1. یک خاطره از شکست دادن نفس بی شعور خودتان در طول دوره کوتاه زندگی بنویسید. ترجیحاً جادویی باشه و خالی بندی هم توش نباشه. (10 امتیاز)
روزی ار روزگاری که این تانکس ورپریده ریغ رحمت رو سرکشید بود و من با یه فرزند بسی چند جیگرز و خفنز تنها گذشته بود دستی به یال کوپال خیش کشیدیم و به سوی آینه رفتیم و دیدم نه باب ، همچین وضعمون هم بد نیستا ! کمی خوشتیپ هستیم !
که ناگهان نفس بیشعورمان بیدار شد و کمی باهم صحبت های هوشمندانه کردیم !
- ببین گرگ سیفیت میفیت جیگولی من می دونم تو به حرف این نفس بزرگوارت گوش می کنی !
- بگو ببینم ای نفس ، ای بیشعوری !
- بیا دست از تنهایی بردار ، باهم بریم کوچه دیاگون کمی ساحره داف پیدا کرده و بهش پیشنهاد های زیبا (اهم اهم ) بدیم !
- هوووم، تدی که خودش دستش پره ، دست این پدر رو هم که نمی گیره ! پس بریم !!!
و اینگونه بود نفش بیشعوری بار اول پیروز شد و ما هم دست رد به سینه این دوست باشعورمون نزدیم !(باب بچه خوبیه فکر تنهایی من بود !!)
دست خیش رو در پاتیل کردیم و ان رو به پشم هایمان مالیدیم و کمی که فشنیون شدیم ( خوب چیزی شدیم )با کمی چرخش خود رو غیب و در کوچه دیاگون ظاهر فرمودیم !
به به نعمت های مرلین رو ببین ، چه نواده های به جا گذاشته همه ماشالله ، الهی دورشون بگردم خوب چیزی هستن !
اینها رو نفس جیگرمون می گفتو ما هم هی دید می زدیم و هی درد تنهایمون بیشتر می شد که تصمیم گرفتیم با پشم های خیش رو از پنجه ها بالا داده و وارد عمل شویم !
اولین ساحره رو که دیدم بهش گفتم : هی ساحره کجا کجا ؟
که پاتیلی از زیر تمون خیش خارج کرد و نصف صورت زیبای این گرگ به شهادت رساند !
چندین ساحره دیگه هم همینطوری بلا های سر ما اوردن که به این نتیجه رسیدم !
ای تف تو اون زهرماری که مورفین می کشی بیاد ! قبلا با ملت شوخی می کردی می خندیدن الان همشون خشانت به خرج میدن !
در همین حین بود که ساحره که چه بگم پریزادی چیزی بود که رد میشد گفتم ، ای جووووووونم ، عمرم ، نفسم که دیدم از تومون خیش یک عدد کلاشنیکف خارج کرد و به سوی نشانه گرفت که مجبور شدم فرار کنم و تو کوچه خالی با نفس خیش در گیر بشم و بزنم شلوپرش کنم که دیگر این پیشنهادهای زشت به من ندهد !
2. چرا پروفسور آمبریج پس از آنکه رز ویزلی انیمیشن را تحلیل نمود، او را درون کشوی میزش حبس کرد؟ (2 امتیاز)
الف) برقراری نظم در کلاس
ب) ترس از افشای فساد اخلاقی خود آمبریج(فساد اخلاقی پروفسور افشا شده دیگه حبس کردن تو کشو چیزیو تغییر نمیده! )
ج) جریمه به علت تحلیل اشتباه انیمیشن
د) شوخی دور همی
نه اینکه آمبریج هم نفس بی شعوری داره به درجه خود داف پنداری رسیده بود که مجبور شد بزنه رز رو شلوپر کنه تا رو نشه !!!
3. چرا پروفسور آمبریج هاگرید را همانند کورممد پاتر در جلسه قبل، اعدام نکرد؟ (3 امتیاز)
الف) کشتن شخصیت های اصلی و کلیدی بر خلاف قانون ایفای نقش است
ب) ترس از حضور اعضای محفل ققنوس در کلاس
ج) خود سرنوشت دخل هاگرید را می آورد
د) آمبریج بلوف میزنه و حریف هاگرید نمیشه(پروفسور هاگریدو یه تهدید فرستادن به آزکابان کنه هاگرید خودشو خیس می کنه!)
از اون جای که قد امبریج حتی به تومون هاگرید هم نمی رسه ، فقط داشته بوق می زده !
4. مقاله ای در خصوص شیوه یا مراحل جادویی بیرون کشیدن، شکنجه و اصلاح "نَفس بی شعور" به عنوان یکی از خطرناک ترین جادوی های سیاه، بنویسید. شرح جزئیات فراموش نشود. (15 امتیاز)
وسایل مورد نیاز !
1 کوچه خالی
2 دمپایی مرلین
3 سوسک کش
4 کش تومون مرلین خدا بیامرز
5 اهم اهم جادویی
5 سیفون جادویی
اول وارد کوچه خالی می شوید با کمی فریاد و لوتی منشانه ازش می خواید خودش بیدار بشه که چون بچه پرو دست تر تومون می کنید و دمپایی مرلین رو در میارید تا می خوره کتکش می زدید بعد که سیاه و کبود شد ، با کش تومون مرلین می بندیدش که در نره !
بعد ان رو در اهم اهم جادویی انداخته و از غیب سیفون جادویی پدید میارید و دستگیره سیفون رو کشیده و ان رو به اهم های دیگر می پیوندانه اید !
سوسک کش هم برای سوسک های توی کوچه خالی استفاده میشه که یه دفعه نپره بره تو اون ظهور کنه و دهن مبارکتان رو صاف کنه !!
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
37 کاربر(ها) آنلاین هستند (25 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
36
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/06/27
آخرین ورود: سهشنبه 31 مرداد 1396 11:06
از: قلمروی فراموش شدگان !
پستها:
395

جزئیات کاربر

1. یک خاطره از شکست دادن نفس بی شعور خودتان در طول دوره کوتاه زندگی بنویسید. ترجیحاً جادویی باشه و خالی بندی هم توش نباشه. (10 امتیاز)
پروفسور...هعی...شما که نمیدونین!
کل زندگی من این نفس بی شعور هی حکمرانی می کرده بر من و نفس دهن آسفالت کنمـ چون نفس "من" ـه...خیلی مغروره و دهن منو آسفالت نمی کنه!
دهن بقیرو از طریق من آسفالت می کنه...!
به نظر شما چرا من جهنمی شدم؟!چرا؟!واقعا چرا؟!
چون نفس بی شعور من خعلی کارای بد می کنه!
من تنها خاطره ای که از این شکست دادن نفس بی شعورم دارم همین امروزه که من نفس بی شعورم که منو دعوت می کرد بریم با هم به خوابمون ادمه بدیم،نه گفتم و کله سحر،ساعت یک و پنجاه دقیقه بعد از ظهر، اومدم و در کلاس شما شرکت کردم!
اما نفس بی شعور من بی خیال نشد و هر قدم که به کلاس شما نزدیک تر می شدم بیشتر منو وسوسه می کرد و با دلایل منطقی اعم از:
"خواب برای ما که در سن رشدیم خیلی لازمه" و "زندگی در خواب رویائیست مگر نه همین ساحره هه استفنی میر ایده هاشو تو خواب پرورش میداده؟" منو دعوت به برگشتن به تخت خوابم می کرد!
پس منم بهش قول دادم که در کلاس شما به خواب می پردازیم و اینگونه با هم به توافق متقابل رسیدیم!
این نیم شکست محسوب نمی شد؟!
2. چرا پروفسور آمبریج پس از آنکه رز ویزلی انیمیشن را تحلیل نمود، او را درون کشوی میزش حبس کرد؟ (2 امتیاز)
الف) برقراری نظم در کلاس
ب) ترس از افشای فساد اخلاقی خود آمبریج(فساد اخلاقی پروفسور افشا شده دیگه حبس کردن تو کشو چیزیو تغییر نمیده!
)
ج) جریمه به علت تحلیل اشتباه انیمیشن
د) شوخی دور همی
گزینه "ج"!
این رز ویزلی که مغز نوجوانان معصوم و مظلوم داخل کلاسو به انحراف می کشونه با تحلیل های نادرستش لایق بهتر از این نبود!
پروفسور بهترین عملو انجام داد به علاوه از همین سنین دانش آموزان باید آدم بشن و تسترالین دران!
پروفسور با تنبیه های سخت گیرانه و بجاشون نوجوانان جامعه را با زندگی واقعی آشنا می کنن...!
3. چرا پروفسور آمبریج هاگرید را همانند کورممد پاتر در جلسه قبل، اعدام نکرد؟ (3 امتیاز)
الف) کشتن شخصیت های اصلی و کلیدی بر خلاف قانون ایفای نقش است
ب) ترس از حضور اعضای محفل ققنوس در کلاس
ج) خود سرنوشت دخل هاگرید را می آورد
د) آمبریج بلوف میزنه و حریف هاگرید نمیشه(پروفسور هاگریدو یه تهدید فرستادن به آزکابان کنه هاگرید خودشو خیس می کنه!)
گزینه "الف" پروفسور فانون مند ما علاوه بر عمل هایی که در بالا بهشون اشاره کردم الگویی خوب برای همین نوجوانان معصوم و مظلوم هستن و با رعایت قانون از نوع دیگری بر روی دانش آموزان تاثیر میذارن!
اگه پروفسور همه ی دانش آموزانو بکشن که دیگه کسی نمیمونه تا اصلاح بشه!
4. مقاله ای در خصوص شیوه یا مراحل جادویی بیرون کشیدن، شکنجه و اصلاح "نَفس بی شعور" به عنوان یکی از خطرناک ترین جادوی های سیاه، بنویسید. شرح جزئیات فراموش نشود. (15 امتیاز)
نفس بی شعور به نظر من فقط با انگیزه "ضد نفس بی شعوری" و اراده ی خیلی خیلی قوی نابود میشه!
ایجاد یک انگیزه "ضد بی شعوری" قوی در جادوگر به علاوه کمی جادوی تحریک کننده ذره ذره طی 19 روز نفس بی شعور و از بین می بره و ضد بی شعوریو تبدیل به عادت می کنه!
و این گونه نفس دهن صاف کن هم نابود میشه.اما اگه در طی این دوره نقاهت یک عمل بی شعوری انجام بشه،به جای از بین رفتن،نفس بی شعور حتی پر قدرت تر هم میشه!
اما خب میانبر هایی هم برای از بین بردن نفس بی شعور وجود داره!
مثلا طلسم های عادت وقتی بهشون دستور العمل ضد بی شعوری بدیم می تونن نفس بی شعورو نابود کنن اما با این طلسم ها و آمپول ها نفس بی شعور زودتر بر می گرده!
با تشکر!
*اگه شما هم چیزی نفهمیدین درکتون می کنم!چون خودمم چیزی نفهمیدم
پروفسور...هعی...شما که نمیدونین!
کل زندگی من این نفس بی شعور هی حکمرانی می کرده بر من و نفس دهن آسفالت کنمـ چون نفس "من" ـه...خیلی مغروره و دهن منو آسفالت نمی کنه!

دهن بقیرو از طریق من آسفالت می کنه...!
به نظر شما چرا من جهنمی شدم؟!چرا؟!واقعا چرا؟!
چون نفس بی شعور من خعلی کارای بد می کنه!
من تنها خاطره ای که از این شکست دادن نفس بی شعورم دارم همین امروزه که من نفس بی شعورم که منو دعوت می کرد بریم با هم به خوابمون ادمه بدیم،نه گفتم و کله سحر،ساعت یک و پنجاه دقیقه بعد از ظهر، اومدم و در کلاس شما شرکت کردم!

اما نفس بی شعور من بی خیال نشد و هر قدم که به کلاس شما نزدیک تر می شدم بیشتر منو وسوسه می کرد و با دلایل منطقی اعم از:
"خواب برای ما که در سن رشدیم خیلی لازمه" و "زندگی در خواب رویائیست مگر نه همین ساحره هه استفنی میر ایده هاشو تو خواب پرورش میداده؟" منو دعوت به برگشتن به تخت خوابم می کرد!
پس منم بهش قول دادم که در کلاس شما به خواب می پردازیم و اینگونه با هم به توافق متقابل رسیدیم!

این نیم شکست محسوب نمی شد؟!
2. چرا پروفسور آمبریج پس از آنکه رز ویزلی انیمیشن را تحلیل نمود، او را درون کشوی میزش حبس کرد؟ (2 امتیاز)
الف) برقراری نظم در کلاس
ب) ترس از افشای فساد اخلاقی خود آمبریج(فساد اخلاقی پروفسور افشا شده دیگه حبس کردن تو کشو چیزیو تغییر نمیده!
)ج) جریمه به علت تحلیل اشتباه انیمیشن
د) شوخی دور همی
گزینه "ج"!
این رز ویزلی که مغز نوجوانان معصوم و مظلوم داخل کلاسو به انحراف می کشونه با تحلیل های نادرستش لایق بهتر از این نبود!
پروفسور بهترین عملو انجام داد به علاوه از همین سنین دانش آموزان باید آدم بشن و تسترالین دران!
پروفسور با تنبیه های سخت گیرانه و بجاشون نوجوانان جامعه را با زندگی واقعی آشنا می کنن...!
3. چرا پروفسور آمبریج هاگرید را همانند کورممد پاتر در جلسه قبل، اعدام نکرد؟ (3 امتیاز)
الف) کشتن شخصیت های اصلی و کلیدی بر خلاف قانون ایفای نقش است
ب) ترس از حضور اعضای محفل ققنوس در کلاس
ج) خود سرنوشت دخل هاگرید را می آورد
د) آمبریج بلوف میزنه و حریف هاگرید نمیشه(پروفسور هاگریدو یه تهدید فرستادن به آزکابان کنه هاگرید خودشو خیس می کنه!)
گزینه "الف" پروفسور فانون مند ما علاوه بر عمل هایی که در بالا بهشون اشاره کردم الگویی خوب برای همین نوجوانان معصوم و مظلوم هستن و با رعایت قانون از نوع دیگری بر روی دانش آموزان تاثیر میذارن!
اگه پروفسور همه ی دانش آموزانو بکشن که دیگه کسی نمیمونه تا اصلاح بشه!
4. مقاله ای در خصوص شیوه یا مراحل جادویی بیرون کشیدن، شکنجه و اصلاح "نَفس بی شعور" به عنوان یکی از خطرناک ترین جادوی های سیاه، بنویسید. شرح جزئیات فراموش نشود. (15 امتیاز)
نفس بی شعور به نظر من فقط با انگیزه "ضد نفس بی شعوری" و اراده ی خیلی خیلی قوی نابود میشه!
ایجاد یک انگیزه "ضد بی شعوری" قوی در جادوگر به علاوه کمی جادوی تحریک کننده ذره ذره طی 19 روز نفس بی شعور و از بین می بره و ضد بی شعوریو تبدیل به عادت می کنه!
و این گونه نفس دهن صاف کن هم نابود میشه.اما اگه در طی این دوره نقاهت یک عمل بی شعوری انجام بشه،به جای از بین رفتن،نفس بی شعور حتی پر قدرت تر هم میشه!
اما خب میانبر هایی هم برای از بین بردن نفس بی شعور وجود داره!
مثلا طلسم های عادت وقتی بهشون دستور العمل ضد بی شعوری بدیم می تونن نفس بی شعورو نابود کنن اما با این طلسم ها و آمپول ها نفس بی شعور زودتر بر می گرده!
با تشکر!
*اگه شما هم چیزی نفهمیدین درکتون می کنم!چون خودمم چیزی نفهمیدم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
جزئیات کاربر

١)يك روز تابستانى روى تختم دراز كشيده بودم و داشتم كتاب هاى داستان جادويى مى خواندم . كه برادر مشنگم شروع كرد به چرند گفتن درباره ى دنياى جادويى.(به دليل بر خوردن به اشخاص خاصتى از گفتن حرف هاى برادرم خود دارى مى كنم) من حسابى عصبانى و به خاطر نفس بى شعور چوب دستيم را در آوردم و مى خواستم كه طلسم كروشو را رويش اجرا كنم اما نفس دهان آسفالت كن مانع اين كار شد و به دادن چند تا فش آبدار اكتفا كردم.
٢)به نظر من گزينه ى دو وچهار. ديگه نپرسين چرا.
٣) ببخشيد پروفسور ولى شما داشتيد بلوف مى زديد و زورتان به او نمى رسد.
٤)بعد از در آوردن نفس بى شعور بر روى آن كمى خون سانتور مى ريزيم كه تقريبا مثل اسيد مى ماند بعد هم آن را درون توالت مى اندازم(توجه كه دستشويى كثيف عمومى باشد.) بعد آن را با نفس اژدها خشك مى كنيم.اگر توجه داشته باشيم ديگه چيزى باقى نمى ماند.
شما ها مى توانيد كمى از معجون آتشين بخوريد كه البته بعدش زنده نمى مانيد.
٢)به نظر من گزينه ى دو وچهار. ديگه نپرسين چرا.
٣) ببخشيد پروفسور ولى شما داشتيد بلوف مى زديد و زورتان به او نمى رسد.
٤)بعد از در آوردن نفس بى شعور بر روى آن كمى خون سانتور مى ريزيم كه تقريبا مثل اسيد مى ماند بعد هم آن را درون توالت مى اندازم(توجه كه دستشويى كثيف عمومى باشد.) بعد آن را با نفس اژدها خشك مى كنيم.اگر توجه داشته باشيم ديگه چيزى باقى نمى ماند.
شما ها مى توانيد كمى از معجون آتشين بخوريد كه البته بعدش زنده نمى مانيد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
به ياد قديما
جزئیات کاربر

١)يك روز تابستانى روى تختم دراز كشيده بودم و داشتم كتاب هاى داستان جادويى مى خواندم . كه برادر مشنگم شروع كرد به چرند گفتن درباره ى دنياى جادويى.(به دليل بر خوردن به اشخاص خاصتى از گفتن حرف هاى برادرم خود دارى مى كنم) من حسابى عصبانى و به خاطر نفس بى شعور چوب دستيم را در آوردم و مى خواستم كه طلسم كروشو را رويش اجرا كنم اما نفس دهان آسفالت كن مانع اين كار شد و به دادن چند تا فش آبدار اكتفا كردم.
٢)به نظر من گزينه ى دو وچهار. ديگه نپرسين چرا.
٣) ببخشيد پروفسور ولى شما داشتيد بلوف مى زديد و زورتان به او نمى رسد.
٤)بعد از در آوردن نفس بى شعور بر روى آن كمى خون سانتور مى ريزيم كه تقريبا مثل اسيد مى ماند بعد هم آن را درون توالت مى اندازم(توجه كه دستشويى كثيف عمومى باشد.) بعد آن را با نفس اژدها خشك مى كنيم.اگر توجه داشته باشيم ديگه چيزى باقى نمى ماند.
شما ها مى توانيد كمى از معجون آتشين بخوريد كه البته بعدش زنده نمى مانيد.
٢)به نظر من گزينه ى دو وچهار. ديگه نپرسين چرا.
٣) ببخشيد پروفسور ولى شما داشتيد بلوف مى زديد و زورتان به او نمى رسد.
٤)بعد از در آوردن نفس بى شعور بر روى آن كمى خون سانتور مى ريزيم كه تقريبا مثل اسيد مى ماند بعد هم آن را درون توالت مى اندازم(توجه كه دستشويى كثيف عمومى باشد.) بعد آن را با نفس اژدها خشك مى كنيم.اگر توجه داشته باشيم ديگه چيزى باقى نمى ماند.
شما ها مى توانيد كمى از معجون آتشين بخوريد كه البته بعدش زنده نمى مانيد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
به ياد قديما
جزئیات کاربر

1. یک خاطره از شکست دادن نفس بی شعور خودتان در طول دوره کوتاه زندگی بنویسید. ترجیحاً جادویی باشه و خالی بندی هم توش نباشه. (10 امتیاز)
برای من چند ماه پیش این اتفاق افتاد استاد. یه شب سرد زمستون بود و توبیاس بازم شروع کرد به غر زدن که چرا تو غذا نمک نریختی؟ خب من هیچوقت آشپزی به شیوه ی مشنگیو یاد نگرفتم چون معتقدم هرگز در شان یه جادوگر اصیل نیست که مثل این جک و جونورایی که بهشون میگن مشنگ غذا درست کنه. اون لحظه نفس بی شعور منو وسوسه کرد تا بی توجه به قانون رازداری چوبدستیمو در بیارم و دست و پاشو به شیوه ی جادویی ببندم و بکشم طرف بزرگترین پاتیلی که تو خونه داشتم. نفس بی شعور چنان بر من غلبه کرده بود که زیر پاتیلو روشن کردم و خواستم توبیاسو بندازم توش و زنده زنده بپزمش تا بفهمه چقدر آشپزی کردن سخته و دیگه سر این موضوع غر نزنه. اما درست در همون لحظه نفس دهن صاف کن بیدار شد و خرناس کشید که فکر کردی وقتی سوروس این موضوعو بفهمه در موردت چه فکری میکنه؟ در نتیجه به نفس بی شعورم غلبه کردم و دیگه توبیاسو ننداختم تو پاتیل تا همراه سایر محتویاتش به یه معجون نا شناس تبدیل بشه و به این اکتفا کردم تا به کمک یه طلسم برش دهنده قوی چهار شقه اش کنم!
2. چرا پروفسور آمبریج پس از آنکه رز ویزلی انیمیشن را تحلیل نمود، او را درون کشوی میزش حبس کرد؟ (2 امتیاز)
الف) برقراری نظم در کلاس
ب) ترس از افشای فساد اخلاقی خود آمبریج
ج) جریمه به علت تحلیل اشتباه انیمیشن
د) شوخی دور همی
البته من فکر میکنم چون پاسخ پرت رز باعث شد تا پروفسور یه لحظه به خودش و دانسته هاش شک کنه از شدت خشم(البته نمی دونم چرا یه چیزی ته دلم هست که میگه پروفسور از این نمایش وحشت هم کم لذت نمی بردن) نتونستن بر نفس بی شعورشون غلبه کنن و رز رو تو کشوی میزشون حبس نکنن.
3. چرا پروفسور آمبریج هاگرید را همانند کورممد پاتر در جلسه قبل، اعدام نکرد؟ (3 امتیاز)
الف) کشتن شخصیت های اصلی و کلیدی بر خلاف قانون ایفای نقش است
ب) ترس از حضور اعضای محفل ققنوس در کلاس
ج) خود سرنوشت دخل هاگرید را می آورد
د) آمبریج بلوف میزنه و حریف هاگرید نمیشد.
گزینه هـ) چون هاگرید حتی به اندازه ی کورممد پاتر ارزش نداشت تا وقت و انرژی به خاطرش هدر داده بشه.
4. مقاله ای در خصوص شیوه یا مراحل جادویی بیرون کشیدن، شکنجه و اصلاح "نَفس بی شعور" به عنوان یکی از خطرناک ترین جادوی های سیاه، بنویسید. شرح جزئیات فراموش نشود. (15 امتیاز)
اولین قدم بیرون کشیدن نفس بی شعوره. راه های مختلفی برای این کار وجود داره پروفسور. یکی از اون راهها درست کردن معجون تهوع آوره. این معجون که از تهوع آورترین چیزهای ممکن تشکیل میشه اگه به درستی عمل اومده باشه تنها بوییدنش کافیه تا حال هرکسیو منقلب کرده و در نتیجه بدن رو از وجود هرچیزی که درونشه از جمله نفس بیشعور تخلیه سازی کنه. اگه نفس بی شعورمون خیلی تخس باشه راه دوم سر کشیدن محتویات پاتیله. البته من نمی تونم هیچ تضمینی بدم که فرد بعد از نوشیدن معجون زنده بمونه. ولی خب حداقل می تونه امیدوار باشه که نفس بیشعورش هم همراه خودش نابود میشه.
یکی دیگه از راهها هم استفاده از فلوته. چون نفس بی شعور مثل مارها بسیار تحت تاثیر موسیقی قرار میگیره یه مرتاض استخدام میکنیم و ازش می خوایم تا شروع به نواختن کنه. یادمون باشه سعی کنیم خودمون موقع نواختن تحت تاثیر آهنگ قرار نگیریم چون این از وسوسه های نفس بی شعوریه که خودش تحت تاثیر اهنگ قرار گرفته و می خواد مارو با خودش همراه کنه. در نتیجه بهترین راه اینه که خودمونو قبل از این عمل به زمین میخ کنیم تا تکون نخوریم. بعد از یه مدت نفس به همراه نوای فلوت بیرون میاد و در اون لحظه دهان رو تا جای ممکن باید باز نگه داشت. وقتی هم نفس کاملا از وجودمون خارج شد از اونجاییکه از نظر من اصلاح شدنش غیر ممکنه این دیگه سلیقه ی شخصیه که برای از بین بردنش از چه وسیله ای استفاده بشه. من به شخصه استفاده از تبر و اره رو می پسندم.
برای من چند ماه پیش این اتفاق افتاد استاد. یه شب سرد زمستون بود و توبیاس بازم شروع کرد به غر زدن که چرا تو غذا نمک نریختی؟ خب من هیچوقت آشپزی به شیوه ی مشنگیو یاد نگرفتم چون معتقدم هرگز در شان یه جادوگر اصیل نیست که مثل این جک و جونورایی که بهشون میگن مشنگ غذا درست کنه. اون لحظه نفس بی شعور منو وسوسه کرد تا بی توجه به قانون رازداری چوبدستیمو در بیارم و دست و پاشو به شیوه ی جادویی ببندم و بکشم طرف بزرگترین پاتیلی که تو خونه داشتم. نفس بی شعور چنان بر من غلبه کرده بود که زیر پاتیلو روشن کردم و خواستم توبیاسو بندازم توش و زنده زنده بپزمش تا بفهمه چقدر آشپزی کردن سخته و دیگه سر این موضوع غر نزنه. اما درست در همون لحظه نفس دهن صاف کن بیدار شد و خرناس کشید که فکر کردی وقتی سوروس این موضوعو بفهمه در موردت چه فکری میکنه؟ در نتیجه به نفس بی شعورم غلبه کردم و دیگه توبیاسو ننداختم تو پاتیل تا همراه سایر محتویاتش به یه معجون نا شناس تبدیل بشه و به این اکتفا کردم تا به کمک یه طلسم برش دهنده قوی چهار شقه اش کنم!
2. چرا پروفسور آمبریج پس از آنکه رز ویزلی انیمیشن را تحلیل نمود، او را درون کشوی میزش حبس کرد؟ (2 امتیاز)
الف) برقراری نظم در کلاس
ب) ترس از افشای فساد اخلاقی خود آمبریج
ج) جریمه به علت تحلیل اشتباه انیمیشن
د) شوخی دور همی
البته من فکر میکنم چون پاسخ پرت رز باعث شد تا پروفسور یه لحظه به خودش و دانسته هاش شک کنه از شدت خشم(البته نمی دونم چرا یه چیزی ته دلم هست که میگه پروفسور از این نمایش وحشت هم کم لذت نمی بردن) نتونستن بر نفس بی شعورشون غلبه کنن و رز رو تو کشوی میزشون حبس نکنن.
3. چرا پروفسور آمبریج هاگرید را همانند کورممد پاتر در جلسه قبل، اعدام نکرد؟ (3 امتیاز)
الف) کشتن شخصیت های اصلی و کلیدی بر خلاف قانون ایفای نقش است
ب) ترس از حضور اعضای محفل ققنوس در کلاس
ج) خود سرنوشت دخل هاگرید را می آورد
د) آمبریج بلوف میزنه و حریف هاگرید نمیشد.
گزینه هـ) چون هاگرید حتی به اندازه ی کورممد پاتر ارزش نداشت تا وقت و انرژی به خاطرش هدر داده بشه.
4. مقاله ای در خصوص شیوه یا مراحل جادویی بیرون کشیدن، شکنجه و اصلاح "نَفس بی شعور" به عنوان یکی از خطرناک ترین جادوی های سیاه، بنویسید. شرح جزئیات فراموش نشود. (15 امتیاز)
اولین قدم بیرون کشیدن نفس بی شعوره. راه های مختلفی برای این کار وجود داره پروفسور. یکی از اون راهها درست کردن معجون تهوع آوره. این معجون که از تهوع آورترین چیزهای ممکن تشکیل میشه اگه به درستی عمل اومده باشه تنها بوییدنش کافیه تا حال هرکسیو منقلب کرده و در نتیجه بدن رو از وجود هرچیزی که درونشه از جمله نفس بیشعور تخلیه سازی کنه. اگه نفس بی شعورمون خیلی تخس باشه راه دوم سر کشیدن محتویات پاتیله. البته من نمی تونم هیچ تضمینی بدم که فرد بعد از نوشیدن معجون زنده بمونه. ولی خب حداقل می تونه امیدوار باشه که نفس بیشعورش هم همراه خودش نابود میشه.
یکی دیگه از راهها هم استفاده از فلوته. چون نفس بی شعور مثل مارها بسیار تحت تاثیر موسیقی قرار میگیره یه مرتاض استخدام میکنیم و ازش می خوایم تا شروع به نواختن کنه. یادمون باشه سعی کنیم خودمون موقع نواختن تحت تاثیر آهنگ قرار نگیریم چون این از وسوسه های نفس بی شعوریه که خودش تحت تاثیر اهنگ قرار گرفته و می خواد مارو با خودش همراه کنه. در نتیجه بهترین راه اینه که خودمونو قبل از این عمل به زمین میخ کنیم تا تکون نخوریم. بعد از یه مدت نفس به همراه نوای فلوت بیرون میاد و در اون لحظه دهان رو تا جای ممکن باید باز نگه داشت. وقتی هم نفس کاملا از وجودمون خارج شد از اونجاییکه از نظر من اصلاح شدنش غیر ممکنه این دیگه سلیقه ی شخصیه که برای از بین بردنش از چه وسیله ای استفاده بشه. من به شخصه استفاده از تبر و اره رو می پسندم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/07/03
تولد نقش: 1396/10/10
آخرین ورود: شنبه 19 مهر 1399 22:11
از: کره آبی
پستها:
2608

1. یک خاطره از شکست دادن نفس بی شعور خودتان در طول دوره کوتاه زندگی بنویسید. ترجیحاً جادویی باشه و خالی بندی هم توش نباشه. (10 امتیاز)
پرفسور آمبریج، عرض شود که حقیقتش وقتی به عنوان مشاور اعظم مورفین گانت انتخاب شدم و با التماس و خواهش و تمنا و البته چند صد هزار گالیون پول نقد مجابم کرد که مشاورش بشم بسیار وسوسه شدم که فتنه جادویی بکنم یعنی شبی از شب ها که با مورفین در دفترش مشغول صحبت در مورد امور مملکتی بودیم چیزخورش کنم. منظور از چیز، چیز مشنگ ها نیست منظور معجون های جادویی بیهوش کننده س و آره خلاصه... یه تار موشو بکنم و معجون تغییر شکل درست کنم و شبیهش بشم و وزیر بشم و فرداش برم تو ویزارد توی وی اعتراف کنم یعنی از طرف مورفین اعتراف کنم که تقلب کردم تو انتخابات و استعفا بدم و بگم همه رای ها مال دالاهوف بوده و بقیه شم که مشخصه...
ولی دلم نیومد! یعنی به نفس بیشعورم گفته آخه بیشعور چرا میخوای فتنه کنی؟ چرا میخوای یک وزیری که با رای حداکثری ملت جادوگر در یک رفراندوم قانونی به وزارت رسیده رو باهاش اینجوری کنی؟ چرا میخوای یک معتاد بدبخت علیل ذلیل رو سرویس کنی؟ چرا میخوای یک جادوگر جزغله مافنگی که فوتش کنی باد میبرتش اینجوری کنی؟ هی از این چیزا بار مورفین کردم و دلم خنک شد و خلاصه بیخیال شدم و نفس بیشعورم را رام کردم و افسار بر گردنش انداختم و الان سوارشم.
2. چرا پروفسور آمبریج پس از آنکه رز ویزلی انیمیشن را تحلیل نمود، او را درون کشوی میزش حبس کرد؟ (2 امتیاز)
الف) برقراری نظم در کلاس
ب) ترس از افشای فساد اخلاقی خود آمبریج
ج) جریمه به علت تحلیل اشتباه انیمیشن
د) شوخی دور همی
3. چرا پروفسور آمبریج هاگرید را همانند کورممد پاتر در جلسه قبل، اعدام نکرد؟ (3 امتیاز)
الف) کشتن شخصیت های اصلی و کلیدی بر خلاف قانون ایفای نقش است
ب) ترس از حضور اعضای محفل ققنوس در کلاس
ج) خود سرنوشت دخل هاگرید را می آورد
د) آمبریج بلوف میزنه و حریف هاگرید نمیشه
4. مقاله ای در خصوص شیوه یا مراحل جادویی بیرون کشیدن، شکنجه و اصلاح "نَفس بی شعور" به عنوان یکی از خطرناک ترین جادوی های سیاه، بنویسید. شرح جزئیات فراموش نشود. (15 امتیاز)
اوووم پرفسور، ابتدا با استناد به درس خودتان چند نکته مهم را یادآور بشم و سپس خودم نیز مواردی را اضافه کنم:
_ همانطور که در توضیح "نفس بیشعور" گفتید:
هیچ گونه ضد طلسمی برای آن ابداع یا کشف نشده و فقط و فقط با اعتقادی راسخ و ایمانی استوار می توان بر آن چیره شد.
_ همانطور که در توضیح "نفس دهن آسفالت کن" گفتید:
گفته می شود وقتی شما غلطی که نباید میکردید را با دستور "نفس بی شعور" انجام داده اید، این نفس در چهره ای خوب بر شما نازل می شود و دهن تان را از شدت سرزنش پر از قیر کرده و در نهایت آسفالت می کند. در نهایت اگر ذاتاً جادوگری شریف باشید این نفس باعث می شود در جنایت ها بعدی تان به شما یادآوری شود و از انجام جنایت خودداری کنید. کارشناسان وزارت سحر و جادو این جادو را مثبت ارزیابی کردند. متاسفانه شکل اجرایی افسون و ورد هنوز برای این نفس مثبت ابداع یا کشف نشده ولی به تازگی محققان جامعه جادوگری موفق به کشف واکسن آن شده اند که باید 12 نوبت در سال به همه جادوگران در دولت جدید تزریق گردد.
از توضیحات شما نتیجه میگیریم نفس بیشعور را فقط با توسل به اعتقاد و ایمان راسخ و همینطور نفس دهن آسفالت کن میتوانیم شکنجه و اصلاح کنیم و در نهایت آن را از وجودمان به بیرون بکشیم. اگر بخواهم مثال بزنم فرضا وقتی ما یک مشنگ بیگناه را میکشیم، طبیعی است که نفس بیشعور بر ما غلبه کرده حال اگر ایمان و اعتقاد راسخ داشته باشیم بیخیال همه چیز نمیشویم و مشنگ کشی را ادامه نمیدهیم بلکه نادم میشویم و اینجاست که نفس دهن آسفالت کن به سراغ ما می آید.
مدام به ما یادآوری میکند که آن مشنگ بیگناه خانه و خانواده و عشق و بچه و زندگی داشته که ما بدون حق همه را از او گرفته ایم و الان حال خانواده اش چقدر بد است و با زندگی چندین نفر بازی کرده ایم و سرنوشت چندین نفر را ممکن است تغییر داده باشیم. مرحله بعد از ندامت را اصطلاحا مرحله کنه شدن نفس دهن آسفالت کن میگویند که اینقدر روی مغز ما میرود که پشیمان میشویم و خودمان را مجازات میکنیم و جادوگر خوبی میشویم و به این ترتیب بدون اینکه خودمان متوجه بشویم قصاص کارمان را داده ایم و نفس بیشعور را نیز از بدنمان بیرون کرده ایم.
البته پرفسور همانطور که شما گفتید زدن واکسن نفس دهن اسفالت کن طی دوازده نوبت در سال هم واقعا موثر است و در این راه به ما کمک میکند.
متشکرم
پرفسور آمبریج، عرض شود که حقیقتش وقتی به عنوان مشاور اعظم مورفین گانت انتخاب شدم و با التماس و خواهش و تمنا و البته چند صد هزار گالیون پول نقد مجابم کرد که مشاورش بشم بسیار وسوسه شدم که فتنه جادویی بکنم یعنی شبی از شب ها که با مورفین در دفترش مشغول صحبت در مورد امور مملکتی بودیم چیزخورش کنم. منظور از چیز، چیز مشنگ ها نیست منظور معجون های جادویی بیهوش کننده س و آره خلاصه... یه تار موشو بکنم و معجون تغییر شکل درست کنم و شبیهش بشم و وزیر بشم و فرداش برم تو ویزارد توی وی اعتراف کنم یعنی از طرف مورفین اعتراف کنم که تقلب کردم تو انتخابات و استعفا بدم و بگم همه رای ها مال دالاهوف بوده و بقیه شم که مشخصه...
ولی دلم نیومد! یعنی به نفس بیشعورم گفته آخه بیشعور چرا میخوای فتنه کنی؟ چرا میخوای یک وزیری که با رای حداکثری ملت جادوگر در یک رفراندوم قانونی به وزارت رسیده رو باهاش اینجوری کنی؟ چرا میخوای یک معتاد بدبخت علیل ذلیل رو سرویس کنی؟ چرا میخوای یک جادوگر جزغله مافنگی که فوتش کنی باد میبرتش اینجوری کنی؟ هی از این چیزا بار مورفین کردم و دلم خنک شد و خلاصه بیخیال شدم و نفس بیشعورم را رام کردم و افسار بر گردنش انداختم و الان سوارشم.
2. چرا پروفسور آمبریج پس از آنکه رز ویزلی انیمیشن را تحلیل نمود، او را درون کشوی میزش حبس کرد؟ (2 امتیاز)
الف) برقراری نظم در کلاس
ب) ترس از افشای فساد اخلاقی خود آمبریج
ج) جریمه به علت تحلیل اشتباه انیمیشن
د) شوخی دور همی
3. چرا پروفسور آمبریج هاگرید را همانند کورممد پاتر در جلسه قبل، اعدام نکرد؟ (3 امتیاز)
الف) کشتن شخصیت های اصلی و کلیدی بر خلاف قانون ایفای نقش است
ب) ترس از حضور اعضای محفل ققنوس در کلاس
ج) خود سرنوشت دخل هاگرید را می آورد
د) آمبریج بلوف میزنه و حریف هاگرید نمیشه
4. مقاله ای در خصوص شیوه یا مراحل جادویی بیرون کشیدن، شکنجه و اصلاح "نَفس بی شعور" به عنوان یکی از خطرناک ترین جادوی های سیاه، بنویسید. شرح جزئیات فراموش نشود. (15 امتیاز)
اوووم پرفسور، ابتدا با استناد به درس خودتان چند نکته مهم را یادآور بشم و سپس خودم نیز مواردی را اضافه کنم:
_ همانطور که در توضیح "نفس بیشعور" گفتید:
هیچ گونه ضد طلسمی برای آن ابداع یا کشف نشده و فقط و فقط با اعتقادی راسخ و ایمانی استوار می توان بر آن چیره شد.
_ همانطور که در توضیح "نفس دهن آسفالت کن" گفتید:
گفته می شود وقتی شما غلطی که نباید میکردید را با دستور "نفس بی شعور" انجام داده اید، این نفس در چهره ای خوب بر شما نازل می شود و دهن تان را از شدت سرزنش پر از قیر کرده و در نهایت آسفالت می کند. در نهایت اگر ذاتاً جادوگری شریف باشید این نفس باعث می شود در جنایت ها بعدی تان به شما یادآوری شود و از انجام جنایت خودداری کنید. کارشناسان وزارت سحر و جادو این جادو را مثبت ارزیابی کردند. متاسفانه شکل اجرایی افسون و ورد هنوز برای این نفس مثبت ابداع یا کشف نشده ولی به تازگی محققان جامعه جادوگری موفق به کشف واکسن آن شده اند که باید 12 نوبت در سال به همه جادوگران در دولت جدید تزریق گردد.
از توضیحات شما نتیجه میگیریم نفس بیشعور را فقط با توسل به اعتقاد و ایمان راسخ و همینطور نفس دهن آسفالت کن میتوانیم شکنجه و اصلاح کنیم و در نهایت آن را از وجودمان به بیرون بکشیم. اگر بخواهم مثال بزنم فرضا وقتی ما یک مشنگ بیگناه را میکشیم، طبیعی است که نفس بیشعور بر ما غلبه کرده حال اگر ایمان و اعتقاد راسخ داشته باشیم بیخیال همه چیز نمیشویم و مشنگ کشی را ادامه نمیدهیم بلکه نادم میشویم و اینجاست که نفس دهن آسفالت کن به سراغ ما می آید.
مدام به ما یادآوری میکند که آن مشنگ بیگناه خانه و خانواده و عشق و بچه و زندگی داشته که ما بدون حق همه را از او گرفته ایم و الان حال خانواده اش چقدر بد است و با زندگی چندین نفر بازی کرده ایم و سرنوشت چندین نفر را ممکن است تغییر داده باشیم. مرحله بعد از ندامت را اصطلاحا مرحله کنه شدن نفس دهن آسفالت کن میگویند که اینقدر روی مغز ما میرود که پشیمان میشویم و خودمان را مجازات میکنیم و جادوگر خوبی میشویم و به این ترتیب بدون اینکه خودمان متوجه بشویم قصاص کارمان را داده ایم و نفس بیشعور را نیز از بدنمان بیرون کرده ایم.
البته پرفسور همانطور که شما گفتید زدن واکسن نفس دهن اسفالت کن طی دوازده نوبت در سال هم واقعا موثر است و در این راه به ما کمک میکند.
متشکرم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/11/06
تولد نقش: 1386/11/13
آخرین ورود: سهشنبه 11 فروردین 1405 06:40
از: ت متنفرم غریبه نزدیک!
پستها:
826

1. یک خاطره از شکست دادن نفس بی شعور خودتان در طول دوره کوتاه زندگی بنویسید. ترجیحاً جادویی باشه و خالی بندی هم توش نباشه. (10 امتیاز)
من نمی دونم این ترم چرا همه ی اساتید این همه دروغ و دونگ تحویل فرزندان معصوم و نوگلان باغ دانش می دن؟!
جناب دلو! دلبر! عزیز دل! چمبه! کی به شما گفته هر کی به نفس بی شعور گوش کنه می ترکه؟ ها؟ کی گفته؟ وقتی میگم رسما داری معارف جادویی درس میدی نگو نه!
من تا حالا اسم نفس دهن آسفالت کن رو هم نشنیده بودم. چرا؟ چون از اول خلقتم همش دارم با نفس بی شعور کار می کنم. تا حالا هم هیچیم نشده که هیچ، وزیرم شدم!
چرا باید با نفس بی شعور مبارزه کنم و شکستش بدم در حالیکه همه می دونن این نفس بی شعوره که با ایجاد شوق و رغبت در انسان او رو تشویق به انجام کارهای مختلف و فعالیت های گوناگون می کنه که نتیجش افزایش تجربیات و در نتیجه موفقیت انسانه. این نفس بی شعوره که انسان رو به قله های سعادت و ترقی و پیشرفت می رسونه و زنده باد تابستان! من هرگز با نفس بی شعورم مخالفت نکرده و شکستش ندادم!
اما این نفس دهن آسفالت کنی که شما تعریف کردید چه فایده ای داره جز به انزوا کشاندن انسان و دریغ کردن حق آزادی و پرواز از نوع بشر؟ ها؟
من فکر می کنم باید ریشه ی این نوع تدریس شما رو در جای دیگری جستجو کرد. شما ترس دارید از آزادسازی ظرفیت ها! واهمه دارید از شکوفا شدن نوگلان باغ دانش در فضای آزادی و پرواز! در هراسید از معجزه ی چیز! و به همین خاطر هوشمندانه سعی دارید با تلقین چنین خزعبلاتی به نسل جوان اون ها رو از پیشرفت بازدارید تا قدرت در انحصار خودتون باقی بمونه. اما متاسفانه یا خوشبختانه مورفین رو جزو محاسباتتون نیاورده بودید. بنده در کمال زیرکی مچ شما رو گرفتم و فلسفه درس مسموم شما رو برای همگان افشا کردم! مورفین پوآرو در زمین شما بازی نمی کنه مادام دلو! قضیه ی قتل مرحوم کوییرل رو که به یاد دارید... نه؟
2. چرا پروفسور آمبریج پس از آنکه رز ویزلی انیمیشن را تحلیل نمود، او را درون کشوی میزش حبس کرد؟ (2 امتیاز)
الف) برقراری نظم در کلاس
ب) ترس از افشای فساد اخلاقی خود آمبریج
ج) جریمه به علت تحلیل اشتباه انیمیشن
د) شوخی دور همی
ه) البته بنده در کنار تمام انتقاداتی که به شما دارم برخی از کارهای شما رو به شدت تایید می کنم. دلیلش مهم نیست همین که یکی از سرپرستان پیشین وزارت که به صورت بالقوه می تونست مدعی و خطرساز باشه رو حذف کردین، جای تشکر بسیار داره.
3. چرا پروفسور آمبریج هاگرید را همانند کورممد پاتر در جلسه قبل، اعدام نکرد؟ (3 امتیاز)
الف) کشتن شخصیت های اصلی و کلیدی بر خلاف قانون ایفای نقش است
ب) ترس از حضور اعضای محفل ققنوس در کلاس
ج) خود سرنوشت دخل هاگرید را می آورد
د) آمبریج بلوف میزنه و حریف هاگرید نمیشه (با این توضیح که هاگرید شکاربان هاگوارتز و دوست صمیمی فایرنزه و بالاخره سانتور های جنگل ممنوعه یادآور خاطرات خوشی نیستند قطعا)
4. مقاله ای در خصوص شیوه یا مراحل جادویی بیرون کشیدن، شکنجه و اصلاح "نَفس بی شعور" به عنوان یکی از خطرناک ترین جادوی های سیاه، بنویسید. شرح جزئیات فراموش نشود. (15 امتیاز)
بذار من همینجا از لج تو هم که شده دهن این نفس دهن آسفالت کن رو آسفالت کنم تا خیال مملکتی آسوده بشه.
برای این کار ابتدا با نفس بی شعور صلاح و مشورت می کنیم و نقشه می کشیم که بله آقا، بیا یک همکاری استراتژیک بزنیم شر این یارو آسفالته رو بکنیم بره پی کارش.
خلاصه اینکه نقشه شروع میشه و نفس بی شعور رولشو بازی می کنه:
نفس بی شعور : هی مورفین! بیا و کار بد انجام بده. بیا و امشب را مسواک نزن! هی!
مورفین هم پشت بند رولشو شروع می کنه : نه! نه! ای نفس بی شعور! از من دور شو! تو سال هاست که مرا گمراه کرده ای! ای رلذ فرطت!
نفس بی شعور : آه مورفین! تو که اینگونه نبودی! تو که هر وقت من چیزی از تو می خواستم اِن قُلت نمی آوردی. بیا لااقلکن یک نخ سیگار بکش.
مورفین : ایول! بده بیاد... اوخ!... ن... نه!... ای نفس بد! مرا با تو کاری نیست! تو مرا خیلی گمراه کرده ای! من اصلا می روم درخواست عضویت محفل بدهم. آه! عطر اکسپلیارموس می آید! تو گویی نور عشق و سپیدی بر من تابیدن آغازیده...
اینجاست که نفس آسفالت که تا حالا اصلا فرصت پیدا نکرده مورفین رو نصیحت کنه و تا حالا یکبار هم همدیگه رو ندیده و با هم حرف نزدن کم کم از کلبه اش سرک می کشه که آیا این صدای مورفینه واقعا؟ و کنجکاو می شه و میاد بیرون و وقتی می بینه نه! جدی جدی مورفین متحول شده کلی ذوق می کنه و میاد خوشحالی در کنه که ناگهان می بینه نفس بی شعور و مورفین پریدن و طناب پیچش کردن و دو دقیقه بعد مورفین با اره برقی از وسط به طور عمودی نصفش می کنه و فرصت به اصلاحات و اینا نمی رسه چون این آسفالت ذاتش خرابه و دندان کرمو رو باید کند انداخت دور!
من نمی دونم این ترم چرا همه ی اساتید این همه دروغ و دونگ تحویل فرزندان معصوم و نوگلان باغ دانش می دن؟!
جناب دلو! دلبر! عزیز دل! چمبه! کی به شما گفته هر کی به نفس بی شعور گوش کنه می ترکه؟ ها؟ کی گفته؟ وقتی میگم رسما داری معارف جادویی درس میدی نگو نه!
من تا حالا اسم نفس دهن آسفالت کن رو هم نشنیده بودم. چرا؟ چون از اول خلقتم همش دارم با نفس بی شعور کار می کنم. تا حالا هم هیچیم نشده که هیچ، وزیرم شدم!
چرا باید با نفس بی شعور مبارزه کنم و شکستش بدم در حالیکه همه می دونن این نفس بی شعوره که با ایجاد شوق و رغبت در انسان او رو تشویق به انجام کارهای مختلف و فعالیت های گوناگون می کنه که نتیجش افزایش تجربیات و در نتیجه موفقیت انسانه. این نفس بی شعوره که انسان رو به قله های سعادت و ترقی و پیشرفت می رسونه و زنده باد تابستان! من هرگز با نفس بی شعورم مخالفت نکرده و شکستش ندادم!
اما این نفس دهن آسفالت کنی که شما تعریف کردید چه فایده ای داره جز به انزوا کشاندن انسان و دریغ کردن حق آزادی و پرواز از نوع بشر؟ ها؟
من فکر می کنم باید ریشه ی این نوع تدریس شما رو در جای دیگری جستجو کرد. شما ترس دارید از آزادسازی ظرفیت ها! واهمه دارید از شکوفا شدن نوگلان باغ دانش در فضای آزادی و پرواز! در هراسید از معجزه ی چیز! و به همین خاطر هوشمندانه سعی دارید با تلقین چنین خزعبلاتی به نسل جوان اون ها رو از پیشرفت بازدارید تا قدرت در انحصار خودتون باقی بمونه. اما متاسفانه یا خوشبختانه مورفین رو جزو محاسباتتون نیاورده بودید. بنده در کمال زیرکی مچ شما رو گرفتم و فلسفه درس مسموم شما رو برای همگان افشا کردم! مورفین پوآرو در زمین شما بازی نمی کنه مادام دلو! قضیه ی قتل مرحوم کوییرل رو که به یاد دارید... نه؟
2. چرا پروفسور آمبریج پس از آنکه رز ویزلی انیمیشن را تحلیل نمود، او را درون کشوی میزش حبس کرد؟ (2 امتیاز)
الف) برقراری نظم در کلاس
ب) ترس از افشای فساد اخلاقی خود آمبریج
ج) جریمه به علت تحلیل اشتباه انیمیشن
د) شوخی دور همی
ه) البته بنده در کنار تمام انتقاداتی که به شما دارم برخی از کارهای شما رو به شدت تایید می کنم. دلیلش مهم نیست همین که یکی از سرپرستان پیشین وزارت که به صورت بالقوه می تونست مدعی و خطرساز باشه رو حذف کردین، جای تشکر بسیار داره.
3. چرا پروفسور آمبریج هاگرید را همانند کورممد پاتر در جلسه قبل، اعدام نکرد؟ (3 امتیاز)
الف) کشتن شخصیت های اصلی و کلیدی بر خلاف قانون ایفای نقش است
ب) ترس از حضور اعضای محفل ققنوس در کلاس
ج) خود سرنوشت دخل هاگرید را می آورد
د) آمبریج بلوف میزنه و حریف هاگرید نمیشه (با این توضیح که هاگرید شکاربان هاگوارتز و دوست صمیمی فایرنزه و بالاخره سانتور های جنگل ممنوعه یادآور خاطرات خوشی نیستند قطعا)
4. مقاله ای در خصوص شیوه یا مراحل جادویی بیرون کشیدن، شکنجه و اصلاح "نَفس بی شعور" به عنوان یکی از خطرناک ترین جادوی های سیاه، بنویسید. شرح جزئیات فراموش نشود. (15 امتیاز)
بذار من همینجا از لج تو هم که شده دهن این نفس دهن آسفالت کن رو آسفالت کنم تا خیال مملکتی آسوده بشه.
برای این کار ابتدا با نفس بی شعور صلاح و مشورت می کنیم و نقشه می کشیم که بله آقا، بیا یک همکاری استراتژیک بزنیم شر این یارو آسفالته رو بکنیم بره پی کارش.
خلاصه اینکه نقشه شروع میشه و نفس بی شعور رولشو بازی می کنه:
نفس بی شعور : هی مورفین! بیا و کار بد انجام بده. بیا و امشب را مسواک نزن! هی!
مورفین هم پشت بند رولشو شروع می کنه : نه! نه! ای نفس بی شعور! از من دور شو! تو سال هاست که مرا گمراه کرده ای! ای رلذ فرطت!
نفس بی شعور : آه مورفین! تو که اینگونه نبودی! تو که هر وقت من چیزی از تو می خواستم اِن قُلت نمی آوردی. بیا لااقلکن یک نخ سیگار بکش.
مورفین : ایول! بده بیاد... اوخ!... ن... نه!... ای نفس بد! مرا با تو کاری نیست! تو مرا خیلی گمراه کرده ای! من اصلا می روم درخواست عضویت محفل بدهم. آه! عطر اکسپلیارموس می آید! تو گویی نور عشق و سپیدی بر من تابیدن آغازیده...
اینجاست که نفس آسفالت که تا حالا اصلا فرصت پیدا نکرده مورفین رو نصیحت کنه و تا حالا یکبار هم همدیگه رو ندیده و با هم حرف نزدن کم کم از کلبه اش سرک می کشه که آیا این صدای مورفینه واقعا؟ و کنجکاو می شه و میاد بیرون و وقتی می بینه نه! جدی جدی مورفین متحول شده کلی ذوق می کنه و میاد خوشحالی در کنه که ناگهان می بینه نفس بی شعور و مورفین پریدن و طناب پیچش کردن و دو دقیقه بعد مورفین با اره برقی از وسط به طور عمودی نصفش می کنه و فرصت به اصلاحات و اینا نمی رسه چون این آسفالت ذاتش خرابه و دندان کرمو رو باید کند انداخت دور!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1392/5/5 2:13:51
هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
جزئیات کاربر

1. یک خاطره از شکست دادن نفس بی شعور خودتان در طول دوره کوتاه زندگی بنویسید. ترجیحاً جادویی باشه و خالی بندی هم توش نباشه. (10 امتیاز)
در یک روز ملال آور تابستانی که برای چرا از منزل خارج شده بودم ناگهان به ماگلی کک مکی و ویزلی مانند بر خوردم که سعی در بیرون آوردن توپ پلاستیکی فوتبالش از زیر پل وسط جوب داشت.
بسیار زور میزد و بسیار تلاش میکرد. نه تنها به کمک به وی برای بیرون کشیدن توپش فکر نمیکردم بلکه تمایل شدیدی برای تبدیل کردن وی به موش فاضلاب یا مدفون کردن توپش در لا به لای گل و لای های جوب داشتم. نفس بی شعور در درونم شعله میکشید و از کف سرم بخار بلند میشد اما ناگهان متوجه درخواست های کمک ماگلی نحیف در آن طرف کوچه شدم. گویا ماشینش کار نمیکرد و برای هل دادن به کمک نیاز داشت. مردم کم کم برای کمک جمع شدند و هیجان بود که در راستای گندزدن به کار آنها در من بی داد میکرد. پس به نفس بی شعور سابقم غلبه کرده و پسر بچه را با توپم رها نمودم و به سمت ماشین شتافتم.
2. چرا پروفسور آمبریج پس از آنکه رز ویزلی انیمیشن را تحلیل نمود، او را درون کشوی میزش حبس کرد؟ (2 امتیاز)
الف) برقراری نظم در کلاس (بود و نبود رز در برقراری نظم کلاس تاثیری ندارد پس این گزینه رد میشود)
ب) ترس از افشای فساد اخلاقی خود آمبریج ( همه از فساد اخلاقی آمبریج مطلع هستند منتها به روی خود نمی آورند پس این گزینه هم رد می شود)
ج) جریمه به علت تحلیل اشتباه انیمیشن ( اگر به این دلیل بود که همان اول با شنیدن آن تحلیل مزخرف وی را درون کشو جا میداد! خیر به این دلیل هم نبوده)
د) شوخی دور همی ( این گزینه از نظر من مناسب تر است. ایشون قصد داشتن با این شوخی ملیح جو کلاس رو کمی آروم تر کنن. شخصا که خیلی لذت بردم. تا باشه از این شوخی ها باشد استاد)
3. چرا پروفسور آمبریج هاگرید را همانند کورممد پاتر در جلسه قبل، اعدام نکرد؟ (3 امتیاز)
الف) کشتن شخصیت های اصلی و کلیدی بر خلاف قانون ایفای نقش است (بسیار عالی. من از این قانون مطلع نبودم منتها فکر نمیکنم اینجا زیاد کاربرد داشته باشه چون هاگرید جز شخصیت های کلیدی ایفای نقش به حساب نمیاد... میاد؟ فقط قرن به قرن داخل کادر میشه و میگه "نباید اینو میگفتم... نباید اینو میگفتم" و میره)
ب) ترس از حضور اعضای محفل ققنوس در کلاس (که حقیقتا پدیده ی مزخرفیه. اعضای گیج و بوگندوی محفل میتونن تمامی امیدها و آرزوهای دانش آموزان جویای علم برای رسیدن به مدارج بالا رو بر باد بدن. بچه اینا رو ببینه چی با خودش میگه؟ که "من این همه درس بخونم نمره کامل بگیرم تهش بشم این شکلی؟" واین واقعا مضرره. گزینه ی مناسبی به نظر میرسه)
ج) خود سرنوشت دخل هاگرید را می آورد (یه ضرب المثل هست که من خیلی دوست دارم. " از کرامات شیخ ما چه عجب، پنج انگشت را باز نمود و گفت یک وجب." سرنوشت دخل کی رو نمیاره؟! دلیل نمیشه که لذت دخل ملتو اوردن رو از دست بدی)
د) آمبریج بلوف میزنه و حریف هاگرید نمیشه (هاگرید چیه که کله پاچه اش چی باشه. از طرفی آمبریج یه وزارت خونه رو پشت سرش داره... کی چی میتونه بگه خب؟!)
4. مقاله ای در خصوص شیوه یا مراحل جادویی بیرون کشیدن، شکنجه و اصلاح "نَفس بی شعور" به عنوان یکی از خطرناک ترین جادوی های سیاه، بنویسید. شرح جزئیات فراموش نشود. (15 امتیاز)
به این صورت که فرد مورد آزمایش را در وسط ستاره ی داوود قرار داده و اقلامی مانند پرعقاب، یال شیر، پشم بز، پیاز نگینی خورد شده و مقداری آب دهان اژدها را دورو برش میریزیم. ابتدا با استفاده از یک ساعت با حرکت پاندولی سعی میکنیم وی را هیپنوتیزم کنیم. اگر جواب نداد با یک گُرز بر سرش می کوبیم و این بار قطعا بی هوش شده و ناخودآگاهش فعال میشود. حال چوب دستی خود را بیرون آورده و به سمتش نشانه می رویم. بعد از تلفظ صحیح ورد "خرشولیوس گاومن" چشمان خود را میبندیم. در این حالت ما وارد ناخودآگاه فرد مورد آزمایش میشویم. هرچیزی را که تصور کنیم در آن ثبت میشود. می توانیم افکار شوم و تمایلات پلیدی را به این شکل در ناخودآگاه طرف باقی بگذاریم و بعد از آن از وی به عنوان یک عروسک خیمه شب بازی ک تمایلاتی نامتعارف و درونی داشته و قادر به کنترل آنها نیست استفاده کنیم.
پ.ن: پست تدریس در حدی طویل بود که وسط خوندنش عصرونه خوردم، دوبار دستشویی رفتم، شام خوردم، کنسرت انوشیروان روحانی رو گوش دادم و الانم دیگه دارم میرم بخوابم. و واقعا دیگه حوصله ی بازخوانی پست خودم رو ندارم. اگه غلط تایپی، املایی و دستوریی دیدید لطفا نادیده بگیرید. با تشکر پیشاپیش:دی
در یک روز ملال آور تابستانی که برای چرا از منزل خارج شده بودم ناگهان به ماگلی کک مکی و ویزلی مانند بر خوردم که سعی در بیرون آوردن توپ پلاستیکی فوتبالش از زیر پل وسط جوب داشت.
بسیار زور میزد و بسیار تلاش میکرد. نه تنها به کمک به وی برای بیرون کشیدن توپش فکر نمیکردم بلکه تمایل شدیدی برای تبدیل کردن وی به موش فاضلاب یا مدفون کردن توپش در لا به لای گل و لای های جوب داشتم. نفس بی شعور در درونم شعله میکشید و از کف سرم بخار بلند میشد اما ناگهان متوجه درخواست های کمک ماگلی نحیف در آن طرف کوچه شدم. گویا ماشینش کار نمیکرد و برای هل دادن به کمک نیاز داشت. مردم کم کم برای کمک جمع شدند و هیجان بود که در راستای گندزدن به کار آنها در من بی داد میکرد. پس به نفس بی شعور سابقم غلبه کرده و پسر بچه را با توپم رها نمودم و به سمت ماشین شتافتم.
2. چرا پروفسور آمبریج پس از آنکه رز ویزلی انیمیشن را تحلیل نمود، او را درون کشوی میزش حبس کرد؟ (2 امتیاز)
الف) برقراری نظم در کلاس (بود و نبود رز در برقراری نظم کلاس تاثیری ندارد پس این گزینه رد میشود)
ب) ترس از افشای فساد اخلاقی خود آمبریج ( همه از فساد اخلاقی آمبریج مطلع هستند منتها به روی خود نمی آورند پس این گزینه هم رد می شود)
ج) جریمه به علت تحلیل اشتباه انیمیشن ( اگر به این دلیل بود که همان اول با شنیدن آن تحلیل مزخرف وی را درون کشو جا میداد! خیر به این دلیل هم نبوده)
د) شوخی دور همی ( این گزینه از نظر من مناسب تر است. ایشون قصد داشتن با این شوخی ملیح جو کلاس رو کمی آروم تر کنن. شخصا که خیلی لذت بردم. تا باشه از این شوخی ها باشد استاد)
3. چرا پروفسور آمبریج هاگرید را همانند کورممد پاتر در جلسه قبل، اعدام نکرد؟ (3 امتیاز)
الف) کشتن شخصیت های اصلی و کلیدی بر خلاف قانون ایفای نقش است (بسیار عالی. من از این قانون مطلع نبودم منتها فکر نمیکنم اینجا زیاد کاربرد داشته باشه چون هاگرید جز شخصیت های کلیدی ایفای نقش به حساب نمیاد... میاد؟ فقط قرن به قرن داخل کادر میشه و میگه "نباید اینو میگفتم... نباید اینو میگفتم" و میره)
ب) ترس از حضور اعضای محفل ققنوس در کلاس (که حقیقتا پدیده ی مزخرفیه. اعضای گیج و بوگندوی محفل میتونن تمامی امیدها و آرزوهای دانش آموزان جویای علم برای رسیدن به مدارج بالا رو بر باد بدن. بچه اینا رو ببینه چی با خودش میگه؟ که "من این همه درس بخونم نمره کامل بگیرم تهش بشم این شکلی؟" واین واقعا مضرره. گزینه ی مناسبی به نظر میرسه)
ج) خود سرنوشت دخل هاگرید را می آورد (یه ضرب المثل هست که من خیلی دوست دارم. " از کرامات شیخ ما چه عجب، پنج انگشت را باز نمود و گفت یک وجب." سرنوشت دخل کی رو نمیاره؟! دلیل نمیشه که لذت دخل ملتو اوردن رو از دست بدی)
د) آمبریج بلوف میزنه و حریف هاگرید نمیشه (هاگرید چیه که کله پاچه اش چی باشه. از طرفی آمبریج یه وزارت خونه رو پشت سرش داره... کی چی میتونه بگه خب؟!)
4. مقاله ای در خصوص شیوه یا مراحل جادویی بیرون کشیدن، شکنجه و اصلاح "نَفس بی شعور" به عنوان یکی از خطرناک ترین جادوی های سیاه، بنویسید. شرح جزئیات فراموش نشود. (15 امتیاز)
به این صورت که فرد مورد آزمایش را در وسط ستاره ی داوود قرار داده و اقلامی مانند پرعقاب، یال شیر، پشم بز، پیاز نگینی خورد شده و مقداری آب دهان اژدها را دورو برش میریزیم. ابتدا با استفاده از یک ساعت با حرکت پاندولی سعی میکنیم وی را هیپنوتیزم کنیم. اگر جواب نداد با یک گُرز بر سرش می کوبیم و این بار قطعا بی هوش شده و ناخودآگاهش فعال میشود. حال چوب دستی خود را بیرون آورده و به سمتش نشانه می رویم. بعد از تلفظ صحیح ورد "خرشولیوس گاومن" چشمان خود را میبندیم. در این حالت ما وارد ناخودآگاه فرد مورد آزمایش میشویم. هرچیزی را که تصور کنیم در آن ثبت میشود. می توانیم افکار شوم و تمایلات پلیدی را به این شکل در ناخودآگاه طرف باقی بگذاریم و بعد از آن از وی به عنوان یک عروسک خیمه شب بازی ک تمایلاتی نامتعارف و درونی داشته و قادر به کنترل آنها نیست استفاده کنیم.
پ.ن: پست تدریس در حدی طویل بود که وسط خوندنش عصرونه خوردم، دوبار دستشویی رفتم، شام خوردم، کنسرت انوشیروان روحانی رو گوش دادم و الانم دیگه دارم میرم بخوابم. و واقعا دیگه حوصله ی بازخوانی پست خودم رو ندارم. اگه غلط تایپی، املایی و دستوریی دیدید لطفا نادیده بگیرید. با تشکر پیشاپیش:دی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تفاوت را احساس کنید:
این ----» :-| مثالی مناسب از همه ی انسان هاست.
این -----» : | لرد سیاه است.
این ----» :-| مثالی مناسب از همه ی انسان هاست.
این -----» : | لرد سیاه است.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/12/19
تولد نقش: 1396/11/15
آخرین ورود: شنبه 23 شهریور 1398 17:52
از: چاه
پستها:
1592

جلسه دوم کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
دانش آموزان همچنان به خاطر حوادث جلسه اول کلاس در شوک مانده بودند. هیچ صوتی از یک نفر هم به گوش نمی رسید. همه ساکت و سر به زیر پشت میزهای کلاس صورتی شده دفاع در برابر جادوی سیاه نشسته بودند و انتظار ورود استادشان را می کشیدند. پروفسور آمبریج با جامه ای یکدست سفید و گلدار (مثه چادر ننه بزرگ) وارد کلاس شد.
پرونده هایی در دست داشت و پسرک جوان کج و کوله و عینکی و شلخته ای پشت سرش کاغذ بدست آویزان بود و مدام به شکل اصرار و تمنا با او حرف می زد...
«پروفسور...خواهش می کنم قبول کنید این عنوان رو. من چیز دیگه ای ازم بر نمیاد برای پایان نامه ام. مادرم مریضه. زنم بیست و پنج قلو بارداره. پلیز پروفسور.
»
آمبریج پشت میزش فرو رفت و بعضی پرونده ها جلویش را بی آنکه بخواند امضا می کرد. پس از چند ثانیه مکث سرش را بالا گرفت و خطاب به پسر جوان و لحنی سرزنش گر گفت:
«ببین آقای گوشت مصب ! ئه...»
«گوشتو ماتیانسون هستم پروفسور !
»
«بله همون که خودتون میگین. شما الان دانشجوی دکترای دفاع در برابر جادوی سیاه – گرایش بردباری و نیکی هستید. این عناوین چی هستن آخه برای پایان نامه تون؟ آخه کسی امروزه میاد توی این رشته که عنوان پایان نامه اش رو بذاره "دفاع در رویی در برابر نفرین آتش اسمشونبر" ؟ آقا جان. شما که میدونی افسون های اسمشونبر دیگه نفرین نیستن و وزارت سحر و جادو استثنائاً برای حضرت ایشان آزاد اعلام کردن چون ایشون جادوگر اندیشمندی هستن. پس جادوی سیاهی در کار نیست. »
پسر: «آخه پروفسور من تمام دوره تحصیلی روی این موضوع تحقیق کردم. تحقیقات من نباید فدای تغییر رژیم وزارت خونه بشه که جادوی سیاه رو آزاد می کنه و اسمشو میذاره جادوی مجاز اصلاحات ! من اعتراض دارم پروفسور !
»
آمبریج: «ببین بچه جان ! تو باید بری دنبال پایان نامه ای که سازنده باشه برای این مملکت جادویی. فرضا برو روی اصلاح شیوه ذبح ماگل ها کار کن. الان ماگل ها نماد جادوی سیاه هستن برامون و این اثبات شده. به واسطه دم و دستگاه های عجیب شون ذبح اونها کثیف و پر دردسر شده. تو که توی گرایش بردباری و نیکی هستی، خواهشاً در راستای این موضوعات کار کن. من همچین پایان نامه هایی که گفتی رو قبول نمی کنم استاد مشاور یا راهنمات بشم. وجهه ام رو زیر سوال می برم توی دانشگاه تون. »
پسر: «پروفسور ! تولو جون پدر و مادر نداشته ات قسمت میدم !
»
آمبریج: «برو پسر وقتمو نگیر. کلاسم شروع شده. نمی بینی دانش آموزام منتظر نشستن؟ نمی بینی این پرونده های جلوم رو؟ دارم احکام اعدام جادوگران خائن و ماگل ها رو امضا می کنم. برو وقتمو نگیر. دانشجوی بی شخصیتی مثه تو چه جوری میخواد استاد فردا بشه و بیاد جای من اینجا بشینه. واقعا که. بدو بیرون بینم. »
پسر جوان با بغض از کلاس خارج شد. آمبریج بساط پرونده ها را به گوشه میزش هدایت کرد. سپس سرش را بالا گرفت و رو به دانش آموزان گفت:
«سلام عزیزان من. بی مقدمه بریم سر جلسه دوم. »
آمبریج از جایش بلند شد و به تقلید از اساتید دیگر خواست افه بذارد. در نتیجه جلوی میزش رفت و پیکر وزغی شکلش را روی میز کارش قرار داد که به موجب آن میز کار با اصواتی مانند "گروم قریچ" ترک برداشت. آمبریج با تعجب بلند شد و به میز نگاه کرد. سپس به سمت دانش آموزان برگشت و خطاب به آنها گفت:
«این چه وضعشه ! مگه شهریه هاتون رو به موقع نریختین ؟ من نباید از پول شهریه هاتون یه میز نو وسالم داشته باشم؟! واقعا که. مدیریت مدرسه کجا هستن دارن چیکار میکنن. لعنت بر...
»
رون ویزلی از ته کلاس دستش را بلند کرد و گفت:
«پروفسور ! دیروز توی پیام امروز نوشته بود که پروفسور اسلیترین شهریه های مارو خرج درمان سیستم شنوایی شون کردن.
»
آمبریج: «هووم ویزلی ! اگه میدونستی الان حکم اعدام زنت هرماینی رو امضا کردم اینقدر بلبل زبونی نمیکردی فرزدنم ! با بوس قراره اعدام بشه !
»
رون: «من ناموس بوسنده رو به عضاش مینشونم.
»
و چوبدستی بدست از کلاس خارج شد تا به همراه هری به دنبال هرماینی بگردد، آزادش کند و رولینگ مجبور شود برای شادی دل ما کودکان، نوجوانان، جوانان، بزرگسالان و فسیل ها هری پاتر 8 را بر اساس این روایت بنویسد و پولی به جیب بزند ودست آخر چند نسخه میلیونی به خیریه ببخشید و ما خر شویم و از این حرفا.
آمبریج: «شَرِت کم. خب همه به اینجا توجه کنید. درس جلسه امروز در مورد "نَفس" هستش. تکرار کنید. نَـــــفـــــس ! خب کسی میتونه نفس رو تعریف کنه؟ »
دالاهوف: «چیزی است که ما میکِشیم. »
آمبریج: «البته بشر خیلی چیزها می کِشد. اما از اونجا که منظورت نفس کشیدنه، باید بگم اَ داره. اون نیست. »
دالاهوف: «خب اگه اَ داره بره دستشویی. چرا وقت مارو میگیره؟ کلاسه ها !
»
آمبریج: «به سن تکلیف نرسیده، منتظر تو ببرشی به دیدار موزه حضرت مرلین !
»
جیغول از ته کلاس یویو صورتی اش را وسط پیشانی آمبریج شوت کرد. جیغکی کشید و گفت:
«هی آمبر ! من میدونم جوابو. نَفس یعنی قوه ای که درون انسانه و بهش میگه اینکارو بکن اینکارو نکن. فهمیدی یا بابامو خبر کنم؟
»
آمبریج: «بله. متوجه شدیم آقای جیغول خان. نیازی به احضار ایشون نیست. سرشون شلوغه در زوپسستان. ممنونم. پاسخی صحیح بود. چونصد امتیاز برای گریفیدور. »
مورفین گانت در گوشه کلاس از میان محافظان غول پیکرش خطاب به آمبریج گفت:
«پروفسور آمبریج ! من به عنوان وزیر جامعه جادوگری به تدریس تون اعتراض دارم. شما دارین رسما معارف جادویی تدریس می کنیم. کمی به بچه ها دفاع یاد بدین در برابر نیروهای اهریمنی.»
آمبریج: «این درسنامه مصوب خود وزارت. نذارید جلوی دانش آموزان من افشاگری کنم. نذارید رول تحلیف و تعلیف و چرا و چراگاه شمارو در مجلس یادآوری کنم. نذارید زد و بندها یادمان بیاید. »
وزیر گانت: «بله بله. درست می فرمایید. اتفاقاً میخواستم بگم چه درس خوب و شیرینی ! استفاده می کنیم. »
آمبریج به سمت تخته کلاس برگشت و با حرکات چرخشی چوبدستی اش تصویر یک انسان را از روبه رو کشید. سپس درون انسان یک انسان دیگر کشید. بعد در چوبدستی اش دمید و با دم آمبریجایی اش به تصویر انسان روی تخته جان بخشید که حرکات نا مفهومی ازش سر میزد. در اصل انیمیشنی از نقاشی مربوط به درسش را پخش کرد.
وقتی به سمت دانش آموزان برگشت، کلاس به چشم بهم زدنی تاریک شده بود و همه دانش آموزان پاپ کورن بدست در حالیکه عینک های سه بعدی به چشم داشتند،مشغول تماشای انیمیشن شدند.
آمبریج: «واقعا نیازی به این تمهیدات نبود. با چشم غیر مسلح هم قابل رویت بود فرزندان من. »
انیمیشن در حال پخش بود. آدمک گچی شکل و ساده در حال راه رفتن در خیابانی بود که ناگهان چهره گچی شکل اما واتسون در مقابلش ظاهر می شود. انسان درونش مدام به ناحیه شکم انسان در بر دارنده لگد وارد میسازد. یک دو راهی در مقابل آدمک شکل می گیرد. بی اراده وارد مسیر اول می شود. سپس انسان درونش بیرون می آید و با او یکی می شود سپس میرود که اما واتسون را در آغوش بکشد اما ناگهان اما واتسون تبدیل به عمو ریشو می شود و آدمک را به ریل قطار می بندد و سپس قطار سریع السیر هاگوارتز از رویش رد می شود. پیکرش تکه تکه می شود. گونه های مختلف پرنده و چرنده و جهنده و ماگل کمتر از یک ساعت می آیند جسدش را مب بلعند. سپس انیمیشن یکی یکی معده های موجودات خورنده آدمک را نشان می دهد که چگونه جوارحش را هضم و در آخر دفع می کنند...
دانش آموزان پاپ کورن ها را کنار گذاشته و دستمال بدست مشغول اشک ریختن و گریه زاری هستند.
تصویر انیمیشن لحظاتی مات می شود و فلش بک می رود به همان دو راهی اما واتسون. این بار آدمک به راه دوم می رود. با ابهت و غرور تمام به اما واتسون زبون درازی می کند و از کنارش رد می شود. همچنان که دور می شود انسان درون شکمش کوچک و کوچک تر می شود. در سکانس آخر آدمک وارد مرلینگاه می شود و انسان کوچک شده درونش را به سیستم فاضلاب شهری هدایت می کند تا تقدیر خویش را در جای دیگری یابد...
با اشاره چوبدستی آمبریج پرده ها کنار رفتند و کلاس روشن شد. تصویر آدمک نیز روی تخته ثابت ماند ودیگر انیمیشنی پخش نشد. صدای زمزمه های معترض بچه ها در کلاس شنیده می شد...
«دیدی خاک بر سر چطور به دختره زبون درازی کرد دست آخر ؟»
«آره خاک بر سر. مگه چقدر مهریه و نفقه میخواست خب؟ تو جادوگر بودی آخه احمق. چرا اینجوری رفتار کردی. خاک بر سرش.»
آمبریج با چند سرفه و اصوات تعریف نشده دیگر کلاس را به سکوت فرا خواند. سپس پشت میزش نشست و رو به دانش آموزانش گفت:
«خب. میخوام چند تا از بهترین تحلیل هاتون رو بشنوم در مورد این فیلم. ئم. باشه. تو بگو رز. »
در میان ده ها دستی که در کلاس بلند شده بود، آمبریج به دست کوتاه رز ویزلی در جلوی کلاس اجازه صحبت داد. رز با شادمان گلویش را صاف کرد و گفت:
«پروفسور ما در این فیلم عشق مادر به فرزند رو دیدیم. لحظه ای که مادر به راه اول میره، اما واتسون میاد کلی تعریف و تمجید میکنه از شکمه قلمبه مادره و مادره گوش میده به این تعریف ها و رد نمیشه. در نتیجه یک دفعه اما واتسون چهره حقیقیش رو نشون میده و به جهت تسویه حساب با شوهر مرده زنه، میگیره زنه و بچه تو شیکمش رو می بنده به ریل قطار تا بمیرن. در راه دوم مادره چون به تعریف اما واتسون گوش نمیکنه و بی تفاوت میره از کنارش، اما واتسون یه نفرین می فرسته و بچه زنه می افته. کلاس خیلی تراژدی غمگینی بود پروفسور. دلمان شکست. یعنی می گفت زن امروز این چنین باهاش برخورد میشه در جامعه. هعی.
»
آمبریج: «بسیار بسیار تحلیل چرتی بود. چطور اصلا متوجه جنسیت این آدمک شدید که این همه قصه براش بافتید خانم ویزلی؟»
رز: «خب از اونجایی که من در قدیم سرپرست وزارتخونه بودم مدتی، کتاب "آمبریج، پدیده هزاره سوم" رو از کتابخونه وزارت پیدا کرده بودم و روان شناسی شخصیت شما رو مطالعه کرده بودم. گفته شده بود که فقط عادت دارید نقاشی زنان رو بی ناموسی بکشین. از اونجایی هم که این آدمک رو لخت کشیدین و براش لباس تعبیه نکردین، حدس زدم که زن باشه و مادر و اون آدمک درون شکمش هم بچه اش باشه دیگه.
»
آمبریج چشم غره ای به رز ویزلی رفت و در حرکتی انتحاری رز را درون کشوی میزش حبس کرد و سپس به درس ادامه داد:
«ببینید بچه ها. این انیمیشن بر خلاف تحلیل های ابلهانه برخی از شماها، در واقع همون عنوان درس امروز یعنی "نَفس" رو نشون میداد. با یک مثال از جامعه این مسئله رو باز می کنم. ما دو تا خط اصلی در جامعه جادوگری داریم. کدوما هستن؟ »
ارنی: « ایرانسل – همراه اول !
»
آمبریج: «البته رایتل هم خوبه. ولی جواب سوالم نبود. دو خط اصلی جامعه جادوگری،"نیکی" و "بدی" هستن. بر اساس این دو خط ما نفس رو به دو زیر نفس تقسیم می کنیم: 1. نفس بی شعور 2. نفس دهن آسفالت کن لطفا یادداشت کنید بچه ها. »
سپس باری دیگر به سمت تخته بازگشت و با اشاره ای تخته پاک شد و جملات جدیدی روی آن نقش بست:
نقل قول:
آمبریج رو به دانش آموزان کرد و گفت: « فقط یک دقیقه تنفس. لطفا از جاتون بلند نشین. همینجا بشینین. »
درب کلاس باز شد. دو دانش آموز ردا پوش هاگوارتز در حالیکه از گردنشان بساطی آویزان کرده بودند وارد کلاس شدند و در میان دانش آموزان شروع به تبلیغ محصولات خودشان کردند...
«جورابای عطری جادویی بوگیر فقط 1 گالیون...تمام طول سال بوی گلاب میده و نیاز نیست بشورینش. به هر پایی هم میخوره. از غول بگیر تا جادوگر. سایزبندی نداره. کسی جوراب جادویی نمیخواد بهش بدم؟ »
«ژیلت های سه کاره اسموت پارتی فقط 1 گالیون... هم ریشات رو میتوی باهاش بزنی هم باهاش خیار پوست بکنی هم چمن های حیاط خونه تون رو باهاش کوتاه کنی. اصله. ساخت خودمون با افتخار. فقط 1 گالیون. بیرون از دیاگون و هاگزمید بخواین بخرین زیر 5 گالیون بهتون نمیدن. عمده خریدیم ارزونه حراجش کردیم بدووو ! »
و دانش آموزان با اشتیاق دست به جیب می شدند و محصولات آن دو را می خریدند. وزیر گانت که صحنه را دیده بود،همان لحظه از جایش بلند شد، کلاه وزارتش را سرش کرد و جهت ایجاد مزاحمت کمتر گروهبندی، کلاه گروهبندی را در دستش فرو کرد و خطاب به آمبریج گفت:
«بانو آمبریج ! به عنوان وزیر جامعه جادوگری هم اکنون دستور می دهم که جلوی کار این کودکان معصوم رو بگیرید. کودک کار و خیابان در جامعه جادوگری من ممنوعه. همین الان... »
آمبریج آهی کشید و با پوزخند گفت:
«وزیر محترم. در نظر دارید که از آغاز دولت شما شهریه هاگوارتز چهار برابر افزایش یافته است؟ و این شهریه های نجومی هم که به جیب جد بزرگوارمان میره. همینطور به عنوان یک سیاست مدار به روز قطعا در نظر دارید که هزار پوند معادل یک گالیون شده و ارزش پول ماگل ها به شدت افت کرده پیش ما. در نتیجه ماگل زادگان کثیفی که در هاگوارتز پذیرفته میشن مجبورن جهت تامین شهریه مدرسه شون بعد کلاس شون کار کنن اینجا و این اجازه کار رو مدیریت مدرسه دادن بهشون که متاسفانه این روزها زیاد نمی بینمشون. پس در نتیجه کلاه وزارت تون رو بردارید و بشینید سر جاتون. اینجا توی کلاس من وزیر و غیر وزیر برابرن. بشین آقای وزیر. بشین.
»
دو دانش آموز دست فروش که در ابتدای ورودشان به کلاس آمبریج را به عنوان وزغی بی آزار روی میز استاد فرض میکردند، بعد از آنکه متوجه شدن وزغ نیست و حرف میزنه و جادوگره، سریعا از کلاس خارج شدند و کاسبی شان را نیمه کاره رها کردند...
آمبریج: «خب همه بشینن سر جاشون. ادامه درس. در خصوص نکاتی که پای تخته، ممکنه سوال براتون پیش بیاد که در مورد اول اگه امور دنیوی مثل خوردن و آشامیدن و غیره رو بهش تن ندیم، پس چطور زندگی کنیم. در جواب این سوال باید عرض کنم که شما اگر جنبه داشته باشید می توانید به میزان بسیار متعادل از آنها بهره ببرید. اما اگر تعادل بهم بخورد همان جادوی سیاه است و سزاوار مرگ خواهید بود. اگر هم جنبه ندارید، ریاضت بکشید تا بمیرید. یا اصلا فتوسنتز کنید. قطعا همه میدونید که در دولت های قبلی از بس ظرفیت ها آزاد سازی شد، دیگه نه ظرف موند نه تشت نه قابلمه نه بشقاب. قوطی هم نمونده حتی. در نتیجه جامعه جادوگری اشباع شده و مثل مور و ملخ جادوگر می باره از همه جا و دیگه جایی برای شما وجود نداره. یا با ذلت برین به دنیای ماگل ها یا بمیرین با افتخار همینجا.»
سپس به جلوی کلاس آمد و با چهره ای مصمم ادامه داد:
« همین الان چندتاتون با خرید شادمان از این دو دانش آموز دست فروش نتونستید بر نَفستون غلبه کنید. در نتیجه دچار نفس بی شعور شدید و در واقع نمایی از جادوی سیاه هستید. الان من رسما اجازه دارم بزنم شما چند نفر رو بکشم. اما اینکارو نمی کنم و میذارم کله خودتون به سنگ بخوره که خودتون از نظر علمی به حرفم برسین. فرضا شما اگه برای شادی این دانش آموز ازش محصول رو می خریدین که نونی بخوره قضیه فرق داشت اما مثلا هاگرید عزیز که در انتهای کلاس نشستن، ژیلت سه کاره رو نه برای ریش میخوان نه چمن نه خیار. بلکه برای تیغ زدن دوست دختر مایه دارش مادام ماکسیم خریده. در نتیجه این هاگرید که تریپ مثبت و محفل ققنوس میاد، نمونه بارز جادوی سیاهه و ریختن خونش واجب شرعیه اصلا.
»
آمبریج به میان کلاس گام برداشت و لابلای میز دانش آموزان قدم میزد و با گذشتن از هر میزی دانش آموز آن میز پشت سرش ادا در آورد، یکی دماغ می چبسوند به پشت دامن بانو، یکی دیگه با اسپری بی صدا و بی بو جملاتی خرانه درج می نمود. آمبریج قدم زنان خطاب به دانش آموز گفت:
«من میرم تا دفتر اساتید یه چایی بخورم و برگردم. یه ربع دیگه میام. »
لی جردن: «استاد ماه رمضونه. سماور رو قفل زدن.
»
آمبریج: «اوه ! بله. منظورم این بود که میرم تا دفتر اساتید یه سری امضاهای بدم و بیام. یه ربع دیگه میام. تا اون موقع همتون باید با هر جادویی که بلدید "نفس بی شعور" خودتون رو از درون خودتون بیرون بکشید،با رنگ های مختلف رنگ آمیزی کنیدش و به حالت مرئی درش بیارین، سپس به دیوار کلاس ببندینش و شکنجه اش کنید. وقتی برگشتم هر کسی نفس بی شعورش بیشتر از همه شکنجه شده بود و به نفس دهن آسفالت کن تبدیل شده بود، امتیاز بیشتری میگیره. این نمونه بارز دفاع در برابر یک جادوی سیاهه که درون همتون وجود داره الان. بهترین دفاع حمله ست. بهش حمله کنید. زود باشید. تکالیف تون رو هم پای تخته نوشتم. یادداشت بردارید ازشون.
با خروج آمبریج از کلاس نوشته های روی تخته محو شدند و به جای آنها تکالیف بسیار سنگین و چاقی رو تخته به رنگ خون نقش بستند:
1. یک خاطره از شکست دادن نفس بی شعور خودتان در طول دوره کوتاه زندگی بنویسید. ترجیحاً جادویی باشه و خالی بندی هم توش نباشه. (10 امتیاز)
2. چرا پروفسور آمبریج پس از آنکه رز ویزلی انیمیشن را تحلیل نمود، او را درون کشوی میزش حبس کرد؟ (2 امتیاز)
الف) برقراری نظم در کلاس
ب) ترس از افشای فساد اخلاقی خود آمبریج
ج) جریمه به علت تحلیل اشتباه انیمیشن
د) شوخی دور همی
3. چرا پروفسور آمبریج هاگرید را همانند کورممد پاتر در جلسه قبل، اعدام نکرد؟ (3 امتیاز)
الف) کشتن شخصیت های اصلی و کلیدی بر خلاف قانون ایفای نقش است
ب) ترس از حضور اعضای محفل ققنوس در کلاس
ج) خود سرنوشت دخل هاگرید را می آورد
د) آمبریج بلوف میزنه و حریف هاگرید نمیشه
4. مقاله ای در خصوص شیوه یا مراحل جادویی بیرون کشیدن، شکنجه و اصلاح "نَفس بی شعور" به عنوان یکی از خطرناک ترین جادوی های سیاه، بنویسید. شرح جزئیات فراموش نشود. (15 امتیاز)
دانش آموزان همچنان به خاطر حوادث جلسه اول کلاس در شوک مانده بودند. هیچ صوتی از یک نفر هم به گوش نمی رسید. همه ساکت و سر به زیر پشت میزهای کلاس صورتی شده دفاع در برابر جادوی سیاه نشسته بودند و انتظار ورود استادشان را می کشیدند. پروفسور آمبریج با جامه ای یکدست سفید و گلدار (مثه چادر ننه بزرگ) وارد کلاس شد.
پرونده هایی در دست داشت و پسرک جوان کج و کوله و عینکی و شلخته ای پشت سرش کاغذ بدست آویزان بود و مدام به شکل اصرار و تمنا با او حرف می زد...
«پروفسور...خواهش می کنم قبول کنید این عنوان رو. من چیز دیگه ای ازم بر نمیاد برای پایان نامه ام. مادرم مریضه. زنم بیست و پنج قلو بارداره. پلیز پروفسور.
»آمبریج پشت میزش فرو رفت و بعضی پرونده ها جلویش را بی آنکه بخواند امضا می کرد. پس از چند ثانیه مکث سرش را بالا گرفت و خطاب به پسر جوان و لحنی سرزنش گر گفت:
«ببین آقای گوشت مصب ! ئه...»
«گوشتو ماتیانسون هستم پروفسور !
»«بله همون که خودتون میگین. شما الان دانشجوی دکترای دفاع در برابر جادوی سیاه – گرایش بردباری و نیکی هستید. این عناوین چی هستن آخه برای پایان نامه تون؟ آخه کسی امروزه میاد توی این رشته که عنوان پایان نامه اش رو بذاره "دفاع در رویی در برابر نفرین آتش اسمشونبر" ؟ آقا جان. شما که میدونی افسون های اسمشونبر دیگه نفرین نیستن و وزارت سحر و جادو استثنائاً برای حضرت ایشان آزاد اعلام کردن چون ایشون جادوگر اندیشمندی هستن. پس جادوی سیاهی در کار نیست. »
پسر: «آخه پروفسور من تمام دوره تحصیلی روی این موضوع تحقیق کردم. تحقیقات من نباید فدای تغییر رژیم وزارت خونه بشه که جادوی سیاه رو آزاد می کنه و اسمشو میذاره جادوی مجاز اصلاحات ! من اعتراض دارم پروفسور !
»آمبریج: «ببین بچه جان ! تو باید بری دنبال پایان نامه ای که سازنده باشه برای این مملکت جادویی. فرضا برو روی اصلاح شیوه ذبح ماگل ها کار کن. الان ماگل ها نماد جادوی سیاه هستن برامون و این اثبات شده. به واسطه دم و دستگاه های عجیب شون ذبح اونها کثیف و پر دردسر شده. تو که توی گرایش بردباری و نیکی هستی، خواهشاً در راستای این موضوعات کار کن. من همچین پایان نامه هایی که گفتی رو قبول نمی کنم استاد مشاور یا راهنمات بشم. وجهه ام رو زیر سوال می برم توی دانشگاه تون. »
پسر: «پروفسور ! تولو جون پدر و مادر نداشته ات قسمت میدم !
»آمبریج: «برو پسر وقتمو نگیر. کلاسم شروع شده. نمی بینی دانش آموزام منتظر نشستن؟ نمی بینی این پرونده های جلوم رو؟ دارم احکام اعدام جادوگران خائن و ماگل ها رو امضا می کنم. برو وقتمو نگیر. دانشجوی بی شخصیتی مثه تو چه جوری میخواد استاد فردا بشه و بیاد جای من اینجا بشینه. واقعا که. بدو بیرون بینم. »
پسر جوان با بغض از کلاس خارج شد. آمبریج بساط پرونده ها را به گوشه میزش هدایت کرد. سپس سرش را بالا گرفت و رو به دانش آموزان گفت:
«سلام عزیزان من. بی مقدمه بریم سر جلسه دوم. »
آمبریج از جایش بلند شد و به تقلید از اساتید دیگر خواست افه بذارد. در نتیجه جلوی میزش رفت و پیکر وزغی شکلش را روی میز کارش قرار داد که به موجب آن میز کار با اصواتی مانند "گروم قریچ" ترک برداشت. آمبریج با تعجب بلند شد و به میز نگاه کرد. سپس به سمت دانش آموزان برگشت و خطاب به آنها گفت:
«این چه وضعشه ! مگه شهریه هاتون رو به موقع نریختین ؟ من نباید از پول شهریه هاتون یه میز نو وسالم داشته باشم؟! واقعا که. مدیریت مدرسه کجا هستن دارن چیکار میکنن. لعنت بر...
»رون ویزلی از ته کلاس دستش را بلند کرد و گفت:
«پروفسور ! دیروز توی پیام امروز نوشته بود که پروفسور اسلیترین شهریه های مارو خرج درمان سیستم شنوایی شون کردن.
»آمبریج: «هووم ویزلی ! اگه میدونستی الان حکم اعدام زنت هرماینی رو امضا کردم اینقدر بلبل زبونی نمیکردی فرزدنم ! با بوس قراره اعدام بشه !
»رون: «من ناموس بوسنده رو به عضاش مینشونم.
»و چوبدستی بدست از کلاس خارج شد تا به همراه هری به دنبال هرماینی بگردد، آزادش کند و رولینگ مجبور شود برای شادی دل ما کودکان، نوجوانان، جوانان، بزرگسالان و فسیل ها هری پاتر 8 را بر اساس این روایت بنویسد و پولی به جیب بزند ودست آخر چند نسخه میلیونی به خیریه ببخشید و ما خر شویم و از این حرفا.
آمبریج: «شَرِت کم. خب همه به اینجا توجه کنید. درس جلسه امروز در مورد "نَفس" هستش. تکرار کنید. نَـــــفـــــس ! خب کسی میتونه نفس رو تعریف کنه؟ »
دالاهوف: «چیزی است که ما میکِشیم. »
آمبریج: «البته بشر خیلی چیزها می کِشد. اما از اونجا که منظورت نفس کشیدنه، باید بگم اَ داره. اون نیست. »
دالاهوف: «خب اگه اَ داره بره دستشویی. چرا وقت مارو میگیره؟ کلاسه ها !
»آمبریج: «به سن تکلیف نرسیده، منتظر تو ببرشی به دیدار موزه حضرت مرلین !
»جیغول از ته کلاس یویو صورتی اش را وسط پیشانی آمبریج شوت کرد. جیغکی کشید و گفت:
«هی آمبر ! من میدونم جوابو. نَفس یعنی قوه ای که درون انسانه و بهش میگه اینکارو بکن اینکارو نکن. فهمیدی یا بابامو خبر کنم؟
»آمبریج: «بله. متوجه شدیم آقای جیغول خان. نیازی به احضار ایشون نیست. سرشون شلوغه در زوپسستان. ممنونم. پاسخی صحیح بود. چونصد امتیاز برای گریفیدور. »
مورفین گانت در گوشه کلاس از میان محافظان غول پیکرش خطاب به آمبریج گفت:
«پروفسور آمبریج ! من به عنوان وزیر جامعه جادوگری به تدریس تون اعتراض دارم. شما دارین رسما معارف جادویی تدریس می کنیم. کمی به بچه ها دفاع یاد بدین در برابر نیروهای اهریمنی.»
آمبریج: «این درسنامه مصوب خود وزارت. نذارید جلوی دانش آموزان من افشاگری کنم. نذارید رول تحلیف و تعلیف و چرا و چراگاه شمارو در مجلس یادآوری کنم. نذارید زد و بندها یادمان بیاید. »
وزیر گانت: «بله بله. درست می فرمایید. اتفاقاً میخواستم بگم چه درس خوب و شیرینی ! استفاده می کنیم. »
آمبریج به سمت تخته کلاس برگشت و با حرکات چرخشی چوبدستی اش تصویر یک انسان را از روبه رو کشید. سپس درون انسان یک انسان دیگر کشید. بعد در چوبدستی اش دمید و با دم آمبریجایی اش به تصویر انسان روی تخته جان بخشید که حرکات نا مفهومی ازش سر میزد. در اصل انیمیشنی از نقاشی مربوط به درسش را پخش کرد.
وقتی به سمت دانش آموزان برگشت، کلاس به چشم بهم زدنی تاریک شده بود و همه دانش آموزان پاپ کورن بدست در حالیکه عینک های سه بعدی به چشم داشتند،مشغول تماشای انیمیشن شدند.
آمبریج: «واقعا نیازی به این تمهیدات نبود. با چشم غیر مسلح هم قابل رویت بود فرزندان من. »
انیمیشن در حال پخش بود. آدمک گچی شکل و ساده در حال راه رفتن در خیابانی بود که ناگهان چهره گچی شکل اما واتسون در مقابلش ظاهر می شود. انسان درونش مدام به ناحیه شکم انسان در بر دارنده لگد وارد میسازد. یک دو راهی در مقابل آدمک شکل می گیرد. بی اراده وارد مسیر اول می شود. سپس انسان درونش بیرون می آید و با او یکی می شود سپس میرود که اما واتسون را در آغوش بکشد اما ناگهان اما واتسون تبدیل به عمو ریشو می شود و آدمک را به ریل قطار می بندد و سپس قطار سریع السیر هاگوارتز از رویش رد می شود. پیکرش تکه تکه می شود. گونه های مختلف پرنده و چرنده و جهنده و ماگل کمتر از یک ساعت می آیند جسدش را مب بلعند. سپس انیمیشن یکی یکی معده های موجودات خورنده آدمک را نشان می دهد که چگونه جوارحش را هضم و در آخر دفع می کنند...
دانش آموزان پاپ کورن ها را کنار گذاشته و دستمال بدست مشغول اشک ریختن و گریه زاری هستند.
تصویر انیمیشن لحظاتی مات می شود و فلش بک می رود به همان دو راهی اما واتسون. این بار آدمک به راه دوم می رود. با ابهت و غرور تمام به اما واتسون زبون درازی می کند و از کنارش رد می شود. همچنان که دور می شود انسان درون شکمش کوچک و کوچک تر می شود. در سکانس آخر آدمک وارد مرلینگاه می شود و انسان کوچک شده درونش را به سیستم فاضلاب شهری هدایت می کند تا تقدیر خویش را در جای دیگری یابد...
با اشاره چوبدستی آمبریج پرده ها کنار رفتند و کلاس روشن شد. تصویر آدمک نیز روی تخته ثابت ماند ودیگر انیمیشنی پخش نشد. صدای زمزمه های معترض بچه ها در کلاس شنیده می شد...
«دیدی خاک بر سر چطور به دختره زبون درازی کرد دست آخر ؟»
«آره خاک بر سر. مگه چقدر مهریه و نفقه میخواست خب؟ تو جادوگر بودی آخه احمق. چرا اینجوری رفتار کردی. خاک بر سرش.»
آمبریج با چند سرفه و اصوات تعریف نشده دیگر کلاس را به سکوت فرا خواند. سپس پشت میزش نشست و رو به دانش آموزانش گفت:
«خب. میخوام چند تا از بهترین تحلیل هاتون رو بشنوم در مورد این فیلم. ئم. باشه. تو بگو رز. »
در میان ده ها دستی که در کلاس بلند شده بود، آمبریج به دست کوتاه رز ویزلی در جلوی کلاس اجازه صحبت داد. رز با شادمان گلویش را صاف کرد و گفت:
«پروفسور ما در این فیلم عشق مادر به فرزند رو دیدیم. لحظه ای که مادر به راه اول میره، اما واتسون میاد کلی تعریف و تمجید میکنه از شکمه قلمبه مادره و مادره گوش میده به این تعریف ها و رد نمیشه. در نتیجه یک دفعه اما واتسون چهره حقیقیش رو نشون میده و به جهت تسویه حساب با شوهر مرده زنه، میگیره زنه و بچه تو شیکمش رو می بنده به ریل قطار تا بمیرن. در راه دوم مادره چون به تعریف اما واتسون گوش نمیکنه و بی تفاوت میره از کنارش، اما واتسون یه نفرین می فرسته و بچه زنه می افته. کلاس خیلی تراژدی غمگینی بود پروفسور. دلمان شکست. یعنی می گفت زن امروز این چنین باهاش برخورد میشه در جامعه. هعی.
»آمبریج: «بسیار بسیار تحلیل چرتی بود. چطور اصلا متوجه جنسیت این آدمک شدید که این همه قصه براش بافتید خانم ویزلی؟»
رز: «خب از اونجایی که من در قدیم سرپرست وزارتخونه بودم مدتی، کتاب "آمبریج، پدیده هزاره سوم" رو از کتابخونه وزارت پیدا کرده بودم و روان شناسی شخصیت شما رو مطالعه کرده بودم. گفته شده بود که فقط عادت دارید نقاشی زنان رو بی ناموسی بکشین. از اونجایی هم که این آدمک رو لخت کشیدین و براش لباس تعبیه نکردین، حدس زدم که زن باشه و مادر و اون آدمک درون شکمش هم بچه اش باشه دیگه.
»آمبریج چشم غره ای به رز ویزلی رفت و در حرکتی انتحاری رز را درون کشوی میزش حبس کرد و سپس به درس ادامه داد:
«ببینید بچه ها. این انیمیشن بر خلاف تحلیل های ابلهانه برخی از شماها، در واقع همون عنوان درس امروز یعنی "نَفس" رو نشون میداد. با یک مثال از جامعه این مسئله رو باز می کنم. ما دو تا خط اصلی در جامعه جادوگری داریم. کدوما هستن؟ »
ارنی: « ایرانسل – همراه اول !
»آمبریج: «البته رایتل هم خوبه. ولی جواب سوالم نبود. دو خط اصلی جامعه جادوگری،"نیکی" و "بدی" هستن. بر اساس این دو خط ما نفس رو به دو زیر نفس تقسیم می کنیم: 1. نفس بی شعور 2. نفس دهن آسفالت کن لطفا یادداشت کنید بچه ها. »
سپس باری دیگر به سمت تخته بازگشت و با اشاره ای تخته پاک شد و جملات جدیدی روی آن نقش بست:
نقل قول:
1. نفس بی شعور: این نفس شما را به انجام امورات پست دنیوی مانند آشامیدن، خوردن، خوابیدن و انواع لذت ها دیگر تشویق می نماید. این نفس توسط کارشناسان وزارت سحر و جادو اخیراً به عنوان یکی از خطرناک ترین جادوی سیاه شناخته شده است و از 5 ستاره خطر، 4 و نیم ستاره به آن تعلق گرفته است. هیچ گونه ضد طلسمی برای آن ابداع یا کشف نشده و فقط و فقط با اعتقادی راسخ و ایمانی استوار می توان بر آن چیره شد. در روایات تفسیر شده از جانب کارشناسان و محققان به نام آمده است که در صورت پیروی از این جادوی سیاه باستانی، علاوه بر احتمال نیست و نابود شدن شما در این دنیا، در دنیای دیگر هم حضرت مرلین کبیر شخصاً دهان شما را مورد عنایت قرار خواهند داد.
2. نفس دهن آسفالت کن: این نفس به نیکی از آن یاد می شود. گفته می شود وقتی شما غلطی که نبابد میکردید را با دستور "نفس بی شعور" انجام داده اید، این نفس در چهره ای خوب بر شما نازل می شود و دهن تان را از شدت سرزنش پر از قیر کرده و در نهایت آسفالت می کند. در نهایت اگر ذاتاً جادوگری شریف باشید این نفس باعث می شود در جنایت ها بعدی تان به شما یادآوری شود و از انجام جنایت خودداری کنید. کارشناسان وزارت سحر و جادو این جادو را مثبت ارزیابی کردند. متاسفانه شکل اجرایی افسون و ورد هنوز برای این نفس مثبت ابداع یا کشف نشده ولی به تازگی محققان جامعه جادوگری موفق به کشف واکسن آن شده اند که باید 12 نوبت در سال به همه جادوگران در دولت جدید تزریق گردد.
آمبریج رو به دانش آموزان کرد و گفت: « فقط یک دقیقه تنفس. لطفا از جاتون بلند نشین. همینجا بشینین. »
درب کلاس باز شد. دو دانش آموز ردا پوش هاگوارتز در حالیکه از گردنشان بساطی آویزان کرده بودند وارد کلاس شدند و در میان دانش آموزان شروع به تبلیغ محصولات خودشان کردند...
«جورابای عطری جادویی بوگیر فقط 1 گالیون...تمام طول سال بوی گلاب میده و نیاز نیست بشورینش. به هر پایی هم میخوره. از غول بگیر تا جادوگر. سایزبندی نداره. کسی جوراب جادویی نمیخواد بهش بدم؟ »
«ژیلت های سه کاره اسموت پارتی فقط 1 گالیون... هم ریشات رو میتوی باهاش بزنی هم باهاش خیار پوست بکنی هم چمن های حیاط خونه تون رو باهاش کوتاه کنی. اصله. ساخت خودمون با افتخار. فقط 1 گالیون. بیرون از دیاگون و هاگزمید بخواین بخرین زیر 5 گالیون بهتون نمیدن. عمده خریدیم ارزونه حراجش کردیم بدووو ! »
و دانش آموزان با اشتیاق دست به جیب می شدند و محصولات آن دو را می خریدند. وزیر گانت که صحنه را دیده بود،همان لحظه از جایش بلند شد، کلاه وزارتش را سرش کرد و جهت ایجاد مزاحمت کمتر گروهبندی، کلاه گروهبندی را در دستش فرو کرد و خطاب به آمبریج گفت:
«بانو آمبریج ! به عنوان وزیر جامعه جادوگری هم اکنون دستور می دهم که جلوی کار این کودکان معصوم رو بگیرید. کودک کار و خیابان در جامعه جادوگری من ممنوعه. همین الان... »
آمبریج آهی کشید و با پوزخند گفت:
«وزیر محترم. در نظر دارید که از آغاز دولت شما شهریه هاگوارتز چهار برابر افزایش یافته است؟ و این شهریه های نجومی هم که به جیب جد بزرگوارمان میره. همینطور به عنوان یک سیاست مدار به روز قطعا در نظر دارید که هزار پوند معادل یک گالیون شده و ارزش پول ماگل ها به شدت افت کرده پیش ما. در نتیجه ماگل زادگان کثیفی که در هاگوارتز پذیرفته میشن مجبورن جهت تامین شهریه مدرسه شون بعد کلاس شون کار کنن اینجا و این اجازه کار رو مدیریت مدرسه دادن بهشون که متاسفانه این روزها زیاد نمی بینمشون. پس در نتیجه کلاه وزارت تون رو بردارید و بشینید سر جاتون. اینجا توی کلاس من وزیر و غیر وزیر برابرن. بشین آقای وزیر. بشین.
»دو دانش آموز دست فروش که در ابتدای ورودشان به کلاس آمبریج را به عنوان وزغی بی آزار روی میز استاد فرض میکردند، بعد از آنکه متوجه شدن وزغ نیست و حرف میزنه و جادوگره، سریعا از کلاس خارج شدند و کاسبی شان را نیمه کاره رها کردند...
آمبریج: «خب همه بشینن سر جاشون. ادامه درس. در خصوص نکاتی که پای تخته، ممکنه سوال براتون پیش بیاد که در مورد اول اگه امور دنیوی مثل خوردن و آشامیدن و غیره رو بهش تن ندیم، پس چطور زندگی کنیم. در جواب این سوال باید عرض کنم که شما اگر جنبه داشته باشید می توانید به میزان بسیار متعادل از آنها بهره ببرید. اما اگر تعادل بهم بخورد همان جادوی سیاه است و سزاوار مرگ خواهید بود. اگر هم جنبه ندارید، ریاضت بکشید تا بمیرید. یا اصلا فتوسنتز کنید. قطعا همه میدونید که در دولت های قبلی از بس ظرفیت ها آزاد سازی شد، دیگه نه ظرف موند نه تشت نه قابلمه نه بشقاب. قوطی هم نمونده حتی. در نتیجه جامعه جادوگری اشباع شده و مثل مور و ملخ جادوگر می باره از همه جا و دیگه جایی برای شما وجود نداره. یا با ذلت برین به دنیای ماگل ها یا بمیرین با افتخار همینجا.»
سپس به جلوی کلاس آمد و با چهره ای مصمم ادامه داد:
« همین الان چندتاتون با خرید شادمان از این دو دانش آموز دست فروش نتونستید بر نَفستون غلبه کنید. در نتیجه دچار نفس بی شعور شدید و در واقع نمایی از جادوی سیاه هستید. الان من رسما اجازه دارم بزنم شما چند نفر رو بکشم. اما اینکارو نمی کنم و میذارم کله خودتون به سنگ بخوره که خودتون از نظر علمی به حرفم برسین. فرضا شما اگه برای شادی این دانش آموز ازش محصول رو می خریدین که نونی بخوره قضیه فرق داشت اما مثلا هاگرید عزیز که در انتهای کلاس نشستن، ژیلت سه کاره رو نه برای ریش میخوان نه چمن نه خیار. بلکه برای تیغ زدن دوست دختر مایه دارش مادام ماکسیم خریده. در نتیجه این هاگرید که تریپ مثبت و محفل ققنوس میاد، نمونه بارز جادوی سیاهه و ریختن خونش واجب شرعیه اصلا.
» آمبریج به میان کلاس گام برداشت و لابلای میز دانش آموزان قدم میزد و با گذشتن از هر میزی دانش آموز آن میز پشت سرش ادا در آورد، یکی دماغ می چبسوند به پشت دامن بانو، یکی دیگه با اسپری بی صدا و بی بو جملاتی خرانه درج می نمود. آمبریج قدم زنان خطاب به دانش آموز گفت:
«من میرم تا دفتر اساتید یه چایی بخورم و برگردم. یه ربع دیگه میام. »
لی جردن: «استاد ماه رمضونه. سماور رو قفل زدن.
»آمبریج: «اوه ! بله. منظورم این بود که میرم تا دفتر اساتید یه سری امضاهای بدم و بیام. یه ربع دیگه میام. تا اون موقع همتون باید با هر جادویی که بلدید "نفس بی شعور" خودتون رو از درون خودتون بیرون بکشید،با رنگ های مختلف رنگ آمیزی کنیدش و به حالت مرئی درش بیارین، سپس به دیوار کلاس ببندینش و شکنجه اش کنید. وقتی برگشتم هر کسی نفس بی شعورش بیشتر از همه شکنجه شده بود و به نفس دهن آسفالت کن تبدیل شده بود، امتیاز بیشتری میگیره. این نمونه بارز دفاع در برابر یک جادوی سیاهه که درون همتون وجود داره الان. بهترین دفاع حمله ست. بهش حمله کنید. زود باشید. تکالیف تون رو هم پای تخته نوشتم. یادداشت بردارید ازشون.
با خروج آمبریج از کلاس نوشته های روی تخته محو شدند و به جای آنها تکالیف بسیار سنگین و چاقی رو تخته به رنگ خون نقش بستند:
1. یک خاطره از شکست دادن نفس بی شعور خودتان در طول دوره کوتاه زندگی بنویسید. ترجیحاً جادویی باشه و خالی بندی هم توش نباشه. (10 امتیاز)
2. چرا پروفسور آمبریج پس از آنکه رز ویزلی انیمیشن را تحلیل نمود، او را درون کشوی میزش حبس کرد؟ (2 امتیاز)
الف) برقراری نظم در کلاس
ب) ترس از افشای فساد اخلاقی خود آمبریج
ج) جریمه به علت تحلیل اشتباه انیمیشن
د) شوخی دور همی
3. چرا پروفسور آمبریج هاگرید را همانند کورممد پاتر در جلسه قبل، اعدام نکرد؟ (3 امتیاز)
الف) کشتن شخصیت های اصلی و کلیدی بر خلاف قانون ایفای نقش است
ب) ترس از حضور اعضای محفل ققنوس در کلاس
ج) خود سرنوشت دخل هاگرید را می آورد
د) آمبریج بلوف میزنه و حریف هاگرید نمیشه
4. مقاله ای در خصوص شیوه یا مراحل جادویی بیرون کشیدن، شکنجه و اصلاح "نَفس بی شعور" به عنوان یکی از خطرناک ترین جادوی های سیاه، بنویسید. شرح جزئیات فراموش نشود. (15 امتیاز)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
No Country for Old Men
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/12/19
تولد نقش: 1396/11/15
آخرین ورود: شنبه 23 شهریور 1398 17:52
از: چاه
پستها:
1592

امتیازات تکالیف جلسه اول
.:::گریفیندور:::.
جیمز سیریوس پاتر: 30 امتیاز
لی جردن: 30 امتیاز
چارلی ویزلی: 23 امتیاز
الستور مودی: 24 امتیاز
بانوی چاق: 22 امتیاز
گودریک گریفیندور: 26 امتیاز
استرجس پادمور: 28 امتیاز
.:::راونکلاو:::.
دافنه گرینگراگس: 30 امتیاز
فلور دلاکور: 28 امتیاز
آماندا بروکل هرست: 30 امتیاز
.:::هافلپاف:::.
ارنی مک میلان: 28 امتیاز
رز ویزلی: 30 امتیاز
هوگو ویزلی: 27 امتیاز
.:::اسلیترین:::.
ویلبرت اسلینکرد: 27 امتیاز
اما دابز: 28 امتیاز
مورفین گانت: 30 امتیاز
آیلین پرنس: 30 امتیاز
بارتی کراوچ: 28 امتیاز
سلسیتنا واربک: 30 امتیاز
ــــــــــــــــــــــــــــ
* جمع نهایی امتیازات گروه ها بعد از وضع قانون جدید امتیازدهی توسط مسئولین انجام خواهد شد.
.:::گریفیندور:::.
جیمز سیریوس پاتر: 30 امتیاز
لی جردن: 30 امتیاز
چارلی ویزلی: 23 امتیاز
الستور مودی: 24 امتیاز
بانوی چاق: 22 امتیاز
گودریک گریفیندور: 26 امتیاز
استرجس پادمور: 28 امتیاز
.:::راونکلاو:::.
دافنه گرینگراگس: 30 امتیاز
فلور دلاکور: 28 امتیاز
آماندا بروکل هرست: 30 امتیاز
.:::هافلپاف:::.
ارنی مک میلان: 28 امتیاز
رز ویزلی: 30 امتیاز
هوگو ویزلی: 27 امتیاز
.:::اسلیترین:::.
ویلبرت اسلینکرد: 27 امتیاز
اما دابز: 28 امتیاز
مورفین گانت: 30 امتیاز
آیلین پرنس: 30 امتیاز
بارتی کراوچ: 28 امتیاز
سلسیتنا واربک: 30 امتیاز
ــــــــــــــــــــــــــــ
* جمع نهایی امتیازات گروه ها بعد از وضع قانون جدید امتیازدهی توسط مسئولین انجام خواهد شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
No Country for Old Men
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج