-رابستن،ادوارد،برید دنبال گابریل.
ادوارد،مواظب باش تی رو نبری.رابستن و ادوارد با سرعت به دنبال گابریل رفتند اما رابستن گفت:
-راستی چرا ما دنبال تی کردن شد؟
-برای این که نون خشکی فقط تی رو میخواد.
-چرا دنبال تی کردن شد؟چرا تی نخریدن شد؟
-راست میگیا.
چرا به فکر خودم نرسید؟بیا از همین فروشگاه وسایل نظافت وایتکس خوران تی بخریم.رو کن ببینم چقد پول داریم؟-من 2 گالیون داشتن شد. فکر کردن کافی بود.
-بیا بریم.من که یه نات هم ندارم.
ادوارد و رابستن وارد فروشگاه شدند و ادوارد پرسید:
-تی هاتون چنده؟
-پنج گالیون.
-پنج گالیون؟مگه سر گردنه است؟
-همینه که هست.
-نخواستیم.رابستن بیا بریم.
ادوارد و رابستن خواستند از فروشگاه خارج شوند که صاحب مغازه گفت:
-اون چیه تو دستت؟
-قیچیه.
-قیجیتو بده،تی رو بگیر.
-چی گفتی؟قیچی قسمتی از زندگی منه.اصلا از دستم جدا نمیشه.
-پس من اینجا چیکارم؟برات جدا میکنم.
ادوارد مردد شد.رابستن او را به گوشه ای کشاند و گفت:
-تو برای ارباب هر کار کردن شد؟
-آره.
-پس قیچیتو دادن شد.
ادوارد با بغض به سمت مغازه دار رفت و دست چپ خود را در دست مغازه دار گذاشت.
...........................
ساعتی بعد
..........................
بلاتریکس همچنان با نون خشکی در حال مذاکره بود.
-پیترمون رو ببر بچه خوبیه.اذیت نمیکنه،نق و نوق هم نداره.
- نه بابا بچه مودب بدردم نمیخوره.
الان بچه تخس و شیطون مده اونم نصفه به پایینش.-خب پس...رودولف!قمه تو بیار تامو از وسط نصف کنیم.
-نه نه نه.من بچه خیلی مودبیم هیچکیم اذیت نمیکنم. نهههههههههه
قمه رودولف داشت پایین می آمد که صدا ادوارد رسید:
-بلاااااااا.تی رو گرفتم.
ادوارد و رابستن در حالی که ادوارد دست چپش را پانسمان کرده بود رسیدند و تی را به بلا دادند.
-پس گابریل کو؟
-اون فرار کرد.
- دستت چی شده ادوارد؟
-چیزه... تو دعوا زخمی شده.
بلا تی با رودولف را به نون خشکی داد و 20 گالیون گرفتوسپس همه ی مرگخواران به سمت میدان گریمولد شماره 12 حرکت کردند.
-بلا چرا صف جلوی خونه محفلیا بسته شده؟
-چمیدونم.خودت برو ببین.
پیتر به سمت ابتدای صف رفت اما سریع برگشت و گفت:
-بلااااااا!بلااااااا!اربابو دارن میفروشن!اربابو دارن میفروشن!
بحرانی جدید برای مرگخواران ایجاد شده بود.همه باید کاری میکردند تا لرد ولدمورت را نجات می دادند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

) نشان میداد گفت:








شما آش های مامان رو دوست ندارین! اصلا همین الان منو ببرین خانه سالمندان! عزیز مامان رو هم پیدا نکردین. همین الان منو ببرید خانه سالمندان!


آش که بدون پیاز نمی شود؛ مهم ترین عنصر آش رشته پیاز است! تا پیاز نریزید من این آش را نمی خورم!
