_______________
بچه ها شادان و خندان به ریون رسیدند. جایی که کل ریونی ها اجتماع کرده بودند و در حال انتظار کشیدن برای مشخص شدن خائن بودند. لینی با لبخند وحشتناکی همه بچه ها را ور ( بر؟ ) انداز کرد و گفت: از کلاوس شروع می کنیم!
کلاوس با ترس و لرز جلو آمد. قلبش تند می زد و عرق کرده بود. ممکن بود داره غیر از مشخص کردن خون آشام ها و ومپایر ها کار دیگری داشته باشد. ممکن بود هزار تا مریضی بیاورد...
کلاوس چشمانش را بست و دارو را یک جا سر کشید. همه در سکوت چند ثانیه منتظر بودند. ولی هیچ اتفاقی نیفتاد.
لن داد زد: فلور!
فلور اخم کرد و گفت: حتی فکرشم نکن. کلاوس دارو رو دهنی کرد. ایـــش!

و قبل از این که لن چیز دیگری بگید؛ منوی زیبا و درخشانش را در آورد. لینی آماندا را صدا زد.
آماندا دارو را در دست گرفت. نگاهی به لن کرد و دارو را سر کشید. قبل از این که دارو را پایین بگذارد؛ از دهانش کف نارنجی بیرون زد. - البته مزه توت فرنگی و بوی کاکائو می داد!
- سرفه ای کرد و صورتش رنگ پریده تر از حالت عادی شد. همه داد زدند: پس تو! خائن...
آماندا به طوری که انگار خودش تازه به یاد آورده باشد؛سرش را به شدت تکان داد.
- اما شما که می دونستین من ومپارم. من خودم اشتباهی این رو خوردم. در واقع من و لن اصن مضنون نبودیم. من...
بچه های - به ظاهر - با هوش ریونی روی سرش پریدند و نگذاشتند حرفش را تمام کنند و خدمتش را رسیدند. هم جبهه ای او هم هیچی نگفت. هیچ اعتراضی نکرد؛ فقط تماشا....
× اِند آو دِ سوجه! ×
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


اونارو دنبال میکنه.


در میاد. لینی که اون طرف دافنه وایساده لگد دیگه ای بهش میزنه و دافنه متوجه اشتباهش میشه و بعد از مقادیری سرخ شدن به این شکل :pretty: برمیگرده.


ساحره ها، با درموندگی میگه:



)



