~~~ پست اول ~~~
گابریل دم در مرکز مشاوره از رو سر الستور پایین میاد و پیتیکو پیتیکو کنان باقی مسیر تا رسیدن به اتاق مشاوره رو طی میکنه. وقتی وارد اتاق میشه کسی رو نمیبینه و به جاش دو تا مبل راحتی یک نفره میبینه که رو یکیشون مار پلاستیکی قرار داشت و اون یکی خالی بود.
گابریل به سمت مبل خالی میره و روش میشینه. قاعدتا شاید اگه هرکس دیگهای بود در انتظار میشست تا یه انسان دو پایی رخ نشون بده و جلسه مشاوره شروع بشه. اما برای گابریل یک مار پلاستیکی هم میتونست در نقش مشاور باشه و حرفاشو بفهمه و از کجا معلوم؟ شاید راهنماییهای خوبی هم میکرد!
پس گابریل با هیجان شروع به تعریف علت حضورش در اونجا برای مار پلاستیکی میکنه.
- سلام آقای مار. امیدوارم حالت خوب باشه. حتما میپرسی برای چی اینجام نه؟

مسلما حرکتی از سمت مار پلاستیکی دیده نمیشه، اما از نظر گابریل، مار به نشانه موافقت سرشو تکون داده بود.
- قضیه از این قراره که محفلیا همهش از من چیزایی میخوان که وقتی انجامش میدم بازم راضی نمیشن! مثلا به من میگن برو اون مرگخواری که دستگیر کردیمو بزن. منم پا میشم میرم پیش مرگخواره و دستمو میزنم بهش و برمیگردم. بعد میگن پس چی شد؟ مگه نگفتیم بزنیش؟ منم هرچی میگم خب بهش دست زدم راضی نمیشن.
گابریل برای چند لحظه سکوت میکنه تا پاسخ مار رو بشنوه. گابریل خوشحال از این که مار بهش حق میده، با شور و حرارت بیشتری سراغ خاطره بعدیش میره.
- میبینی؟ تو هم با من موافقی! یا مرگخوارا بهم میگن پاشو برو تو محفل جاسوسی کن. حالا مرگخوارا خودشون حسابی خزانهشون پره و سُسها رو هم همیشه مامان مروپ جاهای مخصوص خودش میذاره، ولی نمیدونم چرا اصرار دارن حتما باید یکی با مواد محفل ققنوس ساخته بشه. به هر حال منم میرم محفل جا سُسی میسازم و وقتی برمیگردم و جا سُسی رو تحویلشون میدم عصبانی میشن.

گابریل دوباره برای شنیدن نصیحتهای مار ساکت میشه. اینبار مار انتظارات بیشتری داشت!
- هممم... آره! مرگخوارا یه بار ازم خواستن سیریوسو که دستگیر کرده بودن شکنجه کنم. من نمیدونستم شکنجه چیه و واسه همین از ال پرسیدم منظورشون چیه. اونم بهم گفت قلقلکش بدم. من همینطور هی قلقلک میدادم و سیریوسم همونطور هی میخندید. ال هم تشویقم میکرد که ببین چقد خوشش اومده، بیشتر و تندتر قلقلکش بده. خنده خوبه. بذار بیشتر بخنده. منم بیشتر و تندتر قلقلک میدادم. آخه خیلی خوبه مردمو خوشحال کنیم نه؟ اینجا من فهمیدم چقد خوبه بقیه رو شکنجه کردن.

گابریل همینطور سرگرم سخنرانی بیوقفه بود که ناگهان متوجه میشه دیگه این یک مار پلاستیکی نیست که جلوش نشسته و به جاش مردی با موهای سفید و ردای سبز رنگ نشسته!
گابریل حس میکنه شاید وقتش رسیده از حرفاش نتیجهگیری کنه. بنابراین اضافه میکنه:
- سلام آقای محترم.
خلاصه همه اینا رو گفتم که بگم به نظر من همه چیز خوبه و هیچ مشکلی وجود نداره و مارتون هم حسابی کمکم کرد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




نمی گن بچه شت یکم براش نگه داریم دلش میمونه!
تاژه! فهمیدم دایی لرد شوداگر مرگه! یعنی هرچی مرگ تو خونه اژافه میمونه مرگخوارا میدن دایی لرد ببره شوداگری کنه. یکی نیشت بهشون بگه من شَهممو نخوردم!

