جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  120 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  245 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  164 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  194 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: جمعه 7 دی 1403 23:43
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب تا حدی درست فکر می‌کردین!

همه سرها به سمت ترزا چرخید. ترزا لباسی سفید با گل‌های صورتی پوشیده و کیف حمایلی کوچکی انداخته بود. همینطور که در دفترچه‌ای چیزهایی یادداشت می‌کرد جلو آمد.
- اون بخش استراحتش رو درست فکر می‌کردین! درحال برنامه‌ریزی کلی تفریحات جذاب و هیجان‌انگیز هستیم که یه تعطیلات عالی رو کنار هم بگذرونیم!

ترزا دفترچه و قلمش را داخل کیفش گذاشت و پنج پوستر از آن بیرون کشید و آنها را یکی یکی به خانواده اسلیتیرین داد.
- برای اولین برنامه، امشب قراره همگی بعد از تماشای غروب زیبای اینجا، توی ساحل دور آتیش بشینیم، سیب‌زمینی زغالی درست کنیم و قصه‌های ترسناک تعریف کنیم! راستش نگران بودم که این برنامه‌ رو از دست بدین آخه طبق محاسبات من باید یه ربع پیش می‌رسیدین.

لرد زیر لب به مادرش غر زد.
- مادر کلاه آفتاب‌گیرمان را پیدا نمی‌کرد.
- به هر حال الان خوبه که رسیدین!

ترزا لحظه‌ای مکث کرد. فقط برای این که از این میزان پشت سر هم حرف زدن بدون نفس، خفه نشود و کمی نفس بگیرد. بعد از کشیدن نفس عمیقی دوباره ادامه داد:
- برای اسکان هم چون تعداد زیاد بود مجبور شدیم با طلسم افزایش فضا گنجایش اتاقا رو بیشتر کنیم. راستش افراد زیادی نبودن که قبول کنن با شما هم اتاقی باشن. یکم می‌ترسیدن. من بهشون گفتم که شما واقعا خانواده گرم و دوست‌داشتنی‌ای هستین ولی خب حاضر نشدن قبول کنن! خلاصه نتیجه نهایی این شد که پنج نفر خانواده‌ی شما با...

ترزا با گفتن هر اسم یکی از انگشت‌هایش را باز می‌کرد.
- من، گابریل، سیگنس، رابستن و بچه، دوریا و الستور هم اتاقی هستیم. قراره کلی خوش بگذره، مگه نه؟
- دوازده نفر تو یه اتاقیم؟!
- بله همینطوره! همونطور که گفتم چون تعداد افراد زیادی نبودن که قبول کنن با خانواده شما هم‌اتاقی بشن، کم تعدادترین اتاق رو براتون گذاشتیم!
- الان. این. کم تعدادترین اتاقه؟
- بله!

ترزا و گابریل با لبخند به خانواده‌ی در شوک اسلیتیرین نگاه می‌کردن. تنها کسی که به نظر می‌رسید در شوک نبود، بلکه کاملا مشتاق بود، دلفی بود.
- زودتر بریم مستقر شیم تا رهگذرای اینجا بیشتر از این درگیرم نشدن!

درسته! تعداد زیادی از دانش‌آموزان از اول شروع این مکالمه ایستاده بودند و داشتند با شگفتی صحنه رو نگاه می‌کردند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.



پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: جمعه 7 دی 1403 21:06
نمایش جزئیات
آفلاین
طولی نمی‌کشه که تصور جزیره‌ی دنج و آروم، به جزیره‌ای پر جمعیت و پر سر و صدا تبدیل می‌شه. به هر سمت که نگاه می‌کردی هرکس مشغول کاری بود و به نظر میومد تو جزیره جای سوزن انداختن و نقطه‌ای که پیش‌تر کسی پا به درونش نذاشته باشه نداشت.

بنابراین عجیب نیست اگه در یک آن چهره‌ی خاندان اسلیترین چنان در هم بره که انگار آوار بر سرشون خراب شده و پایان دنیا فرا رسیده. علاوه بر این به طرز هماهنگی همه‌شون تیک عصبی می‌گیرن و یکی از ابروهاشون شروع به بالا پریدن می‌کنه.

به جز تام البته!

تام در حقیقت از درون داشت با دمش گردو می‌شکوند، ولی برای این که لو نره و مورد هجوم یا شکِ خانواده‌ش قرار نگیره، نیم‌نگاهی به چهره‌ی بقیه می‌ندازه و سعی می‌کنه با تقلید خودش رو کاملا همرنگ باهاشون نشون بده.

- خوش اومدین! حسابی خوش اومدین! اممم... خوش... اومدین؟

هلگا که بعد از خوشامدگویی، به گرمی قصد داشت جلو بیاد و با یه بغل جانانه از خاندان اسلیترین استقبال کنه، با دیدن وضعیت، با تردید سرجاش متوقف می‌شه. بالاخره هلگا خودش بزرگ یک خاندان بود و هرچقدرم مهربون بود، اما اونقد ساده نبود که متوجه شوکه شدن خانواده اسلیترین نشه.

با این حال گابریل، گابریل بود و سادگی ازش می‌بارید و اصلا متوجه هیچی نمی‌شه. برای همین جست و خیزکنان جلو میاد و تک‌تک افراد خانواده رو یه دور بغل می‌کنه که راستش برعکس انتظار همگان اونقدم فاجعه‌بار نبود و پایانی بر تیک‌های عصبیشون و آغازِ آنالیزِ این که چی داره رخ می‌ده می‌شه.

لرد نگاهشو از جماعت رنگارنگ اطرافش برمی‌داره و به سمت مادرش برمی‌گرده.
- مادر جان، خیال می‌کردیم قرار بود در سکوت و آرامش در کانون گرم خانواده در این جزیره استراحت کنیم! پس چه شد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: جمعه 7 دی 1403 17:48
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در این سوی ماجرا، خانواده‌ی اسلیترین بی‌خبر از خنجر تام در کمرشان، مشغول آماده شدن برای سفر پیش رویشان بودند. تنها چیزی که باعث می‌شد هیچ کدامشان - به جز مروپ - اشتیاقی به سفر نداشته باشند، خب... خود سفر بود.

- داره دیر می‌شه!
- مادر این کلاه آفتاب‌گیر ما کو؟
- مامان‌بزرگ اگه وقتی خونه نیستیم واسم خواستگار بیاد چی؟
- بیاید این قابلمه‌ها رو بردارید با خودت ببرید! واسه کل وعده‌های سفر غذا پختم که گالیون اضافه خرج نکنیم!
- ما کلاه آفتاب‌گیرمون رو پیدا نکردیم و نمیایم!

همه‌چیز همان‌طوری پیش می‌رفت که در همه‌ی خانه‌های عادی قبل از مسافرت پیش می‌رود.

- من قفل دماغم رو یادم رفته!
- من کفشامو جا گذاشتم.
- ما حس می‌کنیم قدرت و اصالتمون رو با اومدن به این سفر جا گذاشتیم.
- کاش شوهر مامان رو جا می‌ذاشتیم.
- باز شروع شد!

و توی راه هم همینطور.

برنامه‌ی خوش‌گذرانی خانواده، اصلا طبق برنامه‌ریزی دقیق مروپ پیش نمی‌رفت. او قاطعانه تاکید کرده بود که همه‌ باید به مقدار زیادی از بودن در آن‌جا لذت ببرند، ولی کسی راضی یه نظر نمی‌رسید. اما او به هرحال امیدوار بود که با رسیدن به مقصد، همه به قول نوه‌اش چیل کرده و کدورت‌ها را کنار بگذرانند و از تعطیلات استفاده کنند. و اگر هم قرار نبود این‌طور پیش برود، او طلسم‌های زیادی بلد بود که مجبورشان می‌کرد از تعطیلات لذت ببرند و در نهایت از او برای این سفر تشکر کنند. فقط کافی بود به رمزتازی که مستقیم آن‌ها را به جاوایی می‌رساند دست بزنند و در کسری از ثانیه همگی‌شان سر از خلوت و آرامش یک جزیره‌ی بی‌نظیر درآورده و از این فرصت برای ترمیم کردن روابط خانوادگی استفاده کن...

- سلام!

خانواده‌ی اسلیترین در جاوایی بودند؛ اما همراه با بقیه‌ی خانواده‌های هاگوارتز و هلگا که با خوشحالی به آن‌ها خوش‌آمد می‌گفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
حالا که این پستو تا آخر خوندی، پس یعنی خیلی درگیرمی!


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: جمعه 7 دی 1403 14:31
نمایش جزئیات
آفلاین
تام تمام حرف‌های مروپ و خانواده اسلیترین را می‌شنود و سریع به فکر فرو می‌رود. تجربه سفر خانوادگی؟ نه، هرگز! اما تجربه تنها بودن با این خانواده؟ بارها. تام خوب می‌داند که سالازار و لرد ممکن است الان قول بدهند که "ای بابا، فقط استراحت می‌کنیم!" ولی این دو نفر همان‌هایی هستند که ده دقیقه هم بیکار نمی‌نشینند. ده دقیقه روی صندلی آفتاب بگیرند، حوصله‌شان سر می‌رود و خب، اولین گزینه دم دست برای کریشیو کردن کیست؟ تام، بیچاره‌ترین آدم این جزیره.

تام خاطره‌هایی دارد که هنوز مثل فیلم جلوی چشمانش پخش می‌شوند. همین چند ماه پیش، خانواده در یک بعدازظهر آرام تصمیم گرفتند "استراحت" کنند. نتیجه؟ سالازار و لرد، بدون هیچ قربانی بیرونی، تصمیم گرفتند از تام به عنوان هدف مشترک شکنجه استفاده کنند. کریشیوها مثل نقل و نبات حواله شد، و تام هنوز به دنبال چند اعصاب سالم می‌گردد که شاید جایی در گوشه‌ی هاگوارتز جا گذاشته باشد.

حالا، در حالی که مروپ مشغول پیدا کردن جوراب و لباس برای چمدان لرد است—بله، لرد تاریکی خودش توانایی پیدا کردن وسایلش را ندارد و همچنان رابطه مادر-فرزندی کاملاً جریان دارد—تام یک راه فرار پیدا می‌کند. مروپ با شور و هیجان چمدان را می‌بندد و لرد غر می‌زند که چرا جوراب‌ها ست نیستند. تام، که این صحنه را بهترین شانس برای اجرای نقشه‌اش می‌بیند، بدون اینکه کسی متوجه شود، به سرعت به سمت شومینه می‌رود. دست در جیبش می‌برد، مقداری پودر جادویی برمی‌دارد و در یک لحظه خود را از خانه گانت‌ها به هاگوارتز تلپورت می‌کند.
او فقط یک هدف دارد: خبر دادن به بقیه بنیان‌گذاران درباره این "سفر خانوادگی"!



- یعنی سالازار خودش گفت که هر چهار تا بنیان‌گذار با نواده‌هامون بریم مسافرت؟
- شبیه چیزایی که سالازار می‌گه نیست آخه.

تام باید سریع فکر کند. مغزش مانند یک ساعت جادویی پر از چرخ‌دنده شروع به کار می‌کند. گودریک با نگاه تیز و شکاکش، او را زیر نظر دارد، انگار که منتظر است از دهان تام جمله‌ای بیرون بیاید که همه چیز را لو بدهد. فشار نگاه گودریک مثل وزنه‌ای سنگین روی شانه‌های تام می‌افتد، اما تام می‌داند که باید سریع و هوشمندانه عمل کند. او نفس عمیقی می‌کشد، انگار که هوا را برای تقویت جادوی ذهنی‌اش می‌بلعد.
- خب، سالازار از وقتی مدیریت هاگوارتز رو کامل گرفته، خیلی تغییر کرده. می‌خواد همه گروه‌ها رو برابر ببینه و...
- همون سالازاری که تا دیروز با خون ماگل‌زاده‌ها رو دیوار هاگوارتز تهدید می‌نوشت؟!

تام نفس عمیقی می‌کشد. نه‌تنها گودریک، بلکه هلگا و روونا هم آنجا ایستاده‌اند. اما خوشبختانه هلگا، به خاطر قلب بزرگش، از همان اول آماده سفر است و روونا هم، با همان اعتماد عمیقش به سالازار، خیلی زود قانع می‌شود. گودریک، هرچند غر می‌زند و شکایت می‌کند، بالاخره قبول می‌کند چون نمی‌خواهد تنها کسی باشد که از ماجرا جا مانده است.

تام، پیروزمندانه، قبل از اینکه مروپ متوجه غیبتش شود، از طریق همون شومینه به خانه گانت‌ها تلپورت می‌کند. نقشه‌اش موفق شده است! حالا او دیگر تنها هدف شکنجه در سفر نیست. خانواده اسلیترین با اشتیاق برای سفر آماده می‌شوند... البته اشتیاقی که با تهدیدهای مادرانه مروپ به‌خوبی مدیریت شده است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/10/7 14:42:42
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: جمعه 7 دی 1403 14:17
نمایش جزئیات
آفلاین
برای اطلاعات بیشتر در مورد ایونت به اینجا مراجعه کنید.

_________________________

سوژه جدید:

- همش کار کار کار! یکی چسبیده به شیشه گلخونه داره توی کفش سیندرلا، کاکتوس قلمه می‌زنه!

در داخل قابلمه پلو، آب ریخت و گذاشت تا جا بیفتد.
- اون یکیم که روز مادر یادش رفته اصلا مامانی هم داره و همش مشغول گسترش ارتش تاریکشه. غلامرضا لرد شده واسه مامان!

غر غر کنان، خورشت قیمه‌اش را آبکش کرد.
- بزرگ خاندان مامانم که همش در حال فتح و فتوحاته! ناپلوئنم آخر هفته‌ها با نوه‌هاش می‌رفت شمال فرانسه، آش دوغ می‌خورد اونوقت جد مامان حتی آخر‌ هفته‌هام داره قاره اروپا رو به قاره آمریکا پیوند می‌زنه!

نفسش را با خشم بیرون داد و سالاد شلغمش را هم زد.
- این نوه مامان بزرگم که... هیچی... آخه نوه شیرینه عین عسل! ماچ به پیشونی درگیر کنندش.

دوباره بلافاصله اخمی کرد و دیس خورشت پلو با دانه‌های لپه و سالاد شلغم را روی میز طویل شام کوبید و سپس ساطوری را کنار دیس، محکم داخل میز فرو کرد.

اهالی دور میز، خودشان را جمع و جور کردند.

- مامان قربون خونواده بیزیش بره!

لرد یکی از ابروهایش را بالا انداخت؛ از مروپ به ساطور و سپس از ساطور به مروپ نگاه کرد.
- مامان جان؟ امروز گل گاوزبون خودتونو مصرف کردین؟ به نظر کمی... فقط کمی... خسته میاین!

مروپ ساطورش را از داخل میز بیرون کشید و دوباره محکم‌تر در آن فرو برد.
- به نظر پسر انجیری مامان ممکنه که مامان، خونواده‌ خستگی‌ناپذیرش رو دور این میز ببینه و خسته بشه؟!

با مشتش ضربه‌ای روی میز کوبید که دیس یک متر به هوا رفت و قیمه‌های زیر خورشت پلو روی میز پخش شد.

- نه مامان جان... به نظر نمیاد شما اصلا خستگی پذیر باشین!

دلفی با چهره‌ای که گویی بخواهد خواستگارش را رد کند، لپه‌ای را از لای موهایش جدا کرد و آن را در فاصله‌ای دور از خودش قرار داد.
- مامان بزرگ، مثل اینکه حسابی از بودن کنارمون خوشت میادا!

این حرف دلفی، مانند ریختن بنزینی بر روی قلب سوزان مروپ بود.
- معلومه که مامان خوشش میاد کنار خونواده‌ش باشه... ولی خونواده‌ش چی؟ اونام خوششون میاد کنار مامان باشن؟! مامان صبح تا شب توی این خونه عین کوزت کار می‌کنه بلکه خونواده‌ مامان رو خوشحال و راضی ببینه اما دریغ از یکم خوشحالی و رضایت توی این خونه!

تام، دم شلغمی که به نظر می‌رسید داخلش دلمه کلم بروکلی باشد را گرفت و آن را نامحسوس به پشت صندلی‌اش پرتاب کرد. سپس با افسوس آهی کشید. 
- عزیزم؟ شاید اگر بیشتر روی دستپختت کار کنی ما رو بیشتر خوشحال و راضی...

با دیدن ساطوری که این بار در چند سانتی متری صندلی‌اش روی میز فرود آمد، ادامه سخنش را قورت داد.

- مامان فقط در یک صورت حالش عوض می‌شه و می‌تونه خوشحالی و رضایت خونواده‌ش رو ببینه اونم اینه که خونوادش چند وقت به خودشون مرخصی بدن و همراه مامان به جزایر جاوایی بیان.

به نظر، سکوت اهالی دور میز می‌توانست به نشانه رضا تعبیر شود چرا که هیچ‌کدام دلشان نمی‌خواست مادر گل گاوزبان نخورده خانواده در همین وضع روحی باقی بماند و بنیان‌های خانواده را دچار خدشه کند.

به هر حال گاهی مامان‌ها هم نیاز دارند تا همراه خانواده‌شان به مرخصی بروند.
- ولی مامان یه شرط برای این سفر داره و اونم اینه که شیرشو حلال‌تون نمی‌کنه اگر ببینه غیر از خونواده خودمون، کسی دیگه رو آوردین سواحل جاوایی! این سفر فقط واسه خونواده اسلیترینه و نه هیچکس دیگه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: جمعه 7 دی 1403 11:40
نمایش جزئیات
آفلاین
- اینطوری نمیشه برین بیل منو بیارین!
-بیل؟
- بیخیال تام بچه س جوونی کرد تو ببخشش؟
- بیلو؟
-تام من به بیل چیکار دارم گابریلو میگم که میخوای با بیل بزنیش.
- اینم ایده ی خوبیه ها ولی من که نخواستم بزنمش بیار تا استفاده ی دیگشو نشونت بدم.

دوریا با تردید بیل را از خاک باغچه بیرون کشید و به دست تام داد.

- خب حالا نگاه کن یاد بگیر! ابتدا اون نوک تیز و باریک بیل رو بین دو سوژه مورد نظرمون قرار میدیم و بعد...
- به به چشمم روشن حالا دیگه بیل رو بچم بلند میکنی؟ به پسر مامان میگی سوژه مورد نظر؟ مگه متهم گرفتی مرد؟
- مرلیناااا! زن دو دقیقه دچار سوء تفاهم نشو بذار بگم چی شد خب.

دقایقی بعد

- بیا وقتی میگن کار دست مرد نده همینه اون از جارو ی پرنده ی مامان که دادم بهت درستش کنی الان یه کار کردی به جا طلسم مامان جاروشو استارت بزنه آخه جارو موتورش کجا بود که بخواد استارت بزنه؟ الانم که میخوای سر و صورت بچمو از اینم ناقص تر کنی.
- مادر؟
- نه ناقص منظورم یعنی چیزه...پرفکت و با ابهت عزیز مامان!

لرد سیاه ابرویی بالا انداخت و با چشمانی ریز شده به مروپ نگاه کرد، درحالی‌که مروپ نگاهش را از او دزدید آهی کشید و به مشکل فعلی اش خیره شد.

- با شما بعد خصوصی حرف میزنیم مادر! فعلا مارا نجات دهید.

مروپ نگاهی به بیل تام و مرگخوارانی که آن طرف درحال نظاره کردن لرد بودن انداخت.

- مامان یه نقشه ای داره! مرگخوارای مامان یه سمت تام و بیل یه سمت وایسین. تام تو اول یه دست گابریلو بند کن به بیل تا یه دستش جدا شد بقیه نارگیل بدون پرز مامانو محکم بکشین سمت خودتون.

مرگخواران با تعجب نگاهی به یکدیگر انداختند اما چاره ای نبود برای نجات لردشان باید هر راهی را امتحان میکردند. تام با اکراه بیل را به سمت گابریل نزدیک کرد.
- خیلی خب هر وقت گرفت تا شماره سه میشمارم بعد باهم بکشید.

گابریل یک دستش را مانند کوآلا به بیل قفل کرد.

- یک...دو...سه، حالا.

گابریل و بیل مانند کشی که در رفته باشد به دور دست ها شوت شدند و پشت سر آنها رنگین کمانی در آسمان شکل گرفت.

-گابریل؟
- مرگخوار خوبی بود.
- یعنی دیگه بر نمیگرده؟
- بخواهد هم ما نمیگذاریم پنجره هارا عایق چند لایه کنید، در هارا چند طلسمه کنید. خلاصه ما یک قلب کاغذی زین پس ببینیم، مسببش را به آنجا میفرستیم که تسترال زین انداخت!

مرگخواران که حسابی از ماجرای امروز آشفته و خسته بودند به سراغ ایمن کردن در و پنجره ها رفتند. لرد سیاه درحالیکه مروپ لیوانی بهارنارنج گلاب به دستش میداد، بر روی صندلی اش نشست تا بلاخره بعد مدتها نفسی راحت بکشد. تا سالهای سال هیچ کس از گابریل خبری نشنید، کم کم سکوت همیشگی به خانه ریدل ها باز گشت. اما شاید این پایان، سر آغاز ماجرایی دیگر درخانه ریدل ها بود.


پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
S.O.S

پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: پنجشنبه 20 اردیبهشت 1403 22:26
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارا از روی حسادت برای هم دسیسه میکنن و هم دیگه رو میکشن و تبدیل به روح میشن.
تا الان لینی، هکتور و تری بوت کشته شدن.

_____________


-چرا کشتن وقتی میتونیم هم دیگه رو دوست داشته باشیم؟

رنگین کمانی به زور پنجره خانه ریدل هارا باز کرد و خودش را داخل خانه انداخت. گابریل روی آن پرید و در حالی که مقدار زیادی قلب کاغذی از خود به هوا می پراکند شروع به سرسره بازی کرد.

چشمان مرگخواران از نور فراوان رنگین کمان تقریبا نابینا شده بود.

-بچه بیا پایین سرمان رفت!
-ارباب سرتون کجا رفت؟ بگین برم بوسش کنم برش گردونم.

گابریل بلافاصله خودش را در بغل لرد انداخت.
-سرتون رفته غصه نخورینا! اصلا میخواین من سرتون بشم؟

مرگخواران شروع به شستن گوش هایشان با محلول آب نمک و وایتکس کردند.

-یکی این را از ما جدا کند!

قلب های کاغذی به سرعت روی لرد می ریختند. هر چقدر تلاش میکرد تا مسئول این فاجعه را از خود جدا کند، گابریل بیشتر به او می چسبید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: چهارشنبه 15 شهریور 1402 22:11
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش‌بک

لینی در تهِ چاه بود، در ته‌ترین حالت چاه؛ بعضی چیز‌ها خیلی عجیب است، مثل این‌که اکنون که در تهران ما هوا گرم است، در آفریقا هوا سرد است؛ مثل سانتر‌های بی‌هدفی که... گل هم نمی‌شوند؛ مثل این ریبوزوم‌هایی که به‌خاطر سریال چهارشنبه‌خانم و تم "من می‌رقصم، می‌رقصمم، می‌رقصممم با دستای منن" حواس‌شان نیست پروتئین‌هایی را که می‌سازند را در چاه شبکه‌ی آندوپلاسمی کامل بریزند و تکه‌ای از آن به دیواره گیر می‌کند و مادر هسته و پدر دی‌ان‌ای به‌خاطر این گیر کردن پروتئین، مجبور به پذیرایی از عمه باکتری و عمو اچ‌آی‌وی می‌شوند و یک خانه، یک خانواده و بی‌شمار کودک دوست‌دار چهارشنبه‌خانم از دست می‌روند، درد و غم و آه و فغان؛ مثل این‌که لینی -وارنر‌شان- بال‌هایش را با خرده چوب‌های تهِ چاه به صلیب کشید تا مبادا خاکی شود.
لینی به لایه اوزون خیره شد.
- آه، اوه، اَه. دسیسه می‌چینین؟ توطئه می‌کنین؟ ایلومیناتی؟ فراماسونر‌ا؟ آااااااه‌ه. اربابا... توطئه‌ها در کار است.

عنکبوتی با ریش‌هایی عنکبوتی بیرون آمد.
- وای، عروس ننم میشی؟
- نه، نمی‌شم. نه، نمی‌شم. من یه ارباب دارم که دلم براش تنگ شده.
- چرا نمیشی، چرا نمیشی؟
- تو هم بخشی از توطئه‌ی اونایی. من دیگه رکب نمی‌خورم.
- برده‌‌ی ننم چطور؟
- نه.
- یه تار وسیع داریما.
-
- زمینی می‌برمت تو درخت هلو. امشب می‌برمت اگه زنم بشی یا برده‌ی ننم بشی.

انعکاس نور خورشید در چشمان لینی حلقه زد. او مرگخواری بس سواستفاده‌گر و سودجو بود.
- اول ببر تا بهت بله رو بگم.

عنکبوت سوتی زد. عنکبوتَک‌هایی که بچه‌های عنکبوتِ ریشو، حاصل از عروس‌های قبلی ننه‌اش، بودند، به سراغِ لینی آمدند و خرده چوب‌های صلیب‌مانندی را که بال‌های لینی به آن متصل بودند، از زمین درآوردند و آن‌ها را با پاهایشان گرفتند؛ سپس از طریق دیواره‌های چاه به سمت علف‌های موجود بر روی زمین حرکت کردند.

لینی رسیده‌بود به علف‌ها.
- حالا عروس ننه‌ام میشی یا که برده‌اش میشی؟
- هه، رکب خوردی. من فقط برده‌ی اربابمَم.
- مواَاَاَاَاَ. با من بازی شد، مواَاَاَاَاَاَاَ.

عنکبوت و عنکبوتَک‌هایش، در حالی که آلانین و گلیسین گریه می‌کردند، به سمت داخل چاه برگشتند.

حال نوبت انتقام لینی بود، انتقامی که خون تمام توطئه‌ها و توطئه‌کِشان و خائنان را می‌مکید و ریشه‌ی آن‌ها را می‌خشکاند.
لینی در حالی‌که وزن تکه چوب‌های صلیب‌مانند بر پشتش سنگینی می‌کرد، بلند شد و خودش را صاف کرد؛ عطش انتقام در خون آبی‌رنگش به او انرژی هرکاری، از جمله بلند کردن تکه چوب‌های صلیب‌مانند را می‌داد. او شروع به حرکت به سمت بی‌بینی‌ترین خانه‌ی شهر کرد؛ اما متاسفانه پیش از رسیدن و انتقام، لِه شد.

لینی ماموریتش هنوز تمام نشده‌بود، نمی‌توانست خودش را در زیر پا‌های هکتور دگورث گرنجر رها کند.
- اِوا، یه چیز آبی رنگی رفت زیر پام، تو معجون جدیدم برا ارباب می‌ریزمش!

هکتور کفشش را درآورد. با کمک انگشت اشاره‌اش خون آبی‌رنگ لزجِ لینی مرلین‌بیامرز را جمع کرد و آن را در پاتیل زنگ‌زده‌ای که دستش بود، ریخت و برای اسراف نشدن یک قطره‌ی آن، زبانش را درآورد و کفِ کفشش را لیسید.

لینی مرده‌بود، جسدش در معجون ریخته شده‌بود و روحش هم با دیدن این صحنه‌ها داشت گریه‌کنان بابت تک‌تک ناکامی‌هایش بالا می‌رفت، که سیستم انتقال روحانیِ ازرائیل، خطای چهارصد و چهار داد.
ازرائیل پیامی روحانی برای روحان در مسیر مانده، فرستاد.
- روحان، به علت نبود زیر ساخت‌های مناسب، مسیر‌های انتقال روح فرو ریختن و قراره دیگه ساخته نشن، حالا یا دوباره بمیرید تا بیایم ببریمتون یا روح سرگردون بشین. هیچ عرض عذرخواهی‌ای هم نمی‌کنم! من که نریختمش.

لینی دیگر بهشت سیاهش را هم نداشت. روح لینی با شدت بیشتری گریه کرد و ضجه زد. روحش، از شدت ناراحتی و غم و اندوه، به سمت روح هکتور هجوم برد و آن را از تنش درآورد.
- عههههه، لینی!
- اَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَ!

لینی روح یک تکه چوب را که بر روی علف‌ها افتاده‌بود، درآورد و آن‌را به نیش بُرَنده‌ی خودش متصل کرد و سپس سامورایی‌وارانه، شمشیر ترکیبی‌اش را در گردنِ روح هکتور فرود آورد.
- یَــععععععععععع!
گردنِ روح هکتور بریده‌شد، اما خونی نپاشید. دردی هم نیامد، حتی آهی هم بلند نشد؛ هر چه باشد عالم روحانی باید تفاوتی می‌داشت.

هکتور می‌خندید، آن‌هم به‌شدت. هرچه باشد پرواز بدون محدودیت آرزوی هر بنی‌بشری‌ست.

لینی پاهایش را در گردن بدون سر هکتور فرو برد، سپس روح بی‌وزن ترکیبی‌اش را شناوران به سمت بدن هکتور برد.

پایان فلش‌بک

***


- اربابا؟ پرتم نمی‌کنید که؟
- نمی‌دانیم، نمی‌خواهیم مغزمان را الکی درگیرش کنیم.
- اما ارباب برای منم نمی‌خواید درگیر کنین؟
- خیر. اصلا یارانمان هر بلایی می‌خواهید سرش بیاورید. مزاحم ما و مغز همایونی‌مان نشوید.

لرد ولدمورت صحنه را ترک کرد. حال مرگخواران مانده‌بودند و لینی هکتور‌نما و معجون‌های هکتور فقید.
- وااایــســیــد!

بلاتریکس توان دستور شنیدن نداشت، آن‌هم از هکتور.
- حالا که اینطور شد می‌شینیم.
باقی مرگخواران نیز پشتش، چهار زانو، نشستند.

لینی به‌دنبال فکری برای نجات بود، اما روح‌ها که مغز ندارند؛ هکتور هم که مغزش سوراخ بود. او فشار آورد، بیشتر و بیشتر فشار آورد؛ تنها نتیجه‌ای که اعضا و جوارح داشته و نداشته‌ی هکتور برایش می‌آوردند، یک کلمه بود، معجون.
- یـه معجونی می‌دم که هرکی زود‌تر به ارباب بدتش شایسته میشه!
لینی نزدیک‌ترین معجونی را که به هکتور وصل بود، بالا برد و... امان از دل پاک و شفاف مرگخواران که مثل سرِ همایونی و والای ارباب لرد ولدمورت براق بود.

مرگخواران به جان معجون صورتی رنگی که در دست لینی هکتور نما بود، افتادند. سرانجام کوین کارتر از روی دوش‌های خاله بلاتریکسش بالا رفت، معجون را گرفت، پایین پرید، به سمت اتاق لرد ولدمورت رفت و با سرش درِ اتاق او را شکست و وارد آن شد.
- ارباااااب ژووون!
- کوین، زهر عقرب. مگه نگفتیم پارک نمی‌بریمت؟
- ارباب اینو بقولین.

کوین، ناگهان به‌خاطر پرش اسکورپیوس، بلاتریکس، دیزی، کتی و جمعی دیگر از مرگخواران بر رویش، شیشه‌ی معجون را به سمت لرد ولدمورت پرتاب کرد.
شیشه چرخید. با مولکول‌های اکسیژن واکنش داد و اندکی شعله در هوا ایجاد کرد؛ سرانجام به سرِ لرد ولدمورت برخورد کرد و شکست و تمام ماده‌ی صورتی رنگ درونش بر روی صورت لرد ولدمورت ریخت، قسمتی از آن هم وارد دهانش شد، لغزید و لغزید و از گلوی لرد ولدمورت پایین رفت.

همانجا، همان افراد، فقط چند میلی‌ثانیه بعد.

- حبیبی یا نور العین یا ساکن خیالی
عاشع بعالی سنین و لا غیرک فی بالی
اجمل عیون فی الکون انا شفتاها
الله علیک الله علی سحراها
عیونک معایا عیونک کفایا
تنور لیالی
قلبک ندانی و قال بتحبنی
الله علیک الله طمنتنی
معالک البدایه و کل الحکایه
معاک للنهایه!

- اربابا برای کی می‌خونین؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز در 1402/6/16 19:50:31
او نیست با خودش،

او رفته با صدایش اما،

خواندن نمی تواند.
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 مرداد 1402 21:46
نمایش جزئیات
آفلاین
در کسری از ثانیه کوهی از مرگخوار های در هم گوریده تشکیل شده بود که در تلاش برای پیشی گرفتن از بقیه برای نشون دادن شایستگی هاشون در هم گره خورده بودن.

کاسه صبر لرد که قبل از این چکه چکه ازش میریخت، حالا قطره قطره هاش جمع شده بود و وانگهی دریا شده بود.
- یاران ما! چرا هیچوقت نمیتونید شایسته باشید؟

از وسط گلوله ی مرگخواران در هم پیچیده، دستی بندری زنون بیرون اومد و سعی داشت چیزی رو بگه که خیلی مشخص نبود چیه.

- دست ناشناس متعلق به کدوم یار ماست؟ ما همه یارانمون رو میشناسیم حتی از دست. ولی این یکی رو یادمون نمیاد!

سر لرزون دیگه ای از سمت دیگه ی گلوله ی در هم پیچیده بیرون اومد.
- من بودم ارباب!

لرد سیاه نگاهش رو به کله ی سخنگو انداخت. از چشم هاش میشد فهمید که کله ی مورد نظر رو شناخته ولی اصلا دل خوشی از اون کله ی مورد نظر نداشت. بنابراین تصمیم گرفت کله رو نشناسه.
- یارانمون این هک رو ما نمیشناسیم. این هم گره بزنید به یقه ی ایوان بندازیدش بیرون.

هکتور بسیار نادم و پشیمان بود.
- اربابا رفته بودم دنبال اکتشافات جدید. با پاتیل پر سرعت آخرین مدل اومدم.

مرگخوار ها منتظر تصمیم لرد بودن تا ببینن چه اقدامی باید بکنن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: شنبه 14 مرداد 1402 01:33
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لینی مرگخوار مورد علاقه‌ لرده و مرگخوارای دیگه از این موضوع راضی نیستن. برای همین لینی رو توی کیسه می کنن و توی چاه می ندازن.
مرگخوارا در حال تلاش برای جلب توجه لرد هستن و خیال دارن بهش بگن که لینی خیانت و فرار کرده.

تری بوت هم این وسط توسط مرگخوارا آواداکداورا خورد و کشته شد.

.....................................


تری بوت شفاف و خشمگین رو به مرگخواران کرد.
- کی بود منو کشت؟ خیلی بهم برخورد!

مرگخواران همچنان پشت در اتاق لرد سیاه در حال درگیری فیزیکی بودند که کاسه صبر لرد سیاه لبریز شد.

در اتاق باز شد و به محض باز شدن در، مرگخواران آرام گرفته و مودب و دست به سینه ایستادند.

لرد سیاه کاسه ای در دست داشت.
- می بینین؟

مرگخواران به ماده سیاهرنگی که کاسه را پر کرده و در حال سرریز شدن بود نگاه کردند.

- به به!
- صبرتان بسیار زیباست ارباب!
- ارباب اجازه می دین به همین مناسبت خبری رو به شما اعلام کنم؟

- خیر!
لرد سیاه قاطع و محکم گفت. او زیاد از ایوان روزیه خوشش نمی آمد و خاطره خوبی از اخبارش نداشت.

نگاهی به گروه مرگخواران انداخت. چیزی به نظرش کم بود. چیزی کوچک و کم اهمیت و ناچیز...

- تری... این چه ریخت و قیافه ایه؟ چرا از زمین فاصله گرفتی؟

- ارباب... چشم شما رو دور دیدن و منو کشتن... ولی من قاتلم رو پیدا خواهم کرد...

هنوز هم چیزی کم بود. لرد سیاه هر چه فکر کرد آن را نیافت.
-یاران ما. یکی از شما شایستگی خودشو نشون بده و یقه این ایوان رو بگیره و از پنجره بندازه بیرون. قیافش رو آزاردهنده تشخیص دادیم.

فرصتی برای اثبات شایستگی فراهم شده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!