- فایرنز.. فایرنز! عجب اسم سختی داری کدوم اسگلی این اسم رو روت گذاشته؟
- ننه ام.
- خیلی الاغ بوده!
-
بن به فایرنز ( راست میگه دیگه اسمش سخته! ) اشاره کرد که شوخی میکرده و ناراحت نشه. چون میدونید که مردهای ایرانی هم زن دارن هم معشوقه، ولی مامانشونو بیشتر دوست دارن. بن از کنار درخت های تنومند به سوی وسط میرفت!
محوطه ی وسط مثل بقیه ی وسط ها (!) خالی بود و راهی باز و زیبا و دلگشا. درختان کمتر بودند و محوطه open بود! ( خیلی منحرفی ها، میدونستید؟

) بن اشاره ای به اسمان کرد و گفت:
- عجب شبیه امشب.
فای : آره، ستاره های خیلی زیادی هستند که توی یک خط قرار گرفته اند و این معنی یک فاجعه ی قریب الوقوع رو میده.
بن : آخ جووون، دلم تنگ شده بود واسه فاجعه. پس این گوساله ها کجان؟
فای : نمیدونم. گفت ..
بن :

اومدن ..!
دو سانتور زیبا با بیکینی وارد وسط میشن! یکی از اونها با حالت

برای بن عشوه ی سانتوری میاد و به سمت اون میره .
بن : دافی بیا دستتو بذار تو دستم که عاشق تو هستم!
سانتور دومی نیز به سوی فای میره. فای خوش قیافه سینه سپر میکنه و سانتورت ! روی پای اون میشینه.
مدتی بعد بن : عزیزم، چرا فکر میکنی نمیشه فاصله هامون کمتر باشه؟
- آخه نمیشه دیگه ناسلامتی من..
بن : ولی عزیزم ما میتونیم بقیه ی زندگی رو باهم باشیم، شبا رو یه تخت بخوابیم، Make a Baby کنیم!
فای : بوقی داری الان با کی صحبت میکنی؟ اون که رفته!
بن : میدونم. ولی اگه بود اینارو بهش میگفتم!
فایرنز و بن در غم از دست دادن داف هاشون سوگواری میکردند و رو به آسمان دراز کشیده بودند. فایرنز چشمانش را به ستاره ای دوخته بود که دافش آنرا متعلق به آن دو میدانست؛ کاش هرگز از آنها دعوت نمیکردند که به چادرشان بیایند! کاش بن نمیگفت که آلبوس دامبلدور یکی از فامیل هایشان است، آنها از کجا میدانستند آلبوس اینقدر بوق بوده است؟

فای دستش را به سوی ستاره ای پررنگ برد.
- بن ببین. این ستاره نباید توی یک خط با ستاره ی لامبو باشه، درسته؟
بن : فای اصلا حوصله ندارم..
- نه بن، مهمه! نگاه کن.. این نشون میده که در آینده ای نزدیک طوفانی بسیار شدید همه ی مارو تهدید میکنه و این میتونه مارو از بین ببره. باید تا دیر نشده کاری انجام بدیم!
- فای الان حالت خوب نیست، داری شر میگی!
- بن..
- فای!
- بن..
- فای!
- بن، بیا بریم به انسان ها بگیم! شاید بتونن جون خیلی ها رو نجات بدن.
-من خودم رو ضایع نمیکنم!
- بن!
بن با عصبانیت فریادی کشید و وارد چادرشان شد. فای که مطمئن بود ستاره ی پرنور شرقی نباید با لامبو در یک خط قرار گیرد و این نشانه ی طوفانی خطرناک است؛ وارد تنه ی بزرگ درختی شد و درش را بست (!)!
چند روز بعد فای که تمام این چند روز را خوابیده بود بیدار شد و از تنه ی درخت بیرون آمد.
-

!
منظره ی روبرویش تمام سانتورها بودند که گوشه و کنار افتاده بودند. درختان از جا کنده شده بود. ساختمان هاگوارتز ریخته بود و همه چیز نابود شده بود .. طوفان کار خودش را کرده بود!