خلاصه: با زندانی شدن آستریکس، ارشد گریفیندور در آزکابان، دخترای گریفی با توجه به نبودن عضو مذکر دیگهای به جز کوین(کودک)، تصمیم به تصاحب خوابگاه پسرای گریف میگیرن. بعد با فکر اصلاحاتی در دنیا، با بقیهی دخترای هاگوارتز متحد میشن. اونا تصمیم میگیرن تا اول پسرا رو راضی کنن. ولی میفهمن که لیسا تورپین یکی از دخترای گریفی، قبل از اینکه اونا بخوان با پسرا صحبت کنن، همهی خبر هارو بهشون داده.
- حیف اون همه لوازم مراقبت پوستیای که تو استفاده میکنی!
- از اون لیپ گلاس دیوری که استفاده کردی خجالت نمیکشی؟
- دخترهی خجالتنکش!
جماعت دخترها که از اینکه بهشون خیانت شده بود، خیلی عصبانی بودن سعی میکردن احساسات خودشون رو با داد و فریاد به لیسا بفهمونن؛ اما چیزی که نمیدونستن این بود که به خاطر قاطی شدن صداهاشون باهمدیگه، اینکه چی میگن اصلا قابل درک نیست. لیسا اهمیتی به دخترایی که قصد داشتن به چهار قسمت مساوی تقسیمش کنن نمیداد؛ حتی نی شکل داری رو که از ناکجا ظاهر کرده بود، توی لیوان پر شده از خون گوزنی که در ازای خبرچینیش گرفته بود، گذاشته و مشغول لذت بردن از طعمش بود.
- خیلی ببخشید سیسی های گلم! پسرا پیشنهاد خیلی خوبی دادن؛ به هیچ وجه نمیتونستم ردش کنم!
بعد چشمکی میزنه.
- تازه مگه خودتون هم نمیخواستین به پسرا بگین؟ من فقط کارتون رو راحت کردم.
آیلین به سختی ملانی رو که درحال حمله به لیسا بود، نگه میداره.
- خانوم استانفورد! لطفا آرامش خودتون رو حفظ کنین...
- آر چه آمشی آخه؟ خجالت نمیکشه که هیچ؛ یه چیزی هم طلبکاره!
لیسا بدون اینکه از اعتماد به نفسش ذرهای کم بشه، قدم زنان از دستهی دخترها دور میشه و به پسرا میپیونده.
- باید به جنگ پسرا بریم!
- نباید بذاریم جلومون رو بگیرن!
- ما حتما بهشون غلبه میکنیم ای یاران من!
تلما که میبینه همه از شدت عصبانیت، هدف اصلی جنبش شون رو فراموش کردن و دارن به جنگ با پسرا میرن، سریع دست به کار میشه. اون روبروی جمعیت وایمیسه.
- ساحرههای عزیز! احیانا یادتون که نرفته ما قرار بود چیکار کنیم؟
- جنگیدن با پسرا؟
- تغییر اسم رمز خوابگاه ها؟
- غذا خوردن؟
همه نگاه چپچپی به گویندهی جملهی آخر میندازن. اون بیچاره که تو عمرش با اون همه چشم غره مواجه نشده بود، توان تحملش رو نداره و از خجالت آب میشه. تلما بی توجه به دختر ذوب شده، نگاه تاسفباری به بقیه میندازه.
- نه خیرم! قرار بود که هاگوارتز رو اصلاح کنیم!
- ولی اگه پسرا بخوان جلومون رو بگیرن چی؟
- ما تعدادمون خیلی بیشتره! نمیتونن دخالت کنن. حتی اگه بخوان هم جلوشون رو میگیریم!
دخترا به همدیگه نگاه میکنن. حتی تصور آینه های بزرگ تر، کمد های بیشتر، قفسههای جادارتر و... باعث میشد که فکر جنگ با پسرا رو هم از ذهنشون ببرن. اونا فقط داشتن به اصلاحاتی که میتونستن توی هاگوارتز انجام بدن فکر میکردن.
حالا اینکه این اصلاحات چی میتونه باشه، یا قراره چه اتفاقاتی در حین رخ دادن هرکدوم شون بیوفته، دیگه به این نویسنده مربوط نیست و به تخیلات نویسنده های بعدی بستگی داره!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


امروز شجاعت و کاردانی ای در حد یک گریفیندوری واقعی از خودش نشون داد. اون به تنهایی ایستاد و سعی کرد جلوی عضلانی ترین دمنتورهای ازکابان پاترونوس درست کنه.


اینجوری خیال مون راحته که هیچکس نمی تونه وارد خوابگاه مون بشه.
