اما اونا چیزی از حرفای آقای تال نمیفهمیدن. و حتی تلاش هم نمیکردن که بفهمن! یا آقای تال باید همونجا و در همون لحظه زبانِ عربی رو یاد میگرفت تا بتونه باهاشون ارتباط برقرار کنه، یا باید زبانِ زور اونارو قبول میکرد و کاری که میخواستن رو انجام میداد، یا هم که از زبانِ زور خودش استفاده میکرد و همشونو به جنازه های خندان تبدیل میکرد. پس آقای تال اول سعی کرد گزینهی عربی یاد گرفتن رو امتحان کنه؛
- ببینید الحبیبی ها، المَن، لا دلقک برای شیخ ها! المَن، دلقک برای سیرک عجایب!
با اینکه آقای تال سخت تلاش کرده بود و تلاشش هم ستودنی بود، اما اعرابی که داشتن به زور اون تیکه پارچهی سفید رو تنش میکردن، اصلا توجهی به تلاش آقای تال نداشتن. پس حالا تنها گزینه های باقی مونده، توصل به دو نوع مختلف از زبان زور بود! اما اگه میخواست از زبان زورِ خودش استفاده کنه، اون وقت نمیتونست مجوز بگیره. و از طرفی، اگه میخواست با زبان زور اونا تسلیم بشه، باید هرچی آبرو و مردونگی و شرافت داشت رو رها کنه. احتمالا براتون سوال بشه که چه مجوزی؟ چه آبرویی؟ مگه اونا از آقای تال چی میخواستن که مردونگیش رو در معرض نابودی قرار میداد؟ و برای جواب سوالاتتون، باید برگردیم همون اولِ اول!
همون طور که همتون اینو میدونین، آقای تال با سیرک عجایبش به همه جا سفر کردن. حتی توی جهنم و سرزمین عجایب و سرزمین مرزی هم یه سلام علیکی داشتن و یه نمایشی برگزار کردن. اما برای اینکه بتونن توی هر کدوم از شهر ها یا سرزمین ها نمایش اجرا کنن، باید مجوز داشته باشن. مجوزی که از خودِ رئیس یا شهردار اون منطقه صادر شده باشه. بالاخره سیرک عجایب اونا یه مکانِ غیرقانونی نیست و همیشه قانون رو رعایت میکنه!
و بله... شهری که درحال حاضر میزبان سیرک عجایب شده بود، یه شهر خیلی عجیب بود. شهری که در اونجا قدرت رو به زورِ بازوی افراد میسنجیدن. شهری که روزهاش نمادی از زندگی و رزق و شادی بود اما شب هاش... شب هاش از تاریک ترین تاریکی ها هم تیره تر به نظر میرسید. آنچنان تیره که موفق به پوشوندن اعمال ساکنانش باشه تا اونا بتونن به میل نفسشون، به زندگی بپردازن. اونا گناهانشون رو در تاریکی شب انجام میدادن و در نهایت، به زیر شن های سوزانِ شهرشون پنهان میکردن. توی اون شهر، پشت شن ها و سازه های کاهگلی پر بود از جنایت ها و نسل کشی هایی که هیچوقت برملا نشد.
اونجا شهرِ اعراب بود. شهری که به صحرا و قبایلش معروف بود... شهری که ملتش کوری رو بر عقل و دانایی، ترجیح میدادن. البته در اون زمان ها، شهر های دیگه هم تعریف بهتری نداشتن! اما همونطور که اشاره کردم، مردم اونجا در اوج جهلشون به سر میبردن. با این حال نه آقای تال و نه هیچکدوم از اعضای سیرک، روحشون هم خبر نداشت که مجوزِ گرفتن از این مردم و از این شهر، میتونه انقدر سخت باشه! بنابراین، طبق عادت همیشگیشون آقای تال بار و بندیلش رو بست و راهی مرکز شهر شد تا با رئیسِ اونجا صحبت کنه.
هوا تقریبا تاریک شده بود که آقای تال به شهر رسید. اما در کمال تعجب، هیچکس توی شهر دیده نمیشد. اون شهر، عجیب تر از تمام شهرهایی بود که آقای تال به خود دیده بود. اونجا گریهی بچه ها شنیده نمیشد، خندهی زن ها رو به فلک نکشیده بود و هیچ انسانی در مرکز شهری که باید شلوغ ترین نقطهی شهر باشه، دیده نمیشد! البته آقای تال جزوِ ساکنین شهر نبود... قوانین اونجا رو نمیدونست. حتی از نوعِ پوشش زنان یا مردان، رفتار و ظاهرشون هم اطلاعی نداشت. برای همینم وقتی که چندتا از مردای عرب اونو پیدا کرده و با خود به کوچهای تاریک کشوندن، آنچنان تعجب کرده بود که نمیتونست مقاومت کنه.
اعراب سعی میکردن با آقای تال ارتباط برقرار کنن. که بفهمن اون اینجا چیکار میکنه و چرا چنین ظاهر عجیبی داره. که اصلا مرده یا زنه؟ اما افسوس که نه آقای تال زبان اونارو میفهمید و نه اونا زبان آقای تال رو میدونستن! پس تنها راهِ باقی مانده، پانتومیم بود. آقای تال به سختی تلاش کرد که بهشون بفهمونه که یه دلقکه. که کارش برگزاری نمایش های شاد و خنده داره و حالا اینجاست تا لبخند رو به لبِ مردمِ این شهر بیاره...و این پانتومیم تا حدود زیادی اثر کرد! چون اعراب یه چیز رو متوجه شدن. اینکه آقای تال کیه، و حالا باید کجا ببرنش!
جایی که اعراب مد نظر داشتن، یه عمارت بزرگ و اشرافی بود. عمارتی که برای خلیفهی اون شهر ساخته شده بود! و خلیفه درحالی که روی تخت شاهنشاهی نشسته بود و خدمتکاراش با باد بزن های بزرگ بادش میزدن، منتظرِ دلقکی بود که قرار بود امشب براش نمایش اجرا کنه. و اینم باید اضافه کنم که خلیفه انقدر مشتاق این نمایش بود که همهی وزیر و والا مقام ها رو جمع کرده بود که باهم از نمایش لذت ببرن! البته نمایشی که اون شیخِ خلیفه مد نظر داشت، با نمایش های معمولی که توی سیرک عجایب اجرا میشدن فرق داشت. آقای تال باید میرقصید. رقصی که نباید کم از ورودِ یوسف توی مهمونی زلیخا داشته باشه! رقصی که انگشتارو ببره و شیخ های عرب رو شیفتهی خودش کنه.
اما مشکلی که وجود داشت، این بود که آقای تال هر نمایشی رو به خوبی بلد بود به جز رقصیدن! اونم با یه لباس توری سفید... که البته میتونست اولین لباس سفیدی باشه که توی عمرش پوشیده. پس باید چیکار میکرد؟ به این ذلت تن میداد و همهی تلاشش رو برای یه رقص خوب به کار میبرد، یا با نقشهی ″جنازه های خندان″ به پیش میرفت؟
جوابِ این سوال انقدر واضحه که فکر نمیکنم نیازی به گفتنش باشه! آخه اگه آقای تال اونارو بکشه، دیگه نمیتونه مجوز نمایشش رو بگیره. البته حتی اگه نکشه هم مجوز گرفتن از آدمایی که زبانشون رو نمیفهمه سخته... ولی اینو یادتون باشه که تسلیم شدن هیچوقت جزو گزینه های آقای تال نبود. اون ملکهی ظالمِ قلب ها رو راضی کرده بود تا توی سرزمین عجایب نمایش اجرا کنه! پس شهرِ اعراب و خلیفهای که زبانش رو نمیفهمید، دیگه چیزی نبودن.
خلاصه که... همهی این موضوعات دست به دست هم دادن تا آقای تال رو راضی کنن که اون رقص رو انجام بده. و توی تاریخِ زندگی طولانی و درازش، اون رقص رو به اولین رقص اجباری و زوری زندگیش تبدیل کنه. حتی میشه گفت اولین باری که یکی موفق شده بهش زور بگه! اما در هرحال چه اولین بوده باشه و چه نه، آقای تال پرده ها رو کنار زد و توی جایگاهِ رقاص، ایستاد. جایگاهی که دورش کلی پیرمرد و شیخ جمع شده بود و با اشتیاق به رقاصِ قد بلند نگاه میکردن.
طولی نکشید که نور های طلایی از آسمون و زمین آقای تال رو در برگرفت. باقی چراغ ها خاموش شد، شمع ها روشن شد و در آخر موسیقی آغاز شد.
(Arabian Nights (2019) — Will Smith)
Oh, imagine a land, it's a faraway place
Where the caravan camels roam
Where you wander among every culture and tongue
It's chaotic, but hey, it's home
دقایقِ اول، با اینکه چند جمله از موسیقی نواخته شده و تعجب شیخ ها بیشتر شده بود، آقای تال همچنان بی حرکت ایستاده بود. تا اینکه در آخر تصمیم به حرکت گرفت. اول نگاهی به اطراف انداخت... تنها چیزی که نظرشو جلب کرد، شمع های متعددی بودن که به رنگ طلایی میدرخشیدن. دستشو سمت شمع ها دراز کرد و با اینکه شمع ها از دستاش دور بودن، در کمال تعجبِ دیگران، شمع ها توی هوا به پرواز دراومدن و با موفقیت دور تا دور آقای تال رو احاطه کردن. آقای تال دو تا از شمع ها رو توی دستش گرفت، و جادوی یکی از بزرگترین جادوگرانِ عصر، آغاز شد.
When the wind's from the east
And the sun's from the west
And the sand in the glass is right
Come on down, stop on by
Hop a carpet and fly
To another Arabian night
موسیقی همچنان ادامه داشت، اما هیچکس حتی متوجهش هم نبود! همگی محو زیبایی نمایش شده بودن... نمایشی که دیگه شبیه رقصِ یه انسان نبود، بلکه مثل رقص شعله ها شده بود! آقای تال با چنان ظرافتی میچرخید که شعلهی شمع ها نه تنها کم نمیشد، بلکه بیشتر زبانه میکشید. و این حتی شروعش هم نبود! چون طولی نکشید که شعلهی شمع به لباسِ سفیدِ آقای تال هم سرایت کرد.
As you wind through the streets at the fabled bazaars
With the cardamom-cluttered stalls
You can smell every spice
While you haggle the price
Of the silks and the satin shawls
و حالا لباسِ سفید آقای تال، تبدیل به قرمز آتشینی شده بود که تکه هاش با هر حرکت و چرخش به رقص درمیومدن و تعجب بیننده ها رو بیشتر میکردن. همون تعجبی که هوش و حواسشون رو ازشون میدزدید، و فرصت رو برای اتمام نمایش فراهم میکرد.
Oh, the music that plays as you move through a maze
In the haze of your pure delight
You are caught in a dance, you are lost in the trance
Of another Arabian night
ثانیه ها به سرعت سپری میشدن و موسیقی شدت میگرفت. و دقیقا توی اوج موسیقی بود که شعله ها از صحنهی رقص خارج شدن و طولی نکشید که کل خونه رو در بر گرفتن.
Arabian nights
Like Arabian days
More often than not are hotter than hot
In a lot of good ways
Arabian nights
Like Arabian dreams
This mystical land of magic and sand
Is more than it seems
حالا همهی شگفتی و تعجب ها از بین رفته بود، تماشاگر ها با سرعت درحال فرار و ترکِ عمارت بودن... و آقای تال صبر کرد. تا زمانی که حتی یک نفر هم توی عمارت باقی نموند و بعد، آتشی که مدام درحال زبانه کشیدن بود، خاموش شد. بدون اینکه حتی آسیبی به عمارت وارد شده باشه! و در آخر آقای تال از صحنهی رقص پایین اومد و دوباره لباسهای عجیبش رو پوشید، کلاهش رو روی سرش گذاشت و با لبخند عمارت رو ترک کرد.
There's a road that may lead you to good or to greed
Through the power your wishing commands
Let the darkness unfold or find fortunes untold
Well, your destiny lies in your hands
'Neath Arabian moons
A fool off his guard could fall and fall hard
Out there on the dunes...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



شب یعنی آزادی!
یعنی تکالیفت رو تموم کردی و می تونی بشینی به در و دیوار و آشمون شب خیره بشی. 

ولی بگیر بخواب بذار بقیه هم بخوابن. فردا همه کلاس دارن.
اونا اشمش رو گژاشتن "برنامهریزی"، اما در واقع یعنی: «ژود بخواب، ژود بیدار شو تا ژودتر بژرگ بشی و شبیه ما غرغرو بشی!»


وای این اشلا خوب نیشت!





میخوایم بهشون نشون بدیم که اسلیترین چقدر قویه








و حالا میرسیم به آخرین پست که دفاعه. دفاعم فقط دفاع جیگر منچستر یونایتد، مگوایر! استاد اینه که از پست دفاع که انقدم دوره به دروازه، گل بزنه
اینا واقعا قدرتمند ترین نسل فوتبالو میسازن! به مسی و رونالدو و یامال و دمبله ایناعم اصلا دقت نکنین خیلی الکی گندشون کردن بابا!
هیچ اتفاقی اونموقع نمیفته. اونموقع هم سکمو پس بدین و برام با جغد بفرستین. برین بترکونین! امیدوارم تیمتون جوری بشه که با هر کسی بازی کنین ببرین و مثل هری کین توی تاتنهام کلی جام ببرین
الانم که ساعت یازده صبحه. تا ساعت پنج که بازیه کلی وقت دارین واسه ی تمرین



ولی اینارو ول کنین. شما سعی کنین که دقیقا مثل لورکوزن توی دقیقه های اضافه ی نیمه ی دوم گل بزنین چون به اونا گفتم که شل کنن




و اشتباه جادوگرا؟ فکر میکنن همه فقط با چوبدستی خطرناکن.

پروفسور بیشتر معرفی کرد: دابی اولین جن خانگیِ آزادِ در هاگوارتز تدریسکن! 



وینکی جن خوب. 
