و خيل مديران درحالي كه روي مخده هاي واقع در حياط خوابگاه، به بالشهاي لريشون ( LOR ) تكيه زدن، ميزنن زير خنده. ظرفهاي پر و پيموني از تخمه گلپر و فالوده شيرازي و هندونه، جلوشون گذاشته و دارن از مهموني فرداي محفل ميگن.

- ميگم عله اين پسر خونده ي تو هم عجب موجود خفتيه! ديروز داش سر ممد ما رو شيره ميمالوند، تا باهاش وصلتي صورت بده، كه تو ميري نذاشتمش. باب سارا هس كه هس! بگو كلاه ايفاي نقشش رو بيچسبه كه باد نبرتش!

- سخت نگير استر! ولي باوشه. فردا كه رفتيم كافه شون، باهاش اختلاط ميكنم.

راجو و بارون نشستن جلوي تلويزيون و دارن فيلم هندي ميبينن...

راجو و بارون: اوهووو....موهووو...

آني و كويي سرشون رو بردن نزديك هم و دارن جيك و پيك ميكنن...

- ... من بهش قول دادم؛ دعوتم كرده كافه شون با هم از كيك شكلاتياي بلا بخوريم. عهه با اون دست پختش. ولي به خاطر ولدي دوس دارم برم!
- خب برو مرضي! واسه ي دعوت محفل هم يه بهونه ايي بيار ديگه؛ تو مديري، تو گولاخي، تو ميتوني سرشونو شيره بمالي!
- آره؛ به عله ميگم منوم خراب شده و ميخوام بمونم درستش كنم. واي كويي جون! تو چقد خوفي
كويي رو به دوربين:

توي راه كافه محفل

- جيمزيييي!...بوووووقي! (ك.ر.ب تدي) گريه نكن باب! يويوتو نجات ميديمش
- ولي پودينگاي مري چي؟ فردا مديرا ميان و آبرومون ميره جلوشون...نهههههه اون چيه تو آسمونه؟ ماااه؟
- عههه! تو هم هي ميخواي گرگينه بودن منو وارد رول كني! نخير! سياره ي درخشان زهره است
- اگه باب بزرگم بودش، بهمون ميگفت چيكار كنيم...
- حالا كه مجبوريم پودينگا رو براشون ببريم؛ ولي غصه نخور، ما هنوز يه كم از كيك شكلاتياي مرگخوارا رو داريم
...

كافه تفريحات سياه!

پـــق! بگيرشون! حالا يويوي جيمزو بده بوقي! جيمز درحالي كه چشمانش خيس و براق بود سرش رو تكون داد و منتظر شد تا نارسيسا يويوش رو پس بده...

بلا كه يكي از كلاه گيسهاي اربابشو روي سرش گذاشته بود و داشت جلوي آيينه خودشو نگاه ميكرد، برگشت و با لذت به پودينگاي مري نگاه كرد. نارسيسا لبخند رضايتي به لب آورد و يويوي جيمزو انداخت طرفش..

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

چيزي كه مشخصه آنيتا با مديرا به كافه محفل نميره و درعوض ميره سر قرارش با لرد سياه توي كافه تفريحات سياه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در 1387/8/9 12:24:20
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 8 آبان 1387 02:19
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

کیکهای شکلاتی کافه سیاه هر شب ناپدید میشود.بلاتریکس و نارسیسا برای دستگیر کردن دزد شبانه در یخچال کافه کشیک میدهند.نیمه شب تد ریموس لوپین و جیمز سیریوس پاتر وارد کافه سیاه میشوند.موهای بلا اشتباها به یخدان چسبیده و کنده میشود.تدی و جیمز با بلا و نارسیسا درگیر میشوند.
-------------------------------
نارسیسا با حالتی تهدید آمیز دمپایی را بالای سر تد تکان میداد.
-ای گرگ کوچولوی عوضی...فکر کردی به همین راحتیه که سرتونو بندازین پایین و بیایین سر وقت کافه ما؟

تد لبخند تمسخر آمیزی زد.
-اوهوم.دقیقا به همین راحتی بود.

ضربه دمپایی نارسیسا تد را ساکت کرد.نارسیسا بطرف بلا برگشت.بلاتریکس اشک ریزان درحال ترمیم موهایش بود.
-ای خدا...چیکار کنم.لرد با این قیافه نگام نمیکنه.اون دختره آنیتا موی لخت و نرم داره این هوا اونوقت من همین موهای وزوزی رو هم نتونستم نگه دارم.اهو...اهو...

نارسیسا با عصبانیت شانه های بلا را گرفت و بشدت تکان داد.
-بلاتریکس.بس کن.خجالت بکش.داری برای چند تا تار مو گریه میکنی؟ما اینجا دو تا محفلی داریم.میدونی این یعنی چی؟

بلا همچنان گریه میکرد.
-اوهوم.یعنی امشبم که کیک شکلاتی نداریم.میتونیم به جاش محفلی بخوریم.

چشمان نارسیسا برقی زد.
-نه من فکر بهتری دارم.

و بطرف جیمز رفت.
-اونو بدش به من.زود.

جیمز وحشتزده یویوی صورتیش را بغل کرد.
-نه خواهش میکنم.هر چی بخوای بهت میدم.یویومو ازم نگیر.من بدون اون میمیرم.

نارسیسا در نهایت خشانت یویوی صورتی رنگ جیمز را گرفت.
-این دیگه یویو نیست.این گروگان ماست.میدونم که فردا همه مدیرا برای خوردن پودینگ مخصوص مری باود به کافه محفل دعوت شدن.وقت انتقامه.شما دو تا باید برین کافه محفل و همه پودینگای توت فرنگیشونو برای ما بیارین.و فردا...فردا آبروی محفل جلوی مدیرا میره..موهاهاهاها..وگرنه....

نارسیسا چاقوی کوچکش را روی یویوی صورتی رنگ گذاشت.

تد ریموس به چشمان پر از اشک جیمز نگاه کرد.مطمئن بود که جیمز به هیچ قیمتی حاضر نیست یویو را فدا کند.باید این ماموریت را انجام میدادند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 4 آبان 1387 16:34
نمایش جزئیات
آفلاین
اوهوووم...اهوووم...

چی میگی تو؟ شما دو تا دزدا دخالت نکنین ...

جیمزکه از بند شکنجه رهایی یافته بود لحظه ای خیره ماند و تد او را آرام از روی زمین بلند کرد سپس لبخ ندی زد وگفت:

-باشه، پس میشه برین کنار ما کیکو برداریم بریم ... دیگه داره دیر میشه.

نارسیسا و بلا تریکس همچنان در حال کل کل و شلخ و شونه کشیدن برای همدیگه بودن و به کل دزدها را فراموش کرده بودند .

نارسیسا: خیلی بی شعوری ، ئهه، ئهه ،ئهه

بلا:

تد در حالیکه ظرف کیک را با خونسردی بر میداشت ناخنکی به آن زد و رو به بلا گفت:

ببخشید دخالت میکنم ها، ولی فکر میکنم حق با نارسیسا باشه ...درست نمیگم جیمز؟

جیمز لحظه ای درنگ کرد و سپس ادامه داد: آره ، منم فکر میکنم که اینطوره ولی موضوع رو عوض نکن . ببینم چرا ناخونک میزنی به کیک ؟ مگه مال توئه؟ بده من کیکو... سپس با یویوئش به پیشانی تد کوبید و کیک را از دستان او قاپ زد.

تد دوباره دیس کیک را گرفت و سعی کرد آن را از دستان جیمز جدا کند .

تد در حالی که زور میزد:بدش من اون لامصبو...مال خودمه ... من بودم که گفتم کیکای شکلاتی اینجا حرف نداره.

جیمز: ساکت شو بوقی ، من بابام هریه همه کاره منم ...تو که بابات هری نیس!

نارسیسا و بلا با دیدن آن دو دست از دعوا برداشتن و نارسیسا در حالیکه اشکهایش را پاک میکرد گفت:

حالا دعوا نکنین به همه میرسه ....

بلاتریکس لحظه ای خاطرات چند دقیقه پیش را در سر گذراند ...یخچال...کیک شکلاتی...نصفه شب...اس ام اس ...دزد...تیمور لنگ...

بلا: دزدای کثیف...کروشیو...بوم....دیش دان دیش داران اوه اوه....

طلسم کروشیو ی بلا به جیمز برخورد کرد و اورا به دیوار کوبید.تد در همان لحظه کیک را به صورت بلا کوبید و دو طلسم اکسپلیارموس به سمت دو خواهر فرستاد و چوبهای آنها به طرفی افتاد .

شترق...!!!!

تد یک چرخ زد و باسر به درون یخچال فرو رفت.

نارسیسا در حالیکه نفس نفس می زد با دمپایی بالای سر او ایستاده بود ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من با فاشیسم مخالفم !

آدرس سایت توسط مدیر برداشته شد.
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 4 آبان 1387 01:59
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا هر چه قدرسعی کرد تا موهای کثیف و فرفریش را که بیشتر شبیه به پشم گوسفند بود از یخجال جدا کند نتوانست () و نارسیسا که عجز و ناتوانی اورا دید به کمکش شتافت .

-آی .... ارومتر بوقی .... درد داره !
-تا تو باشی یه گوشه لم ندی با لرد اس ام اس بازی کنی .
-ببین تو به روابط من با لرد حسودیت میشه .
-واقعا برات متاسفم .... اخه اون با کله ی کچلش چی داره که من به روابط عشقولانتون حسودیم بشه .
-هوی به لرد توهین ..... ! آی آرومتر..... آی... !

بلا جیغی بس خفن زد و به کله کچلش دستی کشید !

-موهام کو بوقی ؟! کندیش . چی کارش کردی .
-به من چه ربطی داره () ! دیگه هم به من نگو بوقی ! بوقی عمته .
-کچل شدم . جوابو لردو چی بدم . اون منو با موهام دوست داشت ! دیگه منو نمیگیره ! وای !یا مرلین چی کار کنم ! ترشیدم رفت .
-ولی خودمونیما خیلی خوشگل شدی . به هم میاید! تو خوشگل اون خوشگل ! تو کچل اون کچل ! بچتونم به بچه ی خوشگلو کچل میشه . ()

نارسیسا پس از گفتن این حرف خنده ای بسیار ملیح کرد (). بلا که از این حرکت نارسیسا عصبی شده بود چوب دستیش را در دماغ نارسیسا فرو کرد و سپس به سمتش حمله ور شد و با دندانهایش گوش نارسیسا را گاز گرفت .
نارسیسا که تازه عمق فاجعه را درک کرده بود با یک حرکت شانگولری خود را از بلا جدا کرد و با یک کف گرگی دماغ بلا را طوری پرس کرد که شباهتی بسیار با لرد پیدا کرد .
بلا و نارسیسا در کشمکش بودند که صدای شخصی آندو را از حرکت بازداشت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1387/8/4 2:03:09
ما چیزی رو داریم که ولدمورت نداره!؟
چیزی که ارزش جنگیدن رو داره!
:mama:
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 4 آبان 1387 00:38
نمایش جزئیات
آفلاین
قیژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ ( لازمه بگم افکت چیه ؟ )
نارسیسا و بلاترکس خود را تا می توانستند عقب کشیدند . دست کوچکی که پوست آدامسی را نگه داشته بود ، درب یخچال را باز کرد . بلاتریکس چوبدستی خود را آماده نگه داشت که به محض باز شدن درب ، ورد مورد علاقه خود را زمزمه کند . همینکه درب به طور کامل باز شد :
- کروش ... بابا خاموش کن اون چراغ لعنتی رو !

با باز شدن درب یخچال ، چراغ اتوماتیک آن روشن شده بود و نورش چشمان بلاتریکس را میزد . نارسیسا که قبلا فکر این قسمت رول را کرده بود و عینک آفتابی خود را به همراه آورده بود ، وردی را زمزمه کرد و دزد کوچولو به شکل مجسمه ای منجمد درآمد که دستش به درب یخچال چسبیده بود .

- دزد کوچولو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نارسیسا با پشیمانی آمیخته با اندوه به مجسمه کوچکی که در برابرش می دید زل زده بود . بلاتریکس که چشمانش به تاریکی عادت کرده بود ، نارسیسا را به کناری پرت کرد تا حساب دزد دومی را برسد ولی همزمان ، یخچال پشت سرش سقوط کرد :
- آی آی آی ... چی شد ؟

نارسیسا به خواهرش نگاه دقیقی انداخت :
- بلا ، تو بسکه خودتو تو یخجال فرو کرده بودی موهات توی یخدون رفته و یخ زده . تو الان به یخچال چسبیدی !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 22 مهر 1387 11:05
نمایش جزئیات
آفلاین
صداي اول:اينقدر سر و صدا نكن بوقي.اصلا به جهنم،همون يويو بازي كردنتو ادامه بده.حداقل صداش كمتره.
صداي دوم:ديدي گفتم جرات تغيير شكل نداري؟اوووووووووووم!(افكت زبون درازي)
صداي اول به صداي دوم:حالا كه اينجوريه پس تماشا كن...(اول صداي جيغ و داد به گوش ميرسه ولي بعد صدا تبديل به خرخر و زوزه گرگ ميشه!چند لحظه بعد صدا دوباره به جيغ و داد تبديل ميشه و كمي بعد سكوت همه جا رو فرا ميگيره)!

-خيلي خب ببينم حالا ميتوني يويو بازي كني يا نه.
-اوهوووووو...ئههههههه خيلي نامردي يويو منو قورت ميدي؟اگه امشب به بابا نگفتم!
-اه بس كن ديگه بيا زودتر كيك رو برداريم برگرديم كافه.مشتري ها خيلي زياد شدن.خدا كنه امشب بيشتر كيك درست كرده باشن!
بلا كه از اين همه ديالوگ اول پست خسته شده بود چندتا سيب و خيار رو از جلوي صورتش زد كنار و اس ام اسي براي نارسيسا فرستاد.

نارسيسا كه متوجه ويبره گوشيش شده بود اون رو از توي قالب يخ برداشت و مشغول خوندن اس ام اس بلاتريكس شد:
دزدا بايد همين بوقي ها باشن.آماده باش وقتي در يخچال رو باز كردن غافلگيرشون كنيم.
نارسيسا كه از بلا زرنگ تر بود براي اينكه هزينه تلفنش زياد نشه در جواب به جاي اس ام اس زدن به بلا تك زنگ زد و منتظر شد كه در يخچال باز بشه!

در بيرون هنوز سر و صداي زيادي به گوش ميرسيد.به نظر نمي آمد دزد هاي آنان زياد حرفه اي باشند.چون مدام به اين طرف و ان طرف ميخوردند يا با صداي بلند با هم حرف ميزدند.بلا سعي كرد از روي دا شناسايي شان كند ولي هرچه فكر كرد چيزي به يادش نيامد.گرچه صدا و حرف هايشان خيلي آشنا بود.

در بيرون يخچال:
سارق اول به آرامي به طرف پيشخوان كافه رفت و با حسرت به بطري هاي خالي پشت آن نگاه كرد و به ديگري گفت:ببينم به نظرت اونا خون گلاسه هاي اضافه شون رو شب نگه ميدارن؟خيلي دلم ميخواد يه چندتاشو با خودمون ببريم.
سارق دوم كه يويو ديگري از جوراب پاي چپش بيرون كشيده بود و مشغول بازي با آن بود گفت:آره آره...من خون گلاسه ميخوام،ميــــــــــــخوام!

صداي اول با ترس به اطراف نگاه كرد و گفت:آروم بابا.الان جادوهاي سياه اينجا رو بيدار ميكني.بذار اول كيك رو برداريم بعد ميريم سراغ خون گلاسه ها.بدون كيك برگرديم تو كافه راهمون نميدن!
سارق دوم كه جويدن ادامس را به يويو بازي كردنش اضافه كرده بود گفت:اوكي،پس من ميرم كيك رو از توي يخچال بيارم.تو هم برو سراغ بطري ها خون گلاسه.
با شنيدن اين حرف بلا و نارسيسا تا جايي كه موقعيتش را داشتن حالت جنگي گرفتن و در حالي كه به صداي كشيده شدن نخ يويو گوش ميكردند منتظر باز شدن در يخچال شدند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 7 مهر 1387 13:05
نمایش جزئیات
آفلاین
همان شب ...

نارسیسا و بلا لباس عملیاتشون (متشکل از از یک پیشبند قصابی و دو عدد قابلمه بر روی سرشون) پوشیدن و در حالی که یک میز رو واژگون کردن و پشتش پناه گرفتن ؛ نارسیسا با یک دوربین شکاری اطراف رو میپائه و بلا هم اس ام اس میزنه!

نارسیسا: خب ببین ... همه منطقه مجهز به اشعه لیزر شده ... د ... لامصب وقتی من حرف میزنم اس ام اس نزن ... در پشت بومم تمام ساختمون های اطراف تک تیرانداز گذاشتیم .. خاموشش کن اون صاااب مرده رو دهِه! ضمنا گروه ضربت هم در اتاق پشتی تو کابینت ها مخفی شده و در صورت لزوم وارد صحنه میشه .. سوالی داری؟
بلا: ببینم .. جریان این یک لنگه دمپاییه که گذاشتی پشت گوشِت چیه؟

نارسیسا: هین؟ خب میدونی ... آدم نباید همیشه یک بعدی باشه ... اومدیم نتونستم از چوبدستیم استفاده کنم .. نباید اسلحه دومی داشته باشم و نباید برگ برنده دیگری در جیب داشته باشم؟
بلا!!!!!!!

نارسیسا: خب ... حالا نوبت اجرای مرحله دوم نقشه هست ...
بلافاصله نارسیسا از غیب دو عدد کاپشن باشکوه با نشان خاندان اصیل و باستانی بلک ها ظاهر میکنه ...
نارسیسا: بدو بپوش ... بجنب .. باید هر چی سریع تر بریم تو یخچال کاملا استتار کنیم تا به موقع مچ دشمن رو بگیریم ...

بلا: اینجوری که هر موقع در یخچال رو باز کنن ما رو میبینن!
نارسیسا: خب مام اونا رو میبینیم و مچشونو میگیریم ...
بلا: ولی یخچال خیلی تنگه .. اگر در رو باز کنن نمیتونیم درست شدت عمل نشون بدیم!
نارسیسا: نگران نباش با طلسم گشاد کننده یخچال رو جادار کردم دو تامون به راحتی شدت عمل نشون میدیم و مچشونو میگیریم!
بلا: ولی اینجوری ما از اوضاع بیرون خبر نداریم و نمیفهمیم بیرون اتاق چی میگذره ..
نارسیسات: اشکال نداره ... وقتی در یخچال رو باز کردن ما هم میفهمیم بیرون چه خبره و هم مچشونو میگیریم ...
بلا: ولی ما میتونیم خیلی بی دردسر "تر" غافلگیرشون کنیم ...
نارسیسا: مهم نیست ... وقتی در یخچال رو باز کردن سعی میکنیم بیش از اندازه غافگیرشون کنیم و مچشونو میگیریم!

بلا: خب پس بریم تو یخچال کاملا استتار کنیم...
نارسیسا: نه صبر کن ...
بلا!!!!!!!
نارسیسا: من یاد یکی از اشعار زیبای کتاب بیدل آواز خوان افتادم که در این وصف چه قشنگ سروده اند که ... شبا که ما میخوابیم آقا پلیسه بیداره! ما خواب خوش میبینیم اون دنبال شکاره!
بلا: مطمئنی اینو بیدل نوشته؟
نارسیسا: آره تازه پشت جلدشم برام امضا کرده .. ایناهاش!
بلا: خیله خوب ... بیا حالا بریم کاملا استتار کنیم ...

بدین ترتیب بلا و نارسیسا میپرن تو یخچال و نارسیسا تو جا یخی قایم میشه و بلا هم میره تو جا میوه ای لابه لای میوه ها استتار میکنه ...

زمان میگذرد و اتفاق خاصی نمی افتد ....
پاسی گذشته از شب ...

- تـق تـــق تـق!
نارسیسا: بلا، جون من اس ام اس نزن انقدر. صداش رفته رو اعصابم ...
بلا: خرچ خرچ خرچ! تقصیر من نیست .. ارباب بی خوابی زده به سرش هی اس ام اس قلب میفرسته! تق تق ... خرچ خرچ خرچ ...
نارسیسا: تق تق کم بود خرچ چرم بهش اضافه شد؟
بلا: چیزی نیست دارم خیار میخورم ... راستی تو یخچال نمکدون نداری؟
نارسیسا!!!!!!!

ناگهان صدایی از بیرون یخچال شنیده میشه و خیلی سریع دو خواهر به بحث خودشون خاتمه میدن. در کافه باز میشه و صدای پایی به گوش میرسه و سپس صدای شکستن چندی از ظروف شکستنی به گوش میرسه ...
- ششششششششش !!! هزار بار گفتم موقع دستبرد زدن یویو بازی نکن پسره کور خنگ...
- نــــــــــــــومـــــــــــــوخواااااااااااام! (با صدای بلند خوانده شود)
- ششش ... ساکیــــــــت! زیادی حرف بزنی تغییر شکل میدما .. تغییر شکل میدما!
-

نارسیسا و بلا در یخچال!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/7/7 13:43:18
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/7/7 14:15:49
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/7/7 14:24:18

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.