-يعني چي كه نميدونين؟! مگه ميشه كسي ندونه كلاه كجاست ؟!

-نه...نه ارباب...الان كه خوب فكر كردم يادم اومد.

لرد سياه سري به نشان رضايت تكان داد.
-خوبه...ما ميريم استراحت كنيم...شما هم بريد كلاه رو بياريد.
با رفتن لرد سياه، ملت بر روي سر و كله ى آستوريا فرود آمدند.
-كجاست كلاه؟!
-پس چرا از اول نگفتي؟!
-از اولشم ميدونستي و نگفتي؟!
آستوريا، در همان حالي كه وينكي را از لاي موهايش در مياورد، چشم غره اي به ملت رفت.
-من چه ميدونم كجاست.

-پس چرا به لرد سياه...
-هيس! حرف نباشه! ناظر شدما! ميزنم معلقتون ميكنم. بشينيد فكر كنيد كه كجاهارو بايد بگرديم.

ملت كه بحث كردن را بي فايده ديدند، هر كدام در گوشه اي، مشغول به فكر كردن شدند.
در ميان متفكران، چراغي بالآي سر هكتور روشن شد.
-من ميگم از يكي از استاد ها بپرسيم. اونا حتما ميدونن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




