پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

128
نفر همین الان آنلاین‌اند 79 نفر در «انجمن»
1 عضو 127 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

51 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
آخرین ورود
چهارشنبه 19 شهریور 1393 18:15
عضویت
1392/04/30
پست‌ها
271
١)يك روز تابستانى روى تختم دراز كشيده بودم و داشتم كتاب هاى داستان جادويى مى خواندم . كه برادر مشنگم شروع كرد به چرند گفتن درباره ى دنياى جادويى.(به دليل بر خوردن به اشخاص خاصتى از گفتن حرف هاى برادرم خود دارى مى كنم) من حسابى عصبانى و به خاطر نفس بى شعور چوب دستيم را در آوردم و مى خواستم كه طلسم كروشو را رويش اجرا كنم اما نفس دهان آسفالت كن مانع اين كار شد و به دادن چند تا فش آبدار اكتفا كردم.
٢)به نظر من گزينه ى دو وچهار. ديگه نپرسين چرا.
٣) ببخشيد پروفسور ولى شما داشتيد بلوف مى زديد و زورتان به او نمى رسد.
٤)بعد از در آوردن نفس بى شعور بر روى آن كمى خون سانتور مى ريزيم كه تقريبا مثل اسيد مى ماند بعد هم آن را درون توالت مى اندازم(توجه كه دستشويى كثيف عمومى باشد.) بعد آن را با نفس اژدها خشك مى كنيم.اگر توجه داشته باشيم ديگه چيزى باقى نمى ماند.
شما ها مى توانيد كمى از معجون آتشين بخوريد كه البته بعدش زنده نمى مانيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

به ياد قديما
تولد نقش
1396/05/28
آخرین ورود
پنجشنبه 13 اردیبهشت 1403 21:23
عضویت
1391/09/11
پست‌ها
633
1. یک خاطره از شکست دادن نفس بی شعور خودتان در طول دوره کوتاه زندگی بنویسید. ترجیحاً جادویی باشه و خالی بندی هم توش نباشه. (10 امتیاز)

برای من چند ماه پیش این اتفاق افتاد استاد. یه شب سرد زمستون بود و توبیاس بازم شروع کرد به غر زدن که چرا تو غذا نمک نریختی؟ خب من هیچوقت آشپزی به شیوه ی مشنگیو یاد نگرفتم چون معتقدم هرگز در شان یه جادوگر اصیل نیست که مثل این جک و جونورایی که بهشون میگن مشنگ غذا درست کنه. اون لحظه نفس بی شعور منو وسوسه کرد تا بی توجه به قانون رازداری چوبدستیمو در بیارم و دست و پاشو به شیوه ی جادویی ببندم و بکشم طرف بزرگترین پاتیلی که تو خونه داشتم. نفس بی شعور چنان بر من غلبه کرده بود که زیر پاتیلو روشن کردم و خواستم توبیاسو بندازم توش و زنده زنده بپزمش تا بفهمه چقدر آشپزی کردن سخته و دیگه سر این موضوع غر نزنه. اما درست در همون لحظه نفس دهن صاف کن بیدار شد و خرناس کشید که فکر کردی وقتی سوروس این موضوعو بفهمه در موردت چه فکری میکنه؟ در نتیجه به نفس بی شعورم غلبه کردم و دیگه توبیاسو ننداختم تو پاتیل تا همراه سایر محتویاتش به یه معجون نا شناس تبدیل بشه و به این اکتفا کردم تا به کمک یه طلسم برش دهنده قوی چهار شقه اش کنم!

2. چرا پروفسور آمبریج پس از آنکه رز ویزلی انیمیشن را تحلیل نمود، او را درون کشوی میزش حبس کرد؟ (2 امتیاز)
الف) برقراری نظم در کلاس
ب) ترس از افشای فساد اخلاقی خود آمبریج
ج) جریمه به علت تحلیل اشتباه انیمیشن
د) شوخی دور همی
البته من فکر میکنم چون پاسخ پرت رز باعث شد تا پروفسور یه لحظه به خودش و دانسته هاش شک کنه از شدت خشم(البته نمی دونم چرا یه چیزی ته دلم هست که میگه پروفسور از این نمایش وحشت هم کم لذت نمی بردن) نتونستن بر نفس بی شعورشون غلبه کنن و رز رو تو کشوی میزشون حبس نکنن.

3. چرا پروفسور آمبریج هاگرید را همانند کورممد پاتر در جلسه قبل، اعدام نکرد؟ (3 امتیاز)
الف) کشتن شخصیت های اصلی و کلیدی بر خلاف قانون ایفای نقش است
ب) ترس از حضور اعضای محفل ققنوس در کلاس
ج) خود سرنوشت دخل هاگرید را می آورد
د) آمبریج بلوف میزنه و حریف هاگرید نمیشد.
گزینه هـ) چون هاگرید حتی به اندازه ی کورممد پاتر ارزش نداشت تا وقت و انرژی به خاطرش هدر داده بشه.

4. مقاله ای در خصوص شیوه یا مراحل جادویی بیرون کشیدن، شکنجه و اصلاح "نَفس بی شعور" به عنوان یکی از خطرناک ترین جادوی های سیاه، بنویسید. شرح جزئیات فراموش نشود. (15 امتیاز)
اولین قدم بیرون کشیدن نفس بی شعوره. راه های مختلفی برای این کار وجود داره پروفسور. یکی از اون راهها درست کردن معجون تهوع آوره. این معجون که از تهوع آورترین چیزهای ممکن تشکیل میشه اگه به درستی عمل اومده باشه تنها بوییدنش کافیه تا حال هرکسیو منقلب کرده و در نتیجه بدن رو از وجود هرچیزی که درونشه از جمله نفس بیشعور تخلیه سازی کنه. اگه نفس بی شعورمون خیلی تخس باشه راه دوم سر کشیدن محتویات پاتیله. البته من نمی تونم هیچ تضمینی بدم که فرد بعد از نوشیدن معجون زنده بمونه. ولی خب حداقل می تونه امیدوار باشه که نفس بیشعورش هم همراه خودش نابود میشه.
یکی دیگه از راهها هم استفاده از فلوته. چون نفس بی شعور مثل مارها بسیار تحت تاثیر موسیقی قرار میگیره یه مرتاض استخدام میکنیم و ازش می خوایم تا شروع به نواختن کنه. یادمون باشه سعی کنیم خودمون موقع نواختن تحت تاثیر آهنگ قرار نگیریم چون این از وسوسه های نفس بی شعوریه که خودش تحت تاثیر اهنگ قرار گرفته و می خواد مارو با خودش همراه کنه. در نتیجه بهترین راه اینه که خودمونو قبل از این عمل به زمین میخ کنیم تا تکون نخوریم. بعد از یه مدت نفس به همراه نوای فلوت بیرون میاد و در اون لحظه دهان رو تا جای ممکن باید باز نگه داشت. وقتی هم نفس کاملا از وجودمون خارج شد از اونجاییکه از نظر من اصلاح شدنش غیر ممکنه این دیگه سلیقه ی شخصیه که برای از بین بردنش از چه وسیله ای استفاده بشه. من به شخصه استفاده از تبر و اره رو می پسندم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1396/10/10
آخرین ورود
شنبه 19 مهر 1399 22:11
عضویت
1385/07/03
پست‌ها
2608
1. یک خاطره از شکست دادن نفس بی شعور خودتان در طول دوره کوتاه زندگی بنویسید. ترجیحاً جادویی باشه و خالی بندی هم توش نباشه. (10 امتیاز)

پرفسور آمبریج، عرض شود که حقیقتش وقتی به عنوان مشاور اعظم مورفین گانت انتخاب شدم و با التماس و خواهش و تمنا و البته چند صد هزار گالیون پول نقد مجابم کرد که مشاورش بشم بسیار وسوسه شدم که فتنه جادویی بکنم یعنی شبی از شب ها که با مورفین در دفترش مشغول صحبت در مورد امور مملکتی بودیم چیزخورش کنم. منظور از چیز، چیز مشنگ ها نیست منظور معجون های جادویی بیهوش کننده س و آره خلاصه... یه تار موشو بکنم و معجون تغییر شکل درست کنم و شبیهش بشم و وزیر بشم و فرداش برم تو ویزارد توی وی اعتراف کنم یعنی از طرف مورفین اعتراف کنم که تقلب کردم تو انتخابات و استعفا بدم و بگم همه رای ها مال دالاهوف بوده و بقیه شم که مشخصه...

ولی دلم نیومد! یعنی به نفس بیشعورم گفته آخه بیشعور چرا میخوای فتنه کنی؟ چرا میخوای یک وزیری که با رای حداکثری ملت جادوگر در یک رفراندوم قانونی به وزارت رسیده رو باهاش اینجوری کنی؟ چرا میخوای یک معتاد بدبخت علیل ذلیل رو سرویس کنی؟ چرا میخوای یک جادوگر جزغله مافنگی که فوتش کنی باد میبرتش اینجوری کنی؟ هی از این چیزا بار مورفین کردم و دلم خنک شد و خلاصه بیخیال شدم و نفس بیشعورم را رام کردم و افسار بر گردنش انداختم و الان سوارشم.


2. چرا پروفسور آمبریج پس از آنکه رز ویزلی انیمیشن را تحلیل نمود، او را درون کشوی میزش حبس کرد؟ (2 امتیاز)

الف) برقراری نظم در کلاس
ب) ترس از افشای فساد اخلاقی خود آمبریج
ج) جریمه به علت تحلیل اشتباه انیمیشن
د) شوخی دور همی


3. چرا پروفسور آمبریج هاگرید را همانند کورممد پاتر در جلسه قبل، اعدام نکرد؟ (3 امتیاز)
الف) کشتن شخصیت های اصلی و کلیدی بر خلاف قانون ایفای نقش است
ب) ترس از حضور اعضای محفل ققنوس در کلاس
ج) خود سرنوشت دخل هاگرید را می آورد
د) آمبریج بلوف میزنه و حریف هاگرید نمیشه


4. مقاله ای در خصوص شیوه یا مراحل جادویی بیرون کشیدن، شکنجه و اصلاح "نَفس بی شعور" به عنوان یکی از خطرناک ترین جادوی های سیاه، بنویسید. شرح جزئیات فراموش نشود. (15 امتیاز)



اوووم پرفسور، ابتدا با استناد به درس خودتان چند نکته مهم را یادآور بشم و سپس خودم نیز مواردی را اضافه کنم:

_ همانطور که در توضیح "نفس بیشعور" گفتید:
هیچ گونه ضد طلسمی برای آن ابداع یا کشف نشده و فقط و فقط با اعتقادی راسخ و ایمانی استوار می توان بر آن چیره شد.

_ همانطور که در توضیح "نفس دهن آسفالت کن" گفتید:
گفته می شود وقتی شما غلطی که نباید میکردید را با دستور "نفس بی شعور" انجام داده اید، این نفس در چهره ای خوب بر شما نازل می شود و دهن تان را از شدت سرزنش پر از قیر کرده و در نهایت آسفالت می کند. در نهایت اگر ذاتاً جادوگری شریف باشید این نفس باعث می شود در جنایت ها بعدی تان به شما یادآوری شود و از انجام جنایت خودداری کنید. کارشناسان وزارت سحر و جادو این جادو را مثبت ارزیابی کردند. متاسفانه شکل اجرایی افسون و ورد هنوز برای این نفس مثبت ابداع یا کشف نشده ولی به تازگی محققان جامعه جادوگری موفق به کشف واکسن آن شده اند که باید 12 نوبت در سال به همه جادوگران در دولت جدید تزریق گردد.

از توضیحات شما نتیجه میگیریم نفس بیشعور را فقط با توسل به اعتقاد و ایمان راسخ و همینطور نفس دهن آسفالت کن میتوانیم شکنجه و اصلاح کنیم و در نهایت آن را از وجودمان به بیرون بکشیم. اگر بخواهم مثال بزنم فرضا وقتی ما یک مشنگ بیگناه را میکشیم، طبیعی است که نفس بیشعور بر ما غلبه کرده حال اگر ایمان و اعتقاد راسخ داشته باشیم بیخیال همه چیز نمیشویم و مشنگ کشی را ادامه نمیدهیم بلکه نادم میشویم و اینجاست که نفس دهن آسفالت کن به سراغ ما می آید.

مدام به ما یادآوری میکند که آن مشنگ بیگناه خانه و خانواده و عشق و بچه و زندگی داشته که ما بدون حق همه را از او گرفته ایم و الان حال خانواده اش چقدر بد است و با زندگی چندین نفر بازی کرده ایم و سرنوشت چندین نفر را ممکن است تغییر داده باشیم. مرحله بعد از ندامت را اصطلاحا مرحله کنه شدن نفس دهن آسفالت کن میگویند که اینقدر روی مغز ما میرود که پشیمان میشویم و خودمان را مجازات میکنیم و جادوگر خوبی میشویم و به این ترتیب بدون اینکه خودمان متوجه بشویم قصاص کارمان را داده ایم و نفس بیشعور را نیز از بدنمان بیرون کرده ایم.

البته پرفسور همانطور که شما گفتید زدن واکسن نفس دهن اسفالت کن طی دوازده نوبت در سال هم واقعا موثر است و در این راه به ما کمک میکند.


متشکرم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1386/11/13
آخرین ورود
جمعه 17 مهر 1405 15:13
عضویت
1386/11/06
پست‌ها
828
1. یک خاطره از شکست دادن نفس بی شعور خودتان در طول دوره کوتاه زندگی بنویسید. ترجیحاً جادویی باشه و خالی بندی هم توش نباشه. (10 امتیاز)

من نمی دونم این ترم چرا همه ی اساتید این همه دروغ و دونگ تحویل فرزندان معصوم و نوگلان باغ دانش می دن؟!
جناب دلو! دلبر! عزیز دل! چمبه! کی به شما گفته هر کی به نفس بی شعور گوش کنه می ترکه؟ ها؟ کی گفته؟ وقتی میگم رسما داری معارف جادویی درس میدی نگو نه!

من تا حالا اسم نفس دهن آسفالت کن رو هم نشنیده بودم. چرا؟ چون از اول خلقتم همش دارم با نفس بی شعور کار می کنم. تا حالا هم هیچیم نشده که هیچ، وزیرم شدم!
چرا باید با نفس بی شعور مبارزه کنم و شکستش بدم در حالیکه همه می دونن این نفس بی شعوره که با ایجاد شوق و رغبت در انسان او رو تشویق به انجام کارهای مختلف و فعالیت های گوناگون می کنه که نتیجش افزایش تجربیات و در نتیجه موفقیت انسانه. این نفس بی شعوره که انسان رو به قله های سعادت و ترقی و پیشرفت می رسونه و زنده باد تابستان! من هرگز با نفس بی شعورم مخالفت نکرده و شکستش ندادم!
اما این نفس دهن آسفالت کنی که شما تعریف کردید چه فایده ای داره جز به انزوا کشاندن انسان و دریغ کردن حق آزادی و پرواز از نوع بشر؟ ها؟

من فکر می کنم باید ریشه ی این نوع تدریس شما رو در جای دیگری جستجو کرد. شما ترس دارید از آزادسازی ظرفیت ها! واهمه دارید از شکوفا شدن نوگلان باغ دانش در فضای آزادی و پرواز! در هراسید از معجزه ی چیز! و به همین خاطر هوشمندانه سعی دارید با تلقین چنین خزعبلاتی به نسل جوان اون ها رو از پیشرفت بازدارید تا قدرت در انحصار خودتون باقی بمونه. اما متاسفانه یا خوشبختانه مورفین رو جزو محاسباتتون نیاورده بودید. بنده در کمال زیرکی مچ شما رو گرفتم و فلسفه درس مسموم شما رو برای همگان افشا کردم! مورفین پوآرو در زمین شما بازی نمی کنه مادام دلو! قضیه ی قتل مرحوم کوییرل رو که به یاد دارید... نه؟

2. چرا پروفسور آمبریج پس از آنکه رز ویزلی انیمیشن را تحلیل نمود، او را درون کشوی میزش حبس کرد؟ (2 امتیاز)
الف) برقراری نظم در کلاس
ب) ترس از افشای فساد اخلاقی خود آمبریج
ج) جریمه به علت تحلیل اشتباه انیمیشن
د) شوخی دور همی
ه) البته بنده در کنار تمام انتقاداتی که به شما دارم برخی از کارهای شما رو به شدت تایید می کنم. دلیلش مهم نیست همین که یکی از سرپرستان پیشین وزارت که به صورت بالقوه می تونست مدعی و خطرساز باشه رو حذف کردین، جای تشکر بسیار داره.

3. چرا پروفسور آمبریج هاگرید را همانند کورممد پاتر در جلسه قبل، اعدام نکرد؟ (3 امتیاز)
الف) کشتن شخصیت های اصلی و کلیدی بر خلاف قانون ایفای نقش است
ب) ترس از حضور اعضای محفل ققنوس در کلاس
ج) خود سرنوشت دخل هاگرید را می آورد
د) آمبریج بلوف میزنه و حریف هاگرید نمیشه (با این توضیح که هاگرید شکاربان هاگوارتز و دوست صمیمی فایرنزه و بالاخره سانتور های جنگل ممنوعه یادآور خاطرات خوشی نیستند قطعا)

4. مقاله ای در خصوص شیوه یا مراحل جادویی بیرون کشیدن، شکنجه و اصلاح "نَفس بی شعور" به عنوان یکی از خطرناک ترین جادوی های سیاه، بنویسید. شرح جزئیات فراموش نشود. (15 امتیاز)

بذار من همینجا از لج تو هم که شده دهن این نفس دهن آسفالت کن رو آسفالت کنم تا خیال مملکتی آسوده بشه.

برای این کار ابتدا با نفس بی شعور صلاح و مشورت می کنیم و نقشه می کشیم که بله آقا، بیا یک همکاری استراتژیک بزنیم شر این یارو آسفالته رو بکنیم بره پی کارش.

خلاصه اینکه نقشه شروع میشه و نفس بی شعور رولشو بازی می کنه:

نفس بی شعور : هی مورفین! بیا و کار بد انجام بده. بیا و امشب را مسواک نزن! هی!
مورفین هم پشت بند رولشو شروع می کنه : نه! نه! ای نفس بی شعور! از من دور شو! تو سال هاست که مرا گمراه کرده ای! ای رلذ فرطت!
نفس بی شعور : آه مورفین! تو که اینگونه نبودی! تو که هر وقت من چیزی از تو می خواستم اِن قُلت نمی آوردی. بیا لااقلکن یک نخ سیگار بکش.
مورفین : ایول! بده بیاد... اوخ!... ن... نه!... ای نفس بد! مرا با تو کاری نیست! تو مرا خیلی گمراه کرده ای! من اصلا می روم درخواست عضویت محفل بدهم. آه! عطر اکسپلیارموس می آید! تو گویی نور عشق و سپیدی بر من تابیدن آغازیده...

اینجاست که نفس آسفالت که تا حالا اصلا فرصت پیدا نکرده مورفین رو نصیحت کنه و تا حالا یکبار هم همدیگه رو ندیده و با هم حرف نزدن کم کم از کلبه اش سرک می کشه که آیا این صدای مورفینه واقعا؟ و کنجکاو می شه و میاد بیرون و وقتی می بینه نه! جدی جدی مورفین متحول شده کلی ذوق می کنه و میاد خوشحالی در کنه که ناگهان می بینه نفس بی شعور و مورفین پریدن و طناب پیچش کردن و دو دقیقه بعد مورفین با اره برقی از وسط به طور عمودی نصفش می کنه و فرصت به اصلاحات و اینا نمی رسه چون این آسفالت ذاتش خرابه و دندان کرمو رو باید کند انداخت دور!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1392/5/5 2:13:51

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
آخرین ورود
سه‌شنبه 30 تیر 1394 13:13
عضویت
1389/03/23
پست‌ها
81
1. یک خاطره از شکست دادن نفس بی شعور خودتان در طول دوره کوتاه زندگی بنویسید. ترجیحاً جادویی باشه و خالی بندی هم توش نباشه. (10 امتیاز)

در یک روز ملال آور تابستانی که برای چرا از منزل خارج شده بودم ناگهان به ماگلی کک مکی و ویزلی مانند بر خوردم که سعی در بیرون آوردن توپ پلاستیکی فوتبالش از زیر پل وسط جوب داشت.
بسیار زور میزد و بسیار تلاش میکرد. نه تنها به کمک به وی برای بیرون کشیدن توپش فکر نمیکردم بلکه تمایل شدیدی برای تبدیل کردن وی به موش فاضلاب یا مدفون کردن توپش در لا به لای گل و لای های جوب داشتم. نفس بی شعور در درونم شعله میکشید و از کف سرم بخار بلند میشد اما ناگهان متوجه درخواست های کمک ماگلی نحیف در آن طرف کوچه شدم. گویا ماشینش کار نمیکرد و برای هل دادن به کمک نیاز داشت. مردم کم کم برای کمک جمع شدند و هیجان بود که در راستای گندزدن به کار آنها در من بی داد میکرد. پس به نفس بی شعور سابقم غلبه کرده و پسر بچه را با توپم رها نمودم و به سمت ماشین شتافتم.

2. چرا پروفسور آمبریج پس از آنکه رز ویزلی انیمیشن را تحلیل نمود، او را درون کشوی میزش حبس کرد؟ (2 امتیاز)
الف) برقراری نظم در کلاس (بود و نبود رز در برقراری نظم کلاس تاثیری ندارد پس این گزینه رد میشود)
ب) ترس از افشای فساد اخلاقی خود آمبریج ( همه از فساد اخلاقی آمبریج مطلع هستند منتها به روی خود نمی آورند پس این گزینه هم رد می شود)
ج) جریمه به علت تحلیل اشتباه انیمیشن ( اگر به این دلیل بود که همان اول با شنیدن آن تحلیل مزخرف وی را درون کشو جا میداد! خیر به این دلیل هم نبوده)
د) شوخی دور همی ( این گزینه از نظر من مناسب تر است. ایشون قصد داشتن با این شوخی ملیح جو کلاس رو کمی آروم تر کنن. شخصا که خیلی لذت بردم. تا باشه از این شوخی ها باشد استاد)

3. چرا پروفسور آمبریج هاگرید را همانند کورممد پاتر در جلسه قبل، اعدام نکرد؟ (3 امتیاز)
الف) کشتن شخصیت های اصلی و کلیدی بر خلاف قانون ایفای نقش است (بسیار عالی. من از این قانون مطلع نبودم منتها فکر نمیکنم اینجا زیاد کاربرد داشته باشه چون هاگرید جز شخصیت های کلیدی ایفای نقش به حساب نمیاد... میاد؟ فقط قرن به قرن داخل کادر میشه و میگه "نباید اینو میگفتم... نباید اینو میگفتم" و میره)
ب) ترس از حضور اعضای محفل ققنوس در کلاس (که حقیقتا پدیده ی مزخرفیه. اعضای گیج و بوگندوی محفل میتونن تمامی امیدها و آرزوهای دانش آموزان جویای علم برای رسیدن به مدارج بالا رو بر باد بدن. بچه اینا رو ببینه چی با خودش میگه؟ که "من این همه درس بخونم نمره کامل بگیرم تهش بشم این شکلی؟" واین واقعا مضرره. گزینه ی مناسبی به نظر میرسه)
ج) خود سرنوشت دخل هاگرید را می آورد (یه ضرب المثل هست که من خیلی دوست دارم. " از کرامات شیخ ما چه عجب، پنج انگشت را باز نمود و گفت یک وجب." سرنوشت دخل کی رو نمیاره؟! دلیل نمیشه که لذت دخل ملتو اوردن رو از دست بدی)
د) آمبریج بلوف میزنه و حریف هاگرید نمیشه (هاگرید چیه که کله پاچه اش چی باشه. از طرفی آمبریج یه وزارت خونه رو پشت سرش داره... کی چی میتونه بگه خب؟!)


4. مقاله ای در خصوص شیوه یا مراحل جادویی بیرون کشیدن، شکنجه و اصلاح "نَفس بی شعور" به عنوان یکی از خطرناک ترین جادوی های سیاه، بنویسید. شرح جزئیات فراموش نشود. (15 امتیاز)


به این صورت که فرد مورد آزمایش را در وسط ستاره ی داوود قرار داده و اقلامی مانند پرعقاب، یال شیر، پشم بز، پیاز نگینی خورد شده و مقداری آب دهان اژدها را دورو برش میریزیم. ابتدا با استفاده از یک ساعت با حرکت پاندولی سعی میکنیم وی را هیپنوتیزم کنیم. اگر جواب نداد با یک گُرز بر سرش می کوبیم و این بار قطعا بی هوش شده و ناخودآگاهش فعال میشود. حال چوب دستی خود را بیرون آورده و به سمتش نشانه می رویم. بعد از تلفظ صحیح ورد "خرشولیوس گاومن" چشمان خود را میبندیم. در این حالت ما وارد ناخودآگاه فرد مورد آزمایش میشویم. هرچیزی را که تصور کنیم در آن ثبت میشود. می توانیم افکار شوم و تمایلات پلیدی را به این شکل در ناخودآگاه طرف باقی بگذاریم و بعد از آن از وی به عنوان یک عروسک خیمه شب بازی ک تمایلاتی نامتعارف و درونی داشته و قادر به کنترل آنها نیست استفاده کنیم.


پ.ن: پست تدریس در حدی طویل بود که وسط خوندنش عصرونه خوردم، دوبار دستشویی رفتم، شام خوردم، کنسرت انوشیروان روحانی رو گوش دادم و الانم دیگه دارم میرم بخوابم. و واقعا دیگه حوصله ی بازخوانی پست خودم رو ندارم. اگه غلط تایپی، املایی و دستوریی دیدید لطفا نادیده بگیرید. با تشکر پیشاپیش:دی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تفاوت را احساس کنید:
این ----» :-| مثالی مناسب از همه ی انسان هاست.
این -----» : | لرد سیاه است.

تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1396/11/15
آخرین ورود
شنبه 23 شهریور 1398 17:52
عضویت
1391/12/19
پست‌ها
1592
جلسه دوم کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه

دانش آموزان همچنان به خاطر حوادث جلسه اول کلاس در شوک مانده بودند. هیچ صوتی از یک نفر هم به گوش نمی رسید. همه ساکت و سر به زیر پشت میزهای کلاس صورتی شده دفاع در برابر جادوی سیاه نشسته بودند و انتظار ورود استادشان را می کشیدند. پروفسور آمبریج با جامه ای یکدست سفید و گلدار (مثه چادر ننه بزرگ) وارد کلاس شد.

پرونده هایی در دست داشت و پسرک جوان کج و کوله و عینکی و شلخته ای پشت سرش کاغذ بدست آویزان بود و مدام به شکل اصرار و تمنا با او حرف می زد...

«پروفسور...خواهش می کنم قبول کنید این عنوان رو. من چیز دیگه ای ازم بر نمیاد برای پایان نامه ام. مادرم مریضه. زنم بیست و پنج قلو بارداره. پلیز پروفسور. »

آمبریج پشت میزش فرو رفت و بعضی پرونده ها جلویش را بی آنکه بخواند امضا می کرد. پس از چند ثانیه مکث سرش را بالا گرفت و خطاب به پسر جوان و لحنی سرزنش گر گفت:

«ببین آقای گوشت مصب ! ئه...»
«گوشتو ماتیانسون هستم پروفسور ! »
«بله همون که خودتون میگین. شما الان دانشجوی دکترای دفاع در برابر جادوی سیاه – گرایش بردباری و نیکی هستید. این عناوین چی هستن آخه برای پایان نامه تون؟ آخه کسی امروزه میاد توی این رشته که عنوان پایان نامه اش رو بذاره "دفاع در رویی در برابر نفرین آتش اسمشونبر" ؟ آقا جان. شما که میدونی افسون های اسمشونبر دیگه نفرین نیستن و وزارت سحر و جادو استثنائاً برای حضرت ایشان آزاد اعلام کردن چون ایشون جادوگر اندیشمندی هستن. پس جادوی سیاهی در کار نیست. »

پسر: «آخه پروفسور من تمام دوره تحصیلی روی این موضوع تحقیق کردم. تحقیقات من نباید فدای تغییر رژیم وزارت خونه بشه که جادوی سیاه رو آزاد می کنه و اسمشو میذاره جادوی مجاز اصلاحات ! من اعتراض دارم پروفسور ! »

آمبریج: «ببین بچه جان ! تو باید بری دنبال پایان نامه ای که سازنده باشه برای این مملکت جادویی. فرضا برو روی اصلاح شیوه ذبح ماگل ها کار کن. الان ماگل ها نماد جادوی سیاه هستن برامون و این اثبات شده. به واسطه دم و دستگاه های عجیب شون ذبح اونها کثیف و پر دردسر شده. تو که توی گرایش بردباری و نیکی هستی، خواهشاً در راستای این موضوعات کار کن. من همچین پایان نامه هایی که گفتی رو قبول نمی کنم استاد مشاور یا راهنمات بشم. وجهه ام رو زیر سوال می برم توی دانشگاه تون. »

پسر: «پروفسور ! تولو جون پدر و مادر نداشته ات قسمت میدم ! »

آمبریج: «برو پسر وقتمو نگیر. کلاسم شروع شده. نمی بینی دانش آموزام منتظر نشستن؟ نمی بینی این پرونده های جلوم رو؟‌ دارم احکام اعدام جادوگران خائن و ماگل ها رو امضا می کنم. برو وقتمو نگیر. دانشجوی بی شخصیتی مثه تو چه جوری میخواد استاد فردا بشه و بیاد جای من اینجا بشینه. واقعا که. بدو بیرون بینم. »

پسر جوان با بغض از کلاس خارج شد. آمبریج بساط پرونده ها را به گوشه میزش هدایت کرد. سپس سرش را بالا گرفت و رو به دانش آموزان گفت:

«سلام عزیزان من. بی مقدمه بریم سر جلسه دوم. »

آمبریج از جایش بلند شد و به تقلید از اساتید دیگر خواست افه بذارد. در نتیجه جلوی میزش رفت و پیکر وزغی شکلش را روی میز کارش قرار داد که به موجب آن میز کار با اصواتی مانند "گروم قریچ" ترک برداشت. آمبریج با تعجب بلند شد و به میز نگاه کرد. سپس به سمت دانش آموزان برگشت و خطاب به آنها گفت:

«این چه وضعشه ! مگه شهریه هاتون رو به موقع نریختین ؟ من نباید از پول شهریه هاتون یه میز نو وسالم داشته باشم؟! واقعا که. مدیریت مدرسه کجا هستن دارن چیکار میکنن. لعنت بر... »

رون ویزلی از ته کلاس دستش را بلند کرد و گفت:

«پروفسور ! دیروز توی پیام امروز نوشته بود که پروفسور اسلیترین شهریه های مارو خرج درمان سیستم شنوایی شون کردن. »

آمبریج: «هووم ویزلی ! اگه میدونستی الان حکم اعدام زنت هرماینی رو امضا کردم اینقدر بلبل زبونی نمیکردی فرزدنم ! با بوس قراره اعدام بشه ! »

رون: «من ناموس بوسنده رو به عضاش مینشونم. »

و چوبدستی بدست از کلاس خارج شد تا به همراه هری به دنبال هرماینی بگردد، آزادش کند و رولینگ مجبور شود برای شادی دل ما کودکان، نوجوانان، جوانان، بزرگسالان و فسیل ها هری پاتر 8 را بر اساس این روایت بنویسد و پولی به جیب بزند ودست آخر چند نسخه میلیونی به خیریه ببخشید و ما خر شویم و از این حرفا.

آمبریج: «شَرِت کم. خب همه به اینجا توجه کنید. درس جلسه امروز در مورد "نَفس" هستش. تکرار کنید. نَـــــفـــــس ! خب کسی میتونه نفس رو تعریف کنه؟ »

دالاهوف: «چیزی است که ما میکِشیم. »

آمبریج: «البته بشر خیلی چیزها می کِشد. اما از اونجا که منظورت نفس کشیدنه، باید بگم اَ داره. اون نیست. »

دالاهوف: «خب اگه اَ داره بره دستشویی. چرا وقت مارو میگیره؟ کلاسه ها ! »

آمبریج: «به سن تکلیف نرسیده، منتظر تو ببرشی به دیدار موزه حضرت مرلین ! »

جیغول از ته کلاس یویو صورتی اش را وسط پیشانی آمبریج شوت کرد. جیغکی کشید و گفت:

«هی آمبر ! من میدونم جوابو. نَفس یعنی قوه ای که درون انسانه و بهش میگه اینکارو بکن اینکارو نکن. فهمیدی یا بابامو خبر کنم؟ »

آمبریج: «بله. متوجه شدیم آقای جیغول خان. نیازی به احضار ایشون نیست. سرشون شلوغه در زوپسستان. ممنونم. پاسخی صحیح بود. چونصد امتیاز برای گریفیدور. »

مورفین گانت در گوشه کلاس از میان محافظان غول پیکرش خطاب به آمبریج گفت:

«پروفسور آمبریج ! من به عنوان وزیر جامعه جادوگری به تدریس تون اعتراض دارم. شما دارین رسما معارف جادویی تدریس می کنیم. کمی به بچه ها دفاع یاد بدین در برابر نیروهای اهریمنی.»

آمبریج: «این درسنامه مصوب خود وزارت. نذارید جلوی دانش آموزان من افشاگری کنم. نذارید رول تحلیف و تعلیف و چرا و چراگاه شمارو در مجلس یادآوری کنم. نذارید زد و بندها یادمان بیاید. »

وزیر گانت: «بله بله. درست می فرمایید. اتفاقاً میخواستم بگم چه درس خوب و شیرینی ! استفاده می کنیم. »

آمبریج به سمت تخته کلاس برگشت و با حرکات چرخشی چوبدستی اش تصویر یک انسان را از روبه رو کشید. سپس درون انسان یک انسان دیگر کشید. بعد در چوبدستی اش دمید و با دم آمبریجایی اش به تصویر انسان روی تخته جان بخشید که حرکات نا مفهومی ازش سر میزد. در اصل انیمیشنی از نقاشی مربوط به درسش را پخش کرد.
وقتی به سمت دانش آموزان برگشت، کلاس به چشم بهم زدنی تاریک شده بود و همه دانش آموزان پاپ کورن بدست در حالیکه عینک های سه بعدی به چشم داشتند،‌مشغول تماشای انیمیشن شدند.

آمبریج: «واقعا نیازی به این تمهیدات نبود. با چشم غیر مسلح هم قابل رویت بود فرزندان من. »

انیمیشن در حال پخش بود. آدمک گچی شکل و ساده در حال راه رفتن در خیابانی بود که ناگهان چهره گچی شکل اما واتسون در مقابلش ظاهر می شود. انسان درونش مدام به ناحیه شکم انسان در بر دارنده لگد وارد میسازد. یک دو راهی در مقابل آدمک شکل می گیرد. بی اراده وارد مسیر اول می شود. سپس انسان درونش بیرون می آید و با او یکی می شود سپس میرود که اما واتسون را در آغوش بکشد اما ناگهان اما واتسون تبدیل به عمو ریشو می شود و آدمک را به ریل قطار می بندد و سپس قطار سریع السیر هاگوارتز از رویش رد می شود. پیکرش تکه تکه می شود. گونه های مختلف پرنده و چرنده و جهنده و ماگل کمتر از یک ساعت می آیند جسدش را مب بلعند. سپس انیمیشن یکی یکی معده های موجودات خورنده آدمک را نشان می دهد که چگونه جوارحش را هضم و در آخر دفع می کنند...

دانش آموزان پاپ کورن ها را کنار گذاشته و دستمال بدست مشغول اشک ریختن و گریه زاری هستند.

تصویر انیمیشن لحظاتی مات می شود و فلش بک می رود به همان دو راهی اما واتسون. این بار آدمک به راه دوم می رود. با ابهت و غرور تمام به اما واتسون زبون درازی می کند و از کنارش رد می شود. همچنان که دور می شود انسان درون شکمش کوچک و کوچک تر می شود. در سکانس آخر آدمک وارد مرلینگاه می شود و انسان کوچک شده درونش را به سیستم فاضلاب شهری هدایت می کند تا تقدیر خویش را در جای دیگری یابد...

با اشاره چوبدستی آمبریج پرده ها کنار رفتند و کلاس روشن شد. تصویر آدمک نیز روی تخته ثابت ماند ودیگر انیمیشنی پخش نشد. صدای زمزمه های معترض بچه ها در کلاس شنیده می شد...

«دیدی خاک بر سر چطور به دختره زبون درازی کرد دست آخر ؟»

«آره خاک بر سر. مگه چقدر مهریه و نفقه میخواست خب؟ تو جادوگر بودی آخه احمق. چرا اینجوری رفتار کردی. خاک بر سرش.»

آمبریج با چند سرفه و اصوات تعریف نشده دیگر کلاس را به سکوت فرا خواند. سپس پشت میزش نشست و رو به دانش آموزانش گفت:

«خب. میخوام چند تا از بهترین تحلیل هاتون رو بشنوم در مورد این فیلم. ئم. باشه. تو بگو رز. »

در میان ده ها دستی که در کلاس بلند شده بود، آمبریج به دست کوتاه رز ویزلی در جلوی کلاس اجازه صحبت داد. رز با شادمان گلویش را صاف کرد و گفت:

«پروفسور ما در این فیلم عشق مادر به فرزند رو دیدیم. لحظه ای که مادر به راه اول میره، اما واتسون میاد کلی تعریف و تمجید میکنه از شکمه قلمبه مادره و مادره گوش میده به این تعریف ها و رد نمیشه. در نتیجه یک دفعه اما واتسون چهره حقیقیش رو نشون میده و به جهت تسویه حساب با شوهر مرده زنه، میگیره زنه و بچه تو شیکمش رو می بنده به ریل قطار تا بمیرن. در راه دوم مادره چون به تعریف اما واتسون گوش نمیکنه و بی تفاوت میره از کنارش، اما واتسون یه نفرین می فرسته و بچه زنه می افته. کلاس خیلی تراژدی غمگینی بود پروفسور. دلمان شکست. یعنی می گفت زن امروز این چنین باهاش برخورد میشه در جامعه. هعی. »

آمبریج: «بسیار بسیار تحلیل چرتی بود. چطور اصلا متوجه جنسیت این آدمک شدید که این همه قصه براش بافتید خانم ویزلی؟»

رز: «خب از اونجایی که من در قدیم سرپرست وزارتخونه بودم مدتی، کتاب "آمبریج، پدیده هزاره سوم" رو از کتابخونه وزارت پیدا کرده بودم و روان شناسی شخصیت شما رو مطالعه کرده بودم. گفته شده بود که فقط عادت دارید نقاشی زنان رو بی ناموسی بکشین. از اونجایی هم که این آدمک رو لخت کشیدین و براش لباس تعبیه نکردین، حدس زدم که زن باشه و مادر و اون آدمک درون شکمش هم بچه اش باشه دیگه. »

آمبریج چشم غره ای به رز ویزلی رفت و در حرکتی انتحاری رز را درون کشوی میزش حبس کرد و سپس به درس ادامه داد:

«ببینید بچه ها. این انیمیشن بر خلاف تحلیل های ابلهانه برخی از شماها، در واقع همون عنوان درس امروز یعنی "نَفس" رو نشون میداد. با یک مثال از جامعه این مسئله رو باز می کنم. ما دو تا خط اصلی در جامعه جادوگری داریم. کدوما هستن؟ »

ارنی: « ایرانسل – همراه اول ! »

آمبریج: «البته رایتل هم خوبه. ولی جواب سوالم نبود. دو خط اصلی جامعه جادوگری،‌"نیکی" و "بدی" هستن. بر اساس این دو خط ما نفس رو به دو زیر نفس تقسیم می کنیم: 1. نفس بی شعور 2. نفس دهن آسفالت کن لطفا یادداشت کنید بچه ها. »

سپس باری دیگر به سمت تخته بازگشت و با اشاره ای تخته پاک شد و جملات جدیدی روی آن نقش بست:

نقل قول:
1. نفس بی شعور: این نفس شما را به انجام امورات پست دنیوی مانند آشامیدن، خوردن، خوابیدن و انواع لذت ها دیگر تشویق می نماید. این نفس توسط کارشناسان وزارت سحر و جادو اخیراً به عنوان یکی از خطرناک ترین جادوی سیاه شناخته شده است و از 5 ستاره خطر، 4 و نیم ستاره به آن تعلق گرفته است. هیچ گونه ضد طلسمی برای آن ابداع یا کشف نشده و فقط و فقط با اعتقادی راسخ و ایمانی استوار می توان بر آن چیره شد. در روایات تفسیر شده از جانب کارشناسان و محققان به نام آمده است که در صورت پیروی از این جادوی سیاه باستانی، علاوه بر احتمال نیست و نابود شدن شما در این دنیا، در دنیای دیگر هم حضرت مرلین کبیر شخصاً دهان شما را مورد عنایت قرار خواهند داد.

2. نفس دهن آسفالت کن: این نفس به نیکی از آن یاد می شود. گفته می شود وقتی شما غلطی که نبابد میکردید را با دستور "نفس بی شعور" انجام داده اید، این نفس در چهره ای خوب بر شما نازل می شود و دهن تان را از شدت سرزنش پر از قیر کرده و در نهایت آسفالت می کند. در نهایت اگر ذاتاً جادوگری شریف باشید این نفس باعث می شود در جنایت ها بعدی تان به شما یادآوری شود و از انجام جنایت خودداری کنید. کارشناسان وزارت سحر و جادو این جادو را مثبت ارزیابی کردند. متاسفانه شکل اجرایی افسون و ورد هنوز برای این نفس مثبت ابداع یا کشف نشده ولی به تازگی محققان جامعه جادوگری موفق به کشف واکسن آن شده اند که باید 12 نوبت در سال به همه جادوگران در دولت جدید تزریق گردد.


آمبریج رو به دانش آموزان کرد و گفت: « فقط یک دقیقه تنفس. لطفا از جاتون بلند نشین. همینجا بشینین. »

درب کلاس باز شد. دو دانش آموز ردا پوش هاگوارتز در حالیکه از گردنشان بساطی آویزان کرده بودند وارد کلاس شدند و در میان دانش آموزان شروع به تبلیغ محصولات خودشان کردند...

«جورابای عطری جادویی بوگیر فقط 1 گالیون...تمام طول سال بوی گلاب میده و نیاز نیست بشورینش. به هر پایی هم میخوره. از غول بگیر تا جادوگر. سایزبندی نداره. کسی جوراب جادویی نمیخواد بهش بدم؟ »

«ژیلت های سه کاره اسموت پارتی فقط 1 گالیون... هم ریشات رو میتوی باهاش بزنی هم باهاش خیار پوست بکنی هم چمن های حیاط خونه تون رو باهاش کوتاه کنی. اصله. ساخت خودمون با افتخار. فقط 1 گالیون. بیرون از دیاگون و هاگزمید بخواین بخرین زیر 5 گالیون بهتون نمیدن. عمده خریدیم ارزونه حراجش کردیم بدووو ! »

و دانش آموزان با اشتیاق دست به جیب می شدند و محصولات آن دو را می خریدند. وزیر گانت که صحنه را دیده بود،‌همان لحظه از جایش بلند شد، کلاه وزارتش را سرش کرد و جهت ایجاد مزاحمت کمتر گروهبندی، کلاه گروهبندی را در دستش فرو کرد و خطاب به آمبریج گفت:

«بانو آمبریج ! به عنوان وزیر جامعه جادوگری هم اکنون دستور می دهم که جلوی کار این کودکان معصوم رو بگیرید. کودک کار و خیابان در جامعه جادوگری من ممنوعه. همین الان... »

آمبریج آهی کشید و با پوزخند گفت:

«وزیر محترم. در نظر دارید که از آغاز دولت شما شهریه هاگوارتز چهار برابر افزایش یافته است؟ و این شهریه های نجومی هم که به جیب جد بزرگوارمان میره. همینطور به عنوان یک سیاست مدار به روز قطعا در نظر دارید که هزار پوند معادل یک گالیون شده و ارزش پول ماگل ها به شدت افت کرده پیش ما. در نتیجه ماگل زادگان کثیفی که در هاگوارتز پذیرفته میشن مجبورن جهت تامین شهریه مدرسه شون بعد کلاس شون کار کنن اینجا و این اجازه کار رو مدیریت مدرسه دادن بهشون که متاسفانه این روزها زیاد نمی بینمشون. پس در نتیجه کلاه وزارت تون رو بردارید و بشینید سر جاتون. اینجا توی کلاس من وزیر و غیر وزیر برابرن. بشین آقای وزیر. بشین. »

دو دانش آموز دست فروش که در ابتدای ورودشان به کلاس آمبریج را به عنوان وزغی بی آزار روی میز استاد فرض میکردند، بعد از آنکه متوجه شدن وزغ نیست و حرف میزنه و جادوگره، سریعا از کلاس خارج شدند و کاسبی شان را نیمه کاره رها کردند...

آمبریج: «خب همه بشینن سر جاشون. ادامه درس. در خصوص نکاتی که پای تخته، ممکنه سوال براتون پیش بیاد که در مورد اول اگه امور دنیوی مثل خوردن و آشامیدن و غیره رو بهش تن ندیم، پس چطور زندگی کنیم. در جواب این سوال باید عرض کنم که شما اگر جنبه داشته باشید می توانید به میزان بسیار متعادل از آنها بهره ببرید. اما اگر تعادل بهم بخورد همان جادوی سیاه است و سزاوار مرگ خواهید بود. اگر هم جنبه ندارید، ریاضت بکشید تا بمیرید. یا اصلا فتوسنتز کنید. قطعا همه میدونید که در دولت های قبلی از بس ظرفیت ها آزاد سازی شد، دیگه نه ظرف موند نه تشت نه قابلمه نه بشقاب. قوطی هم نمونده حتی. در نتیجه جامعه جادوگری اشباع شده و مثل مور و ملخ جادوگر می باره از همه جا و دیگه جایی برای شما وجود نداره. یا با ذلت برین به دنیای ماگل ها یا بمیرین با افتخار همینجا.»

سپس به جلوی کلاس آمد و با چهره ای مصمم ادامه داد:

« همین الان چندتاتون با خرید شادمان از این دو دانش آموز دست فروش نتونستید بر نَفستون غلبه کنید. در نتیجه دچار نفس بی شعور شدید و در واقع نمایی از جادوی سیاه هستید. الان من رسما اجازه دارم بزنم شما چند نفر رو بکشم. اما اینکارو نمی کنم و میذارم کله خودتون به سنگ بخوره که خودتون از نظر علمی به حرفم برسین. فرضا شما اگه برای شادی این دانش آموز ازش محصول رو می خریدین که نونی بخوره قضیه فرق داشت اما مثلا هاگرید عزیز که در انتهای کلاس نشستن، ژیلت سه کاره رو نه برای ریش میخوان نه چمن نه خیار. بلکه برای تیغ زدن دوست دختر مایه دارش مادام ماکسیم خریده. در نتیجه این هاگرید که تریپ مثبت و محفل ققنوس میاد، نمونه بارز جادوی سیاهه و ریختن خونش واجب شرعیه اصلا. »

آمبریج به میان کلاس گام برداشت و لابلای میز دانش آموزان قدم میزد و با گذشتن از هر میزی دانش آموز آن میز پشت سرش ادا در آورد، یکی دماغ می چبسوند به پشت دامن بانو، یکی دیگه با اسپری بی صدا و بی بو جملاتی خرانه درج می نمود. آمبریج قدم زنان خطاب به دانش آموز گفت:

«من میرم تا دفتر اساتید یه چایی بخورم و برگردم. یه ربع دیگه میام. »

لی جردن: «استاد ماه رمضونه. سماور رو قفل زدن. »

آمبریج: «اوه ! بله. منظورم این بود که میرم تا دفتر اساتید یه سری امضاهای بدم و بیام. یه ربع دیگه میام. تا اون موقع همتون باید با هر جادویی که بلدید "نفس بی شعور" خودتون رو از درون خودتون بیرون بکشید،‌با رنگ های مختلف رنگ آمیزی کنیدش و به حالت مرئی درش بیارین، سپس به دیوار کلاس ببندینش و شکنجه اش کنید. وقتی برگشتم هر کسی نفس بی شعورش بیشتر از همه شکنجه شده بود و به نفس دهن آسفالت کن تبدیل شده بود، امتیاز بیشتری میگیره. این نمونه بارز دفاع در برابر یک جادوی سیاهه که درون همتون وجود داره الان. بهترین دفاع حمله ست. بهش حمله کنید. زود باشید. تکالیف تون رو هم پای تخته نوشتم. یادداشت بردارید ازشون.

با خروج آمبریج از کلاس نوشته های روی تخته محو شدند و به جای آنها تکالیف بسیار سنگین و چاقی رو تخته به رنگ خون نقش بستند:


1. یک خاطره از شکست دادن نفس بی شعور خودتان در طول دوره کوتاه زندگی بنویسید. ترجیحاً جادویی باشه و خالی بندی هم توش نباشه. (10 امتیاز)

2. چرا پروفسور آمبریج پس از آنکه رز ویزلی انیمیشن را تحلیل نمود، او را درون کشوی میزش حبس کرد؟ (2 امتیاز)
الف) برقراری نظم در کلاس
ب) ترس از افشای فساد اخلاقی خود آمبریج
ج) جریمه به علت تحلیل اشتباه انیمیشن
د) شوخی دور همی


3. چرا پروفسور آمبریج هاگرید را همانند کورممد پاتر در جلسه قبل، اعدام نکرد؟ (3 امتیاز)
الف) کشتن شخصیت های اصلی و کلیدی بر خلاف قانون ایفای نقش است
ب) ترس از حضور اعضای محفل ققنوس در کلاس
ج) خود سرنوشت دخل هاگرید را می آورد
د) آمبریج بلوف میزنه و حریف هاگرید نمیشه


4. مقاله ای در خصوص شیوه یا مراحل جادویی بیرون کشیدن، شکنجه و اصلاح "نَفس بی شعور" به عنوان یکی از خطرناک ترین جادوی های سیاه، بنویسید. شرح جزئیات فراموش نشود. (15 امتیاز)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
No Country for Old Men


تولد نقش
1396/11/15
آخرین ورود
شنبه 23 شهریور 1398 17:52
عضویت
1391/12/19
پست‌ها
1592
امتیازات تکالیف جلسه اول

.:::گریفیندور:::.
جیمز سیریوس پاتر: 30 امتیاز
لی جردن: 30 امتیاز
چارلی ویزلی: 23 امتیاز
الستور مودی: 24 امتیاز
بانوی چاق: 22 امتیاز
گودریک گریفیندور: 26 امتیاز
استرجس پادمور: 28 امتیاز


.:::راونکلاو:::.
دافنه گرینگراگس: 30 امتیاز
فلور دلاکور: 28 امتیاز
آماندا بروکل هرست: 30 امتیاز


.:::هافلپاف:::.
ارنی مک میلان: 28 امتیاز
رز ویزلی: 30 امتیاز
هوگو ویزلی: 27 امتیاز


.:::اسلیترین:::.
ویلبرت اسلینکرد: 27 امتیاز
اما دابز: 28 امتیاز
مورفین گانت: 30 امتیاز
آیلین پرنس: 30 امتیاز
بارتی کراوچ: 28 امتیاز
سلسیتنا واربک: 30 امتیاز


ــــــــــــــــــــــــــــ
* جمع نهایی امتیازات گروه ها بعد از وضع قانون جدید امتیازدهی توسط مسئولین انجام خواهد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
No Country for Old Men


تولد نقش
1396/08/07
آخرین ورود
دوشنبه 11 مرداد 1400 20:30
عضویت
1384/03/07
پست‌ها
3574
* مقاله ای مختصر درباره مرگ "کور ممد پاتر" در کلاس توسط من (یعنی پروفسور آمبریج) بنویسید و در آن علل کشتن وی توسط من را تحلیل نمایید. بلوف زدن ایشان در خصوص مرگ فراموش نشود. توجه داشته باشید که علت بلوف زدن ایشون در قبال نترسیدن از مرگ اهمیت بیشتری در مقاله شما دارد. (15 امتیاز)


در هنگامی که شما سوال پرسیدید که از مرگ میترسید یا خیر تمامی بچه های کلاس با صراحت اعلام کردند که از مرگ میترسند و این نیز یک واقعیت است ولی کور ممد در جهت اینکه شجاعت خودشو نشون بده گفت نمیترسم چون فکر نمیکرد شما اونو بترکونی نکته مهمی که در بلوف زدن کور ممد وجود داشت این بود که اگر شما اونو نمیترکوندی بعد از کلاس میتونست جلوی ملت قپی بیادش ولی الان داره آب گور میزنه از نوع خنکش . در جامعه ی جادوگری افرادی هستند که مثل کور ممد میگویند که از مرگ نمیترسند ولی دلیل نترسیدن آنها به راستی چیست ؟ میتونم این طوری توضیح بدم که این دسته از افراد به کارهای خود در گذشته کوچکترین فکری نمیکنند و حتی فکر نمیکنند که در لحظه ی مرگشون چطوری بمیرند . نکته ی دیگه هم اینکه بلوف زدن در قبال نترسیدن نیز میتواند به این دلیل باشد که فکر نمیکنند بعد از مرگشان چه اتفاقی برای آنها می افتد . الان کور ممد هی داره میگه : داغه سوختم

* چرا پروفسور آمبریج افسون "آواداکداورا"ی قلابی را روی "رز ویزلی" اجرا کرد؟ (2 امتیاز)

ج) معرفی عنوان درس

* عزرائیل از چه چیزی تعجب کرده است ؟ (3 امتیاز)

ب) حرکت پیش بینی نشده، خارج از قوانین ایفای نقش و رول

نکته: جملتتون رو تکمیل میکنم چون رز ویزلی توی برنامه ی از پیش تعیین شده ی او نبوده

* یکی از سه جناح ذکر شده در کلاس (وزارت – محفل ققنوس – مرگخواران) را انتخاب کرده و درباره "مزایای مرگ با کارت عضویت موقتی یا دائمی آن جناح برای بازماندگان خود"، مقاله ای مختصر بنوسید. (10 امتیاز)


مرکز توجیه عملی پیروان ققنوس (واقع در میدان گریمولد)
عضویت موقت در این جناح به این صورت است که :
1- حمل جنازه ی شخص به صورت مجانی تا دم قبر
2-رزرو مراسم ختم (دقت کنید فقط رزرو ,پولش با خود خانوادشونه)
3-رزرو وسیله رفت و آمد و فریاد زدن وسیله دم در آمادس !

عضویت دائم خیلی مزایا داره ولی به این آسونی نیست چون باید اول بری دماغ لرد رو بکشی بگردی اگر سالم برگشتی بعد باید بری یک چک تو گوش نجینی بزنی دوباره برگردی ! اگر از این دو مرحله زنده برگشتی مزایای عضویت دائم به شرح زیر است :
1-خرید قبر مجانی برای شخص به خرج دامبلدور
2-پرداخت مراسم ختم به طور کامل همراه با شام و صبحانه اضافی
3-پرداخت وسیله رفت و آمد به طور کامل
4-عضویت موقت برای خانواده ی شخص متوفی
5-گرفتن مراسم 7 و 40 به صورت رایگان در خود محفل ققنوس
و کلی مزایای دیگه که میتونین لیست این مزایارو در خانه گریمولد مطالعه نمایید ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
آخرین ورود
چهارشنبه 14 فروردین 1398 12:43
عضویت
1392/04/23
پست‌ها
41
* مقاله ای مختصر درباره مرگ "کور ممد پاتر" در کلاس توسط من (یعنی پروفسور آمبریج) بنویسید و در آن علل کشتن وی توسط من را تحلیل نمایید. بلوف زدن ایشان در خصوص مرگ فراموش نشود. توجه داشته باشید که علت بلوف زدن ایشون در قبال نترسیدن از مرگ اهمیت بیشتری در مقاله شما دارد. (15 امتیاز)

کورممد پاتر از وابستگان دور کله زخمی میباشد. البته هویت وی کمی ناشناخته بوده و اطلاعات دقیقی درباره ی او وجود ندارد. سال دومی که در هاگوارتز درس میخواند، به دلیل بی استعدادی و کم توجهی به دروس جادوگری، در هاگوارتز شهرت یافت به طوری که شاگردان اسلیترین به مدیریت مدرسه اعتراض کردند و خواستار بررسی وضعیت او شدند. انان گمان میکردند که ممد پاتر اصلا جادوگر نباشد. بعد از تحقیقات بسیار ، اطلاعاتی از او به مدیریت مدرسه رسید که فهمیدند که ممد پاتر یک دورگه است. پدر وی جادوگر و مادرش شعبده بازیست که در نمایش های شبانه بازی میکند و پدرش را هم اینگونه فریب داده و خود را جادوگر جا زده است.
در سالیان گذشته که چندان هم دور نیست و همه ی ما ان را به یاد داریم، هری پاتر متوجه اشتباهاتش شد و فهمید که باید جانش را به لرد سیاه تقدیم کند. ولی از انجایی که جرات این کار را نداشت، برای عرض ارادت ممد را به عنوان پیشکش به ایشان تقدیم کرد. اما لرد سیاه برای این که هری را متوجه کند که فقط جانش ایشان را راضی خواهد کرد و این پیشکش ها به چشمشان نمیاید، ممد را با کروشیویی کور کرد و به در خانه ی پاتر فرستاد. چند ماه بعد کله زخمی متوجه اشتباهاتش شد و نزد لرد سیاه رفت و جانش را تقدیم ایشان کرد. از انجایی که همه ی ما از این قضیه خبر داریم، به شرح جزییات نمیپردازم.
اما مشکل از انجا شروع شد که ممد پاتر به خانه اش بازگشت. وی که زیبایی ابهت وقار و ...لرد سیاه را دیده بود ، دیگر نمیتوانست بدون او زندگی کند. هرگز نمیتوانست تصور کند که کس دیگری به جز وی، اورا شکنجه کند و اصلا شکنجه شدن توسط کس دیگری را افت میدانست. حتی چندین بار سعی کرد که خانه ی ریدل را پیدا کند تا این افتخار را که مورد شکنجه های ارباب قرار بگیرد مجددا تجربه کند ولی چون چشم هایش نمیدید مدام راه را گم میکرد و بعد توسط خاک انداز های مادرش مجازات میشد. بنابرین او که زندگی بدون لرد را خفت بار و سرشار از پستی میدید، به مرگ خود راضی بود و از مرگ ترسی نداشت....تا این که سرانجام در یکی از کلاس های جادوگری هاگوارتز توسط پرفسور آمبریج با طلسم آواداکداورا از این زندگی نکبت بار رهایی یافت.



* چرا پروفسور آمبریج افسون "آواداکداورا"ی قلابی را روی "رز ویزلی" اجرا کرد؟ (2 امتیاز)

الف) القای ترس به رز و بقیه دانش آموزان
ب) بیماری روحی- روانی خود پروفسور
ج) معرفی عنوان درس
د) شوخی دور همی

پرفسور آمبریج اخیرا در یکی از مسابقات تالار اسلیترین تحت عنوان " چه کسی حشره ی برتر است" شرکت کرده و رقیب انتخاباتی نجینی شد. به همین دلیل مورد خشم لرد سیاه قرار گرفت .به همین دلیل به سختی شکنجه شد و این وضعیت هم حاصل همین شکنجه هاست.

* عزرائیل از چه چیزی تعجب کرده است ؟ (3 امتیاز)

الف) حماقت پروفسور آمبریج
ب) حرکت پیش بینی نشده، خارج از قوانین ایفای نقش و رول
ج) چرا دخترکی معصوم باید بمیره؟
د) قلابی بودن افسون و سر کار ماندن جهت تحویل روح

من از رد گزینه برای پاسخ این سوال استفاده کردم. عزرائیل نمیتونسته از حماقت پرفسور امبریج تعجب کنه. ( به جواب سوال قبل مراجعه کنید).
درمورد گزینه ی دو هم که کلا به عزراییل ربطی نداره تا سوروس هست.
گزینه ی ج هم که روی عزرائیل تاثیری نداره. چون اگر این مسایل روی وی تاثیر داشت، متوجه میشد که فردی به جذابیت و افتدار لرد سیاه باید جاودانه باشه
بنابرین تنها گزینه ای که میمونه گزینه ی چهاره ! قطعا عزرائیل فکرشو هم نمیکرد که همچین کاری از یک وزغ بربیاد.


* یکی از سه جناح ذکر شده در کلاس (وزارت – محفل ققنوس – مرگخواران) را انتخاب کرده و درباره "مزایای مرگ با کارت عضویت موقتی یا دائمی آن جناح برای بازماندگان خود"، مقاله ای مختصر بنوسید. (10 امتیاز)

مرگخواران:

مرگ توسط مرگخواران برای هرکسی موجب افتخار است. چرا که عمر همه ی ما محدود است . بسیاری از افرادبه خصوص ماگل ها و ماگل زاده ها، اصولا زندگی مفیدی ندارند. حتی جادوگرانی که اصالت محکمی ندارند و خالص نیستند هم در اکثر اوقات زندگیشان با بیهودگی زندگی میکنند و اصلا خلقتشان بر پایه ی بیهودگی بوده است. پس زندگی که با یک تولد فاجعه امیز اغاز میشه باید با یک مرگ افتخار امیز تموم بشه !

فکر کنین یکی به دنیا بیاد در حالی که اصیل زاده نباشه! خب واقعا این ادم باید با چه انگیزه ای زندگی کنه؟ یه تولد بد...یک زندگی بد...روزگار سرشار از خفت...تازه خیلی هاشون تظاهر میکنند که خیلی خوشبختند در حالی که همیشه به زندگی ما اصیل زاده ها نگاه میکنند و حسرت میخورند...
پس این که توسط مرگخوارا بمیرن خیلی براشون مزایا داره. حداقل توسط کسانی کشته میشن که مورد تایید لرد سیاهن. این طوری بازماندگانشون میتونن بگن که این عضو از خانواده ی ما اگر زندگی مفیدی نداشت، مرگ پر افتخاری داشته .

کلی کلاس داره براشون.

این برای بقیه! خودمم که بخوام کشته بشم ترجیح میدم در راه ارباب و در کنار ایشون در یک ماموریت مخوفانه توسط خودشون کشته بشم!



خطاب به وز..اهم...استاد محترم : چرا مارو تو این موقعیت میذارید بابا؟ چرا ما باید تو کلاس خودزنی شرکت کنیم؟ همانا این انجمن کلاس تقویت جادوی سیاه نداره؟!


شب به شر و بدبختی .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Welcome to where time stands still .No one leaves and no one will .Moon is full, never seems to change
تولد نقش
1389/10/13
آخرین ورود
جمعه 9 خرداد 1404 11:34
عضویت
1389/10/12
پست‌ها
976
با سلام


* مقاله ای مختصر درباره مرگ "کور ممد پاتر" در کلاس توسط من (یعنی پروفسور آمبریج) بنویسید و در آن علل کشتن وی توسط من را تحلیل نمایید. بلوف زدن ایشان در خصوص مرگ فراموش نشود. توجه داشته باشید که علت بلوف زدن ایشون در قبال نترسیدن از مرگ اهمیت بیشتری در مقاله شما دارد. (15 امتیاز)

کور مم پاتر یک فرد بسیار مرموز و زیرمیزی بود که معلوم چطوری وارد ایفای نقش شده بود. این فرد با توجه به نام خانوادگی خود ، حماقتی بزرگ بدست آورده بود و در کلا بلوف می زد.

اون خود را یک از نوادگان هری پاتر می دانست و فکر می کرد دریچه ای از شجاعت درون وجودش نهفته می باشد. این فرد همیشه برای نشان دادن شجاعت خود به دیگران ، در حیاط هاگوارتز ، دختر های سال اولی را از دست سوسک های هاگوارتز نجات می داد.

این فرد بخاطر همین سرگذشت جالب خود ، در کلاس ادعی نترسید از مرگ کرد و ادعا کرد که از مرگ نمی ترسد و در واقع حرفش حق بود و او از مرگ نمی ترسید. حتی در زمان مرگ دستش را به طرف چوبدستی خود برده بود تا از خود دفاع کند. اما شما یعنی پرفسور آمبریج به علت داشتن تجربه خیلی زود جرکت کردید و طلسم مرگ را به سمت او فرستادید و او را به ملکوت فرستادید.

علت مرطو بودن شلوار کور ممد پاتر نیز نرفتن به دستشویی قبل از کلاس بود. این فرد عادت دارد زود به زود به دستشویی برود اما قبل از کلاس شما به علت جلب شدن توجهش به یکی از دختر های کلاس ، نتوانست به دستشویی برود و بنابراین کارش را بر روی شلوارش خالی کرد و بعد از مرگ او شما فکر کردید که او از ترس این کار را کرده است.

پرفسور لازم به ذکر است که بگویم یک گریفندوری دروغ نمی گردد و ترس از مرگ اولین ترسی است که یک گریفندوری ، ان را پشت سر می گذارد.


* چرا پروفسور آمبریج افسون "آواداکداورا"ی قلابی را روی "رز ویزلی" اجرا کرد؟ (2 امتیاز)

الف) القای ترس به رز و بقیه دانش آموزان
ب) بیماری روحی- روانی خود پروفسور
ج) معرفی عنوان درس
د) شوخی دور همی



* عزرائیل از چه چیزی تعجب کرده است ؟ (3 امتیاز)

الف) حماقت پروفسور آمبریج
ب) حرکت پیش بینی نشده، خارج از قوانین ایفای نقش و رول
ج) چرا دخترکی معصوم باید بمیره؟
د) قلابی بودن افسون و سر کار ماندن جهت تحویل روح



* یکی از سه جناح ذکر شده در کلاس (وزارت – محفل ققنوس – مرگخواران) را انتخاب کرده و درباره "مزایای مرگ با کارت عضویت موقتی یا دائمی آن جناح برای بازماندگان خود"، مقاله ای مختصر بنوسید. (10 امتیاز)

محفل ققنوس را انتخاب می کنم!

کارت عضویت این حزب نه تنها از نظر مزایا بسیار بهتر از دیگر جناح ها می باشد ، در بین اعضایش حس فداکاری موجود می باشد و بیشتر اعضای ان کنار هم جمع می شوند و کار های بسیار بزرگ و خوبی انجام می دهند.

در این حزب بعد از مرگ ، نیز یاد و خاطره ادمی زنده می ماند و خیلی ها در دلهایشان تو را بخاطر خواهند داشت و با دیدن عکس یا اسم تو افتخار خواهند کرد. اما در دیگر گروه ها اینطور نمی باشد. به عنوان مثال در گروه مرگخواران ، در زمان کمبود بودجمه و جا ممکن است قبر ادمی رو بیرون بیاورند و کسی دیگر را در انجا مدفون کنند و همینطور ممکن است حقوق ماهیانه که بعد از مرگ به خانواده ی مقتول داده می شود ، قطع شود. حزب وزارت نیز پر از دردسر می باشد. در این حزب برای گرفتن حقوق ماهیانه باید یک ماه در ساختمان وزارت هی از مدارکت فتوکپی بگیری و اخر سر بعد از یک ماه حقوق را بگیری! در ان زمان نیز متوجه می شوی که حقوق این ماه را نیز باید بگیری و دوباره شروع به کاغذ بازی می کنی! و این روال تا ابد ادامه خواهد داشت!

با تشکر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.