جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  78 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  194 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  212 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  304 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  205 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كلاس پيشگويي
ارسال شده در: شنبه 9 شهریور 1387 19:17
نمایش جزئیات
آفلاین
یک سانتور باید یک پیشگویی با استفاده از ستارگان انجام بده ! دوست دارم طنز بنویسید و بلند هم نباشه !

همان طور که به سرعت در جنگل عریض می دوید پایش به تخته سنگی گیر کرد و روی زمین پخش شد،اما این به نفعش بود چون کم کم داشت به هدف بزرگش می رسید ردپاها را دنبال کرد.بی صبرانه به جلو میرفت و درختان جلوی رویش را ندیده میگرفت و شتلق به آن برخورد میکرد اما باز هم به جلو پیش میرفت و برای خود سوت می زد؛تقریبا" وسطای جنگل رسیده بود که شیهه ای نظرش را جلب کرد.به سمت راستش نگاهی انداخت و نیم تنه ی اسبی را دید که به سرعت از لابه لای درختان عبور میکرد.خوشحال ،به سوی سانتور حمله ور شد تا او را بگیرد و او را مجبور کند تا برایش یک پیشگویی واقعی انجام دهد.

چوبدستی اش را آماده به دست گرفته بود و کوچکترین صدایی او را از جا میپراند و باعث میشد سرش به شاخه درخت هایی بخورد و او را اگاه تر بکند.بالاخره پس از چندین ساعت توانست بوسیله ی تله ای نامرئی سانتوری را گیر بیندازد و او را با خود به گوشه ای از جنگل بیاورد.

-هوی...بیداری؟زودباش به هوش بیا دیگه.
سانتور چشمانش را گشود و دختری را در مقابلش دید.حیوان عجیبی بود سر و بدنش مانند انسان ها بود و از کمر به پایین شبیه به اسب بود و موهایی بلند و ژولیده و سیاه رنگ داشت و تیرکمانی که متعلق به او بود حالا دست دخترک بود.
- اون تیرکمونو بده به من زودباش من رو اون حساسم.
دخترک لبخندی احمقانه زد و گفت:واقعا؟به یه شرطی بهت پسش میدم.
- چه شرطی؟
- به شرطی که برای من یه پیشگویی بکنی!
سانتور با اکراه گفت:از امر نهی یه انسان به سانتور بیزارم اما...باشه اما اول باید دست و پامو باز کنی اون وقت پیشگویی میکنم!
- خیله خب اما بدون که اگه کوچکترین حرکتی بکنیا با استفاده از یه ورد ساده دماغتو از این پهنی که هست پهن ترش میکنم.
لونا دست سانتور را باز کرد و سانتور سرش را به گونه ای احمقانه بالا گرفت و به ستارگان خیره شد.
- یه لحظه صبر کن ببینم این جا که ستاره ای نیست تا من برات پیشگویی کنم!
- اه!خب هنوز که شب نشده تازه ساعت هفته شبه دوساعت دیگه صبر میکنیم!

دو ساعت بعد

کم کم ستاره های چشمک زن در آسمان پدیدار شدند و ماه نیز در وسط پدیدار شد و سانتور عمیقانه به آسمان خیره شد.سرانجام بعد از کلی وقت سانتور همان طور که به آسمان زل زده بود گفت:
خدای من باورم نمیشه...
- چیو؟ههها(خمیازه کشیدن)
- اوه نه پناه برخدا!
- خب بگو زودتر دیگه اعصابمو خورد کردی!
سانتور همان طور که هیکل عظیمش به لرزه در آمده بود گفت:همین الان،در همین زمان،پای دایناسوری از اسمون به زمین می آید و ما رو له میکنه.
لونا باز خمیازه ای طولانی کشید طوری که تمام حلقش معلوم بود گفت:واقعا؟خب اینی که تو داری میگی یعنی این که ما الان میمیریم؟
- دقیقا"
پس از گفتن این حرف سانتور پای عظیم و الجثه ای بر روی آنها فرود امد و با زمین یکسان کرد.

قرن ها بعد...

زنی میکروفون به دست درست در کنار همان نقطه ایستاده بود و داشت در مقابل دوربین صحبت میکرد:در اینجا ما فسیل حیوانی عجیب و اسطوره ای به نام سانتور و دختری که اجزای صورتش حال به هم زن است مشاهده میکنیم که باستان شناسان اعلام میکنند این مال زمان های بسیار گذشته و در زمان عصر دایناسورها بوده است.
____________--

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلاس پيشگويي
ارسال شده در: شنبه 9 شهریور 1387 15:12
نمایش جزئیات
آفلاین
در وسط شهری متمدن ،در جنگلی سرسبز ، در فضایی مه گرفته ، دراعماق درختان سر به فلک کشیده ، در مخفیگاهی پنهان تر از مرلینگاه ، سانتوری افسانه‌ای زندگی میکند ( با تشکر از دست اندرکاران سریال رابین هود ، کپی رایت بای چو )

مری: مری اومده ، از راه اومده ، با چی اومده ؟ چرا خندون اومده؟ اون چیه باهاش؟ چه بزرگه بازوهاش ، افسارشو گرفته تو دستاش ...
سانتور: اه بسه دیگه مری ، صد بار این شعرو خوندی بیا میخوام برات یه پیشگویی کنم . تو اولین کسی هستی که این رو میفهمه.
مری: از وقتی از گله اخراجت کردن چه خفنز شدیا .
سانتور : اینا رو ول کن ، آن ستاره رو اونجا میبینی؟
مری: ولی آن که ستاره نیست .چراغ ازین هواپیما مشنگیاس .
سانتور: آخه بوقی آن رو نمیگم که . دسته ستاره ها رو میگم . میبینی به چه حالتی در اومدن .
مری: آره میبینم . ولی فکر نمیکنی خیلی بینامو ...
سانتور: اتفاقاً این اتفاقیه که قراره بیفته !دسته ستاره ها رو میبینی که به حال ضربدر روشن؟ ستاره‌ها نشون میدن که با روی‌کار آمدن وزیر جدید بی‌ناموسی قدغن میشه !
مری: اوه فکرشو بکن چه اتفاقاتی که نمیفته !روزنامه‌ها رو تصورکن بعد این اتفاقات!

افکار مری

روزنامه ، روزنامه ، آخرین خبر .با قدغن شدن بیناموسی ...

پروفسور درک به علت چپ چپ نگاه کردن به دختر شیپوری در کلاس به 100 سال زندان در آزکابان محکوم شد!
آلبوس دامبلدور بر اثر تنها ماندن در خانه بعد از دو روز کلیه وسایل خانه‌اش را سوراخ سوراخ کرد!
پرسی ویزلی با بزرگترین چوبدستی که آلبوس در آخرین جلسه به او داده بود خود را در اتاقی حبس کرده است!
تد ریموس لوپین به علت اخلات جنسیت با شناسه‌ی خود محکوم شد تا از فاصله‌ی دویست متری با او در تماس باشد !
لرد سیاه بعد از دو روز موهای از دست رفته اش را بازیافت!

پایان افکار

مری: خب فکر میکنی کِی این اتفاق بیفته؟
سانتور : ستاره ها نشون میدن همین انتخابات آخری وزارت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مری باود در 1387/6/9 20:20:01
Re: كلاس پيشگويي
ارسال شده در: شنبه 9 شهریور 1387 14:33
نمایش جزئیات
آفلاین
یک سانتور باید یک پیشگویی با استفاده از ستارگان انجام بده ! دوست دارم طنز بنویسید و بلند هم نباشه !

پ.ن: طنز نمینویسم تا جونت در بره استاد!

----

سانتور:
آلبوس سوروس: خب؟

سانتور آهی کشید و به آسمان نگاه کرد. در خطوط باریک سمش...چیز...چشم هایش اندوه و نگرانی عمیقی دیده میشد.

-مجازاتت می کنه! شکنجت میده! از گروهت اونقدر امتیاز کم می کنه که شونصد تا هم بهش اضافه بشه جبران نمیشه!
آسپ من من کنان گفت: ولی دنیس گفت زورش رو داره! گفت با جفت پا میره تو دهنش! نمیتونه ما رو اذیت کنه!

سانتور فریاد: احمق! دنیس که از همه بوقی تره! قدرت الان دست اونه! نابودت می کنه!
آسپ با تشر گفت: احمق باباته! این چه طرز حرف زدن با وزیر سحر و جادو هست؟!

سانتور خنده تمسخر آمیزی کرد و سمش را به سمت آسمان گرفت: اون ستاره ها رو می بینی؟ همونا که شبیه کلاه وزارت هستن! دیدی؟
-اون که دب اکبره!
-نه بابا! اصلا چیزی به اسم دب اکبر وجود نداره! اون کلاه وزارته و هر هزار سال یکبار توی آسمون ظاهر میشه! معنیش هم اینکه اگر وزیر وقت به حرف های یک سانتور داف گوش نده بلایی به سرش میاد که آرزوی خوردن هزار تا جفت پا رو می کنه!
آسپ:
سانتور پوزخندی زد و در حالی که با قدم هایی آهسته و با وقار از آسپ دور میشد گفت: تکلیفش رو طنز بنویس! فقط طنز! پرسی رو که میشناسی! من دیشب پیشش بودم همون وقتی که داشت چیز می کرد و اینا ستاره های شرق کهکشان قرمز شده بودند! از ما گفتن بود جناب وزیر! پرسی...

جملاتش در نظر آلبوس گنگ و نامفهوم بود! اخطاری ناگهانی را شنیده بود!

----
پ.ن: طنز نوشتم تا کلاس خصوصی ها معلق نشه استاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس پيشگويي
ارسال شده در: شنبه 9 شهریور 1387 12:52
نمایش جزئیات
آفلاین
یک سانتور باید یک پیشگویی با استفاده از ستارگان انجام بده ! دوست دارم طنز بنویسید و بلند هم نباشه ! ( 30 امتیاز )

- حداکثر سی خط، هر خط یک امتیاز! هر خط اضافه ازت امتیاز کسر میشه، فهمیدی؟

- خب من رول سی خطی چجوری بزنم؟
- تو میتونی، ببین... استاد گفته طنز باشه و کوتاه! اگه بعد از این همه وقت نتونی همچین رولی بزنی، واقعا" شرم آوره!

تدی با نگرانی در حالی که تعداد کلمات و سطرها رو حساب میکرد، به جیمز چشم دوخت که به حالت روبروش ایستاده بود و یویوش رو به طرز خطرناکی حرکت میداد.

قوووووووورت!

- باوشه ولی سوژه ندارم، پیشگوئیم در مورد چی باشه؟ عجب غلطی کردم توی کلاس این پرسی بوقی ثبت نام کردما!
صدای ضربه های سم یک جانور چهارپا که به آنها نزدیک میشد، سکوت حیاط هاگوارتز رو شکست. لحظه ای بعد یک سانتور ماده مقابل آنها ظاهر شد. جیمز وسط پرید و گفت:

- تدی این گورمگوره، دختر مگورین معروف! اومده یک پیشگوئی انجام بده... خب شروع کن گوگوری!

جلوی چشمان گرد شده از تعجب تدی، سانتور جوان سر بلند کرد و به ستاره هایی که در آسمان چشمک میزدند نگاه کرد، بعد با لحنی عجیب گفت:

- ستارگان روزگار خوشی را برای شما در هاگوارتز رقم زده اند، همه راضی، همه خوشحال، ستارگان از موفقیت می گویند و از سر بلندی... ده گالیون میشه!

- بله؟
- تدی جون، انتظار نداری یه سانتور همینطوری بیاد وسط رول دو تا جادوگر، کارشون رو راه بندازه! صلواتیه مگه؟ یالا حق الزحمه اش رو بده.
- بله چشم!

گورمگوری با دقت ده گالیون رو شمرد و بعد بدون اینکه حرفی بزنه از رول.. یعنی از حیاط مدرسه به صورت چهارنعل خارج شد. جیمز لبخندی به تدی زد و گفت:

- دیدی کاری نداشت! پیشگوئیش هم شنیدی، سانتورا هیچوقت اشتباه نمی کنن.

تدی اول سطرها رو که به سی هم نمی رسید، شمرد و بعد نگاهی به پرسی که مشغول خوندن رول بود انداخت و بهش گفت:

- مختصر و مفید بود دیگه، قربونت یه کاری کن این سانتوره جلوی ما ضایع نشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلاس پيشگويي
ارسال شده در: جمعه 8 شهریور 1387 17:29
نمایش جزئیات
آفلاین
شب تاريكي بود و ابر سرتاسر آسمان را پوشانده بود. مرد، با وسايل و كوله سنگينش، به سختي راه خود را از ميان بوته و شاخه ها باز ميكرد و جلو ميرفت. بايد با او صحبت ميكرد. مهم ترين و حقيقي ترين اطلاعات نزد آنان بود. اما... اما اگر قبولش ميكردند!
پاهايش ديگر توان نداشت كه احساس كرد صداي سم هايي را ميشنود. به سرعت برگشت و به پشت سرش چشم دوخت. سنتائور تيره رنگي، به سختي در تاريكي ديده ميشد. سر تيز تيري كه آماده در كمان داشت، به وضوح ميدرخشيد. موهايش بلند بود و تمام صورتش را گرفته بود. حرفي نميزد و كمانش را آماده ميكرد.
- صبر كن رفيق! من اومدم...
- ما رفيق نيستيم. اميدوارم بميرم تا اينكه با انساني دوستي كنم!
- بسيار خوب، صبر كن... من بايد سيترا رو ببينم. كار مهمي دارم. چـ... چوبدستيم رو هم ميندازم، بيا!
و چوبدستي روشنش را به گوشه اي پرت كرد. اما تاثيري بر سنتائور نگذاشته بود. او همچنان آماده پرتاب تير بود كه صدايي به كمكش آمد.
- بودي بس كن! من اين انسان رو ميشناسم... بسپرش به من.
سنتائور سفيد پوست و مرتبي از پشت سنتائور تيره ظاهر شد. مرد او را ميشناخت؛ سيترا بود. تنها پس از لحظه اي سنتائور مشكي در سياهي غيب شد و سيترا جلوتر آمد.
- باز هم اينورها پيدات شد پيرمرد؟ الان وقت خوبي نيست.
- ميدونم، براي همين اومدم. ميخوام بدونم داره چه اتفاقي ميفته؟
سيترا با نگراني به آسمان چشم دوخت. دقايقي گذشت تا لب به سخن گشود:
- ستاره اقبال شما انسان ها در حال نابوديه. بدشانسي بزرگي پيش رو داريد. امشب پسری زاده میشه که نابودی به همراه میاره. شما نمیتونید... الان وقتشه!
منطقه بي درخت بود و آسمان پوشيده از ابر به خوبي به چشم ميخورد. مرد تلسكوپش را آماده ميكرد.
- احتياجي به اون نيست. اونقد بزرگه كه ميتوني ببينيش!
مرد حيرت زده به سيترا نگا ميكرد. ناگهان زمين لرزش كوچكي پيدا كرد. تمام زمين و آسمان براي لحظه اي روشن شد. مرد احساس كرد كه از شدت بارش نور در حال كور شدن است. تنها بعد از يكبار تپش قلب، نقطه اي كه چند برابر خورشيد درخشيده بود، براي هميشه خاموش شد!
- این لعنتی چی بود؟
سنتائور در حالی که در تاریکی محو میشد گفت:
- پسر به دنیا اومد... برو و دعا کن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم


Re: كلاس پيشگويي
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 شهریور 1387 13:09
نمایش جزئیات
آفلاین
یک سانتور باید یک پیشگویی با استفاده از ستارگان انجام بده !

نیمه شب – جنگل ممنوعه :

- نمیخوام ! ولم کن ، ولم کن پسره ی ابله !
- عهه ! عجب سانتوری هستی !

جیمز با گفتن این جمله دم سانتور نر را محکم تر چسبیده و او را دوباره به دنبال خود کشید .

فریاد های سانتور و نفس نفس زدن جیمز همراه با زوزه ی گرگی در هم آمیخت و باعث شد رنگ از رخسار جیمز بپرد .
جیمز به صورت اسلمشن برگشته و ماه کامل را دید که از پشت ابرها خودنمایی میکرد .

دوباره به صورت اسلمشن و با چشمانی گرد سرش را برگرداند ، آب دهانش را قورت داد و زمزمه کرد : داره دیر میشه ، ممکنه به کس دیگه ای آسیب برسونه !
و اینبار جیمز بدون هیچ معطلی و نفس نفس زدن ، دم سانتور فریاد کش را کشیده و طوری دور شد که تنها غباری معلق از آن دو به جای ماند .

دقایقی بعد _ روبروی بید کتک زن :

- هووووی ! تدی ! بیا یه چیزی آوردم بخوری واسه امشب !
- خوعوووبه ! عوهاهاهاها ! حاعولا خودت برعووو تا نخوعوووردمت ! عوووو !

جیمز با حالت سانتور بخت برگشته را به طرف تدی هل داده و خود با اشتیاق بر روی تخته سنگی نشسته و مشغول تماشا شد .

سانتور جیغ بکش ، تدی زوزه بکش ، سانتور جیغ بکش ، تدی زوزه بکش ، سانتور جیغ بکش ، تدی زوزه بکش .. تا اینکــــه ...
سانتور که با رنگی پریده به تدی گرگینه که هر لحظه به او نزدیک و نزدیک تر میشد چشم دوخته بود ، ناگهان با انگشت به جایی در پهنه ی آسمان اشاره کرد :

- جوجو رو ببین ! جوجو رو ببین ! اون ستارهه داره به من میگه که رفیقت تا چن مین دیگه میمیره !

تدی و جیمز هر دو با تعجب برگشته و به نقطه ی ریز و نورانی در آسمان تاریک شب خیره شدند .

سانتور باهوش از غفلت آن دو استفاده کرده و پا به فرار گذاشت ، دقایقی بعد صدای ناله ها و فریاد های جیمز و زوزه های تدی سکوت شبانه ی حاکم بر هاگوارتز را می شکست .

پ.ن : خودت گفتی کوتاه باشه ها!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/6/5 13:12:10
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/6/5 14:36:22
Re: كلاس پيشگويي
ارسال شده در: دوشنبه 4 شهریور 1387 00:22
نمایش جزئیات
آفلاین
پیتیکو...پیتیکو... پیتیکو! پیتیکو!ایهییییع!بوث!
سانتور نر به دنبال سانتور ماده می دود.جنس ماده خود را پشت درختی قایم میکند و توقع دارد جنس نر با هرچه در توان دارد وی را بیابد،اما غافل از آن که جنس نر(باب)، سانتور دیگری به نام بن را میبیند و دنبال او می دود!
باب فریاد زد:یههیععع!پسر بیا بریم اصطبل عمومیباهات کار خصوصی دارم!میخوام باهات صمیمی بشم!
بن،سانتور دیگر ابتدا نگاهی فیلسوفانه به آسمان بالای سرش انداخت و بعد نگاه عاقل اندر سفیهی به باب کرد و گفت:پلوتو رو نگاه کن،میبینی چه نور قرمزی داره!دلت میاد به جای نشستن پای صحبتش با یه انسانی مثل من صمیمی بشی؟!
باب آدامسی را که باد کرد و گفت:از چند جهت تو توهمی!اولا پلوتو از این جا معلوم نیست!من پیشگویی کردم آدما هزاران سال دیگه چیزی میسازند که میشه پلوتو رو هم باش نگاه کرد.ثانیا پلوتو رنگش آبیه نه قرمز!ثالثا تو سانتوری و انسان نیستی!یعنی انقدر هول شدی که خودتم فراموش کردی؟!اربعا ما که دو روز پیش رفتیم...
بن با سمش کف گرگی به باب زد و گفت:اسپ!(کنایه ای است از اسب.نه آسپ!)ساکت!بزار من پیشگویی بکنم دیگه!گفتن کوتاه باشه!روزی میرسه که سانتور ها هویتشون رو فراموش میکنن .خودتو!داری آدامس میخوری،میتونی صمغ بخوری!به خاطر امثال کسانی مثل توه که ما نتونستیم به آدم ها مسلط بشیم!
باب آدامسش را روی زمین انداخت و گفت:اگه بخوای تعدادمون اندازه آدما بشه باید رفتن به اصطبل عمومی با من رو فراموش کنی با زنت اونجا بری.دلت میاد؟!
بن:باب،دب اکبر رو نگاه کن،ستاره ی قطبی!اون با زهره زاویه تشکیل دادن!این یعنی فراموش کردن هویت توسط سانتور ها از الان تا زمان فرزندان ما شروع میشه!من یه کرم فلوبر میبینم،این یعنی ما مجبور به جارو سواری و پرداختن به سرگرمی های جادوگر ها میشیم،من یه جمجمه میبینم،این یعنی رنگ نارنجی!یه چیز نارنجی با یکی از نواده های من ارتباط بر قرار میکنه!اون چیز (بوووق!) رو میبینی؟!اون یعنی یکی از نواده های تو علاوه بر دو پا شدن مثل خودت میشه!من دیگه تحمل ندارم!
- پسر!اصطبل عمومی با من رو قبول نداری میخوای بری سراغ نواده های من؟!
بن:
موخره ،چند صد سال بعد!
آلبوس دامبلدور که جد جد به توان 6 اش سانتور بوده (باب) به مدیریت هاگوارتز رسیده و به هیچ عنوان اطلاعی از دورگه بودنش ندارد!
مگورین سانتوری است که دو سال پیش به تیم کوییدیچ چیورون پیوست و علی رغم سانتور بودنش با تمام مشکلات خود را روی جارو ی جادوگرن سوار کرده و پرواز میکند،وی یکی از نوادگان بن است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1387/6/4 0:24:09
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1387/6/4 0:25:38
دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلاس پيشگويي
ارسال شده در: جمعه 1 شهریور 1387 14:45
نمایش جزئیات
آفلاین
یک سانتور باید یک پیشگویی با استفاده از ستارگان انجام بده ! دوست دارم طنز بنویسید و بلند هم نباشه ! ( 30 امتیاز )

- اینکار رو برام میکنی سانور ... چیز ... ساتنور ! ... یعنی ساطور ؟ (ک.ر.ب پیری )

- اولا مثل آدم تلفظ کن ! سیانتور ! یعنی سیانور ... چی بود خدایا ؟ ... ساتونر ! وایی .. سنتور !

ساطور ( سیانور؟) نگاهی به آبراهام کرد و گفت : « تو دقیقا چی میخوای ؟ »

- ظهور آقامون ... آقا لرد ولدمورت رو میگم !

- من چیکار باید بکنم ؟

آبراهام یاکسلی نگاه به اطراف کرد و گفت : پیشگویی ... اون کی برمیگرده ؟

سانور (در جهت خز کردن سوژه ) قدم به جلو گذاشت. آنها در قلب جنگل ممنوعه قرار داشتند و سیاهی درختان نور شام مهتاب را از نظر ها پنهان می کرد. سانتور نگاهی به درختان سپیدار تنوند و پر برگ اطراف انداخت و گفت : دنبالم بیا ، باید به محوطه باز بریم !
و با سرعت متناسبی به راه افتاد طوری که آبراهام میتوانست بدون دویدن به او برسد ...

سر انجام هر دو به محوطه بازی رسیدند که هیچ درختی در آن نبود ، دایره ای به شعاع ده - دوازده متر که کف آن از گل سفتی پوشیده بود ...

سانتور به آسمان اشاره کرد و گفت : « چی میبینی ؟ »

- ستاره !

- دیگه ؟

- ماه

- دیگه ؟

- سیاهی

-

- خورشید ؟

-

- سیاهچاله ؟

- راه ...

- راه ؟

- راه شیری ! نماد روشنی علیه تاریکی ... پیروزی حق بر باطل ... مریخ (مارس) الهه جنگ ! نماد جنگ ! و فوبوس قمر مریخ نماد بازگشت !

- اینها رو چرا من نمیبینم ؟

- لرد شما برمیگرده و در جنگی سخت ، حق بر باطل پیروز میشه ! کار من تموم شد ... خداحافظ آدمیزاد !

و در میان درختان ناپدید شد و آبراهام باقی ماند با مغزی آشفته و چشمانی که به دنبال راه شیری و مریخ و فوبوس می گشت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: كلاس پيشگويي
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مرداد 1387 17:53
نمایش جزئیات
آفلاین
یک سانتور باید یک پیشگویی با استفاده از ستارگان انجام بده ! دوست دارم طنز بنویسید و بلند هم نباشه ! ( 30 امتیاز )
هرچی استاد دوستداره


به دور وبر خود نگاهی انداخت و به آرامی وارد اتاق شد.صدای پاهایش در اتاق طنین انداخت.به آرامی به افراد دوروبر خود نگاهی انداخت و باغرور بسوی گوی پیشگویی رفت.پشت گوی،چهار پا نشست.سینهایش را به جلو داد-که این اتفاق ،باعث چهار چشمی شدن مردان نیز شد-و بگوی خیره شد:
شماها خجالت نمیکشید من به این گنده گی رو کشوندید اینجا اون وقت جلوم گوی گذاشتین؟خیال کردین منم مثل اون سیبیل ننرم که بدون امکانات تنونم پیشگویی کنم؟ایشش...پرسی.بدو بیا اینا روببر.

پسرک قد بلندی از ته اتاق بلند شد و بسوی سانتو ر آمد.پرسی که گویا چیز بسیار جالبی رو در سینهای سانتور دیده بود،همان طور که به آنها نگاه میکرد با لحن آرامی گفت:
میبینید چه الاغ با سوادیه؟بدون امکانات هم کار میکنه.ایکاش همه مثل شما خر...منظورم خوب بودن.

پرسی که هنوز چشمانش محو تماشا بود،گوی را به دست گرفت و همان طور که به جسم نگاه میکرد،عقب عقب به طرف جایش باز گشت.سانتور نگاهی از روی تعجب به پرسی و سایرین انداخت و سپس به سمت پنجره رفت.در پنجره را با خشونت باز کرد و به آسمان تیره،که همچون سفره ای رنگارنگ از ستارها پر شده بود گریست:
وقتی این ستارهای زیبا هستن،مگه میشه با گوی کار کرد؟علاقه من به ستارگان بیشتر از اونیه که فکرشو میکنید

از پشت صدایی شنیده شد:
علاقه منم به شما بیشتر از اونییییه که فکرشو میکنید.


سانتور صدای شنیده شده رو نشنیده گرفت و سپس با صدایی بلند،خطاب به پسری یویو بدست گفت:
تو پسر...بیا اینجا.بیا میخوام فالتو بگیرم...یعنی پیشگویی کنم.


پسر نگاهی از روی ترس به سانتور نمود و به آرامی قدمی به سانتور نزدیک شد.سانتور نگاهی به پسرک و سپس به آسمان کرد.لحظه ای سکوت و سپس شروع به سخن گفتن نمود:
مییبینم...تو ستارت خیلی بزرگه.میبینیش؟اون وریه.صبر کن...یک دو سه...آها. چهارمی از سمت ماه به چپ.همون چهارمیه که هی چشمک میزنه دیگه.ای وای اون که هواپیماست. نه نه منظورم پنجمین ستاره بود.با چشمکاش به من میگه که آینده خوبی رو در پیش داری.میگه یویوهای زیادی رو خریداری میکنی و آخرشم با یکی از اونا میری خونه بخت.البته بعدش بدبخت میشی
یک روز که داری تو حموم یویوتو میشوری از دست سر میخوره و میره تو چاه حموم!این بود پیشگویی تو.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس پيشگويي
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مرداد 1387 13:21
نمایش جزئیات
آفلاین
- فایرنز.. فایرنز! عجب اسم سختی داری کدوم اسگلی این اسم رو روت گذاشته؟
- ننه ام.
- خیلی الاغ بوده!
- تصویر تغییر اندازه داده شده

بن به فایرنز ( راست میگه دیگه اسمش سخته! ) اشاره کرد که شوخی میکرده و ناراحت نشه. چون میدونید که مردهای ایرانی هم زن دارن هم معشوقه، ولی مامانشونو بیشتر دوست دارن. بن از کنار درخت های تنومند به سوی وسط میرفت!

محوطه ی وسط مثل بقیه ی وسط ها (!) خالی بود و راهی باز و زیبا و دلگشا. درختان کمتر بودند و محوطه open بود! ( خیلی منحرفی ها، میدونستید؟ ) بن اشاره ای به اسمان کرد و گفت:
- عجب شبیه امشب.

فای : آره، ستاره های خیلی زیادی هستند که توی یک خط قرار گرفته اند و این معنی یک فاجعه ی قریب الوقوع رو میده.
بن : آخ جووون، دلم تنگ شده بود واسه فاجعه. پس این گوساله ها کجان؟
فای : نمیدونم. گفت ..
بن : اومدن ..!

دو سانتور زیبا با بیکینی وارد وسط میشن! یکی از اونها با حالت برای بن عشوه ی سانتوری میاد و به سمت اون میره .
بن : دافی بیا دستتو بذار تو دستم که عاشق تو هستم! تصویر تغییر اندازه داده شده

سانتور دومی نیز به سوی فای میره. فای خوش قیافه سینه سپر میکنه و سانتورت ! روی پای اون میشینه.

مدتی بعد
بن : عزیزم، چرا فکر میکنی نمیشه فاصله هامون کمتر باشه؟
- آخه نمیشه دیگه ناسلامتی من..
بن : ولی عزیزم ما میتونیم بقیه ی زندگی رو باهم باشیم، شبا رو یه تخت بخوابیم، Make a Baby کنیم!
فای : بوقی داری الان با کی صحبت میکنی؟ اون که رفته!
بن : میدونم. ولی اگه بود اینارو بهش میگفتم!


فایرنز و بن در غم از دست دادن داف هاشون سوگواری میکردند و رو به آسمان دراز کشیده بودند. فایرنز چشمانش را به ستاره ای دوخته بود که دافش آنرا متعلق به آن دو میدانست؛ کاش هرگز از آنها دعوت نمیکردند که به چادرشان بیایند! کاش بن نمیگفت که آلبوس دامبلدور یکی از فامیل هایشان است، آنها از کجا میدانستند آلبوس اینقدر بوق بوده است؟

فای دستش را به سوی ستاره ای پررنگ برد.
- بن ببین. این ستاره نباید توی یک خط با ستاره ی لامبو باشه، درسته؟
بن : فای اصلا حوصله ندارم..
- نه بن، مهمه! نگاه کن.. این نشون میده که در آینده ای نزدیک طوفانی بسیار شدید همه ی مارو تهدید میکنه و این میتونه مارو از بین ببره. باید تا دیر نشده کاری انجام بدیم!
- فای الان حالت خوب نیست، داری شر میگی! تصویر تغییر اندازه داده شده

- بن..
- فای!
- بن..
- فای!
- بن، بیا بریم به انسان ها بگیم! شاید بتونن جون خیلی ها رو نجات بدن.
-من خودم رو ضایع نمیکنم! تصویر تغییر اندازه داده شده
- بن! تصویر تغییر اندازه داده شده

بن با عصبانیت فریادی کشید و وارد چادرشان شد. فای که مطمئن بود ستاره ی پرنور شرقی نباید با لامبو در یک خط قرار گیرد و این نشانه ی طوفانی خطرناک است؛ وارد تنه ی بزرگ درختی شد و درش را بست (!)!

چند روز بعد

فای که تمام این چند روز را خوابیده بود بیدار شد و از تنه ی درخت بیرون آمد.

- !

منظره ی روبرویش تمام سانتورها بودند که گوشه و کنار افتاده بودند. درختان از جا کنده شده بود. ساختمان هاگوارتز ریخته بود و همه چیز نابود شده بود .. طوفان کار خودش را کرده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب