جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
بالای صفحه
اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: معجون های سیاه،افسون های سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 15 خرداد 1396 22:58
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سياه نگاه چپ چپي به آستوريا كرد.
-يعني چي كه نميدونين؟! مگه ميشه كسي ندونه كلاه كجاست ؟!
-نه...نه ارباب...الان كه خوب فكر كردم يادم اومد.

لرد سياه سري به نشان رضايت تكان داد.
-خوبه...ما ميريم استراحت كنيم...شما هم بريد كلاه رو بياريد.

با رفتن لرد سياه، ملت بر روي سر و كله ى آستوريا فرود آمدند.
-كجاست كلاه؟!
-پس چرا از اول نگفتي؟!
-از اولشم ميدونستي و نگفتي؟!

آستوريا، در همان حالي كه وينكي را از لاي موهايش در مياورد، چشم غره اي به ملت رفت.
-من چه ميدونم كجاست.
-پس چرا به لرد سياه...
-هيس! حرف نباشه! ناظر شدما! ميزنم معلقتون ميكنم. بشينيد فكر كنيد كه كجاهارو بايد بگرديم.

ملت كه بحث كردن را بي فايده ديدند، هر كدام در گوشه اي، مشغول به فكر كردن شدند.
در ميان متفكران، چراغي بالآي سر هكتور روشن شد.
-من ميگم از يكي از استاد ها بپرسيم. اونا حتما ميدونن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: معجون های سیاه،افسون های سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 15 خرداد 1396 00:53
نمایش جزئیات
آفلاین
(اجازه بدین من طی یک حرکت، شخصیت توبیاس رو وارد نمایشنامه کنم، و در نهایت داستان رو همین جا که هست بهتون تحویل می دم. پس نگران از بین رفتن سوژه نباشید!)

هم زمان با صحبت آستوریا، صدای بلندی به گوش رسید و توجه ملت اسلی را جلب کرد و مانع از آن شد که صحبت آستوریا را بشنوند.
بروبچ به جایی که صدا از آن به گوش رسیده بود نگاه کردند و دیدند که تعداد کثیری کتاب به روی زمین افتاد و مردی با موهای مشکی و چرب -که مانند دو تکه بزرگ اطراف صورتش را احاطه کرده بود- روی کتاب ها ولو شد.

لرد به فرد تازه وارد گفت:
-خب دیگه میخواین سر در اینجا بنویسم تالار خانوادگی اسنیپ؟ معرفی می کنم: بچه ها توبیاس، توبیاس بچه ها. تا حالا کجا بودی؟

توبیاس در حالی که سعی می کرد ردایش را پاک کند، گفت:
-ارباب، رفته بودم این کتاب های تاریخ جادویی رو از بینز بگیرم. یه مقدار کار به مشکل خورد، طول کشید.
-مگه این روح هنوز زنده س؟
-خب قاعدتا با توجه به اینکه روحه دیگه زنده نیست. ولی خب بله، متاسفانه هنوز وجود داره.

توبیاس کمی جلوتر رفت و با دقت به اقصی نقاط تالار نگاه کرد.
-خب ارباب با اجازه تون، من توی کدوم دخمه می تونم استراحت کنم؟
اما ناگهان چیزی توجهش را به خود جلب نمود. در حالی که به نقشه ی کراب نگاه می کرد، خندید و ادامه داد:
-واقعا عالیه، خیلی هوشمندانه س. کی این نقشه ی دقیق رو با این جزییات طراحی کرده؟
-این جسد مژه دار، سیاه مخملی.
-عه هکتور نگاه نکن. خب تا جایی که من متوجه شدم میخواین کلاه گروه بندی رو به دست بیارین؟
-درسته.
-کار ساده ای به نظر نمیاد، هیچ مشکلی وجود نداره؟

لرد پاسخ داد:
-خب داشتیم در همین مورد صحبت می کردیم که تو وارد شدی، آستوریا گفتی چه مشکلی وجود داره؟
-ارباب مشکل اینجاست که ما نمیدونیم کلاه کجاست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[img align=left]http://snape.persiangig.com/other/1903271_5924129.
پاسخ به: معجون های سیاه،افسون های سیاه
ارسال شده در: شنبه 6 خرداد 1396 16:47
نمایش جزئیات
آفلاین
-
-نه نیک...تو نه!
-هک خودت میدونی که من میدونم!
-نیک تو در خروجی تالار رو هنوز نمیشناسی میخوای محل نگهداری کلاه رو بدونی اخه؟
-میدونم هک...خودت میدونی که میدونم!
-میخوای این جمله ی مسخره رو اینقدر تکرار نکنی؟
- اینقدر تکرارش نکردم کلا دوبار...
-شما دو تا میخواین بس کنین؟

لرد ولدمورت در حالی که با ابهت تمام از میان جمعیت کثیر اسلیترینی ها رد میشد.نگاهی به اطراف انداخت.
کراب بیهوش روی زمین افتاده بود و هکتور پاتیلش را آماده ی کوبیدن به سر نیکولاس کرده بود.نیکولاس پوزخند همیشگی اش را بر لب داشت و دراکو و آستوریا هم متعجب آن دو را نگاه میکردند.لرد ولدمورت از سر تاسف سرش را تکان داد.قبلا تالار خیلی شلوغ تر از این حرفا بود.
-یکی همین الان توضیح بده ببینم این جا چه خبره!
-ارباب هک فک میکنه ...
-نگفتم چغلی همدیگه رو بکنید...پرسیدم این جا چه خبره!

نیکولاس سرش را پایین انداخت. بدجور ضایع شده بود و حالا این هکتور بود که به او پوزخند میزد.
-ارباب...اجازه دارم حرف بزنم؟
-شما از کی تا حالا واسه حرف زدن اجازه میگیرین؟ بگو ببینم!
-ارباب! میخوایم بریم کلاه گروهبندی رو برداریم!
-اون وقت میخواین باهاش چیکار کنین؟
-نیک رو ضای...ببخشید یعنی ورودی های اسلیترین رو زیادتر کنیم!

لرد دوباره نگاهی به جمعیت کرد.
-خب؟
-خب ارباب...همین دیگه!
-خب چرا این جا وایستادین پس؟پاشین برین دیگه.اینم بردارین با خودتون ببرین یکم تالار خلوت شه ما میخوایم استراحت کنیم!

لرد اشاره ای به کراب که همچنان روی زمین افتاده بود کرد!
-ارباب مشکل اینجاست که...
-کسی به تو گفت حرف بزنی دراکو؟

آستوریا چشم غره ای به دراکو رفت و به لرد نگاه کرد.
-ارباب مشکل اینجاست که ما نمیدونیم کلاه کجاست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: معجون های سیاه،افسون های سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 19:24
نمایش جزئیات
آفلاین
-می بینم که باز محتاج من شدین!

کراب جمع را کنار زد و جلو رفت. مژ هایش را آرام و با دقت چند بار به هم زد.
-می بینین؟...نمی چسبه! از بهترین جنس تهیه شده...رنگش هم سیاه مخملی...

-کراب...کی بهت گفته مشکل ما با مژه حل می شه؟

کراب هم می دانست مشکل کسی با مژه حل نمی شود...ولی دلیلی هم نداشت که اسلیترینی ها آن قدر بی طاقت باشند که تحمل گوش دادن به سخنرانی کوتاهش را هم نداشته باشند.
ولی کراب درک کرد...همه که مثل او روشن بین و وسیع دل نبودند. کراب اسلیترینی ها را بخشید.
-خب...من نقشه فوق العاده خوبی برای به دست آوردن کلاه دارم. کسایی که مشکل قلبی دارن، بچه ها و افراد باردار از تماشای نقشه من خودداری کنن. بعدا مسئولیت قبول نمی کنم.

کراب کاغذ بسیار بزرگی را برداشت و روی میز پهن کرد. هکتور سرک کشید تا نقشه را ببیند...و کراب با تمام وجود روی نقشه خم شد و جلوی دید هکتور را گرفت.
-گفتم بچه ها نه...برو عقب!

هکتور ضایع شد و کمی عقب نشینی کرد.

کراب از روی نقشه بلند شد.

-نقشه من اینه!..ما می ریم...کلاه رو بر می داریم. و بر می گردیم. اون کلاهه. اونم ماییم که مشخص کردم. فلش ها مسیر رفت و برگشت رو نشون می دن. که اشتباهی اول برنگردیم و بعد بریم! اونا هم مژه های منن که سیاه مخملی و از جنس...

کراب موفق به تمام کردن جمله اش نشد... چون پاتیلی همراه با دسته اش به شدت روی سرش فرود آمد.
-می خواست جلوی منو بگیره که این نقشه داغونو نبینم؟ مرگخوار مژه دار...کسی می دونه کلاه کجا نگهداری می شه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: معجون های سیاه،افسون های سیاه
ارسال شده در: جمعه 15 اردیبهشت 1396 18:51
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


-کمه!

کسی اهمیتی به هکتور نداد. کلا هکتور اهمیت خاصی نداشت و عادت داشت کسی به او اهمیتی ندهد...برای همین آستوریا به کمکش آمد.
-کمه!

این بار توجه ملت اسلی جلب شد. آستوریا کمی اهمیت داشت.

-چی کمه آستوریا؟
-عقل هکتور؟
-اون که از اول کم بود!
-هی...نکنه رژ لب من کم شده؟ برم تجدیدش کنم؟
-تو چطوری آرایش میکنی؟ مگه تو مدرسه ممنوع نیست؟
-برای دخترا ممنوعه خب.

آستوریا متوجه شد که موضوع بحث در حال منحرف شدن است. برای همین دوباره مداخله کرد.
-تعداد ورودی های اسلیترین...کمه! این کلاه لعنتی از اول با گروه ما مشکل داشت. میگم یه بارم شمشیر گریفیندورو تو خودش مخفی کرده بود. مشخصه طرف کدوم گروهه. اینم تحت تاثیر دامبلدوره.

اسلیترینی ها اهمیتی به کلاه و اعضای تازه وارد نمیدادند. عضو کمتر، زندگی بهتر.
ولی نظر ناظرین خلاف این بود.
-توجه داشته باشین. تعداد کمتر یعنی قدرت کمتر. یعنی نفوذ کمتر. ما باید جلوی این اتفاق رو بگیریم.

کراب آدامسی را که در دهان داشت در آورد و به دیوار چسباند.
-خب...چه کنیم؟

هکتور هیجان زده جواب داد:
-میریم کلاه رو میدزدیم...میاریمش اینجا. من معجون های لازم رو آماده کردم. به هر شکلی شده قانعش میکنیم که اعضای خوب رو بفرسته اسلیترین. اول حرف میزنیم. اگه قانع نشد طلسمش میکنیم. اگه لازم شد از شکنجه استفاده میکنیم! ما باید زیاد و قوی بشیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: معجون های سیاه،افسون های سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 22 اسفند 1395 00:33
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی

ملت اسلیترین هر کدام به سمتی عازم شدند تا آیلین و سوروس را بیابند.
وینکی مستقیم به سمت انبار مسلسل و طی و جاروهایش رفت و از آن هایی جنی معقول و مدهوش و مکشوش بود بهترین راه را برای فهمیدن وجود یا عدم وجود آن دو نفر در انباری انتخاب کرد.
وینکی با آرامش تمام مسلسلش را در دست گرفت و ضامنش را کشید و آن را روی حالت رگبار گذاشت، دستش را روی ماشه قرار داد و کل انباری را آبکش کرد.
- وینکی جن مسلوس خوب؟

در سمتی دیگر از تالار کراب مشغول گشتن میان لوازم آرایشش بود. با دقت در هر رژ لب را باز می کرد، پیچ پایینش را میپیچاند و با صدای قیژ ملایمی رژ لب مارک بورژوآیی به رنگ قرمز جیگری بیرون می آمد. کراب با علاقه ای خاص و ویژه دورش میچرخید و با صدای قیژ و تق، سراغ بعدی می رفت. به نظر نمی رسید با این روش او هم بتواند به موفقیتی دست پیدا کند.

نفر بعدی هکتور بود که یک متر بالاتر از زمین و به شکل نشسته روی صندلی و ویبره زنان به سمتی می رفت. ولی از صندلی که رویش نشسته بود خبری نبود. به نظر می رسید به دلیل هافلپافی بودن آریانا و اجازه نداشتن او برای ورود به تالار اسلیترین فقط شمایل بدون جسم و روح آریانا وارد تالار شده بود تا اینجا هم آریانا از دست هکتور خلاصی نداشته باشد.
هکتور ویبره زنان مقابل یک در متوقف شد و از روی شانه ی فرضی آریانا پایین پرید و در را باز کرد خودش را داخل انداخت. هکتور هر کجا که پا می گذاشت یک آزمایشگاه هم آنجا می ساخت و اینجا آزمایشگاه هکتور در تالار اسلیترین بود.
مستقیم به سمت پاتیلی بسیار بزرگ رفت. آن قدر بزرگ که حداقل چهار نفر در آن جا می گرفتند. با اشتیاقی بی پایان به پاتیل زل زد.
- حالا که تا اینجا اومدم یه معجون هم بار میذارم. تا گشتنم تموم بشه معجونم دم کشیده.

دو ثانیه ی بعد زیر پاتیل با آتشی به ارتفاع سه متر روشن شده بود و سه کیلو چشم سوسک، ده کیلو خاک و پنجاه لیتر آب را درون پاتیل ریخته بود.

- وای!
- اوخ!
- سوختم!

هکتور ویبره ای زد و به پاتیل نگاهی انداخت.
- حتما صدای چشم های سوسکه. مثل چشم های لینی. حرف میزنن.
دقایقی بعد با دو صدای بامپ پشت سر هم دو شی شفاف و نورانی به سمت آسمان پرواز کردند. آیلین و سوروس باید جای مناسب تری را برای مخفی شدن پیدا می کردند.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: معجون های سیاه،افسون های سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 23 خرداد 1395 23:12
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

آیلین پرنس،تصمیم می گیره برای سیوروس همسری پیدا کنه و ادعا می کنه که پسرش نجینی رو دوست داره.
لرد سیاه به سیروس شک می کنه و معجون راستی به خوردش می ده و ازش می پرسه که نجینی رو دوست داره یا نه. سیوروس جواب منفی می ده و همراه آیلین در فرصتی مناسب فرار می کنن!

-----------------

-بیابیدشان!

فریاد خشمناک لرد سیاه ملت اسلی را به حرکت واداشت. همه سرگرم جستجو شدند.داخل کشو ها، لای کتاب ها، جیب های مخفی رداها...ولی نه اثری از آیلین بود و نه از سیوروس.

لرد سیاه از بی هوش شدن منصرف شد.
-نظر شخصی ما اینه که شماها باید ریونکلاوی می شدین...واقعا انتظار دارین سیوروس و مادرش بین صفحات پیش گفتار و سخنی از نویسنده پنهان شده باشند؟

ملت اسلی غیرتی شده بودند! به دختر لرد سیاه توهین شده بود.

-ارباب پیداش می کنیم!
-نابودشون می کنیم. بعد مجبورشون می کنیم بود بشن که بتونیم مجددا نابودشان کنیم!
-کاری می کنیم که هر روز آرزوی ازدواج با نجینی رو بکنه.

-ما مایل نیستیم نابود شوند!

ملت اسلی تحت تاثیر بخشندگی و رحمت لرد سیاه قرار گرفتند.

-ارباب چقدر شما بزرگوارید!
-ارباب ما شما رو الگوی زندگیمان قرار دادیم از این لحظه.
-ارباب پیداشون می کنیم و بهشون می گیم که شما بخشیدیدشون.

لرد سیاه با دیدن این حجم از جوگیری، خشمگین شد!
-ما کی فرمودیم می بخشیم؟ ما هرگز نمی بخشیم! ما اجازه نمی دیم نابود شوند. برین پیدا کنین و بیارینشون. که پوستشونو بکنیم!
-یعنی چیکار کنین؟
-یعنی همین که گفتیم...پوستشان را خواهیم کند و ازش برای نجینی هر چیزی که مایل باشه خواهیم ساخت. کیف و کفش پوست انسان در بین مارها بسیار پرطرفداره. شما فقط برین اون دو تا رو در هر نقطه ای از هاگوارتز که باشن پیدا کنین و بیارین. مواظب باشین آسیبی به پوستشان وارد نشود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: معجون های سیاه،افسون های سیاه
ارسال شده در: شنبه 1 خرداد 1395 16:59
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه با چشمان خون آلودش سر تا پای اسنیپپ را ورانداز کرد.
- پس گفتی از ناجینی حالم بهم میخوره!اون زشت و کریه المنظر و وحشیه! درسته.
- می دونم که گور خودم رو کندم ولی جوابتون بله هست.
- به چه جراتی به دخترک قند عسلم توهین می کنی!
- ارباب رحم کنید این تو حال خودش نیست!
- ساکت آیلین. خدمت تو هم میرسم با این بچه تربیت کردنت. مردک گستاخ مو روغنی. کروشیو!

بار دیگر تمام نماهای اطراف در سیاهی محضی فرو رفت. صدای آخ و اوخ و قشقرق ساکنین تالار نشان از کمانه کردن طلسم لرد سیاه بود.
-آخ.
- اوخ. :hyp:
- یکی چراغ رو دوباره روشن کنه! :vay:

آیلین پرنس عنوان بهترین بازیکن تیله تف کنی را بی خود بدست نیاورده بود. سرعت عملش در فرار به اندازه ای سریع بود که لرد سیاه را برای لحظه ای به تحسین واداشت.

زمانیکه چراغ ها بار دیگر روشن شد. همه در جست جوی دو مغضوب تمام تالار رو زیر و رو کردند. بلاتریکس که از همان اولین برخودش با اسنیپ از او متنفر بود. با سرعت خود را به لرد سیاه رساند و با چرب زبانی مثال زدنی رو به لرد سیاه گفت:

- سرورم، دستور چیه. مطئننا تا حالا یا از هاگوارتز فرار کردن یا به اون پشمک پناه بردن. خیانت این دو موجود پلید مثل روز روشنه. حالا چه دستوری می فرمایید.

زمزمه های تایید از گوشه و کنار تالار به گوش میرسید.
- بله باید پوستشونو کند!
- توهین به ارباب و دخترش. هرگز!
- مای لرد، دستور بدید همین الان میریم دنبالشون.

صداها لحظه به لحظه بلند و بلند تر میشد. هر کسی سعی می کرد در چرب زبانی گوی سبقت را از دیگری برباید. اما چیز عجیب سکوت غیر عادی لرد سیاه بود.

موهای افشان مشکی را می دید که ناگهان به پرواز در آمدند. چرخش سرش، نگاه خشمگین و در عین حال ترسانش. به ناگهان چیزی در سینه اش درست سمت چپش به حرکت در آمد. گویی می خواست از کالبدش بیرون بجهد!

- ارباب! حالتون خوبه!؟
- یکی آب قند بیاره. فکر کنم ارباب غش کرد!!!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power.


پاسخ به: معجون های سیاه،افسون های سیاه
ارسال شده در: جمعه 21 اسفند 1394 16:45
نمایش جزئیات
آفلاین
هیچ اتفاقی برای سیو نیفتاد.واضح است.خب معجون راستی پیامد فیزیکی ندارد.
اما پیامد درونی چرا.

سیوروس چیزی نگفت و همچنان چیزی نگفت.
این وضعیت ایلین را به شدت نگران میکرد.

- پسر عزیزم؟حالت خوبه؟

- نه خوب نیستم مادر...

اثرات معجون راستی اندک اندک اشکار میشد...
ایلین از فرط اضطراب انگشتان یخ زده اش را میفشرد.

در فاصله ی گشوده شدن دهان لرد برای پرسش تا پرسیده شدن خود سوال،سکوت سنگینی برقرار بود.

- اولین سوال!...بگو ببینم سیوروس،قبلا چه کسی را دوست داشتی به غیر از پرنسسمان؟

- لیلی اونز!من عاشقش بودم اما مامانم نذاشت ازدواج کنیم.درضمن من از ناجینی حالم بهم میخوره!اون زشت و کریه المنظر و وحشیه!

زمان گویی جلوی چشمان همگان متوقف شد.همه خوب میدانستند که چه بلایی سر کسی می اید که کوچکترین توهینی به ناجینی کند.
سیو در تلاش بود جلوی خود را بگیرد اما معجون راستی قدرتمند تر از این حرف ها بود.

- عه وا خاک عالم!پدر؟!

- سیوروس...

اب دهانی که ایلین و دراکو میخواستند قورت بدهند،همانجا در گلویشان مبدل به سنگ شد.
همه نگاه ها به طرف لرد برگشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

پاسخ به: معجون های سیاه،افسون های سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 بهمن 1394 18:47
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام خدا




- می شه بگی چرا رودولف؟
-آخه من نجینی رو می خوام.
- کروشیو!
-آآآآخ! چرا ارباب!
- به سه دلیل! اول این که ما کروشیو را نزدیم و بلا بود. دوم این که دلمون خواست، سوم هم این که شما که اسلیترینی نیستید در مسائل درون تالاری فضولی نکنید... لااقل بدون لباس نکنید.
- پس ارباب ببخشید... می بخشید؟
- نمی بخشیم! برو دیگه سوژه یخ کرد.

و سپس رودولف غمگین و شکست روحی و عشقی خورده داشت صحنه را ترک می کرد و آخرین امیدهای سیوروس برای رهایی از شر نجینی داشت از دست می رفت که سیوروس ترجیح داد شانسی نداشته باشد تا این که امیدش به رودولف باشد. پس بلند اعلام کرد:
- قبوله مرلین جان، لی لی که نشد. نجینی رو می گیرم تا چشم رولینگ کور شده و ناکام از دنیا نرم.

و درست بر خلاف تصور سیوروس؛ که انتظار داشت آواز «تالار تنگه بله، نجینی قشنگه بله» با آخرین ولوم ممکن پخش شود، سکوتی بر جمع حکمفرما شد. همه با چشم های خیلی خیلی باز به سیوروس خیره شده بودند که ناگهان صدای بم و زیر لرد به گوش رسید:
- اسنیپ گفتی «حالا که لی لی نشد؟!» منظورت دقیقا چی بود؟ شما یکی دیگه رو می خواستید؟
- متاسفانه بله ارباب و چون یک فصل کامل از کتاب های شما به این مسئله اختصاص داشت هیچ جوره نمی تونم بزنم زیرش.

سکوت...

- ما نگران شدیم! شاید شما اسرار دیگه ای رو هم از ما و نجینی مون پنهان کرده باشید! معجون راستی رو بیارید!
- ارباب بفرمائید معجون راستی!
- هیچکسی معجون راستی نداره؟
- من ارباب! من! بفرمایید.
- سیوروس جیب هات رو بگرد ببین نداری؟
- ارباب من یه پاتیل دارم!
- بله لرد ظاهرا یکمی دارم.
- مال من رو نمی خواهی سیو؟
- خب پس همون رو بخور اسنیپ. ما سوالاتی از تو داریم!
- معجون من رو بخوره ارباب؟!

سیوروس یک نفس آهسته کشید و بدون اینکه تصوری از سوالات و اسراری که در شرف برملا شدن بودن داشته باشد، شیشه کوچک معجون راستی را سر کشید. سرگرمی جالبی در انتظار اعضای تالار اسلیترین بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
be happy
Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟