-

-نه نیک...تو نه!

-هک خودت میدونی که من میدونم!

-نیک تو در خروجی تالار رو هنوز نمیشناسی میخوای محل نگهداری کلاه رو بدونی اخه؟
-میدونم هک...خودت میدونی که میدونم!

-میخوای این جمله ی مسخره رو اینقدر تکرار نکنی؟
-
اینقدر تکرارش نکردم کلا دوبار...
-شما دو تا میخواین بس کنین؟

لرد ولدمورت در حالی که با ابهت تمام از میان جمعیت
کثیر اسلیترینی ها رد میشد.نگاهی به اطراف انداخت.
کراب بیهوش روی زمین افتاده بود و هکتور پاتیلش را آماده ی کوبیدن به سر نیکولاس کرده بود.نیکولاس پوزخند همیشگی اش را بر لب داشت و دراکو و آستوریا هم متعجب آن دو را نگاه میکردند.لرد ولدمورت از سر تاسف سرش را تکان داد.قبلا تالار خیلی شلوغ تر از این حرفا بود.
-یکی همین الان توضیح بده ببینم این جا چه خبره!
-ارباب هک فک میکنه ...
-نگفتم چغلی همدیگه رو بکنید...پرسیدم این جا چه خبره!
نیکولاس سرش را پایین انداخت. بدجور ضایع شده بود و حالا این هکتور بود که به او پوزخند میزد.
-ارباب...اجازه دارم حرف بزنم؟

-شما از کی تا حالا واسه حرف زدن اجازه میگیرین؟ بگو ببینم!
-ارباب! میخوایم بریم کلاه گروهبندی رو برداریم!

-اون وقت میخواین باهاش چیکار کنین؟
-نیک رو ضای...ببخشید یعنی ورودی های اسلیترین رو زیادتر کنیم!
لرد دوباره نگاهی به جمعیت کرد.
-خب؟
-خب ارباب...همین دیگه!

-خب چرا این جا وایستادین پس؟پاشین برین دیگه.اینم بردارین با خودتون ببرین یکم تالار خلوت شه ما میخوایم استراحت کنیم!

لرد اشاره ای به کراب که همچنان روی زمین افتاده بود کرد!
-ارباب مشکل اینجاست که...
-کسی به تو گفت حرف بزنی دراکو؟
آستوریا چشم غره ای به دراکو رفت و به لرد نگاه کرد.
-ارباب مشکل اینجاست که ما نمیدونیم کلاه کجاست!