جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] مرکز مشاوره جادوگران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مرکز مشاوره جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1403 16:18
نمایش جزئیات
آفلاین
~~~ پست اول ~~~


گابریل دم در مرکز مشاوره از رو سر الستور پایین میاد و پیتیکو پیتیکو کنان باقی مسیر تا رسیدن به اتاق مشاوره رو طی می‌کنه. وقتی وارد اتاق می‌شه کسی رو نمی‌بینه و به جاش دو تا مبل راحتی یک نفره می‌بینه که رو یکیشون مار پلاستیکی قرار داشت و اون یکی خالی بود.

گابریل به سمت مبل خالی می‌ره و روش می‌شینه. قاعدتا شاید اگه هرکس دیگه‌ای بود در انتظار می‌شست تا یه انسان دو پایی رخ نشون بده و جلسه مشاوره شروع بشه. اما برای گابریل یک مار پلاستیکی هم می‌تونست در نقش مشاور باشه و حرفاشو بفهمه و از کجا معلوم؟ شاید راهنمایی‌های خوبی هم می‌کرد!

پس گابریل با هیجان شروع به تعریف علت حضورش در اونجا برای مار پلاستیکی می‌کنه.
- سلام آقای مار. امیدوارم حالت خوب باشه. حتما می‌پرسی برای چی اینجام نه؟

مسلما حرکتی از سمت مار پلاستیکی دیده نمی‌شه، اما از نظر گابریل، مار به نشانه موافقت سرشو تکون داده بود.

- قضیه از این قراره که محفلیا همه‌ش از من چیزایی می‌خوان که وقتی انجامش می‌دم بازم راضی نمی‌شن! مثلا به من می‌گن برو اون مرگخواری که دستگیر کردیمو بزن. منم پا می‌شم می‌رم پیش مرگخواره و دستمو می‌زنم بهش و برمی‌گردم. بعد می‌گن پس چی شد؟ مگه نگفتیم بزنیش؟ منم هرچی می‌گم خب بهش دست زدم راضی نمی‌شن.

گابریل برای چند لحظه سکوت می‌کنه تا پاسخ مار رو بشنوه. گابریل خوش‌حال از این که مار بهش حق می‌ده، با شور و حرارت بیشتری سراغ خاطره بعدیش می‌ره.
- می‌بینی؟ تو هم با من موافقی! یا مرگخوارا بهم می‌گن پاشو برو تو محفل جاسوسی کن. حالا مرگخوارا خودشون حسابی خزانه‌شون پره و سُس‌ها رو هم همیشه مامان مروپ جاهای مخصوص خودش می‌ذاره، ولی نمی‌دونم چرا اصرار دارن حتما باید یکی با مواد محفل ققنوس ساخته بشه. به هر حال منم می‌رم محفل جا سُسی می‌سازم و وقتی برمی‌گردم و جا سُسی رو تحویلشون می‌دم عصبانی می‌شن.

گابریل دوباره برای شنیدن نصیحت‌های مار ساکت می‌شه. این‌بار مار انتظارات بیشتری داشت!

- هممم... آره! مرگخوارا یه بار ازم خواستن سیریوسو که دستگیر کرده بودن شکنجه کنم. من نمی‌دونستم شکنجه چیه و واسه همین از ال پرسیدم منظورشون چیه. اونم بهم گفت قلقلکش بدم. من همین‌طور هی قلقلک می‌دادم و سیریوسم همون‌طور هی می‌خندید. ال هم تشویقم می‌کرد که ببین چقد خوشش اومده، بیشتر و تندتر قلقلکش بده. خنده خوبه. بذار بیشتر بخنده. منم بیشتر و تندتر قلقلک می‌دادم. آخه خیلی خوبه مردمو خوش‌حال کنیم نه؟ اینجا من فهمیدم چقد خوبه بقیه رو شکنجه کردن.

گابریل همین‌طور سرگرم سخنرانی بی‌وقفه بود که ناگهان متوجه می‌شه دیگه این یک مار پلاستیکی نیست که جلوش نشسته و به جاش مردی با موهای سفید و ردای سبز رنگ نشسته!
گابریل حس می‌کنه شاید وقتش رسیده از حرفاش نتیجه‌گیری کنه. بنابراین اضافه می‌کنه:
- سلام آقای محترم. خلاصه همه اینا رو گفتم که بگم به نظر من همه چیز خوبه و هیچ مشکلی وجود نداره و مارتون هم حسابی کمکم کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: مرکز مشاوره جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1403 14:42
نمایش جزئیات
آفلاین
برای اطلاعات بیشتر در مورد تور دوم سالازار اسلیترین به این تاپیک مراجعه کنید.




مشاوره به دوریا بلک : پست دوم
(پست اول)



سالازار اسلیترین که تا آن لحظه به دقت به صحبت‌های دوریا گوش داده بود، برای اولین بار لبخندی آرام و محو بر لبانش نقش بست. این لبخند نادر، که بیشتر به یک نشانه از تفکر عمیق شبیه بود، باعث شد تا دوریا احساس آرامش کند. سپس، سالازار به آرامی به جلو خم شد و با صدایی ملایم اما نافذ گفت:

- دوریا، چرا فکر می‌کنی که نوشتن وظیفه اصلی تو نیست؟ شاید بهتر باشه که کمی بیشتر به این موضوع فکر کنی که زندگی‌ات حول چه محورهایی می‌چرخد و شاید وظایفی که به عنوان "اصلی" انتخاب کردی، اشتباه باشند. اگر چیزی مثل نوشتن به حدی برایت جذابیت داره که به طور طبیعی به سمتش کشیده می‌شی، شاید این نشونه‌ای باشه که باید دوباره به اولویت‌هات فکر کنی.

سالازار مکثی کرد و چشمانش را به چشمان دوریا دوخت، گویی که قصد داشت به عمق افکار و احساسات او نفوذ کند. فضای اتاق پر از سکوتی سنگین شده بود، سکوتی که از احترام و توجه عمیق به حرف‌های سالازار نشأت می‌گرفت. سپس، او ادامه داد:

- البته می‌فهمم که در زندگی هر کسی، وظایف و کارهایی هست که علاقه‌ای به انجامشون نداره. بسیاری از افراد با این مشکل دست و پنجه نرم می‌کنند که باید قبل از انجام کارهایی که دوست دارند، این وظایف ناخوشایند رو به پایان برسونند. اما باید بدونی که این کارها نباید به طور مداوم بین تو و چیزی که بیشتر از همه دوست داری، مثل نوشتن، قرار بگیرند. اگر این موضوع مدام تکرار می‌شه، شاید وقتش رسیده که به انتخاب‌هایی که در زندگی کردی فکر کنی.

سالازار لحظه‌ای مکث کرد، چشمانش بار دیگر درخشش خاصی پیدا کرد، سپس با لحنی آمیخته به تدبیر و تجربه افزود:

- و اگر این مشکل همچنان ادامه پیدا کرد و به طور جدی با سایر وظایفت تداخل داشت، می‌تونم بهت این پیشنهاد رو بدم: زمانی مشخص برای نوشتن در برنامه روزانه یا هفتگی خودت تعیین کن. این زمان می‌تونه به عنوان پاداشی برای اتمام وظایف اصلی‌ات باشه. اینجوری می‌تونی همچنان به نوشتن بپردازی، ولی بدون احساس گناه یا فرار از وظایف مهم.

دوریا که با دقت به حرف‌های سالازار گوش می‌داد، احساس کرد که نگرانی‌هایش کمی آرام گرفته‌اند. سالازار با همان لبخند محو و آرامش‌بخش به او نگاهی انداخت، گویی که به درستی راهی که نشان داده، مطمئن است. فضای اتاق پر از نوعی سکوت آرام و مطمئن شده بود، سکوتی که نشان از فهم عمیق و درک متقابل داشت.


---
نکته : کار درستی کردی که پست اول رو ارسال کردی. همونطور که گفتی، تمامی پست‌های دوم توسط من ارسال می‌شن و در این مدت اشکالی نداره که چند پست اول پشت سر هم ارسال بشه.

تکلیف: اول یکی از وظایف اصلی که باید این هفته به پایان برسونی رو انجام بده و بعد، به عنوان پاداش، در تاپیک ماجراهای مردم شهر لندن مطلبی در مورد مسئولیت‌پذیری اجباری بنویس.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/6/7 14:55:07
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/6/7 14:55:32
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: مرکز مشاوره جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1403 13:04
نمایش جزئیات
آفلاین
مشاوره به رزالین دیگوری : پست دوم
(پست اول)


سالازار از صندلی‌اش برخاست، با وقاری که تنها از جادوگری باستانی مانند او برمی‌آمد. به‌آرامی به سمت ریگولوس رفت، در حالی که نگاهش پر از قدرت و فهم بود. دستش را به نرمی بر روی چانه ریگولوس گذاشت و سر او را بالا گرفت. چشمانشان با هم تلاقی کردند؛ چشمان سالازار، پر از خرد و رمز و راز، و چشمان ریگولوس، که به‌طور غیرمنتظره‌ای با لبخندی ملایم همراه بود. هر دو به یکدیگر لبخند زدند، لبخندی که بیش از هر کلمه‌ای مفهوم داشت. سپس، ریگولوس دوباره به نقاشی خود برگشت، اما این بار با آرامشی بیشتر.

سالازار به‌آرامی بلند شد و به سمت رزالین که با نگرانی به این صحنه نگاه می‌کرد، قدم برداشت. با صدایی ملایم اما نافذ گفت:

- تا به حال فکر کردی که شاید ریگولوس، دقیقاً همینطور که هست، خوب و خوشحال باشه؟ شاید مشکل واقعی در تو باشه، نه در او. اینکه فکر می‌کنی باید همه چیز رو درست کنی، از جمله ریگولوس رو، و او رو به چیزی که به نظرت 'نرمال' میاد تبدیل کنی.

سالازار لحظه‌ای مکث کرد تا کلماتش در ذهن رزالین جا بیافتد. سپس ادامه داد:

- شاید بهتره به جای تلاش برای تغییر دیگران، روی تعریفات و وسواس خودت در مورد 'نرمال' بودن کار کنی. همه نیاز نیست اجتماعی باشن و یا پرحرف و معاشرتی. تا زمانی که ریگولوس خوشحاله و در آرامشه، شاید لازم نباشه که تغییری درش ایجاد کنی.

در پایان، سالازار به آرامی گفت:

- ریگولوس رو برای یک ساعت دیگه اینجا با من بذار. تو برو به 'ماجراهای مردم شهر لندن' و با مشکلات خودت روبه‌رو شو. گاهی اوقات، حل کردن مشکلات درون خودمون، به مراتب سخت‌تر و مهم‌تر از حل مشکلات دیگرانه.

سالازار با لبخندی آرام به او نگاه کرد و رزالین که حالا کمی سبک‌تر شده بود، به آرامی سر تکان داد و اتاق را ترک کرد، در حالی که ریگولوس همچنان با آرامش به نقاشی‌اش مشغول بود.


----
تکلیف: در تاپیک ماجراهای مردم شهر لندن، یک روز را توصیف کن که رزالین دیگوری در پارک شهر لندن قدم می‌زند و رفتارهای متفاوت ماگل‌ها را مشاهده می‌کند و در مورد تنوع اخلاقی هر فرد فکر می‌کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: مرکز مشاوره جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1403 10:36
نمایش جزئیات
آفلاین
با توجه به اینکه تا ۱۶ شهریور تمام پست‌های دوم توسط جد بزرگوار، سالازار اسلیترین، نوشته می‌شوند، بدون توجه به اینکه هنوز پاسخ نفر قبلی داده نشده است، پست اول خودم رو ارسال می‌کنم.
***
پست اول

دوریا با چهره‌ای آرام و سری نگران وارد مرکز مشاوره شد. او می‌دانست که به کدام اتاق قرار است برود و با چه کسی ملاقات کند و آن فرد کسی نبود جز سالازار اسلیترین کبیر.

شاید این سوال برایتان پیش بیاید که اگر دوریا عضوی از گروه اسلیترین است، چه نیازی دارد که در مرکز مشاوره به ملاقات بنیان‌گذار گروهش بیاید؟ آیا سالازار اسلیترین وقت کافی برای اعضای گروهی که به طرزی غیرقابل‌ انکار آن می‌بالد، نمی‌گذارد؟
پاسخ به این سوالات بسیار ساده است؛ سالازار اسلیترین برای اعضای گروهش به میزان کافی و وافی وقت می‌گذارد و اگر تنها بحث ملاقات باشد، دوریا نیازی ندارد تا در جایی غیر از تالار اسلیترین، جد بزرگوارش را ببیند. اما این موضوع فراتر از ملاقات است. تجربه و علم ثابت کرده است که عوامل زیادی در افکار و تصمیمات ما دخیل هستند و واقعیت این است که چه بخواهید و چه نخواهید وقتی «همینطوری» با یک نفر صحبت می‌کنید، به صورت ناخودآگاه شاید آنقدر که باید از سخنان او بهره نبرید اما وقتی در قالبی رسمی و با عنوانی همچون «روانکاو» با همان شخص برخورد کنید، با دقت بیشتری به حرف‌هایش گوش فرامی‌دهید. همچنین چون وقت شما محدود است، قدر آن را بهتر می‌دانید.
طبع آدمی همین است؛ تا وقتی متوجه نشود که ممکن است چیزی را از دست بدهد و همیشه در دسترسش نخواهد بود، ارزش آن را بهتر درک می‌کند.

پس دوریا جلوی دری با رنگ قهوه‌ای سوخته ایستاد، دستگیره‌ی آن را چرخاند و به آرامی وارد شد.

در اتاق چیزی بجز دو صندلی مشابه که روبروی یکدیگر قرار گرفته بودند، میزی در بین آن‌ها و ساعت عقربه‌ای ساده‌ای که به دیوار سفید آویخته شده بود،‌ وجود نداشت.
سالازار اسلیترین از قبل روی یکی از صندلی‌ها نشسته بود و با ورود دوریا با دست به او اشاره کرد که می‌تواند روی صندلی دیگر بنشیند.
دوریا روی صندلی نشست و منتظر ماند تا سالازار اسلیترین سخنی بگوید اما او در سکوت به دوریا نگاه می‌کرد. دوریا متوجه شد که خودش باید شروع کند.

-وقتی که برام می‌ذارین ارزشم...

اسلیترین سرش را تکان داد؛ یعنی از تشکرات بگذر و به سراغ مورد اصلی برو که برای آن به اینجا آمدی.
دوریا نفسی عمیق کشید.
-فکر می‌کنم stress writer هستم. البته اگر چنین واژه‌ای وجود داشته باشه.

دوریا گوشه‌ی ردایش را صاف کرد.
-می‌دونین مثل stress eater؛ کسایی که وقتی تحت استرس هستن شروع می‌کنن به خوردن غذاهای زیاد. پرخوری عصبی، همچین چیزی. حالا من پرنوشتاری عصبی دارم.

دوریا خندید. اسلیترین سرش را تکان داد اما لبخند نزد. او به خوبی می‌دانست که خندیدن در مورد مسائلی که خنده‌دار نیستند، روشی تدافعی برای مراجع جهت کم‌اهمیت نشان دادن آن و استرس است.
دوریا با دیدن واکنش سالازار اسلیترین دوباره جدی شد.
-وقتی که کار زیادی دارم و می‌دونم و همینطور برای انجام یک کار مهلتی تعیین شده دارم، به جای اینکه به اون کار بپردازم شروع می‌کنم به نوشتن. باید بگم که چیزهای بد و درهم‌برهمی هم نمی‌نویسم اما اینو خودم حس می‌کنم که دلیل این کارم فرار از انجام اون کاره. البته نمی‌گم که به صورت مداوم این کار رو انجام می‌دم و کلا از انجام اون وظیفه‌ی اصلیم بازمی‌مونم؛ نه اصلا اینطور نیست. در نهایت اون وظیفه رو هم به خوبی به انجام می‌رسونم اما در یک بازه‌ی زمانی کوتاه که بعد از انجامش باعث میشه با خودم فکر کنم «تو اگه تونستی توی یک هفته چنین چیزی تحویل بدی، فکر کن اگه سه هفته روش وقت می‌ذاشتی چی می‌شد!» اما کار بعدی از راه می‌رسه و باز همون آش و همون کاسه است. دوست دارم بنویسم اما دوست دارم کارهای مهمم رو هم به بهترین نحو به انجام برسونم.

دوریا تمام حرف‌هایش را یک‌نفس زده بود. پس منتظر ماند تا پاسخی برای حل این مشکلش دریافت کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: مرکز مشاوره جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 شهریور 1403 21:04
نمایش جزئیات
آفلاین
پست اول:
رزالین برای بار دوم قدم به مرکز مشاوره گذاشت، اما برخلاف دفعه قبل، این بار تنها نبود. اکنون ویلچری را هل می داد که پسر لاغر اندام و ظریفی روی آن جمع شده بود چنان رنگ پریده به نظر می رسید که گویی هرگز رنگ نور را ندیده بود. با مهربانی او را رو به روی میز مشاوره نشاند. به سمتش خم شد.
- ریگی، با روان دهنده راحت حرف بزن. نمی شه که همه احساساتتو بریزی تو خودت.

سپس رو به روی روان دهده نشست. همین دو ساعت پیش، آموس گفته بود او و دوستش هر دو به ده بیست جلسه روان درمانی نیاز دارند. سپس هردو چشم باز کردند و دیدند در مرکز مشاوره اند و آموس هم با لبخندی به پهنای صورت می گوید:
- من اینجا منتظر می مونم تا کارتون تموم شه.

نمی دانست از کجا شروع کند. اصلا از خودش شروع می کرد یا از ریگولوس؟ ابتدا از خیال پردازی ها و حواس پرتی های خودش شروع می کرد یا از افسردگی و اعتماد به نفس کم ریگولوس؟

بلاخره توانست تصمیم بگیرد. او که مشکلی نداشت، ولی ریگولوس بلک در دریای پرتلاطم اندوه و ناامیدی غوطه ور بود. به نظر می رسید خودش خیال حرف زدن ندارد، بنابراین رزالین شروع کرد.
- می دونین، من به خاطر ریگولوس اومدم. اون از زمانی که شناختمش، اصلا برای خودش ارزشی قائل نبو. ولی، بعد از مریضی ای که توانایی راه رفتن رو ازش گرفته، حتی بدتر هم شده.

و به ریگولوس نگاه کرد که مشغول کشیدن طرحی ماهرانه از یک گل نرگس بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رزالین دیگوری در 1403/6/6 21:29:28
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر
پاسخ به: مرکز مشاوره جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 شهریور 1403 19:02
نمایش جزئیات
آفلاین
پرورش اخلاقی جادوگران - سالازار به شما کمک می‌کند تا جادوگری بهتر شوید!



توجه، جادوگران و ساحره‌های گرامی! لحظه‌ای تاریخی و بی‌سابقه در پیش است! سالازار اسلیترین بزرگ، تصمیم گرفته است که تمامی مشکلات روانی و احساسی جامعه جادوگری را برای همیشه به پایان برساند! چرا که وقت آن رسیده تا تمام ذهن‌ها و اراده‌ها، فارغ از دغدغه‌ها و نگرانی‌ها، تنها بر یک هدف متمرکز شوند: تسلط بر جهان جادوگری!

در طول مدت این تور استثنایی، مرکز مشاوره جادوگران به مرکز اصلی پاک‌سازی ذهن‌ها و تقویت اراده‌ها تبدیل خواهد شد. من، سالازار اسلیترین، شخصاً تمامی پست‌های دوم را پاسخ خواهم داد. این فرصتی بی‌نظیر است که از وقت گرانبهای من برای حل تمامی مشکلات روانی و فیزیکی خود بهره‌مند شوید. دیگر نیازی نیست با ترس‌ها، تردیدها و ضعف‌هایتان دست و پنجه نرم کنید؛ کافی است که مشکل خود را در پستی بیان کنید و منتظر پاسخ من باشید، تا راه‌حلی قاطع و نهایی برای تمامی چالش‌های ذهنی و جسمی شما ارائه شود.

به یاد داشته باشید، هر چه سریع‌تر این مشکلات از سر راه برداشته شوند، زودتر می‌توانیم با تمرکز کامل و ذهنی روشن، به سوی فتح و تسلط بر جهان جادوگری پیش برویم! توضیحات بیشتر در مورد نحوه کار این تاپیک در این لینک قرار دارد. این فرصت طلایی را از دست ندهید؛ بیایید و از قدرت و خرد سالازار بهره‌مند شوید، تا با ذهن‌هایی آزاد و اراده‌هایی آهنین، به سمت آینده‌ای روشن‌تر گام برداریم!



--------
پست دوم:

کوین همچنان در همان حالت نشسته بود و به خودش حرف می‌زد، گاهی زیر لب غر می‌زد و گاهی حرف‌های بی‌ربطی را تکرار می‌کرد. او واقعاً فکر می‌کرد که در حال صحبت با یک مشاور است، اما هرچه بیشتر صحبت می‌کرد و هیچ پاسخی نمی‌شنید، بیشتر از این بازی خسته می‌شد. پس از مدتی، ناگهان از جایش بلند شد و تصمیم گرفت که از اتاق بیرون برود. اما در همان لحظه، چشمش به سالازار اسلیترین افتاد که درست روبه‌روی او نشسته بود. چهره‌ی سرد و مرموز سالازار، با چشمانی تیز و لبخندی ملایم که بیشتر به نیش یک مار شباهت داشت، باید هر کودکی را به وحشت می‌انداخت. اما کوین به طرز عجیبی نترسید؛ انگار در ذهن کودکانه‌اش، این حس به او الهام شده بود که سالازار فقط برای کمک به او آمده است، حتی اگر ظاهرش به اندازه‌ی یک مار هولناک باشد. سالازار با صدایی آرام و در عین حال پرنفوذ گفت:

- کوین عزیزم، مرگ میخوای خب چرا زودتر نمیگی؟ من تو همه چیز تخصص دارم، ولی دکتری مرگ رو اول از همه گرفتم.

سپس بدون هیچ هشداری، ناگهان از جای خود برخاست. قدم‌های سنگینش در فضای سرد و ساکت اتاق طنین انداخت و به سمت درب اتاق حرکت کرد. در را به‌آرامی باز کرد و نگاهی به راهرو انداخت. چشمان تیزبین او به یک جادوگر بخت‌برگشته که از آنجا می‌گذشت خیره شد. با یک حرکت سریع و قدرتمند، او را به داخل اتاق کشید و قبل از اینکه آن فرد بتواند حتی یک کلمه بگوید، سالازار با یک طلسم بی‌رحمانه و بی‌درنگ او را به قتل رساند. جسد بی‌جان جادوگر به زمین افتاد و سالازار به آرامی به سمت کوین برگشت. در حالی که به سختی تلاش می‌کرد تا لبخندی مهربانانه بر لبانش بیاورد—چیزی که شاید هرگز از روی مهربانی انجام نداده بود—به کوین نگاه کرد. لبخند او بیشتر به نیش یک مار شباهت داشت، اما تلاشی آشکار برای جلب اعتماد کوین بود.

- ببین چقدر راحت بود؟ اگر مرگخوارا بازیت نمیدن تو کشت و کشتار، آخر هفته ها بیا پیش عمو سالازار با هم میریم ماگل کشی و عشق و حال!

کوین با چشمانی گرد شده و دهانی نیمه باز به سالازار خیره شد. در حالی که تا قبل از این، تصور می‌کرد در این ساختمان همه از صحبت‌هایش درباره مرگ و آرزویش برای دیدن بیشتر آن وحشت می‌کنند، حالا به طرز عجیبی با حمایت کامل سالازار مواجه شده بود. هیچ‌کس تاکنون این‌گونه او را درک نکرده بود. احساس می‌کرد که بالاخره کسی پیدا شده که نه تنها ترس یا نگرانی نسبت به آرزوهای تاریکش ندارد، بلکه به طور کامل او را تشویق می‌کند. کم‌کم لبخندی بر لبان کوین نشست، لبخندی که نشان از پیوندی ناگسستنی داشت. در همان لحظه، یک ارتباط عمیق و محکم میان قدیمی‌ترین جادوگر زنده و جوان‌ترین جادوگر شکل گرفت. کوین دیگر احساس تنهایی نمی‌کرد؛ حالا او یک متحد قدرتمند داشت که می‌توانست آرزوهایش را به واقعیت تبدیل کند.

-----

تکلیف: دست در دست سالازار اسلیترین به ماجراهای مردم شهر لندن برو و یک منطقه ماگل‌نشین رو با خاک یکسان کن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/6/6 19:18:43
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: مرکز مشاوره جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 4 شهریور 1403 20:55
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست اول:

با طلوع خورشید، یک روز کاملا عادی و معمولی دیگر در مرکز مشاوره جادوگران لندن شروع شده بود. از همان اول صبح افراد زیادی وارد مرکز می شدند و درخواست روان درمانی می کردند.
اکثر آنها یا افراد بزرگسال با مشغله های فکری فراوان بودند یا نوجوانانی که حس می کردند به دلایلی در مسیر زندگیشان گم شده اند و نیاز به روانکاوی دارند. درد اکثرشان معقول بود و مشاوران می توانستند با کمی دقت مشکلشان را حل کنند.

اما به نظر نمی رسید کسی بتواند از پس مشکلات پسر خردسال مو طلایی بر بیاید. پسر بچه که کوین نام داشت، چند روز پیش هم به تنهایی به مرکز مراجعه کرده و درخواست روان درمانی داده بود. به نظر ناراحت می رسید و مشکلی جدی داشت. ولی منشی دفتر ترجیح داده بود به جای راهنمایی، اطلاعات والدینش را از او بپرسد تا به خانه شان زنگ بزند.

بنابراین این دفعه کوین بدون ینکه خود را به منشی نشان دهد؛ سراغ یکی از اتاق های روانکاری رفت. مدتی جلوی در ایستاد و بعد ده بیس سی چهل کردن، شانسکی وارد یک اتاق شد.

خوشبختانه هیچ مراجعه کننده ای درون اتاق نبود تا مزاحمش شود. در نتیجه کوین با خیال راحت رفت و روی یک کاناپه چرمی مشکی نشست. بلافاصله چشمانش را بست و طبق چیزهایی که داخل کارتون ها دیده بود، سعی کرد عضلاتش را شل کند و چند نفس عمیق بکشد.

-شلام! من کوین دنی تد کارتر هشتم و آماده روان درمانی.

کوین کمی منتظر ماند ولی هیچ صدایی از روان دهنده به گوش نرسید. این واقعا غیر عادی بود! فضای سرد و یخ زده اتاق هم به مرموز شدن قضیه کمک زیادی می کرد.

- می دونین مشکل من چیه؟ مشکل من با مرگه!

کسی جواب نداد. کوین لحظه ای وسوسه شد تا چشمانش را باز کند ولی مقاومت کرد.

-من عُژو مرگخوارانم. ولی مرگخوارا همه مرگ ها رو خودشون تهنا تهنا می خورن و برای منم نگه نمی دارن! هر موقع اومدم شر میژ غژا دیدم هیچ مرگی نمونده که من بخورم. نمی گن بچه شت یکم براش نگه داریم دلش میمونه! تاژه! فهمیدم دایی لرد شوداگر مرگه! یعنی هرچی مرگ تو خونه اژافه میمونه مرگخوارا میدن دایی لرد ببره شوداگری کنه. یکی نیشت بهشون بگه من شَهممو نخوردم!

باز هم صدایی نیامد. کوین هم که موقع ورود سرش پایین بود و به صندلی مشاور دقت نکرده بود تا ببیند آیا کسی رویش نشسته یا نه. با این حال از آنجایی که از حرف زدن خوشش آمده بود ادامه داد:
- البته به لردمون همه اینا رو گفتما! ولی ایشون گفتن: نقل قول:
نه. تو بچه ای. مرگ برای بچه خوب نیست. رشدش رو متوقف می کنه. همینجوری می مونی. بد می شه.


لرز خفیفی کرد. و احساس کرد هوا کم کم دارد سردتر می شود. شاید اثرات روان درمانی بود؟... نمی دانست. فقط می خواست مشکلش را بگوید و خود را سبک کند.

- با این حال من خیلی دوشت دارم یه بارم که شده مرگ بخورم. اما نمیدونم چجوری! میشه کمکم کنین مرگ بخورم؟

و منتظر پاسخ ماند.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: مرکز مشاوره جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 24 مرداد 1403 13:15
نمایش جزئیات
آفلاین
پست دوم:

مشاور با حرکتی روان چادر سیاهی را که اندامش را پوشانده بود کنار زد، و خود را به عنوان سالازار اسلیترین آشکار کرد. این آشکارسازی ناگهانی پاتریشیا را از صندلی‌اش پرتاب کرد و چشمانش از ترکیبی از ترس و حیرت باز شده بود. نگاه تیز سالازار به او دوخته شد، لبخندی خفیف در گوشه‌های لب‌هایش نقش بسته بود در حالی که ناراحتی او را می‌دید.

-آرام باش، پاتریشیا!

صدای سالازار آرام و مملو از اقتدار آرامش‌بخش بود.

- اگر قصد آسیب رساندن به تو را داشتم، این کار را تا به حال انجام داده بودم. پس نگران نباش و بنشین تا بتوانیم صحبت کنیم.

پاتریشیا با تردید پیشنهاد نشستن را رد کرد و به سالازار گفت که احساس می‌کند در حالت ایستاده راحت‌تر است تا آماده دفاع از خود باشد. سالازار با خنده‌ای خفیف پاسخ داد:

- چطور ممکن است که تو، در برابر سالازار اسلیترین بزرگ، آماده دفاع از خود باشی؟

با اینکه سالازار این جمله را همراه با خنده‌ای تحقیرآمیز گفت، به نحو عجیبی باعث شد پاتریشیا کمی آرامش یابد.

سالازار مکالمه را به مشکل پاتریشیا بازگرداند و گفت:

- تو فکر می‌کنی که کارآگاه خوبی نیستی، آیا تا به حال به این فکر کرده‌ای که شاید دیدگاه‌های مطلقی در مورد خوب و بد داری؟ می‌گویی از جنایتکاران خوشت نمی‌آید، اما جنایتکاری را چگونه تعریف می‌کنی؟ چطور می‌توانی با قطعیت بگویی که کشتن یک ماگل عملی جنایتکارانه است، به ویژه اگر به تو بگویم که جادوگران برای قرن‌ها توسط دست ماگل‌ها کشته شده‌اند؟ آیا این فقط دفاع از خود نیست؟ آیا این دقیقاً همان چیزی نیست که طبیعت از ما خواسته، چرا که ما را به عنوان موجوداتی بهتر از ماگل‌ها آفریده است؟

کلام سالازار منطقی به نظر می‌رسید، اما با هر آنچه که پاتریشیا بدان اعتقاد داشت در تضاد بود. پس از چند دقیقه سکوت، سالازار سرانجام با لبخندی شبیه به لبخند یک پدر بلند شد و بدون اینکه کلمه‌ای بگوید ناپدید شد و پاتریشیا را در میان افکار پیچیده‌اش تنها گذاشت.


---
تکلیف: گروهی از ماگل‌ها که از وجود جادوگران آگاهی دارند، در تاپیک "ماجراهای مردم شهر لندن"، یک ساحره را یافته‌اند و قصد دارند او را به قتل برسانند. به صحنه وقوع جرم بشتاب و مانع از وقوع این فاجعه شو.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/5/24 13:19:00
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: مرکز مشاوره جادوگران
ارسال شده در: شنبه 30 تیر 1403 11:01
نمایش جزئیات
آفلاین
"پست اول"


آن روز بعدازظهری پاییزی و بسیار زیبا بود و خورشید دم غروب آسمان را به رنگ صورتی خوشرنگی درآورده بود. ماگل‌ها بی‌توجه به ساختمان متروکه‌ى توی خیابان از جلوی آن می‌گذشتند؛ بی‌آن‌که بدانند این ساختمان مرکز مشاوره‌ى جادوگران است و اصلا هم متروکه نیست.

در راهروهای مرکز مشاوره، ساحره‌ای جوان و موسیاه قدم می‌زد. او به طرف جادوگری رفت که پشت پیشخان سالن انتظار نشسته بود و گفت:
- سلام. من یه وقت مشاوره داشتم. کجا باید برم؟
- اسمتون لطفا؟
- پاتریشیا وینتربورن.
- انتهای راهرو سمت چپ.
- ممنونم.

پاتریشیا از سالن انتظار خارج و وارد یک راهرو شد. او تا انتهای راهرو رفت و درى را در سمت چپش دید و در زد.

- بفرمایید داخل!

پاتریشیا وارد شد. آنجا اتاقی با دیوارهای قرمز بود که تنها نور آتش توی شومینه آن را روشن می‌کرد. مبلمان اتاق زرشکی بودند و دیوارها دیوارکوب‌های طلایی‌رنگ داشتند. کوسن‌های مخملی روی مبلمان به چشم می‌خوردند و همه‌چیز حس‌وحالی گرم و صمیمی به پاتریشیا می‌داد.

روان‌دهنده کنار شومینه نشسته بود و با ورود پاتریشیا به او گفت:
- پاتریشیا وینتربورن، درسته؟ بیا بشین.

پاتریشیا روی مبل روبروی روان‌دهنده نشست و به میز بین‌شان نگاه کرد. یک سرویس چای چوبی، یک دفتر و یک قلم‌پر روی میز بود. روان‌دهنده پرسید:
- چای می‌خوای؟

پاتریشیا گفت:
- بله لطفا.

روان‌دهنده شروع به ریختن چای کرد.
- خب، مشکلت چیه؟

او چای را به دست پاتریشیا داد. پاتریشیا درحالی که بغضش گرفته بود ‌گفت:
- احساس می‌کنم... احساس می‌کنم به اندازه‌ی کافی کارآگاه خوبی نیستم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب می‌شه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.
پاسخ به: مرکز مشاوره جادوگران
ارسال شده در: جمعه 29 تیر 1403 23:11
نمایش جزئیات
آفلاین
به مناسبت تولد و سیلویا ملویل و اسکورپیوس مالفوی، هم‌گروهی‌های تاریک اسلیترینی‌ام:

***
پست دوم:

دوریا به جد بزرگوارش نگاه کرد. این جلسه‌ی مشاوره، از تمام جلسات برایش استرس‌زاتر بود. او می‌دانست باید چگونه یک جلسه‌ی کارآمد را پیش ببرد اما مشکل اینجا بود که چگونه آن را به گونه‌ای پیش ببرد که با ویژگی‌های سالازار اسلیترین هم همخوانی داشته باشد. درنهایت سری تکان داد.
-از اینکه بهم اعتماد کردین ممنونم. اما بذارین قبلش ازتون بپرسم، چرا این موضوعات اینقدر شما رو اذیت می‌کنه؟

دوریا برق قرمزی را که از چشمان سالازار رد شد، دید. به وضوح او گمان می‌کرد این سوال بی‌جاست. سالازار جملات گذشته‌اش را تکرار کرد.
-این نسل جدید از جادوگران تاریک، آنها که قرار است وارث راه ما باشند، به نظر می‌رسد که قدرت و بی‌رحمی لازم را ندارند. من نگرانم که اگر این روند ادامه پیدا کند، آینده‌ی جادوگری که ما برای آن جنگیده‌ایم و قربانی داده‌ایم، به خطر بیافتد.
-اما آیا واقعا این مورد برای آینده‌ی جادوگری خطرناکه؟

دوریا این را احساس می‌کرد که روی لبه‌ی تیغ حرکت می‌کند. این گفت‌وگو چیزی نبود که اسلیترین کبیر انتظار آن را داشت.
-نکند واقعا گمان می‌کنی این موارد خطری برای آینده‌ی ما ندارد؟

دوریا سرش را به آرامی تکان داد. چهره‌اش آرام و لحن صدایش محکم بود؛ اما اضطرابش داشت راه گلویش را مسدود می‌کرد.
-اگر این همه راه رو تا اینجا اومدین تا ازم مشاوره بگیرین، پس بهم اعتماد داشته باشین. از سوالاتم هدف دارم.

سالازار اسلیترین به صندلی تکیه داد و به دوریا چشم دوخت. در نهایت به آرامی سری تکان داد.
-بله به نظرم این واقعا برای آینده‌ی جادوگری خطرناک است.
-و دلیلتون برای خطرناکیش چیه؟
-اگر بی‌رحمی را فراموش کنیم، اگر بیش از حد دل‌رحم باشیم، ماگل‌ها بر ما مسلط خواهند شد، خون خالص از بین خواهد رفت و حتی جادو کم‌کم به فراموشی سپرده خواهد شد.

دوریا که با علاقه به صحبت‌های بنیان‌گذار گروهش گوش می‌داد، دست‌هایش را که تا قبل از این روبروی چانه‌اش قراره داده بود، روی میز گذاشت.
- بیاین از این دید بهش نگاه کنیم، موازنه‌ی قدرت دنیا درحال تغییره. درسته که قبلا پادشاه از همه قوی‌تر بود و می‌تونست هرکسی رو زیر سلطه دربیاره اما الان ثروت نقش خیلی مهم‌تری رو داره بازی می‌کنه. دولت‌ها از افراد پولدار وام می‌گیرن و درنهایت مدیونشون می‌شن. این دِین به مرفهین این برتری رو میده تا حکومت‌ها رو تحت فشار بذارن تا مطابق خواسته‌ي اونا پیش برن. فکر نمی‌کنین ما به عنوان جامعه‌ی جادوگری و اعضای گروه اسلیترین، به چنین قدرتی نیاز داریم؟

دوریا با چشمانی امیدوار به سالازار اسلیترین نگاه می‌کرد. سالازار با حرکت دست به او اشاره کرد که ادامه دهد.
-دوره‌ی شمشیر بستن از رو تقریبا داره تموم میشه. بی‌رحمی یه عنصر مهمه اما ترسی که در ذهن کاشته بشه و اضطرابی که فلج‌کننده باشه مهم‌تره. فعالیت‌های خشونت‌آمیز آنی باعث ایجاد واکنش‌های سریع و ضربه‌های قوی میشه اما جوری برخورد کردن که فرد ندونه از کجا خورده اما بدونه با کی نباید دربیوفته نقش مهم‌تری رو نسبت به گذشته به خودش گرفته.

سالازار اسلیترین کمی در صندلیش جابه‌جا شد. دوریا قبل از اینکه بتواند متوقف شود ادامه داد.
-من فکر می‌کنم اسکورپیوس طبق سیاست داره پیش میره. شما فکر می‌کنین بی‌رحم نیست اما تا حالا دیدین کسی به غیر از اعضای تالار خودمون از مهربونی زیادش حرف بزنه؟ و همینطور تا حالا شنیدین کسی که بهش بدهکاره بخشیده شده باشه؟

سالازار اسلیترین همچنان به دوریا نگاه می‌کرد. نگاه نافذ بنیان‌گذار اسلیترین، با اینکه برای دوریا اضطراب‌آور بود به او احساس امید و قدرت می‌داد.
-اما در مورد سیلویا. سیلویا به تازگی داره سعی می‌کنه تا قدرتش رو افزایش بده. و راستش رو بخواین به نظر من کسی که از دوران طفولیت «آواز سردرگمی» رو برای بقیه می‌خونده، توانایی بالایی در استفاده در جادوی تاریک داره. شاید شما درست می‌گین و باید بیشتر از این آوازش استفاده کنه تا قدرت تاریکش رو نشون بده اما با تمرین بیشتر و بالارفتن تجربه‌اش قطعا این مورد اتفاق خواهد افتاد.

سالازار سرش را به نشانه‌ی تایید نشان داد.
-سیاست موردی مهم در کسب قدرت است و شاید همان‌‌گونه که گفتی ثروت مسیر راحتتری برای افزودن قدرتمان باشد. در مورد سیلویا هم پس نظر تو این است که صبر کنیم تا تجربه‌اش بیشتر شود؟ از کجا مطمئن شویم در مسیر درست قدم برخواهد داشت؟

دوریا لبخندی زد. بزرگ تالار اسلیترین واقعا به اعضای تالار اهمیت می‌داد.
-سیلویا در تالار درست و در زمان درستی قرار داره؛ قطعا با دیدن بقیه‌ی اعضا و الگو گرفتن از شما در مسیر درست قدم بر‌می‌داره. ما هم همگی به هم‌گروهی‌هامون کمک می‌کنیم تا همه در جاده‌ی تاریکی حرکت کنیم.

سالازار اسلیترین سرش را تکان داد، از جا برخاست و به سمت در حرکت کرد. وقتی به در رسید به سمت دوریا برگشت.
-انتظار داشتم در حل مشکلات به من کمک کنی و ناامیدم نکردی.

سپس در را پشت سرش بست و از مرکز مشاوره‌ی جادوگران خارج شد.
***

تکلیف روان‌درمانی:
یک رول در تاپیک خاطرات مرگخواران بزنین و در اون جلسه‌ای برای اعضای اسلیترین، مخصوصا اسکورپیوس و سیلویا، برگزار کنین. در این جلسه، در مورد میزان بی‌رحمی‌شون، اینکه آیا باید بی‌رحم‌تر بشن و اگر بله چطور به این هدف برسن، باهاشون صحبت کنین و بهشون آموزش بدین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids