زن و مردی جوان در حالی که پسر بچه ای با چشمانی پر از شیطنت را با خود میکشیدند مقابل ستونی متوقف شدند.
زن و مرد آگهی روی ستون را خواندند و نیششان تا بناگوش باز شد.
زن در حالی که چشمانش برق میزد رو به شوهرش گفت: به نظرت این جیوون خوشگل به عنوان حیوون خونگی واسه پسرمون خوب نیست؟ :pretty:
مرد هم مانند زن چهره اش شاداب شده بود پسرش را از روی زمین بلند کرد و روبه او گفت: این حیوون رو دوست داری جک؟ به عنوان حیوون خونگیت؟
جک درست مثل مادر و پدرش نیشش باز شد و با پاره کردن آگهی رضایت خود را اعلام کرد. و خانواده ی سه نفره برای خرید نجینی رهسپار شدند.
نزد لرد و خانوم سفیر
سفیر بدون توجه به حرف های لرد ظرف های دسر را به سمت لرد هول داد و گفت: بخور دیوید! ما که این حرفا رو نداریم با هم.
در افکار لرد: این احمق منو دیوید صدا زد؟
پس منو با یکی دیگه اشتباه گرفته! بهتر بود قیافه مو یه جور دیگه درست میکردم. لعنتی. من باید ازینجا برم بیرون ... لرد در دلش احساسی شبیه به قار و قور (!) کرد و تصمیم گرفت کمی از خوراکی های خوش مزه بخورد بعد بهانه ای بیاورد و از آنجا خلاص شود.
- خب دیوید. همه ی کارامون واسه سفر آماده س. فقط متن سخنرانیت رو آماده کردی؟
بازم در افکار لرد: اوه ... اوضاع به هیچ وجه خوب نیست... باید ازینجا برم حتما!
در نتیجه با گذاشتن گیلاس روی دسرش در دهان ادای سرفه ها مکرری در آورد و بریده بریده رو به سفیر گفت: من ... باید ... برم ... الان بر میگردم ...
سپس با عجله از سالن خارج شد. سفیر که چهره اش نگران به نظر میرسید قاشقش را روی میز گذاشت ...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج








تام شایداشک بریزه، ولی دیگه گریه نمیکنه . تام هرگز گریه نمیکنه! 

صاحبش یه خانوم دکتر بوده، هر روز صبح با خودش میبرده مطب میاورده خونه...! (کپی رایت بای مهران مدیری! )
.