ایوان روزیه
از سر قبرم
- تولد نقش
- 1385/09/06
- آخرین ورود
- یکشنبه 3 خرداد 1405 23:58
- عضویت
- 1385/05/08
- پستها
- 1506
مورگانا در همان حال که سعی میکرد خودش را از چنگ بلا فراری دهد گفت:ولی بوقی اگه ما پدر جد نجینی رو شکار کنیم که اون وقت نجینی هیچ وقت بدنیا نمیاد و از کائنات حذف میشه و هیچ کس اون رو نمیشناسه و ارباب ممکنه جای اون یه مانتیکور رو حیوون خونگیش کنه که عادت داشته باشه هر روز یه مرگخوار خاطی رو بخوره!!
بارتی پس گردنی محکمی به پرسی زد و گفت:دیدی نزدیک بود چیکار کنی؟اینجوری همه ما خورده میشدیم و از کائنات و اینا حذف میشدیم!
انتونین نگاهی به اطراف انداخت و بعد گفت:میگم خزنده ها وضعشون خیلی فجیعه.نمیشه یه پرنده شکار کنیم؟یا یه جوجه دایناسور؟ارباب که دیگه اینقدر اشتها نداره!!
مونتی که بیلش را حتی در دوره ژوراسیک از خودش جدا نمیکرد به نقطه ای اشاره کرد و گفت:وقتی داشتیم میومدیم اونجا یه گله دایناسور کوچیک دیدم.شاید اونا رو بتونیم شکار کنیم.
این چنین بود که لشگر پیش قراول مرگخواران مار بزرگ را به حال خود رها کردند و به ارامی به سمتی که بیل مونتگومری نشان داده بود حرکت کردند.
مرگخواران بر روی صخره ای با ارتفاع کم متوقف شدند و نگاهی به گله زیر پایشان انداختند.گلیه کوچکی از دایناسورهای کوچک در حال خوردن یک دایناطور بزرگ تر بودند!
بلا به گوشه ای اشاره کرد و گفت:میگم اون چطوره؟از بقیه دور افاده.شاید بتونیم شکارش کنیم.
بارتی لبخندی زد و گفت:پس بیاین امتحانش کنیم.
قبل از اینکه کسی بتواند جلوی بارتی را بگیرد بارتی طلسم آواداکداورا را به سمت دایناسور فرستاد.
طلسم به بدن جانور برخورد کرد و بعد از کمانه کردن وارد دهن دایناسور بزرگ و خشمگینی شد که در حال خوردن غذا بود!
بارتی اب دهنش را قورت داد و گفت:من فکر نمیکردم کمونه کنه!
دایناسور ها دیوانه وار شروع به زوزه کشیدن کردند و لحظه ای بعد لشگر دایناسورهای رم کرده گوشت خوار به سمت مرگخواران به راه افتاد!
پرسی که زودتر از بقیه از شک بیون امده بود فریاد زد:فرارررررر کنیننننننننن!
کمی ان طرف تر لرد درون غار کنار اتش نشسته بود و در حالی که با خشم به لوسیوس نگاه میکرد گفت:برو ببین اینا کجا موندن.اگه تا یه ربع دیگه با غذا و اونا برنگردی خودت رو روی همین اتیش کباب میکنم!
لوسیوس آب دهنش را قورت داد و به سرعت به طرف جایی که مرگخواران رفته بودند شروع به دویدن کرد!
بارتی پس گردنی محکمی به پرسی زد و گفت:دیدی نزدیک بود چیکار کنی؟اینجوری همه ما خورده میشدیم و از کائنات و اینا حذف میشدیم!
انتونین نگاهی به اطراف انداخت و بعد گفت:میگم خزنده ها وضعشون خیلی فجیعه.نمیشه یه پرنده شکار کنیم؟یا یه جوجه دایناسور؟ارباب که دیگه اینقدر اشتها نداره!!
مونتی که بیلش را حتی در دوره ژوراسیک از خودش جدا نمیکرد به نقطه ای اشاره کرد و گفت:وقتی داشتیم میومدیم اونجا یه گله دایناسور کوچیک دیدم.شاید اونا رو بتونیم شکار کنیم.
این چنین بود که لشگر پیش قراول مرگخواران مار بزرگ را به حال خود رها کردند و به ارامی به سمتی که بیل مونتگومری نشان داده بود حرکت کردند.
مرگخواران بر روی صخره ای با ارتفاع کم متوقف شدند و نگاهی به گله زیر پایشان انداختند.گلیه کوچکی از دایناسورهای کوچک در حال خوردن یک دایناطور بزرگ تر بودند!
بلا به گوشه ای اشاره کرد و گفت:میگم اون چطوره؟از بقیه دور افاده.شاید بتونیم شکارش کنیم.
بارتی لبخندی زد و گفت:پس بیاین امتحانش کنیم.
قبل از اینکه کسی بتواند جلوی بارتی را بگیرد بارتی طلسم آواداکداورا را به سمت دایناسور فرستاد.
طلسم به بدن جانور برخورد کرد و بعد از کمانه کردن وارد دهن دایناسور بزرگ و خشمگینی شد که در حال خوردن غذا بود!
بارتی اب دهنش را قورت داد و گفت:من فکر نمیکردم کمونه کنه!
دایناسور ها دیوانه وار شروع به زوزه کشیدن کردند و لحظه ای بعد لشگر دایناسورهای رم کرده گوشت خوار به سمت مرگخواران به راه افتاد!
پرسی که زودتر از بقیه از شک بیون امده بود فریاد زد:فرارررررر کنیننننننننن!
کمی ان طرف تر لرد درون غار کنار اتش نشسته بود و در حالی که با خشم به لوسیوس نگاه میکرد گفت:برو ببین اینا کجا موندن.اگه تا یه ربع دیگه با غذا و اونا برنگردی خودت رو روی همین اتیش کباب میکنم!
لوسیوس آب دهنش را قورت داد و به سرعت به طرف جایی که مرگخواران رفته بودند شروع به دویدن کرد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!



مادرجاااااااااااااان




خب تقصیر من نبود!







